فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 19

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۸

من می‌سازمشون (۵)

[به نظر قراره یه سیاه‌چال بزرگ شه.]

[دلم نمیخواست به روم بیارم ولی این آدمه استعداد خوبی توی تله ساختن داره.]

واقعاً یه صحنه‌ی باشکوه بود. در مساحتی که حدوداً یه خرده بزرگ‌تر از یک منطقه‌ی مسکونی بود، هزاران هیولا به سمت تپه حرکت می‌کردن و بینشون هم چندتا هیولا وجود داشتن که قبلش با ارتش درگیر شده بودن.

ایل‌هان بعد از دیدن چنین صحنه‌ای با تعجب پرسید: «الان... چرا این‌جوری شده؟»

[نیروی جادویی‌ای که تله‌ی ویرانگر از خودش ساطع می‌کنه، باعث فریب هیولاها با دستکاری در هر پنج حسشون می‌شه. هیولاها هم جذب این تله می‌شن و آخرش داخل سیاه‌چال به دام میوفتن.]

ارتا خیلی با غرور حرف میزد. البته این جادو واقعاً چیز ترسناکی بود. اگر همین جادو علیه آدما استفاده می‌شد خیلی وحشتناک بود.

ایل‌هان می‌خواست بپرسه که این جادو رو می‌شه علیه آدما استفاده کرد یا نه؟ ولی پشیمون شد چون از جوابی که می‌خواست بشنوه وحشت کرد.

ایل‌هان بعد از دیدن قدرت این تله و این حجم زیاد هیولاها جا خورده بود. یه فرشته که کنارش بود گفت: [انگار جاهای دیگه هم همین اتفاق افتاده.]

با شنیدن این حرف، ایل‌هان ابروهاش رو بالا داد و وقتی ارتا دیدش خندید و گفت: [تله‌ی تو یه جادوی دیگه هم داره که باعث شده انرژی تله‌های مرگی که در سرتاسر جهان پخش شده هم تغییر کنه. ما که نمیاییم تله‌هایی که توی بهشت درست شدن رو الکی اینور و اونور پهن کنیم. بقیه‌ی تله‌ها هم دارن هیولاها رو جذب می‌کنن.]

«پس به خاطر همینه که هارکانیوم روی زمین انقدر کمه. چون فقط می‌خوایین برای ساختن تله ازش استفاده کنین.»

[هارکانیوم فلز با ارزشیه و بازیافت اون بهترین و مناسب‌ترین روش برای نگهداری از محیط زیسته.]

بقیه‌ی فرشته‌ها با تعجب به حرفای ارتا و ایل‌هان گوش می‌کردن و از خودشون می‌پرسیدن اینا از کی تا حالا انقدر با هم صمیمی شدن؟ این سؤال تو چشمای همشون موج میزد. ایل‌هان و ارتا از نگاه اونا حس عجیبی بهشون دست داد و روشونو از هم برگردوندن.

هیولاهایی که بعد از هزار سال تحمل خشم آزاد شده بودن، حالا با پای خودشون به سمت مرگ حرکت می‌کردن و تا روزی که یه آدم سیاه‌چال رو باز نمی‌کرد اونجا زندانی می‌شدن.

درسته که ایل‌هان هم همچین چیزی رو برای هیولاها می‌خواست ولی وقتی نگاهشون کرد که چه جوری با سرعت به سمت نابودی میرن، یاد آدمایی افتاد که هر چقدرم تلاش می‌کردن توانایی فرار از سرنوشتشون رو نداشتن. به خاطر همین حس خوبی نداشت.

«نه.»

ایل‌هان فکر خودش رو منحرف کرد و سرش رو تکون داد. هم‌دردی با هیولاها چه فایده‌ای داره؟ اگر هیولاها از بین نرن، آدما کشته میشن.

فقط چند روز از وقوع تغییرات بزرگ گذشته بود و توی همین چند روز ایل‌هان این رو فهمید که هیولاها نسبت به آدما جبهه می‌گیرن و تبدیل به چیزای وحشتناک‌تر هم میشن.

پس، ایل‌هان دیگه حس هم‌دردی با هیولاها نداشت.

و وقتیم متوجه شد که این «فرشته‌های بهشتی» هم می‌تونن با آدما اینطوری رفتار کنن، بدنش مور مور شد. در آخر، این هیولاها هم یه اسباب‌بازی برای خدا و فرشته‌هاش هستن.

ایل‌هان به هزار سالی که تنها روی زمین مونده بود، علارغم این که هیچ کار اشتباهی نکرده بود فکر کرد؛ به اون قدرت بی‌نهایتی که همه‌ی آدماها رو به یه جای دیگه منتقل کرد تا برای این تغییرات آماده بشن فکر کرد.

یادش اومد که این همه درد و رنج و تنهایی رو فقط به خاطر یه «اشتباه» تحمل کرده بود.

در همین لحظه، قلبش سنگین شد. تمام اون احساساتی که با جوک گفتن و مثبت اندیشی سرکوب کرده بود تا سلامت روانیش رو برای سال‌های طولانی حفظ کنه، حالا آزاد شدن و برای یه لحظه در هم شکستنش.

من می‌خوام قوی بشم.

من می‌خوام انقدر قوی بشم که کسی جرأت نکنه بهم دستور بده.

این احساس ایل‌هان دیگه برای دیدن لیتا و یا برای زنده موندن نبود.

الان می‌خواست انقدر قوی بشه تا آزادیش رو به دست بیاره.

این چیزی بود که برای اولین بار به ذهنش رسیده بود.

[خوب، سیاه‌چال درست شد ایل‌هان.]

ایل‌هان با شنیدن صدای ارتا به خودش اومد و سرش رو بالا برد.

در نیمه‌های راه تپه که تله‌ی مرگ اونجا بود، هزاران هیولا جمع شده بودن و مانای تله با مانای هیولاها برخورد کرد و موج انرژی خاصی همه جا رو فرا گرفت.

[تمومه. کارمون انجام شد.]

[همه چیز همون طور که خدا خواست انجام شد.]

[تله‌های دیگه هم دارن یواش یواش هیولاها رو جمع می‌کنن تا به سیاه‌چال تبدیل بشن. کارمون موفقیت‌آمیز بود.]

فرشته‌ها خوشحال شدن. بعضیاشون به ایل‌هان لبخند زدن و بعضیاشونم بی‌محلی کردن. هر کدومشون شخصیتای خودشون رو داشتن.

[با توجه به اندازه‌ی زمین، احتمالاً باید ۲۷تای دیگه هم بسازیم. بعد از فعال شدن تله‌های مرگ، بهت پاداشت رو می‌دیم.]

«پس منم بقیه رو درست می‌کنم.»

[اجباری نیست که اینقدر زود درستشون کنی. تله‌ی مرگ بعدی رو حداقل دو روز دیگه می‌سازیم.]

ایل‌هان سرش رو کج کرد و گفت: «مگه عجله نداشتین؟»

[چرا داریم ولی قدرت جادویی کافی نداریم.]

درسته، فرشته‌ها مانای زیادی رو برای ساخت این تله مصرف کردن و دیگه براشون انرژی نمونده بود.

ایل‌هان هم از این که عجله نداشتن خیالش راحت شد.

«مگه تنها فرشته‌هایی که وجود دارن شماهایین؟... نمیشه جاهاتونو عوض کنین، مثلاً یکی بره و لیتا بیاد؟»

آره. نمی‌تونستن جاهاشونو عوض کنن؟ چون ایل‌هان می‌خواست هر چه زودتر مأموریتش رو انجام بده نه این که لزوماً بخواد لیتا رو ببینه! این چیزی بود که ایل‌هان بهش فکر می‌کرد.

ولی در حقیقت، خیلی دلش می‌خواست لیتا رو ببینه اما به روی خودش نیورد.

[همه‌ی فرشته‌ها مأموریت دارن. این فرشته‌ها مسئول سیاه‌چالای زمینن و بقیه هم توی دنیاهای دیگه مسئولیت چیزی رو به عهده دارن. پس باید منتظر بمونیم تا مانامون دوباره زیاد بشه.]

«شما هم سرتون انگار شلوغه‌ها.»

[مخصوصاً لیتا که کارای زیادی برای فرستادن کمک برای تو انجام داده الان داره تنبیه می‌شه و تا یه مدتی اجازه نداره بیاد روی زمین.]

البته، ارتا متوجه واقعیت شد و یه لبخند شیطنت‌آمیز زد که انگار همه چی رو می‌دونه و ایل‌هان هم می‌خواست با مشت بزنه لهش کنه.

ایل‌هان شونه‌هاش رو بالا انداخت و به تله‌ی مرگی نگاه کرد که حالا به سیاه‌چال تبدیل شده بود. یه آهی کشید و گفت: «خوب، برگردیم. بریم که کارای اولیه ساخت تله‌ی بعدی رو انجام بدم.»

[یعنی فقط به دنیا اومدی که کار کنی و مشغول چیزی باشی ...]

پس از هجوم گسترده‌ی هیولاها به پایتخت کره‌ی جنوبی، سئول، روی زمین غوغا شد. فیلمی که در اون نشون می‌داد هیولاها رو تپه جمع میشن و یک دفعه در فضا ناپدید میشن گرفته شده بود و همه جا پخش شد.

و تنها چیزی که باقی مونده بود، سیاه‌چالی بود که همه‌ی آدمایی که به دنیاهای دیگه فرستاده شده بودن می‌شناختنش. سیاه‌چال ها در کره، ژاپن، قسمت‌هایی از چین و کشورهای دیگه به وجود اومدن.

پس از مشاهده‌ی مدرکی که نشون می‌داد جو زمین داره با ثبات میشه همه خوشحال شدن. البته بعضیا هم ناراحت بودن که چرا پایداری از کره که کشوری بود که توی هیچی شرکت نداشت شروع شده.

آدمای زیادی که هنوز مأموریت نگرفته بودن یا تازه از مأموریت دنیاهای دیگه برگشته بودن داشتن توی اینترنت چرت و پرت می‌نوشتن.

[کارشناسان هشدار می‌دهند که حیوانات ممکن است به هیولا تبدیل شوند. در همین حال، دولت اقداماتی را برای پیدا کردن گونه‌های زیستی که تبدیل به هیولا نمیشوند از طریق پایگاه داده‌ی دنیاهای دیگر بررسی کرده و مشخص شد که گونه‌های زیستی را می‌توان به عنوان پاداش مأموریت‌های دنیاهای دیگر به زمین آورد. انتظار می‌رود این فرایند تأثیرات زیادی داشته باشد...]

ایل‌هان تلویزیون رو خاموش کرد. مادر و پدرش هنوز برنگشته بودن خونه. نگرانشون بود ولی برای این که آروم بشه با خودش می‌گفت که هر دوتاشون می‌تونن از پس خودشون بربیان چون تمایلی به مبارزه و جنگجو شدن ندارن و بیشتر «اجتماعی» هستند.

بعدش ایل‌هان بلند شد و به کارگاه رفت.

«تا فردا می‌تونم پنج‌تا دیگه بسازم؟»

[نه، نمیشه. گفتم که می‌خوام بهت جایزه بدم ولی یه کاریم هست که اگر انجام بدم ساختن باقی تله‌ها برات زیاد زمانبر نمیشه.]

«میخوایی برام هارکانیوم بیاری؟»

[به همین خیال باش.]

منظور ارتا دباغی چرمی بود که توی کارگاه داشت آفتاب می‌خورد. ارتا یه دستی به سر و روی پوست خرس و گرگ‌ها کشید و دهن ایل‌هان باز موند. دوام و سختی این پوست‌ها بیشتر شد.

«عالیه! فکر کنم کیفیتش بهتر شد!»

[نظرت چیه؟ حالا یه چیزی داری که روش کار کنی و دست از سر تله برداری.]

ارتا درست می‌گفت. بهتر بود وقتش رو برای چیزایی بذاره که در دسترس هستن تا تله‌ی مرگی که نمیشه فعالش کنه.

ایل‌هان بلافاصله شروع به ساخت زره چرم کرد.

در ابتدا، یه زیرپوش با چرم نازک گرگ درست کرد و با چندتا سنگ جادو تقویتش کرد. الان دیگه برای ایل‌هانی که تله‌ی مرگ ساخته، ساخت وسیله با مانا مثل آب خوردن شده بود.

ارتا وقتی که دید ایل‌هان با استفاده از سنگ‌های جادو «تهویه» هم برای زره گذاشته تعجب کرد.

[چه جوری این همه با مهارت کار می‌کنی؟]

«مگه نگفتم که با تمرین زیاد همه چی ممکنه و قلقش دستت میاد ؟»

با بقیه‌ی چرم گرگ، دستکش و چکمه درست کرد و برای همشون تهویه گذاشت اما می‌خواست برای حمله هم ازشون استفاده کنه. پس با استفاده از دندون‌های گرگ‌ها تیغه‌هایی در چکمه و دستکش‌ها جاسازی کرد.

[دستکش چرمی پوست گرگ]

[رتبه: نادر]

[قدرت دفاعی: ۶۰۰]

[قدرت حمله: ۷۰۰]

[چکمه‌های چرمی پوست گرگ]

[رتبه: نادر]

[قدرت دفاعی: ۵۵۰]

[قدرت حمله: ۷۵۰]

بعد با کل پوست خرس یک زره ساخت. یه سری مواد مخصوصی رو به روغن داغ اضافه کرد و چرم رو چندبار درش جوشوند تا قدرت دوام و دفاع خوبی پیدا کنه. وقتی که کار زره تموم شد، هوا تاریک شده بود.

با این حال، ایل‌هان که قدرت ابرانسانی پیدا کرده بود اینجوری کار کردن براش سخت نبود. چون داشت زرهی می‌ساخت تا از بدنش محافظت کنه، تمرکز بیشتری به خرج می‌داد و وقتی که خورشید بالا اومد زرهی رو آماده کرده بود که جزء بهترین کاراش بعد از نیزه‌ی فولادی به حساب میومد.

[زره محکم صچرم خرس]

[رتبه: منحصر به فرد]

[قدرت دفاعی: ۲۱۰۰]

[دوام: ۸۵۰/ ۸۵۰]

[یک زره چرمی جوشانده شده توسط استادی ماهر با استفاده از پوست هیولای کلاس دو. این زره سطح بالایی دارد و دندان‌های هیولاهای کلاس بالا توانایی پاره کردن آن را ندارند.]

البته، ایل‌هان دست بردار نبود. تمام دندون و استخون‌های گرگ‌ها و خرس رو جمع کرد و با سنگ جادو بهشون مانا وارد کرد.

ایل‌هان فقط دنبال یک چیز بود. اون می‌خواست درست مثل مچ‌بند با پنجه‌ی آخوندک، چکمه‌ها و دستکش‌ها و زره و استخون‌ها هر موقع که خواست ازشون دندون بزنه بیرون. می‌خواست مثل جوجه‌تیغی بشه. می‌خواست انقدر تیز و دردناک باشه که هر هیولایی که بهش نزدیک می‌شه پا به فرار بذاره!

[ساخت وسیله با مانا به سطح ۸ رسید.]

[زره چرمی پوست خرس همراه با «تیغ‌های مخفی» کامل شد.]

ارتا که شاهد تمام این کارا بود زبونش بند اومد و از خودش پرسید که ایل‌هان چه جوری انقدر کارای عجیب می‌کنه؟!

[ایل‌هان، چرا می‌خوای از اینا تیغ بیرون بزنه؟!]

«چون آرزومه که چنین چیزی درست کنم.»

ایل‌هان هیچ خجالتی در جوابش نداشت و انقدر با اعتماد به نفس همچین حرف زد که ارتا هم فکر کرد که ایل‌هان چقدر باحاله!

[زره چرمی پوست خرس با تیغه‌های مخفی]

]رتبه: منحصر به فرد]

[قدرت دفاعی: ۲۲۰۰]

]قدرت حمله : ۷۵۰]

]دوام: ۹۰۰/۹۰۰]

[سلاحی فوق العاده از چرم پوست خرس کلاس دو، که توسط استادی ماهر ساخته شده است.]

زره واقعاً عالی بود. نه تنها یک زره بود بلکه برای حمله هم به کار می‌رفت و برای ایل‌هان هم خوب بود چون در مبارزه از تمام بدنش استفاده می‌کرد. به علاوه، خصوصیت آلفا و بتا هم برای تقویتش داشت. هر کسی که این زره رو می‌دید حدس میزد که به خاطر استفاده از مانا همچین خصوصیاتی داشته باشه!

پس از ساخت چند چاقو از استخون هیولاها که برای تیکه‌تیکه کردن به کار بره، ایل‌هان ماسکی از جمجمه‌ی گرگ برای خودش درست کرد. ایل‌هان احساس سرزندگی کرد، انگار که تمام کارای عقب موندش رو انجام داده باشه.

[چاقوی استخوان خرس]

]رتبه: نادر]

[قدرت حمله: ۵۰۰]

[دوام: ۴۵۰/۴۵۰]

[ماسک جمجمه‌ی گرگ]

[رتبه: نادر]

[قدرت دفاعی: ۶۰۰]

[دوام: ۶۶۰/۶۶۰]

[ماسکی که از جمجمه‌ی گرگ ساخته شده که زمانی مانای زیادی را داشته است. این ماسک قدرت دفاعی بسیار بالایی دارد.]

همینا برای ایل‌هان کافی بود تا یه هیولای سطح بالاتر پیدا کنه و ازش چیزای بیشتری به دست بیاره و احتمالاً تا اون موقع اینا دووم میاوردن، حتی ممکنه که بیشتر از چیزی که ایل‌هان فکر می‌کنه دووم بیارن.

ایل‌هان زیرپوش، زره، دستکش و چکمه‌ها رو پوشید و چاقوها رو داخل کمربند چرمیش گذاشت. بعد از این که ماسک رو گذاشت سرش، انعکاس خودش رو دید و فهمید چقدر باحال به نظر میاد.

ایل‌هان با خودش گفت: همونطور که انتظار داشتم اگه صورتمو بپوشونم خیلی باحال میشم! لعنتی!

«چه طوره؟»

[عالی. نمی‌دونم با ماسکه چکار کردی ولی وقتی پوشیدیش حضورت کمرنگ‌تر شد!]

«من که کاریش نکردم!»

ارتا می‌دونست که ایل‌هان چرا این کار رو کرده ولی ایل‌هان سعی کرد به روی خودش نیاره. ناگهان سر و صدایی از بیرون کارگاه اومد.

صدای شکستن می‌ا‌ومد. صدای شلیک صدها و هزاران گلوله، فریاد و جیغ و داد... انقدر صدا زیاد بود که انگار اومدن فیلم اکشن بسازن.

«... صدای چیه؟»

[احتمالاً ارتش داره با هیولا می‌جنگه چون همه‌ی هیولاها که جذب سیاه‌چال نمیشن.]

بعد از حرف ارتا، آژیر خطر بلند شد.

[خانم‌ها و آقایان در منطقه‌ی جانگ‌نو! اگر هنوز داخل ساختمان هستید لطفاً به دنیای دیگر بروید! خطر حمله‌ی یک هیولای بزرگ کلاس ۲ وجود دارد! تکرار می‌کنم. خطر حمله هست!]

«…»

[……]

هشدار پیدا شدن هیولای بزرگ کلاس دو دوباره تکرار شد.

ارتا از این که هیولای کلاس دو توی سیاه‌چال گیر نیوفتاده بود تعجب کرد و ایل‌هان گفت: «لطفاً بگو که از خرسه ضعیف‌تره...»

[چیه؟ نکنه می‌ترسی؟ تو می‌تونی جلوی هیولای کلاس دو رو بگیری...]

«نگووووو.»

شونه‌های ایل‌هان افتادن.

«اگه از خرس قوی‌تر باشه، دوباره باید از پوستش زره بسازم!»

اینجا استادی بود که بیشتر از جنگیدن، از دوباره درست کردن وسیله ترس داشت.

کتاب‌های تصادفی