فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 27

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۶

اسمم اسماعیله (۲)

صاعقه به پلنگ سیاه خورد و پلنگ هم با صدای مهیبِ «بوم» به زمین افتاد. با زمین خوردن پلنگ تناب‌های زوبین بیشتر کشیده شدن و آسیب بیشتری بهش وارد شد.

بلافاصله، کانگ میرا با ماشین زرهی که پشت فرمونش بود، اومد طرف یو ایل‌هان. از تو پنجره‌ی ماشین بدنش رو تا نصفه بیرون آورد. یه چیزی روی صورتش برق می‌زد. به جای ماسک هالک، یه ماسک فلزی که از پیشونی تا بینیش رو می‌پوشوند روی صورت کانگ میرا بود.

«چه جوری تونستی مهارش کنی؟»

«خودمم نمی‌دونم.»

جادوی کانگ میرا قوی‌تر از جادوی آدمای کلاس یک بود ولی چون یو ایل‌هان روش نمی‌شد باهاش حرف بزنه، چیزی ازش نپرسید. یو ایل‌هان، ستون چهارم رو برداشت و به زمین فروش کرد.

«اینم از این!»

بنگ! حالا که دیگه یو ایل‌هان قلق زمین زدن ستون‌ها دستش اومده بود، راحت ستون چهارم رو هم محکم کرد.

یه مشت به ستون چهارم زد که بیشتر فرو بره و محکم‌تر بشه. بعدش، زوبین چهارم رو برداشت و به طرف پلنگ سیاه که می‌خواست از جاش بلند بشه، نشونه رفت.

[کیااااااا! کیاااااااا!]

با این که پلنگ می‌تونست تکون بخوره ولی هنوز به خاطر ضربه‌ی صاعقه گیج بود. قبل از به دنیا اومدن، این پلنگ سیاه مادرش رو از دست داد. حالا هم با استخون و پوست مادرش بهش حمله شده بود. واقعاً صحنه‌ی تأسف‌باری بود.

به خاطر همین، یو ایل‌هان می‌خواست سریع کارش رو تموم کنه که بیشتر زجر نکشه.

«هع!»

[کیاااااااا!]

زوبین چهارم دقیقاً به پنجه‌ی راست پلنگ فرو رفت. انقدر این پرتاب یو ایل‌هان قدرت داشت که خود کانگ میرا هم جا خورد و زبونش بند اومد.

«هر موقع تونستی بهش حمله کن. این انقدر قویه که ممکنه تناب‌ها رو پاره کنه و ستون‌ها رو از زمین بیرون بکشه.»

«ولی من فکر نکنم این ستونا از جاشون تکون بخورن.»

یو ایل‌هان به حرف کانگ میرا اهمیتی نداد و حرکت کرد چون می‌دونست با این که چهار زوبین از چهار طرف به بدن پلنگ وارد شده ولی نمی‌تونن برای مدت طولانی پلنک رو مهار کنن.

مهمتر از اون، پلنگ هنوز مانا برای مقابله داشت! پلنگ می‌خواست خودش رو از تنابا رها کنه، به خاطر همین، دندوناش رو به هم فشار می‌داد و باد برنده طرف تناب‌ها پرت می‌کرد.

[غررررررر!]

یو ایل‌هان حواسش به پلنگ بود و ستون پنجم رو به زمین فرو کرد. اگه پلنگه می‌تونست با چشماش حمله کنه، حتماً یو ایل‌هان تا الان مرده بود از بس که بهش خیره خیره نگاه می‌کرد. با حس سنگین خصومت و کشتن دنبال یو ایل‌هان بود. با این که کانگ میرا هم به پلنگ حمله کرده ولی حواس پلنگ سیاه فقط و فقط طرف یو ایل‌هان جمع بود.

[غرر...غرررررر!]

«پس می‌خوایی دوتایی با هم بمیریم؟»

یو ایل‌هان این نگاه رو می‌شناخت چون توی حیوونایی که تیکه تیکه کرده بود، تجربش کرده بود.

اگرچه همه‌ی موجودات اولویتشون زنده موندنه و هر کاری براش انجام میدن ولی بعضی وقتا خواسته‌ی دیگه‌ای بر میل به بقائشون غلبه می‌کنه.

توی همچین موقعیتی، موجودات از خودشون پتانسیل بیشتری نشون میدن. درست مثل این می‌مونه که می‌دونن بعد از نابودی به پوچی و تنهایی می‌رسن و همین باعث می‌شه شعله‌ای سوزان در وجودشون برای تحقق بخشیدن به آخرین خواستشون ایجاد بشه.

یو ایل‌هان زوبین پنجم رو پرت کرد توی چشم چپ پلنگ. خون به بیرون فواره کرد.

بدون این که برای یو ایل‌هان مهم باشه که چه بلایی سر پلنگ اومده، به عقب فرار کرد و از کانگ میرا پرسید: «میخواد حمله کنه. کی می‌تونی صاعقه بزنی؟»

کانگ میرا هم موتور ماشین رو روشن کرد و جواب داد: «اگه صاعقه‌ی کم قدرت می‌خوایی همین الانم می‌تونم ولی اگه پر قدرت می‌خوایی باید دو دیقه زمان بم بدی!»

«باشه. پس قبل از این که از تمام قدرتت استفاده کنی بم خبر بده.»

درست بعد از این حرف یو ایل‌هان، باد برنده‌ای به سمتش اومد. یو ایل‌هان به دو پنجه‌ی جلویی پلنگ زوبین زده بود ولی از اونجایی که پلنگه می‌خواست هر طور شده حمله کنه براش اهمیت نداشت چقدر داره به خودش آسیب می‌زنه و پنجه‌هاش رو تکون می‌داد.

پنجه‌هاش طبیعتاً قدرت زیادی نداشتن و خون هم مثل فواره بیرون می‌رخت. با این حال، این خون‌ها هم همراه با باد برنده به سمت یو ایل‌هان پرتاب می‌شدن که صحنه‌ی وحشتناکی رو ایجاد می‌کرد.

[به این میگن ضربه‌ی خونین... و باید بگم هیجانی شده و قراره کلاسش بالاتر بره. پس مراقب باش!]

«میدونستم حالا یه چیزیش می‌شه!»

بلافاصله بعد از این که یو ایل‌هان روی زمین غلت خورد، بتن کف زمین که دقیقاً جلوی پای یو ایل‌هان بود به خاطر ضربه‌ی خونین شکاف خورد. انگار کانگ میرا هم ترسید و به ماشین بیشتر گاز داد.

«فکر نکنم بتونم نزدیکش شم...!»

یو ایل‌هان ستون ششم توی دستش بود و روی زمین غلت خورد و دندون‌هاش رو به هم فشار داد. ضربات خونین پلنگ بیشتر و سنگین‌تر می‌شدن. پلنگ به همه جا ضربه می‌زد. در نهایت، تناب‌های چرمی که اسیرش کرده بودن صداهای عجیبی ازشون بلند شد.

پلنگ انقدر تقلا می‌کرد که انگار اصلاً براش اهمیت نداشت که زوبین‌ها دارن به ماهیچه‌هاش آسیب می‌زنن و بیشتر در بدنش فرو میرن. معلوم بود که می‌خواد حتی به قیمت کشته شدن خودش، دشمنش رو نابود کنه!

کانگ میرا هم که سوار ماشین زرهی بود، بهش ضربات صاعقه می‌زد ولی به اندازه‌ی اولین ضربش قوی نبودن که یعنی یو ایل‌هان باید دو دیقه دیگه هم پلنگ رو سرگرم کنه!

«هع.»

درسته، یو ایل‌هان از اولشم می‌دونست که کارش به این راحتیا نیست. یه هیولای کلاس سه جلوشه! مگه میشه با چندتا زخم و ضربه‌ی ضعیف صاعقه یه هیولای کلاس سه رو از پا درآورد؟ اگه یو ایل‌هان دنبال راحت بودنه، بهتر بود می‌رفت سراغ کیسه بوکس، نه یه هیولای کلاس سه!

«مهارت دیگه‌ای داری که برامون زمان بخره؟»

«این چه طوره؟»

کانگ میرا این رو گفت و یه مسلسل از پنجره‌ی ماشین زرهیش بیرون اومد و شروع به تیراندازی به پلنگ سیاه کرد. یو ایل‌هان یه دفه داد زد: «واای نه!»

[پوستش رو می‌خواستی، نه؟]

«از کی تا حالا انقدر خوب منو می‌شناسی...؟»

موضوع اینه که اسلحه اصلاً روی این هیولا تأثیری نداره.

واقعاً مهم نبود که کالیبر اسلحه چیه؛ بزرگه یا نه؛ یا اصلا‍ً از مواد خاصی ساخته شده یا نه؛ به خاطر حرکات پیشبینی نشده‌ی پلنگ، نصف گلوله‌ها که به هدف نمی‌خورن و بقیه گلوله‌هاییم هم که به پلنگ می‌خورن یه خراش کوچیک هم ایجاد نمی‌کنن و فقط باعث می‌شن که پوست پلنگ کیفیت خودش رو از دست بده. سلاح گرم نه کاربردیه و نه قدرت خوبی برای مقابله با همچین هیولایی داره.

ولی شاید توی دستای یو ایل‌هان می‌شد باهاش یه کاری کرد.

«اسلحه رو بده من!»

وقتی یو ایل‌هان این حرف رو زد، کانگ میرا از شدت تعجب داد زد:

«بلدی از سلاح گرمم استفاده کنی؟»

صد در صد توی این هزار سال، یو ایل‌هان به استفاده از تمامی سلاح‌ها تسلط پیدا کرده بود. یو ایل‌هان بهتر از هر کسی دیگه که به دنیاهای دیگه رفته بودن، می‌تونست شلیک کنه!

و الانم به خاطر این هیولایی که همش اینور و اونور می‌پرید، نمی‌شد از نیزش استفاده کنه و یا درگیری از فاصله‌ی نزدیک داشته باشه چون خیلی خطرناک بود. یو ایل‌هان با خودش فکر کرد که اگر زوبین ششم رو به طرف هیولا پرت کنه، احتمالاً با فشاری که هیولا به بقیه‌ی زوبین‌ها وارد می‌کنه تناباشون پاره میشن. پس بهتر بود الان یه نقشه‌ی دیگه‌ای بکشه...!

«بدش دیگه!»

«فِرِد، بده بهش اسلحه‌ رو!»

یو ایل‌هان همون اول هم می‌دونست که کانگ میرا کسی نیست که مسلسل رو کنترل می‌کنه چون هم داشت صاعقه می‌زد به پلنگ و هم ماشین می‌روند؛ از اون طرف هم اسلحه برای خودش شلیک می‌کرد.

بعد از یه موج حمله‌ی ضربات خونین از طرف پلنگ، یو ایل‌هان با احتیاط به ماشین زرهی نزدیک شد. نوار فشنگ رو برداشت و دور کمرش پیچید. بعدشم، اسلحه‌ای که از پنجره براش پرت کردن رو گرفت.

یه خارجی مو قهوه‌ای که همون فِرِد بود، وقتی که داشت اسلحه رو به یو ایل‌هان می‌داد با تعجب گفت: «ولی این زیاد تأثیری روش نداره که...!»

یو ایل‌هان بی‌توجه به حرف فرد اسلحه رو گرفت و دوید یه سمت دیگه. همون لحظه، ضربه‌ی خونینی اومد و در ماشین زرهی رو دو نصف کرد.

کانگ میرا داد زد: «مراقب باش!»

همون لحظه، پلنگ سیاه دوتا از ستون‌ها رو از جا کند که یعنی انقدر قدرت داشت که بدون پاره کردن تناب‌ها ستون‌ها رو از جا دربیاره.

«ستونا فقط از جاشون دراومدن و نشکستن که یعنی خیلی خوب ساختمشون. با این همه نیرویی که بهشون وارد شده هنوزم سالمن.»

[واقعاً فکر می‌کنی مثبت نگری تو الان کمکمون می‌کنه؟]

حالا که پلنگ آزادتر شده بود، ممکن بود بتونه خودش رو از شر بقیه‌ی ستون‌ها خلاص کنه. دیگه نزدیک بود آزاد بشه!

یو ایل‌هان هم داشت جوک می‌گفت و هم اسلحه رو آماده‌ی شلیک می‌کرد. نوار فشنگ رو وارد اسلحه کرد و روی زمین غلتید.

پلنگ سیاه درست توی چند متری یو ایل‌هان بود. تناب‌ها داشتن پاره می‌شدن و ستون‌ها هم دیگه نزدیک بود از زمین بیرون بیان‌. تا الان هیچ هیولایی قدرت این پلنگه رو نداشته.

یو ایل‌هان هم خودش رو برای هدفگیری آماده کرده بود. با مسلسل هدف گرفت.

«بیا اینم از سهم تو، هیولای فضایی!»

[این هیولاهه که روی زمین درست شده. چی میگی تو؟]

همین که یو ایل‌هان با اسلحه شلیک کرد یه متنی براش توی چشمش نشون داده شد.

[شما مهارت تیراندازی با اسلحه را در سطح ماکسیموم به دست آوردید.]

یو ایل‌هان داد بلندی زد و مستقیماً به چشم چپ هیولا که زوبین رو توش فرو کرده بود، شلیک کرد.

[کیاااااااا!]

«هیاااااااا!»

برای یو ایل‌هان مهم نبود که ارتا با این دادی که زد چی فکر می‌کنه و همینجور به تیراندازی ادامه داد. با این که اسلحه خیلی ضرب داشت ولی بدن یو ایل‌هان اصلاً نمیلرزید.

مگه می‌شه کسی دقیقاً به یک نقطه شلیک کنه پشت سر هم بدون این که بدنش تکون بخوره؟

برای یو ایل‌هان که شدنی بود!

یو ایل‌هان یه جوری با این سلاح شلیک کرد و به پلنگ آسیب زد که آدم شک می‌کرد این اسلحه همونیه که چند لحظه‌ی پیش توی دست فِرِد تأثیری نداشت؟

[کیااااااااااا!]

خون از چشم پلنگ فواره زد بیرون. پلنگ روی زمین غلت می‌زد و زوزه می‌کشید. یه جوری جیغ می‌زد که انگار تبدیل به موجود دیگه‌ای شده و این صدا مال خودش نبود. با این حال، یو ایل‌هان به شلیک ادامه داد. یو ایل‌هان هم با پلنگ غلت می‌زد تا هدفش رو از دست نده و فقط به چشم چپ پلنگ نشونه رفته بود!

از بس که یو ایل‌هان به یه جا شلیک کرد، یواش یواش استخون صورت پلنگ رو شکوندن. جوری شد که هر کی پلنگ رو می‌دید باورش نمیشد که این هیولای کلاس سه باشه. نزدیک بود مغزش سوراخ بشه!

کانگ میرا با تعجب به یو ایل‌هان نگاه کرد و گفت: «نکنه این مسلسله ویژگی خاصی داشته که من نمیدونستم...؟»

یه آدم کوچیک داشت با یه اسلحه، با یه هیولا مقابله می‌کرد. این صحنه انقدر اغراق‌آمیز بود که کسی باورش نمیشد. کلاً، این حس ایجاد شده بود که در این لحظه آدما داشتن برای بقاء هر کاری می‌کردن.

یو ایل‌هان داد زد:

«جادوت! می‌تونی ازش استفاده کنی؟»

«هفت ثانیه دیگه آره!»

«باشه! هفت ثانیه شد بلافاصله حمله کن!»

«باشه!»

خوشبختانه، یو ایل‌هان برای هفت ثانیه گلوله داشت. یو ایل‌هان با آرامش خاطر، مدام به چشم چپ پلنگ شلیک می‌کرد و از ضربات خونینش جاخالی می‌داد و وقتی حس کرد که پنج ثانیه گذشته، فشنگ‌ها و اسلحه رو پرت کرد و پرید.

یو ایل‌هان پرید سمت ستون و زوبین ششم.

[کیااااااااااا!]

همون موقع، پلنگ سیاه تمام ستون‌ها رو از زمین درآورد. ستون‌ها از بدن پلنگ آویزون بودن و پلنگ پرید توی هوا!

کانگ میرا فریاد زد: «ضربه‌ی صاعقه‌ی سه‌گانه!»

همون موقع که کانگ میرا حمله کرد، دید یو ایل‌هان طلایی شد. صاعقه‌ای قویی به پلنگ سیاه خورد! پلنگ تمام قدرتش رو از دست داد و به زمین افتاد. ولی همون لحظه کانگ میرا داد زد: «مخفی شده!»

هیولا‌های کلاس سه محشرن! با این که پلنگ سیاه داغون شده بود ولی هنوزم قدرت فکر کردن داشت که چه جوری خودش رو نجات بده.

و اما مخفی شدنش! انگار یو ایل‌هان اشتباه کرده بود که پلنگه هر طور شده می‌خواد یو ایل‌هان رو بکشه. این پلنگ در واقع بعد از این که فهمید نمیتونه با یو ایل‌هان طرف شه می‌خواست هر طور شده فرار کنه و منتظر فرصت مناسب بوده!

البته، این چیزا برای یو ایل‌هان اهمیتی نداشت چون می‌تونست ببینش.

یو ایل‌هان زوبین ششم رو به چشم چپ پلنگ سیاهی که می‌خواست از قدرت اختفائش استفاده کنه، فرو کرد. پلنگ بیچاره زوزه‌ی کوتاه و دردناکی کشید.

[کیاااااا!]

یو ایل‌هان دندوناش رو به هم فشار داد و گفت: «بهت گفتم که حریفم نمیشی!»

بنگ! یو ایل‌هان و پلنگ سیاه هر دو به زمین افتادن. یو ایل‌هان حواسش بود که سرش به جایی نخوره اما پلنگ بیچاره به خاطر وضعیتی که داشت ناجور به زمین خورد!

با این حال، یو ایل‌هان منتظر نموند و پلنگ رو با تناب زوبین و ستون ششم بست.

کانگ میرا بعد از ضربه‌ی صاعقه‌ی سه‌گانه با بیحالی به صندلی ماشین تکیه داد و با تعجب به یو ایل‌هان نگاه می‌کرد که چه جوری پلنگ سیاه رو تناب پیچ می‌کرد و آخر سر هم زوبین رو محکم وارد بدن پلنگ کرد. کانگ میرا بعدش گفت: «مهارت اختفاء... براش... معنی نداره!»

چقدر دیگه کانگ میرا باید از این چیزا ببینه تا براش عادی شه؟

[شما مهارت تناب پیچ کردن را به دست آوردید.]

ارتا با تعجب به یو ایل‌هان گفت: [میتونی بدون بستنش بکشیش...]

اما یو ایل‌هان سرش رو تکون داد و از پلنگی که نمیتونست تکون بخوره فاصله گرفت. رفت طرف کانگ میرایی که شوکه شده بود.

کانگ میرا که فکر کرد یو ایل‌هان یه جورایی دیوونه می‌زنه، با ترس و لزر پرسید: «چ... چیه؟»

اگه کسی می‌دید ملکه داره اینجوری با لکنت صحبت می‌کنه حتماً فکر می‌کرد خیالاتی شده. حتی اون فرد هم از لحن ملکه تعجب کرد.

اما یو ایل‌هان که جایگاه ملکه براش مهم نبود، محکم به ملکه‌ای می‌خواست ازش فرار کنه، گفت: «نمیخوای هم‌گروه بشیم؟ نکنه این بار هم می‌خوایی سوابقش رو من بردارم؟»

و یو ایل‌هان آدمی بود که هیچ وقت یه اشتباه رو دو بار تکرار نمیکرد.

کتاب‌های تصادفی