فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

اصیل و خونخوار

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۷

مرد گفت:

- بنده رسیدگی می‌کنم.

فاطمه پوزخند زد.

- چطور؟

آروم به بازوش مشت زدم و زمزمه کردم:

- مؤدب باش!

مرد رو به فاطمه گفت:

- روش کار محفوظه.

این‌ بار پوزخند فاطمه بلندتر شد و گفت:

- بهتر بود بگین روش کاری اصلاً وجود نداره، چه برسه به‌...

و من هم این‌ بار محکم‌تر به بازوش مشت زدم و رو به مرد با لبخند گفتم:

- آقا، دوست من رو ببخشین. یه‌کم خوددرگیری داره.

این رو گفتم و زیرچشمی و با اخم فاطمه رو نگاه کردم که با غضب به من خیره شده بود.

به مرد لبخند زدم و دست فاطمه رو کشیدم و آروم غریدم:

- راه بیفت خانم کارآگاه.

و داشتیم حرکت می‌کردیم که صدای مَرده از پشت سرمون اومد:

- وقتی پا به این روستا گذاشتین، باید می‌دونستین که پا به چه جهنمی گذاشتین که از هر گوشه‌ش خطر می‌باره و هر فضولی و کنجکاوی‌ای، مرگ به ‌همراه داره.

***

مضطرب و محتاط سمت گاز دست دراز کردم تا خاموشش کنم.

صدای عصبی فاطمه از هال بلند شد:

- مردک پیر خ...

داد زدم:

- هوی! بزرگ‌تره‌ها!

داد زد:

- که چی؟ اون یارو حتی به‌زور دماغش رو پیدا می‌کنه. چطور می‌خواد قاتل پیدا کنه؟!

پوزخند زدم و گفتم:

- خانم ‌خانما، به‌جای اینکه شما بری قاتل پیدا کنی، لطفاً پاشو بیا اینجا یه راهی برای استفاده از این گاز پیدا کن.

فاطمه داخل آشپزخونه اومد. به گاز نگاه کرد و پرسید:

- چجوری روشنش کردی؟

صاف ایستادم و گفتم:

- به‌بدبختی.

فاطمه خم شد و گفت:

- خب به همون بدبختی هم خاموشش کن.

زیر لب زمزمه کردم:

- خفه‌ شو بابا!

و فاطمه شعله رو چرخوند و گاز خاموش شد.

با دهن باز و چشم‌های گرد نگاهش کردم که بلند شد. پوزخند زد و گفت:

- خانم چلفتی!

دهنم بسته شد و با پام محکم به پاش کوبیدم که فقط برام ابرو بالا انداخت و از آشپزخونه بیرون رفت.

ماهیتابه‌ رو با تیکه پارچه‌ای که مثلاً یه عمری دستگیره‌ بوده، برداشتم و روی روفرشی‌ای که پهن کرده بودم، گذاشتم. برگشتم تا بشقاب آماده کنم که صدای فاطمه اومد:

- می‌دونی، حرف عجیب اون مرد برام اهمیتی نداره. ما بعد از شام دوباره می‌ریم بیرون.

با حرفش و هول کردن من، لیوانی که برداشته بودم نزدیک بود از دستم بیفته که سریع و هول‌کرده گرفتمش. سمت در آشپزخونه برگشتم و گفتم:

- دیوونه شدی؟! شبه‌ها! کجا می‌خواستی بریم؟

- همین که گفتم.

- برو بابا!

این رو زمزمه کردم و ظرف‌ها رو روی روفرشی گذاشتم و داد زدم:

- گم شو شام!

فاطمه داخل آشپزخونه اومد و گفت:

- از املت بدم میاد.

نشستم و گفتم:

- منم خوشم نمیاد؛ ولی باید بسازیم.

پلاستیک نونی رو که دیروز موقع اومدن به اینجا، از شهر گرفته بودیم باز کردم و یه تیکه نون درآوردم.

فاطمه برای خودش لقمه گرفت و زیر لب غرغر کرد:

- انقدر این‌جوری می‌گذره تا اینکه عین این یابو می‌شم نِی‌ قلیون.

سمتش براق شدم و گفتم:

- هوی! اولاً یابو خودتی؛ دوماً نِی ‌قلیون هم خودتی؛ سوماً...

- سوماً لال شو. چقدر می‌حرفی تو! درضمن من با این هیکلم نِی ‌قلیونم؟!

لقمه‌ای رو که گرفته بودم، توی دهنم گذاشتم. شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- فقط یه‌کم تپلی.

پوزخند زد.

- یه‌کم! من دَه‌تای توام.

بی‌خیال لقمه‌م رو جویدم و لقمه‌ی دیگه‌ای گرفتم که فاطمه با دهن پر گفت:

- راستی ببین...

با انزجار نگاهش کردم و گفتم:

- بی‌شعور، لقمه‌ت رو قورت بده بعد حرف بزن!

متعجب نگاهم کرد. لقمه‌ش رو قورت داد و بعد گفت:

- ببین من حرفم رو یادم نرفته. باید بعد از شام بریم.

با قاشق، املت رو لای نونم ریختم و پرسیدم:

- کجا؟

- قبرستون! خب همون جنگله دیگه.

لقمه رو پیچیدم و گفتم:

- من هنوز تحت‌ ‌تأثیر حرف اون یارو هستم.

و لقمه رو خوردم که فاطمه اخم کرد و گفت:

- یعنی چی؟! اون پیرمرد یه حرفی زد. می‌خوای گوش کنی؟

غذا رو قورت دادم و گفتم:

- ببین فاطمه، خودت شاهدی که این روستا تقریباً غیرعادیه؛ خصوصاً اینکه من...

بقیه‌ی حرفم رو خوردم. لب‌هام رو به ‌هم فشار دادم و خودم رو سرگرم گرفتن لقمه‌ی دیگه‌ای کردم که فاطمه پرسید:

- چی؟

موهام رو پشت گوشم زدم و سرم رو بلند نکردم. فقط آروم گفتم:

- چی چی؟

- بقیه‌ی حرفت رو بگو.

سرم رو تکون دادم.

- نه ولش کن.

- افسانه!

چیزی نگفتم و خودم رو مشغول لقمه گرفتن کردم.

چی بهش می‌گفتم؟ می‌گفتم که احساس می‌کنم یه یارویی که چشم‌های سفید داره، داره من رو تعقیب می‌کنه؟ بهم نمی‌خندید؟

من حتی خودم هم مطمئن نیستم؛ بعد به این بگم؟

تلاش می‌کنم اول خودم سر در بیارم. البته ممکنه کلاً بی‌خیال بشم و همون به شهر برگردم.

فاطمه جلوی صورتم بشکنی زد که سرم رو بالا گرفتم. گفت:

- با توام‌ها! بگو دیگه.

- گفتم که ولش کن فاطمه.

- من که می‌دونم تو اینجا متوجهِ چیز عجیبی شدی.

با چشم‌های گرد نگاهش کردم.

- چی؟!

سؤالی بهم زل زد و پرسید:

- چیه؟ شدی؟

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- آره.

نگاهش رنگ تعجب گرفت و پرسید:

- چی؟ چه چیزی؟

دهن باز کردم تا جواب بدم که یهو خودش وسط حرفم پرید و هول‌زده گفت:

- نه وایسا!

سریع از جاش بلند شد و همون‌طور که از آشپزخونه بیرون می‌رفت، گفت:

- بذار حاضر بشیم و توی راه وقتی داشتیم می‌رفتیم اون جنگله برام تعریف کن.

و بعد رفت و من رو عصبی و متعجب همون‌جا تنها گذاشت.

کتاب‌های تصادفی