اصیل و خونخوار
قسمت: 16
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
کامرون گفت:
- هردو خونآشام خونخوار بودن. قصد داشتن همونجا بکشنت و فاطمه رو برای خونخوارهای مذکر ببرن؛ چون عشق خون دخترا رو دارن. دوستت رو متأسفانه بردن؛ اما دقیقاً زمانی که زدن بیهوشت کردن و خواستن ببرنت، من سر رسیدم و نجاتت دادم.
وحشتزده گفتم:
- یعنی... یعنی فاطمه الان دست اون وحشیاست؟
جنی ناراحت گفت:
- و مطمئن باش دیگه انسان هم نیست.
از جام پریدم و گفتم:
- چطوری میشه برشگردوند؟
کامرون گفت:
- برش گردونی؟ واقعاً؟ دختر، اولاً اگه پات رو بذاری داخل قلمرو خونخوارا، درجا مردی. دوماً، اون الان دیگه یه خونآشام خونخوار محسوب میشه؛ پس باید بیخیالش بشی؛ چون خطرناکه.
اخم کردم و گفتم:
- اما من نمیتونم بیخیال دوستم بشم. اون مادر داره. من...
ایزابلا از جاش بلند شد و بلند گفت:
- افسانه!
دهنم رو بستم و آروم سمتش برگشتم. سرم رو پایین انداختم و زمزمه کردم:
- بله؟
ایزابلا خطاب به جنی گفت:
- جنی، افسانه رو برگردون به اتاقش تا استراحت کنه. سختیهایی که کشیده و حقایقی که فهمیده، روش فشار آوردن.
سرم رو سریع بلند کردم و گفتم:
- ولی من...
- همین الان ببرش، جنی.
جنی اطاعت کرد و سمتم اومد. بازوم رو گرفت و من رو سمت در کشوند و گفت:
- بیا دختر.
عصبی اخمی کردم. بازوهام رو بـ*ـغل کردم و همراه جنی به اتاقم برگشتم؛ اما تونستم لحظهی خروجم از سالن، از پشت شیشه اون کلاغ رو ببینم.
***
جنی پتو رو روم انداخت و لبخند زد.
- سعی کن بخوابی.
و خواست بره که دستش رو گرفتم و صداش زدم:
- جنی؟
با لبخند سمتم برگشت و جواب داد:
- بله افسانه؟
با کمی تعلل پرسیدم:
- خونخوارا... میخوان من رو بکشن؟
اخم محوی کرد. دستم رو توی دستش گرفت و سمتم اومد و گفت:
- نه؛ یعنی... ما نمیذاریم. ما ازت محافظت میکنیم افسانه. تو برای همین هم اینجایی.
- اگه موفق نشدین چی؟
یهکمی مکث کرد. حتی خودش هم از حرفاش مطمئن نبود. نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
- همیشه خوبی بر بدی غلبه میکنه افسانه.
- با کشتن من چی بهشون میرسه؟
کنارم روی تخت نشست و گفت:
- قوانین برای اونا ارزشمنده.
- پس چرا به قوانین شما احترام نمیذارن؟
جنی نگاهم کرد و سر تکون داد.
- نه قوانین کسای دیگه.
نگاه ازش گرفتم و به روبهروم دوختم. زمزمه کردم:
- آریانا و پسرش و همینطور خونخواراش، من رو میکشن. مگه نه؟
جنی گفت:
- ببین، پسر آریانا، آیوان، تمایل شدیدی به کشتوکشتار و قتل و خونریزی داره و شدیداً عاشق خونه. اون کسیه که همیشه ملکهآریانا رو علاقهمند به مبارزه میکنه. خونخوارا معمولاً وحشیان و عاشق خونریزی؛ اما علاقهی آیوان به این شدیدتره. اگه آریانا فقط دَه درصد بخواد مبارزه بکنه، آیوان اون دَه درصد رو تبدیل به صددرصد میکنه. اونقدر ملکه آریانا رو جذب کشتار میکنه که آریانا کاملاً عاشق حمله میشه.
گیج پرسیدم:
- چرا آیوان اینطوره؟ چون پرنس تاریکیه؟
- پرنس تاریکی یا شاهزادهی تاریکی لقبشه؛ چون جزو خاندان سلطنتی هست؛ اما خب آیوان با تمام خونآشامای دیگه، چه اصیل و چه خونخوار، فرق داره. خونخوارا خون میخورن و میکشن و رحم ندارن؛ اما آیوان هزار برابر بدتر از خونخواراست. اون دائماً درحال خون خوردنه. اگه خونخوارا برای کشتار سر قطع میکنن، آیوان کل بدن رو تیکهتیکه میکنه. خونخوارا شاید، خیلی کم پیش میاد به یه نفر رحم کنن؛ اما آیوان حتی به بچهها هم رحم نمیکنه. اون یه هیولای بهتماممعناست.
متعجب پرسیدم:
- چرا؟ چرا اینطوره؟ برای چی با همهی خونخوارا و خونآشاما فرق داره؟
جنی نفس عمیقی کشید و گفت:
- چون عادی نیست.
متعجب گفتم:
- عادی نیست؟ مگه خونآشام خونخوار نیست؟
- چرا، اون یه خونآشام خونخواره؛ اما... خب، تقریباً شبیه توئه.
- یعنی هم انسانه هم خونآشام؟ دورگهست؟
جنی خندید. سر تکون داد و گفت:
- تقریباً دورگهست؛ ولی نه دورگهی انسان و خونآشام. رگهی انسانی نداره.
- پس چی؟
- در واقع میشه بهش گفت سهرگه.
با چشمهای گرد بهش زل زدم که گفت:
- میدونی، آیوان یه خونآشام خونخواره؛ اما یه رگهی دیگه هم داره که از اجدادش بهش به ارث رسیده. فقط و فقط هم به آیوان رسیده.
- چه رگهای؟
- جادوگر.
متعجب پرسیدم:
- یعنی هم خونآشامه، هم جادوگره؟
جنی ابرویی بالا انداخت.
- و گرگینه.
چشمهام گرد شد که گفت:
- مگه نگفتم سهرگهست؟ خب آیوان هم خونآشامه، هم جادوگر و هم گرگینه.
- چطور؟
- آیوان از ابتدای تولدش رگههای خونآشام خونخوار و جادوگر رو داشت؛ اما بعدها نفرین میشه و تبدیل میشه به گرگینه. داستانش خیلی به بیرون درز نکرده. در واقع خود آیوان نذاشته کسی بفهمه. اون قدرتمند و خیلی هم بانفوذه. همه ازش حساب میبرن. بنابراین قدرت بالایی هم داره؛ اما تا جایی که من میدونم، توسط یکی از دشمناش که جادوگر هم بوده، تبدیل به گرگینه هم شده و اینکه اون یه سهرگهست، علاوه بر اینکه از تمام خونآشامای جهان قدرتمندترش کرده، اون رو تبدیل به هیولایی بهتماممعنا هم کرده.
- یعنی... یعنی اون کاملاً شکستناپذیره؟
- همهی ما خونآشاما جاودانهایم؛ حتی تو؛ اما اون بینهایت عمر داره. هیچکس نمیتونه اون رو شکست بده.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- خب... اینطور که تو داری میگی، من که بدبختم. آریانا و خونخواراش میخوان من بمیرم و تو میگی آیوان همیشه آریانا رو برای نبرد جریتر میکنه. خب اینطوری که من کلاً به باد فنا میرم.
جنی گفت:
- نه افسانه، نگران نباش. آیوان نمیتونه الان کاری کنه. هیچکاری از دستش برنمیاد.
متعجب پرسیدم:
- برای چی مگه؟
جنی صداش رو کمی پایینتر آورد:
- چون قرنهاست که به خواب رفته.
کتابهای تصادفی

