فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

اصیل و خونخوار

قسمت: 17

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

گیج نگاهش کردم که توضیح داد:

- ببین، الان دقیق‌تر می‌گم. آریانا یه زن خیلی خیلی عوضیه و انگاری قصد داره تا ابد سلطنتش باقی بمونه. می‌خواد برای همیشه خودش حاکم خونخوارا باشه و ازاونجایی‌که آیوان، پسرش جانشین اون می‌شه، بالاخره زمانی می‌رسه که تاج‌و‌تـ*ـخت و سلطنتی خونخوارا به آیوان برسه و آریانا این رو نمی‌خواد؛ چون می‌خواد خودش برای همیشه حکم‌فرما باشه و وقتی آیوان به سنی می‌رسه که دیگه باید بشینه رو تـخت سلطنت، اون موقع‌ هست که آریانا اون رو برای سه ‌قرن می‌خوابونه تو یه تابوت.

متعجب گفتم:

- چطوری؟ مگه نگفتی جاودانه‌ست و شکست‌ناپذیر؟

- درسته. هیچ‌چیز اون رو نمی‌کشه؛ اما بالاخره یه نقاط‌ضعفی داره دیگه و نقطه‌ضعفای آیوان هم فقط و فقط نقره، به‌خاطر رگ گرگیش هست و نور خورشید به‌خاطر خون‌آشام بودنش و آتیش به‌خاطر جادوگر بودنش. اینا نمی‌کشنش؛ فقط ضعیفش می‌کنن و آریانا هم از طریق نقره آیوان رو زخمی کرد و برای سه ‌قرن گذاشتش داخل یه تابوت.

- کسی می‌دونه کجاست؟

- آریانا تابوت رو مخفی کرده. کسی نمی‌دونه.

- تا حالا نشده کسی تلاش کنه که اون رو پیدا کنه و نجاتش بده؟

جنی سر تکون داد و گفت:

- نه. خب تصور کن، خطرناک‌ترین موجود دنیا که می‌تونه برای منافع همه دردسر باشه، حالا گورش رو گم کرده و قرن‌هاست که یه‌ جا آروم خوابیده. دیگه کی می‌خواد اون برگرده؟

آروم پرسیدم:

- اگه اون برگرده و بفهمه که من اینجام...

ادامه‌ی حرفم رو اون زد:

- اون‌وقت مرگت حتمیه. آریانا الان قصدش کشتن توئه؛ چون یه دورگه‌ی انسان و خون‌آشام هستی و این موضوع برای اونا شومه؛ به‌خاطر همین آریانا قصد نابودی تو رو داره؛ اما اگه آیوان برگرده، انقدر توی گوش آریانا می‌خونه که آریانا حتی ممکنه همین الان حمله کنه.

آب دهنم رو وحشت‌زده قورت دادم که جنی لبخند زد. دستم رو گرفت و گفت:

- اما نیازی به ترسیدن نیست افسانه؛ چون ما ازت محافظت می‌کنیم و ازطرفی، اون الان اینجا نیست.

ناراحت گفتم:

- اما فاطمه چی؟ دوستم؛ اون پیش اوناست؟

جنی گفت:

- فاطمه مطمئناً الان در قلعه‌ی سیاهه.

متعجب پرسیدم:

- قلعه‌ی سیاه؟

- قلعه‌ی سیاه؛ سرزمین خونخوارا؛ اما تو جات در سرزمین اصیلا، پیش ما، امنه. اگه از قصر سفید بیرون نری در امانی.

- اما ما باید فاطمه رو...

وسط حرفم پرید و گفت:

- عزیزم، مطمئن باش دوستت الان خون‌آشام خونخواره و تو هم یه خون‌آشام اصیل. تضاد وحشتناکی بین تو و دوستت به‌ وجود اومده و در کنار هم بودن شما، یعنی مرگ.

- اما اون دوستمه. من نمی‌تونم تنهاش بذارم. اصلاً من هیچی، مادرش چی؟ اون مادر داره.

جنی غمگین نگاهم کرد و سرش رو پایین انداخت و من جواب گرفتم. هیچ‌کار نمی‌شه کرد.

غم‌زده به روبه‌روم زل زدم و هیچی نگفتم.

فاطمه، دوست صمیمیم، کسی که همیشه کنارم بود، در هر شرایطی باهام بود، حالا یه خونخوار شده.

آروم زمزمه کردم:

- شاید نشده باشه!

جنی گفت:

- حتی اگه الان هم یه خون‌آشام خونخوار نباشه، مطمئن باش تا فردا می‌شه.

نگاهم کرد و ادامه داد:

- خون‌آشامای خونخوار مذکر میل شدیدی به دخترای انسان دارن و مطمئن باش یا اونا رو تبدیل می‌کنن، یا اون‌قدر ازشون خون می‌خورن تا بمیرن، یا اون‌قدر ازشون سوءاستفاده می‌کنن تا خود دختره خودکشی می‌کنه.

با چشم‌های گرد بهش زل زدم و از جام پریدم. هول‌زده گفتم:

- ما... ما باید فاطمه رو نجات بدیم. نه نه! این‌جوری نمی‌شه. ما باید نجاتش...

جنی بازوم‌هام رو گرفت و ثابت نگهم داشت و تندتند گفت:

- افسانه! هی با توام! افسانه!

محکم تکونم داد که وحشت‌زده نگاهش کردم و اون گفت:

- دارم بهت می‌گم امکانش نیست. می‌فهمی؟ نمی‌تونیم.

- اما...

- اما و هیچ! هیچ! دارم می‌گم، نمی‌شه.

آب دهنم رو قورت دادم و پتو رو چنگ زدم و تا بالای گردنم کشیدم. با بهت به پایین زل زدم و جنی با ناراحتی گفت:

- متأسفم؛ اما نمی‌شه کاری کرد. حالا هم سعی کن بخوابی دختر خوب. قراره کامرون یه ‌سِری اطلاعات درمورد خون‌آشاما بهت بده که مطمئناً نیازت می‌شه.

بعد از روی تخت بلند شد. شونه‌هام رو گرفت و فشار داد و مجبورم کرد دوباره دراز بکشم. بهم لبخند زد و بعد از اتاق بیرون رفت و من رو با خروارها فکر، تنها گذاشت.

با فکری مبهوت و با نگاه به جایی که پشت تراس اون کلاغ نشسته بود و بهم خیره شده بود، چشم‌هام رو بستم و سعی کردم بدون فکر بخوابم.

***

چیزی رو می‌تونستم از چندین کیلومتری خودم ببینم. دور بود؛ اما می‌تونستم برق چشم‌هاش رو ببینم. چشم‌هایی که به رنگ بنفش روشن بود و برقش حتی از این فاصله هم چشم‌هام رو می‌زد.

با صدای قارقاری سرم رو بلند کردم و تونستم همون کلاغی رو که چند بار دیده بودمش، دوباره ببینم.

قارقار بلندی کرد. دور سرم چرخ زد و بعد سمت اون چشم‌های براق بنفش‌رنگ، بال زد.

صدایی خیلی ضعیف توی گوشم پیچید:

- «بیا، دنبال من بیا.»

آب دهنم رو قورت دادم که یهو چشم‌ها ناپدید شدن و بعد تونستم انـ*ـدام انسانی رو ببینم که پشت ‌به‌ من، داشت به‌سمت جایی می‌رفت. کلاغ از کنار اون فرد به‌سمت من پرواز کرد و قارقارکنان، با سرش به طرف همون فرد اشاره کرد.

این یعنی برم؟

دیدم که اون فرد با اون چشم‌های بنفش‌رنگ روشنش، دوباره سمت من برگشت و با دستش به مسیری اشاره کرد که داشت می‌رفت.

اما آخه کدوم مسیر؟ دور و اطراف من فقط و فقط سیاهی بود و سیاهی. اون فردی که من هیچی جز چشم‌هاش و بدنش نمی‌بینم و صورتش به‌هیچ‌وجه قابل رؤیت نیست، می‌خواد من رو کجا ببره؟

کلاغ دوباره قارقاری کرد و بعد، من از جام کنده شدم و قدمی به‌سمت اون فرد مجهول برداشتم. خواسته و ناخواسته، سمتش حرکت کردم. دقیقاً نمی‌دونستم که می‌خوام دنبالش برم یا نه؛ اما یه حسی توی وجودم وادارم می‌کرد برم.

چند قدمی که سمتش برداشتم، یهو همه‌جا تغییر کرد. تمام اون سیاهی‌های دوروبرم از بین رفت و بعد من یه‌ جای دیگه بودم.

متعجب به مکان تاریک و رعب‌انگیزی که داخلش بودم، نگاه کردم. شبیه یه قبرستون متروکه بود که شاید برای هزاران سال پیش بود.

به قبرهای شکسته و محیط تاریک و ترسناکش نگاه کردم که کلاغ به‌سمتم اومد. با منقارش نوک آستینم رو گرفت و سمتی کشید.

وحشت‌زده زمزمه کردم:

- من رو کجا آوردی؟ هان؟

اما اون همچنان درحال کشیدن آستینم بود. قدمی سمتش برداشتم که ازم فاصله گرفت و سمتی پرواز کرد. من هم دنبالش راه افتادم.

سمت مکانی که شبیه به یک معبد بود، رفت و من با خودم فکر کردم «معبد؟! اینجا؟ مگه این روستا برای کی بوده؟»

بازوهام رو بـغل کردم و به‌سمت ساختمون متروکه و درب‌وداغون اونجا رفتم.

کلاغ به داخل معبد تاریک پر زد و من بعد از اینکه وحشت‌زده آب دهنم رو قورت دادم، قدمی برداشتم.

لب‌هام رو تندتند می‌جویدم. به مکانی نگاه می‌کردم که مطلقاً تاریک بود و هیچی نمی‌تونستم ببینم.

اما بعد یهو تونستم نور همون چشم‌های بنفش‌رنگ رو از فاصله‌ی چند سانتیم ببینم. سریع سمتش حرکت کردم و کلاغ هم کنارم پرواز کرد.

زمانی که کنار اون چیزی که اون فرد ایستاده بود، ایستادم، اون چشم‌ها و صاحبش ناپدید شدن و من تونستم از بین تاریکی، یه شئ بزرگ رو اونجا ببینم.

زمزمه کردم:

- این چیه؟

و بعد دستی روش کشیدم و فهمیدم یه چیز سفت و چوبیه که سال‌ها قدمت داره؛ چون روش پر از گرد و خاک بود.

کلاغ بال زد و بعد اومد روی اون نشست. کم‌کم وقتی که به تاریکی عادت کردم، تونستم اون شئ بزرگ رو هم ببینم.

چشم‌هام رو ریز کردم و با دقت بهش زل زدم. اون یه تابوت بود.

با چشم‌های گرد به تابوت خیره شدم که دوباره همون صدا توی سرم پیچید:

- «رهام کن!»

کتاب‌های تصادفی