فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

اصیل و خونخوار

قسمت: 10

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۱۰

سریع برگشتم و اون مرد ناجی و تعقیب‌کننده‌‌م رو مثل گربه‌ای روی دیوار خونه دیدم.

ایستادم و بهش زل زدم و اون هم با همون چشم‌های سفیدش بهم خیره شد. قدمی سمتش برداشتم که صدای فاطمه از داخل زیرزمین اومد:

- افسانه، بیا دیگه.

داد زدم:

- اومدم. یه دقیقه صبر کن. دست‌شویی دارم.

و بعد تندتند پله‌ها رو بالا رفتم و سمت دیواری که روش بود، حرکت کردم. پایین دیوار ایستادم و بهش زل زدم که روی دیوار نشست. کمرش رو به پایین سمت من خم کرد و صورتش رو نزدیکم آورد.

زمزمه کردم:

- تو کی هستی؟

با چشم‌های سفیدرنگش بهم زل زد و با صدای کلفتش گفت:

- تو دختر کوچولوی کنجکاو، دوست داری حقایق زندگیت رو بدونی؟

متعجب پرسیدم:

- حقایق زندگیم؟!

اون مرد صورتم رو کاوید و گفت:

- همین‌که الان برات سؤاله، یعنی هیچی ازش نمی‌دونی دخترک.

- تو کی هستی؟

گفت:

- تو باید درباره‌ی زندگیت کنجکاوی کنی، نه درباره‌ی من پرنده کوچولو.

- زندگیم واضحه.

- نه نیست.

- منظورت چیه؟

انگشت استخونی، لاغر و سفیدرنگش رو بالا آورد و به بینیم زد و گفت:

- هیچ‌چیز اون‌طور که فکر می‌کنی نیست.

گیج گفتم:

- می‌شه درست حرف بزنی؟

اون خودش رو بالا کشید و گفت:

- حرف من درسته؛ فهم تو نادرسته.

متعجب نگاهش کردم که ایستاد و گفت:

- مراقب تاریکی باش پرنده کوچولو.

این رو گفت و با یه جهش، از دیوار پایین پرید و کاملاً از دیدم محو شد.

متعجب به ‌جای خالیش زل زدم. علاوه بر اینکه این روستا کاملاً مرموزه، حتی مردمش هم عجیب و مرموزن.

سمت زیرزمین رفتم. پله‌ها رو پایین رفتم و داخل شدم.

فاطمه برق رو روشن کرده بود و توی قسمتی از زیرزمین که قفسه‌ی بزرگی داشت، ایستاده بود.

سمتش رفتم و اون گفت:

- بیا این رو ببین.

کنارش ایستادم و اون، جعبه‌ای سمتم گرفت. به داخل جعبه نگاه کردم و با دیدن اون‌همه سیر، چشم‌هام گرد شد.

- سیر! یعنی چی؟

فاطمه شونه‌ای بالا انداخت و جعبه رو سر جاش گذاشت.

- شاید می‌خواسته خشک کنه، بعد آویزونشون کنه روی دیوار!

فاطمه به وسایل روی قفسه زل زد و گفت:

- اولاً که چرا باید بریزشون داخل جعبه؟ و دوماً اینکه اونا معمولاً سیرای مصنوعی هستن، نه طبیعی.

شونه‌ای بالا انداختم که فاطمه جعبه‌ی بزرگ‌تری سمتم گرفت. جعبه رو گرفتم و درش رو باز کردم.

- نیزه‌ی چوبی؟!

فاطمه یه جعبه‌ی جواهر بزرگ از داخل کارتنی برداشت و گفت:

- من رو یاد سریال خاطرات خون‌آشام انداخت.

متعجب گفتم:

- آخه چرا نیزه‌ی چوبی؟

فاطمه سمتم رو کرد. چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- افسانه، نکنه اینجا خو...

اخم کردم و غریدم:

- خفه شو فاطمه!

خندید و گردن‌بندی از داخل جعبه‌ی جواهر بیرون آورد.

- چه قشنگه!

جعبه‌ی نیزه‌های چوبی رو زمین گذاشتم و سمت قسمت دیگه‌ای از زیرزمین حرکت کردم.

رو به کمد چوبی‌ و کهنه‌ای ایستادم و درش رو باز کردم. با دیدن اون‌همه لباس پاره‌پوره و چروک و خونی تعجب کردم و چشم‌هام گرد شد.

متعجب لباس بچگونه‌ای برداشتم و نگاهش کردم. خونی و گل‌آلود بود. لباس رو برگردوندم و یه لباس زنونه برداشتم. این یکی کاملاً پاره بود.

به لباس‌ها نگاه کردم. بیشتر زنونه بودن.

آب دهنم رو قورت دادم و لباس رو داخل کمد برگردوندم. سمت فاطمه برگشتم که همچنان مشغول دید زدن جواهرات بود.

سمت قفسه‌ی کتابی رفتم و به کتاب‌هاش زل زدم. کتابی از لای بقیه‌ی کتاب‌ها بیرون کشیدم و نگاهش کردم.

یکی دیگه هم برداشتم و نگاهش کردم؛ مزخرف بودن. کتاب‌ها رو برگردوندم و یکی دیگه برداشتم؛ اما این یکی کتاب نبود؛ یه دفتر بود.

بازش کردم و به دست‌نویس‌های داخلش نگاه کردم.

با نگاهی حیرت‌زده، چند صفحه ورق زدم و نوشته‌ها رو خوندم:

«امروز ایزابلا و آریانا مشاجره‌ای سخت داشتند.

این دو هرگز به تفاهم نمی‌رسند. هرچند که مقصر معلوم است؛ آریانا.

اگر او راضی به صلح شود، این اتفاقات نمی‌افتد.

من و همچنین خاله‌ام بیتا...»

بیتا؟! روی دست‌خط‌ها متمرکز شدم. این دست‌خط مامانم بود. با شگفتی به دفتری نگاه کردم که دفتر خاطرات مادرم بود و صفحه‌ی بعد زدم.

«سعی کردیم ایزابلا را آرام کنیم؛ اما او به‌شدت خشمگین بود.

حمله‌ای که ماه قبل به آن‌ها کرده‌ایم، آریانا را عصبی کرده است و او حالا به‌ دنبال تلافی‌ است.

به‌ همین دلیل، ایزابلا دستور داده است تا تمام ما، این روستا را ترک کنیم.

آریانا به‌شدت خشمگین است و ابداً رحمی کند‌؛ اما این را خوب می‌دانم که پسر جوان او، (شاهزاده‌ی تاریکی، آیوان) پرنس بی‌رحم و هیولای ترسناک، آریانا را جری‌تر می‌کند تا به ما حمله کند.»

کتاب‌های تصادفی