اصیل و خونخوار
قسمت: 11
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۱۱
از هیچکدوم از حرفهاش سر درنمیآوردم؛ اما صفحهی بعد زدم.
«تأکید فراوان ما بر این است که شاهزادی تاریکی را نابود کنیم. آیوان هیولایی است حریص که فقط کشتار، او را راضی میکند و موجودی بیرحم که در کشتار رحمی ندارد.
اینکه رهبری گروه را او بر عهده بگیرد، یعنی نابودی قطعی ما. او خطرناکترین موجودی است که جهان به چشم دیده؛ به همین دلیل کامِرون اصرار دارد ابتدا او را از سر راه برداریم؛ اما برخلاف نظریهی کامِرون، ایزابلا معتقد است که حالا فقط باید فرار کنیم؛ چون کشتن آیوان خیالی محال است و آریانا هم بهشدت خشمگین است.
ایزابلا میگوید شاید با رفتن ما از اینجا...»
ادامهی متن رو با صدای بلندی که از بیرون اومد، نتونستم بخونم. متعجب سرم رو بلند کردم و به فاطمه خیره شدم که متعجبتر از من، به دوروبر نگاه میکرد.
- صدای چی بود؟
- از بیرون اومد.
- بدو بریم.
هردومون سریع از زیرزمین خارج شدیم. سمت در خروجی دویدم که فاطمه داد زد:
- هوی افسانه! شال.
سر جام متوقف شدم. محکم به پیشونیم زدم و سمت خونه دویدم.
هردومون شالی برداشتیم و لباس بلندی تنمون کردیم. من کلید رو برداشتم و بعد با همون دفتر داخل دستم و با عجله، از خونه خارج شدیم.
میتونستم کمی دورتر، نزدیک خروجی کوچه، یه تجمع زیاد ببینم.
همونجور که درحال دویدن بودیم، فاطمه گفت:
- بالاخره ما آدمای این روستا رو دیدیم.
به حرفش سر تکون دادم و به جمعیت رسیدیم. دور یه چیزی جمع شده بودن.
نفسنفسزنون ایستادیم و فاطمه پرسید:
- چه خبره؟
نفسنفسزنون به جمعیت زل زدم و گفتم:
- دور یه چیزی جمع شدن.
فاطمه جلوتر رفت و گفت:
- زود باش بیا.
با هم جلوتر رفتیم و سعی کردیم از بین جمعیت رد بشیم.
- ببخشید! شرمنده آقا! خانم میشه برین کنار؟ ممنون!
زیر لـ*ـب اینها رو خطاب به مردم اطراف زمزمه میکردم و سعی میکردم خودم رو از بینشون رد کنم.
اطراف پر بود از صدا و آدمهایی که متعجب و وحشتزده به زمین خیره شده بودن.
بالاخره داشتم میرسیدم؛ اما مطمئنم نصفم لِه شده بود از بس بهم فشار آوردن.
جمعیت رو کنار زدم. نزدیکتر رفتم و بالاخره رسیدم و تونستم ببینم.
به زمین خونی خیره شدم و با چیزی که اونجا دیدم، قلبم ایستاد و بدنم یخ زد.
- چه بلایی سرش اومده؟
- وای خدا، خیلی وحشتناکه!
- خدای من! کی این بلا رو سرش آورده؟
- لعنت بر شیطان! پناه بر خدا!
- خدایا خودت به دادمون برس!
اینها همه صدای آدمهای اطرافم بود؛ اما برای من قابل شنیدن نبود؛ چون فقط و فقط به بدن غرق در خون دختر جوونی زل زده بودم که سر قطعشدهش، چند اینچ اونورتر از خودش روی زمین افتاده بود.
لباسهاش پاره شده بودن و شکمش مثل اون روباه، کاملاً شکافته شده بود و من میتونستم دندههاش، استخونهاش، دلورودهش و همهچیزش رو ببینم.
زمین اطراف پر خون بود؛ اما اثری از خون روی دختر نبود. چشمم به گردنش افتاد که شکافته شده بود و هیچ خونی هم روش نبود. وحشتزده آب دهنم رو قورت دادم و کلمهای توی گوشم زنگ زد؛
اما تا مطمئن نشم، اون کلمه بیمعنیه.
دفتر خاطرات مامانم رو باز کردم. جلوی صورتم گرفتم و ادامهی مطلب رو خوندم:
«...این روستا بالاخره از شرّ خونآشامها خلاص شود.»
خونآشامها! خونآشامها!
کلمهای که توی گوشم زنگ میزد، خونآشامها.
جملهی مامانم، خونآشامها.
وحشتزده عقبعقب رفتم.
این روستای جهنمی پر از خونآشامه.
سریع سمت فاطمه دویدم که با چشمهای گرد، به جسد زل زده بود. دستش رو گرفتم و بیرون از جمعیت کشیدمش.
داد زد:
- هوی چیکار میکنی؟ با توام؟ الان میخورم زمین. افسانه!
ایستادم و همینکه اون دهن باز کرد تا غر بزنه، نفسنفسزنون گفتم:
- فاطمه، باید بریم. باید از این روستا بریم.
متعجب نگاهم کرد و پرسید:
- چرا؟ مگه چیشده؟
- اینجا پر از خونآشامه.
چشمهاش گرد شد و همینکه خواست چیزی بگه، سریع گفتم:
- وقت ندارم توضیح بدم؛ ولی خودت شاهدی فاطمه. داری این اتفاقات عجیب رو خودت هم میبینی. باید بریم از اینجا.
فاطمه مبهوت پرسید:
- ولی آخه از کجا میدونی خونآ...
کلافه داد زدم:
- فاطمه، به خدا الان وقت سؤال پرسیدن نیست. باید هرچه زودتر از اینجا بریم.
بعد بدون اینکه بهش فرصت بدم حرفی بزنه، سریع سمت خونه دویدم.
کلید انداختم و در رو باز کردم و داخل خونه رفتم. سمت اتاق دویدم و چمدون رو برداشتم و تندتند وسایل رو داخلش ریختم.
فاطمه داخل اتاق شد و متعجب گفت:
- افسانه معلوم هست...
سریع سمتش برگشتم و گفتم:
- هیس! فاطمه، هیس! فقط بیا کمک کن تا وسیلهها رو جمع کنیم.
خوشبختانه اون هم دیگه حرفی نزد و برای کمک اومد.
بهسرعت وسایل رو جمع کردیم و داخل چمدون چپوندیم. فاطمه زیپ چمدون رو بست و من کوله و کیفها رو برداشتم و فاطمه هم چمدون رو بلند کرد.
سمت در رفتیم و بعد از پوشیدن کفشها، من در رو قفل کردم.
فاطمه سوئیچ رو ازم گرفت و از در خروجی بیرون رفت. از در خارج شدم و بستمش و همونجور که داشتم قفلش میکردم، زمزمه کردم:
- شرمنده خالهجون؛ ولی این روستا امن نیست.
در رو قفل کردم و سمت ماشین رفتم. فاطمه صندوقعقب رو باز کرد و چمدون رو به کمک من داخلش گذاشت. کیفها رو توی صندوقعقب انداختم و کوله رو پشت ماشین پرت کردم و فاطمه در صندوقعقب رو بست.
سریع سوار شدیم و من پشت رُل نشستم. ماشین رو روشن کردم و گازش رو گرفتم و به سرعت باد، به سمت خروجی این جهنم روندم.
فاطمه مضطرب کف دستش رو روی داشبورد گذاشت و گفت:
- تا این حد اوضاع خرابه؟
از کوچه بیرون پیچیدم و گفتم:
- خرابتر از خراب.
با نصف سرعت یا شاید هم بیشتر، سمت خروجی روستا روندم و بالاخره بعد از دَه دقیقه، از اون جهنم خارج و وارد جاده شدم.
فاطمه گفت:
- حالا که خارج شدیم، تو رو خدا آرومتر برو! من الان سکته میکنم.
سرعت رو کمتر کردم و نفس عمیقی کشیدم.
سرم رو به صندلی چسبوندم و به جادهی تاریک خیره شدم که فاطمه پرسید:
- خونآشامها؟!
دستی به پیشونیم کشیدم.
- آره.
- از کجا فهمیدی؟
- یه دفتر قهوهای داخل کولهمه.
فاطمه بهسمت عقب ماشین خم شد. کولهم رو برداشت و بعد صاف نشست و زیپ رو باز کرد.
- زیپ دوم.
کلافه زیپ رو بست و زیپ دوم رو باز کرد. دفتر رو بیرون آورد و من گفتم:
- چهارتا صفحه برو جلو.
ورق زد و بعد شروع به خوندن کرد. کلافه نفسم رو به بیرون فوت کردم.
کلمهی خونآشام، هنوز توی سرم بود و من مبهوت این سؤال بودم که مگه خونآشامها فقط داستان نیستن؟ اما بعد حرف اون مرد توی ذهنم اومد که گفته بود هیچچیز اونطوری که فکر میکنم نیست و این یعنی خونآشامها واقعی هستن.
صدای فاطمه اومد:
- تصورش کلاً سخته.
- میدونم.
- خونآشامها واقعیان!
- میدونم.
- و تو این روستا!
عصبی گفتم:
- میدونم، میدونم فاطمه، میدونم؛ اما واقعاً دونستنش سخته که خونآشامها...
کتابهای تصادفی

