فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 26

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۵

اسمم اسماعیله (۱)

یو ایل‌هان داشت می‌دوید که یه دفه وایساد.

آسمون مثل همیشه آبی بود ولی یه جو ناامنی حس می‌شد. یه حس کشتن که ممکن بود هر کسی هدفش قرار بگیره. یو ایل‌هان فهمید اینجا امن نیست و هیولا همین دور و بر هستش.

یو ایل‌هان دقیقاً توی مرکز شهر سئول بود ولی هیچ چیزی قابل تشخیص نبود چون تمام ساختمون‌ها فروریخته بودن جوری که انگار جنگ شده بود. براش مهم نبود آدما این کار رو کردن یا هیولاها، فقط به همه چی نگاه می‌کرد. انگار داشت دنبال چیزی می‌گشت.

[…اونجاست.]

پلنگ سیاه همون دور و بر بود‌. البته نمی‌شد تشخیص داد اندازش چقدره چون خیلی حرکت می‌کرد. جوری اینور و اونور می‌رفت که انگار فکر می‌کرد مهارت اختفائش توی این دنیا تکه و کسی نمی‌تونه پیداش کنه ولی نمی‌دونست که یو ایل‌هان راحت می‌تونست ببینش و مسیر حرکتش رو پیش بینی کنه.

پلنگ سیاه هنوز متوجه حضور یو ایل‌هان نشده بود.

«خوب.»

یو ایل‌هان بهش خیره شد و خیلی یواش یکی از ستون‌های زوبین رو از کمرش گذاشت پایین.

«هع!»

ستون رو به زمین فرو کرد. این ستونه درست مثل یه شمع که توی کیک گذاشته شده، محکم به زمین چسبید.

«اول باید این رو محکم کنم.»

با این کار یو ایل‌هان حتماً پلنگ سیاه متوجه حضورش می‌شد، به خاطر همین باید سریع حرکت می‌کرد و برای حمله آماده می‌شد. صد متر دورتر از ستون اول، ستون دوم رو زد زمین. می‌شه گفت محکم‌تر و سریع‌تر این کار رو نسبت به ستون اول انجام داد.

چون یو ایل‌هان نمی‌دونست اندازه‌ی دقیق پلنگ چقدره، بقیه‌ی ستون‌ها و زوبین رو همینجوری گذاشت روی زمین. البته، یو ایل‌هان انتظار داشت که پلنکه هم اندازه‌ی مادرش باشه ولی باید مراقب می‌بود چون یه حرکت اشتباه ممکن بود به کشتن بدش. با در نظر گرفتن تمام احتمالات، یو ایل‌هان شروع به دویدن کرد. اما ...

«صبر کن ببینم.»

یو ایل‌هان محکم کردن ستون‌ها رو ول کرد و سرش رو کج کرد. بعدش گفت:

«انتظار داشتم وقتی ستون دوم رو به زمین زدم، حداقل یه بار حمله کنه ولی چرا فقط اینور و اونور میره؟»

[شاید منتظر یه فرصت برای حمله‌ست.]

«واقعاً منتظر فرصته؟»

پس، یو ایل‌هان عمداً به پلنگ یه فرصت حمله داد. هدف اول یو ایل‌هان این بود که بتونه پلنگ رو سرجاش نگهش داره.

ولی حتی با فرصتی که یو ایل‌هان بهش داده بود، پلنگ بهش حمله نکرد. شاید به خاطر مهارت اختفاء، مهارت شکارش تکامل پیدا نکرده بود! ولی واقعاً یه هیولای کلاس سه مگه می‌شه مهارت شکار نداشته باشه؟

همون لحظه، ارتا خیلی محتاطانه گفت:

[شاید نمی‌تونه تو رو پیدا کنه!]

«...»

یو ایل‌هان زبونش بند اومد. با خودش گفت «مگه می‌شه؟»

هر چقدرم مهارت اختفاء یو ایل‌هان قوی باشه ولی تا الان داشت ستون‌ها رو به زمین می‌زد. یعنی حتی با صدای اینا هم دشمن قدرتمندش متوجهش نشده؟

[چون تو مستقیماً بهش حمله نکردی!]

«راست می‌گی.»

[احتمالاً به خاطر این مهارت اختفائت از بین نرفته.]

«ولی ستونا رو به زمین زدم و بعضیاشونم جاسازی کردم.»

[حتماً اونا هم به خاطر مهارت اختفائت مخفین از چشمش.]

«...»

یو ایل‌هان می‌خواست جواب ارتا رو بده ولی چیزی به ذهنش نرسید چون خودشم همین فکر رو کرده بود. دلیل دیگه‌ای نبود که نذاره پلنگ یو ایل‌هان رو ببینه.

«باورم نمی‌شه که جلوی چشمش تله گذاشتم ولی نمی‌تونه من رو ببینه...»

[تو از وقتی به دنیا اومدی نافت رو با کشتن بریدن. مهارت خوبی داری توش. برای کار دومت «کشتن» رو انتخاب کن.]

«ای خدااا...»

چرا با شنیدن یه تعریف یو ایل‌هان انقدر بهش برخورد؟ این حرف ارتا رو یه تعریف حساب نکرد چرا؟

به هر حال، اوضاع وفق مراد یو ایل‌هان بود. عصبانیتش رو کنترل کرد و رفت سمت ستون اول. یواش زوبین اول رو برداشت و به ستون وصل کرد.

می‌دونست اندازه‌ی تنابی که به زوبین وصله چقدره.

پلنگ سیاه یه چیزی حس کرد و سر جاش وایساد. اگه بعد از فرو کردن دوتا ستون بزرگ به زمین چیزی حس نمی‌کرد که نمی‌‌شد اسمش رو هیولا گذاشت.

یو ایل‌هان زوبین اول رو برداشت و به سمت هیولا نشونه گرفت. همون لحظه قدرت بدنش چند برابر شد. ده درصد به خاطر اختفاء و ده درصد دیگه به خاطر مهارت نیزه‌اندازی به قدرتش اضافه شد. وقتی که یو ایل‌هان دید زوبین هم نوعی نیزه حساب می‌شه، خوشحال شد.

«هه‌هه...»

یه نفس عمیق کوتاه کشید و پای پلنگ رو نشونه گرفت. قدرت رو به دستش هدایت کرد تا بتونه پاش رو نابود کنه! هنوزم پلنگه متوجه یو ایل‌هان نبود و همون لحظه...

«هع...!»

یو ایل‌هان یه فریادی زد و زوبین رو پرت کرد. مانایی که به زوبین داده بود انگار تأثیر داشت. زوبین مثل گلوله‌ی تفنگ به سرعت حرکت کرد و همون لحظه که پلنگ داشت از کنار یه خرابه رد می‌شد به رون پاش خورد.

[کییییییااااااا!]

«آخیش»

پلنگ جوری ناله کرد که انگار دنیا رو سرش خراب شده. یو ایل‌هان یه نفس گرفت و آروم پرید عقب چون الان دیگه هم زوبین و هم یو ایل‌هان پنهان نبودن و پلنگ می‌تونست ببینشون.

ارتا اندازه‌ی پلنگ رو متوجه شد و آروم گفت: [اندازش نصف مادرشه... ولی کلاس سه داره.]

«وقتی دیدمش فهمیدم.»

یو ایل‌هان زوبین رو محکم کشید و جواب ارتا رو داد.

خوشبختانه، زوبین با این که پلنگه رم کرده بود و اینور و اونور می‌دوید از پاش در نرفت. اما چرا با این همه قدرتی که یو ایل‌هان پرتابش کرد، فقط تا نصفه وارد رونش شده بود؟

[اگه یه هیولای بالغ کلاس سه بود، حتی تا نصفه هم نمی‌رفت تو پاش. برو خدا رو شکر که مهارت اختفاء داره و بقیه‌ی مهارتا و تواناییاش سطحشون پایینه.]

«باشه بابا، فهمیدم.»

[کیااااااااا!!]

غرش بلند پلنگ گوش یو ایل‌هان رو اذیت می‌کرد. پلنگ با چشمای قرمزش به یو ایل‌هان نگاه کرد. همون لحظه، یو ایل‌هان حس کرد اوضاع خیطه. پلنگ سیاه مثل فشنگ پرید طرفش.

[غررررررررر!]

اما همون موقع یو ایل‌هان، تنابی که به زوبین توی رون پلنگ وصل بود رو کشید و انداختش زمین. واقعاً تناب محکمی بود و کمتر از این از یه استاد انتظار نمی‌رفت!

یو ایل‌هان که منتظر این لحظه بود، زوبین دوم رو برداشت و به ستون دوم وصل کرد. بعد، با تمام قدرت به سمت شونه‌ی راستش پرتابش کرد!

[ضربه‌ی کاری!]

[کیاااااااا!]

به خاطر مهارت ضربه‌ی کاری، زوبین دوم بیشتر از اولی وارد بدن پلنگ شد. انقدر عمیق رفته بود که دیگه مشخص نبود و خون پاشید روی صورت یو ایل‌هان.

[کیاااااا!]

پلنگی که از یه سوراخ دوبار نیش خرده بود، عصبی شد و پنجه‌ی جلوییش رو به یو ایل‌هان زد. این اولین باری بود که یو ایل‌هان یه مبارزه‌ی اینجوری با هیولا داشت.

چون پلنگ کلاس سه بود، وضعیت و قدرت مانای متفاوتی داشت و یو ایل‌هان می‌دونست در مبارزه‌ی تن به تن نمی‌دونست دووم بیاره.

با پیشبینی حرکاتش یو ایل‌هان می‌تونست از خودش دفاع کنه.

«اَه!»

پلنگ با پنجه به بازوی یو ایل‌هان زد.

انقدر ضربش قوی بود که نفس یو ایل‌هان بند اومد.

[غررررررر!]

«آآآآآآخخخخ!»

با این حال، استخونای یو ایل‌هان هنوز سالم بودن و نشکستن. دلیلش هم این بود که زوبین‌هایی که توی پا و بازوی پلنگ بود و تناب چرمی که طی فرایند طولانی درست شده بودن، قدرت آسیب رو کم کردن. اما تیغه‌های استخونی که روی زره یو ایل‌هان در قسمت بازوهاش بود شکستن. البته در مقایسه با مقاومتی که داشتن تا همین الانم خوب کار کرده بودن و یو ایل‌هان می‌تونست بعداً دوباره بسازشون!

[واقعاً باورم نمی‌شه این تیغه‌ها به دردت خوردن...!]

«هوهوهو.»

ارتا یه جوری با خوشحالی حرف می‌زد که انگار یو ایل‌هان مبارزه رو برده. اما یو ایل‌هان که داشت مبارزه می‌کرد، نمی‌تونست انقدر خوشحال باشه چون هنوز از شر پلنگ خلاص نشده بود.

[غررررررر!]

پلنگ سیاه دردی که داشت رو تحمل کرد و با خشم زیادی پنجه‌ی جلوییش رو برد به هوا.

یو ایل‌هان که دید چقدر پلنگ با قدرت پنجش رو تکون میده، شوکه شد و جاخالی داد.

انقدر پنجش قدرت داشت که باد برنده‌ای به سمت یو ایل‌هان حرکت کرد!

«این دیگه چیه؟»

[میخوایی چی باشه؟ یه مهارته دیگه!]

یو ایل‌هان با سرعت پرید عقب و ستون سوم که روی زمین بود رو برداشت.

همون موقع هم پلنگ سیاه می‌خواست دوباره حمله کنه که تناب زوبین پاش رو کشید و انداختش زمین. بعدش، پلنگ سیاه خواست که زوبین رو از بدنش دربیاره و می‌کشیدش ولی این کارش باعث شد که فقط به خون‌ریزی بیوفته. وقتی که پلنگ متوجه شد یه تناب هم به زوبین وصله، پنجش رو بالا برد تا تناب رو پاره کنه.

[قبل از این که تناب رو پاره کنه، اون یکی زوبین رو هم پرت کن!]

«خودم می‌دونم چی کار کنم!»

یو ایل‌هان دلهره گرفت و سریع ستون سوم رو هم به زمین فرو کرد. اصلاً باورش نمی‌شد که این پلنگه مهارت حمله از راه دور رو داشته باشه! در واقع فکر می‌کرد هیولاها، حیوونایی هستن که قدرتشون چند برابر شده و بزرگ شدن. فکر می‌کرد این یکی هم مثل بقیس و یه زوبین قوی می‌تونه نابودش کنه.

ولی واقعیت یه چیز دیگه‌ای بود و قرار بود چیز جدید دیگه‌ای هم ببینه.

یو ایل‌هان با خودش گفت: پس در آینده قراره با هیولاهای قوی‌تر از این هم مبارزه کنم!

حالا دیگه باید ذهنیتش رو تغییر می‌داد. اگه یو ایل‌هان می‌خواست به شکار هیولا ادامه بده باید سلاح‌ها و تاکتیک‌های مختلفی رو آماده می‌کرد! اینجا بود که یو ایل‌هان چشمش به روی واقعیت باز شد.

«هع!»

با این حال، چه یو ایل‌هان واقعیت رو دیده باشه یا نه، فعلاً باید هیولای جلوی روش رو می‌کشت. یو ایل‌هان برای بار دوم از جلوی باد برنده‌ی پنجه‌های پلنگ، جاخالی داد. روی زمین غلت خورد و سر پا وایساد. زوبین سوم رو برداشت و قبل از این که پلنگ دوباره حمله کنه، به سمتش پرتابش کرد.

[کیاااااااا!]

زوبین به پنجه‌ی چپ پلنگ فرو رفت. دیگه نمی‌تونست با این دستش نه تناب رو پاره کنه و نه باد برنده به سمت یو ایل‌هان پرتاب کنه! ارتا با تعجب گفت: [پس توی نیزه‌اندازی هم استعداد داری!]

«اسمم اسماعیله.»

یو ایل‌هان هنوزم جوک موبی‌دیک رو ول نکرده بود. همین که حس کرد که اوضاع داره بهتر می‌شه یه اتفاقی افتاد که به این راحتیا حل شدنی نبود.

درسته که یو ایل‌هان تونست با زوبین جلوی حرکت پلنگ رو بگیره، ولی چه جوری قرار بود با این همه ورج وورجه‌ای که می‌کنه بهش نزدیک بشه و بکشش؟

در همون لحظه، کسی که می‌تونست این کار رو انجام بده، رسیدش. یو ایل‌هان صدای موتور ماشینی رو شنید...

«مهارت اختفائش رو از بین بردی!»

ملکه با یه ماشین زرهی که خیلی محکم به نظر می‌رسید، اومد سر صحنه.

«ضربه‌ی صاعقه دوگانه!»

[کیااااااااا!]

و نیروی جادویی صاعقه‌ای قدرتمند به هیولای کلاس سه برخورد کرد!

کتاب‌های تصادفی