اصیل و خونخوار
قسمت: 10
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۱۰
سریع برگشتم و اون مرد ناجی و تعقیبکنندهم رو مثل گربهای روی دیوار خونه دیدم.
ایستادم و بهش زل زدم و اون هم با همون چشمهای سفیدش بهم خیره شد. قدمی سمتش برداشتم که صدای فاطمه از داخل زیرزمین اومد:
- افسانه، بیا دیگه.
داد زدم:
- اومدم. یه دقیقه صبر کن. دستشویی دارم.
و بعد تندتند پلهها رو بالا رفتم و سمت دیواری که روش بود، حرکت کردم. پایین دیوار ایستادم و بهش زل زدم که روی دیوار نشست. کمرش رو به پایین سمت من خم کرد و صورتش رو نزدیکم آورد.
زمزمه کردم:
- تو کی هستی؟
با چشمهای سفیدرنگش بهم زل زد و با صدای کلفتش گفت:
- تو دختر کوچولوی کنجکاو، دوست داری حقایق زندگیت رو بدونی؟
متعجب پرسیدم:
- حقایق زندگیم؟!
اون مرد صورتم رو کاوید و گفت:
- همینکه الان برات سؤاله، یعنی هیچی ازش نمیدونی دخترک.
- تو کی هستی؟
گفت:
- تو باید دربارهی زندگیت کنجکاوی کنی، نه دربارهی من پرنده کوچولو.
- زندگیم واضحه.
- نه نیست.
- منظورت چیه؟
انگشت استخونی، لاغر و سفیدرنگش رو بالا آورد و به بینیم زد و گفت:
- هیچچیز اونطور که فکر میکنی نیست.
گیج گفتم:
- میشه درست حرف بزنی؟
اون خودش رو بالا کشید و گفت:
- حرف من درسته؛ فهم تو نادرسته.
متعجب نگاهش کردم که ایستاد و گفت:
- مراقب تاریکی باش پرنده کوچولو.
این رو گفت و با یه جهش، از دیوار پایین پرید و کاملاً از دیدم محو شد.
متعجب به جای خالیش زل زدم. علاوه بر اینکه این روستا کاملاً مرموزه، حتی مردمش هم عجیب و مرموزن.
سمت زیرزمین رفتم. پلهها رو پایین رفتم و داخل شدم.
فاطمه برق رو روشن کرده بود و توی قسمتی از زیرزمین که قفسهی بزرگی داشت، ایستاده بود.
سمتش رفتم و اون گفت:
- بیا این رو ببین.
کنارش ایستادم و اون، جعبهای سمتم گرفت. به داخل جعبه نگاه کردم و با دیدن اونهمه سیر، چشمهام گرد شد.
- سیر! یعنی چی؟
فاطمه شونهای بالا انداخت و جعبه رو سر جاش گذاشت.
- شاید میخواسته خشک کنه، بعد آویزونشون کنه روی دیوار!
فاطمه به وسایل روی قفسه زل زد و گفت:
- اولاً که چرا باید بریزشون داخل جعبه؟ و دوماً اینکه اونا معمولاً سیرای مصنوعی هستن، نه طبیعی.
شونهای بالا انداختم که فاطمه جعبهی بزرگتری سمتم گرفت. جعبه رو گرفتم و درش رو باز کردم.
- نیزهی چوبی؟!
فاطمه یه جعبهی جواهر بزرگ از داخل کارتنی برداشت و گفت:
- من رو یاد سریال خاطرات خونآشام انداخت.
متعجب گفتم:
- آخه چرا نیزهی چوبی؟
فاطمه سمتم رو کرد. چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
- افسانه، نکنه اینجا خو...
اخم کردم و غریدم:
- خفه شو فاطمه!
خندید و گردنبندی از داخل جعبهی جواهر بیرون آورد.
- چه قشنگه!
جعبهی نیزههای چوبی رو زمین گذاشتم و سمت قسمت دیگهای از زیرزمین حرکت کردم.
رو به کمد چوبی و کهنهای ایستادم و درش رو باز کردم. با دیدن اونهمه لباس پارهپوره و چروک و خونی تعجب کردم و چشمهام گرد شد.
متعجب لباس بچگونهای برداشتم و نگاهش کردم. خونی و گلآلود بود. لباس رو برگردوندم و یه لباس زنونه برداشتم. این یکی کاملاً پاره بود.
به لباسها نگاه کردم. بیشتر زنونه بودن.
آب دهنم رو قورت دادم و لباس رو داخل کمد برگردوندم. سمت فاطمه برگشتم که همچنان مشغول دید زدن جواهرات بود.
سمت قفسهی کتابی رفتم و به کتابهاش زل زدم. کتابی از لای بقیهی کتابها بیرون کشیدم و نگاهش کردم.
یکی دیگه هم برداشتم و نگاهش کردم؛ مزخرف بودن. کتابها رو برگردوندم و یکی دیگه برداشتم؛ اما این یکی کتاب نبود؛ یه دفتر بود.
بازش کردم و به دستنویسهای داخلش نگاه کردم.
با نگاهی حیرتزده، چند صفحه ورق زدم و نوشتهها رو خوندم:
«امروز ایزابلا و آریانا مشاجرهای سخت داشتند.
این دو هرگز به تفاهم نمیرسند. هرچند که مقصر معلوم است؛ آریانا.
اگر او راضی به صلح شود، این اتفاقات نمیافتد.
من و همچنین خالهام بیتا...»
بیتا؟! روی دستخطها متمرکز شدم. این دستخط مامانم بود. با شگفتی به دفتری نگاه کردم که دفتر خاطرات مادرم بود و صفحهی بعد زدم.
«سعی کردیم ایزابلا را آرام کنیم؛ اما او بهشدت خشمگین بود.
حملهای که ماه قبل به آنها کردهایم، آریانا را عصبی کرده است و او حالا به دنبال تلافی است.
به همین دلیل، ایزابلا دستور داده است تا تمام ما، این روستا را ترک کنیم.
آریانا بهشدت خشمگین است و ابداً رحمی کند؛ اما این را خوب میدانم که پسر جوان او، (شاهزادهی تاریکی، آیوان) پرنس بیرحم و هیولای ترسناک، آریانا را جریتر میکند تا به ما حمله کند.»
کتابهای تصادفی


