همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 39
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۸
گروه دومم رو انتخاب کردم (۱)
فرودگاه اسکای هاربر فینیکس، آریزونا.
یو ایلهان یه جوری بلند شد که انگار تو لحظهی فرود هواپیما بهش فشار وارد شده.
«سیاهچال ترولها کجاس؟»
[تو گرند کنیون هستش.]
«اَه، لعنتی.»
پیش بینی بدی که کرده بود یه خرده درست دراومد و الان فقط میتونست به این باور داشته باشه که اینجا برای بازی نیومدن و قرار نیست اون دوتا رو ببینه.
یو ایلهان یه آهی کشید و از ترمینال اومد بیرون. از بین تمام این اتفاقا فقط نور خورشید بود که براش لذت بخش بود.
درست مثل همیشه، یه شلوار جین و یه کت چرمی و یه ماسک پوشیده بود و خیلی با دقت به همه چی نگاه میکرد و میدوید.
به خاطر بالا رفتن سطحش، قدرت بدنیش هم زیاد شده بود و الان سرعت دویدنش به اندازهی سرعت یه ماشین مسابقه بود؛ و درست مثل همیشه، هیچ کسیم متوجه حضورش نمیشد.
همین طور که داشت میدوید، شرایط تکامل مهارت استراحت رو هم یه نگاهی انداخت.
[قلب هیولای خفته کلاس دو ۰/۵۰۰]
[خون ترول ۰/۵۰۰ لیتر]
[خواب خوب و راحت ۱۰۰/۱۰۰ ساعت] [سنگ جادوی هیولای کلاس سه ۱/۱]
دو شرط هنوز کامل نبودن. یکیشون خون ترول بود که توی سیاهچال ترولها پیداش کنه و دیگری هم قلب هیولاهای کلاس دو خفته بود.
«مطمئنی ترولها کلاس دو هستن؟»
[ترولها زیادی هستن ولی توی این سیاهچالی که دارم میبرمت، کلاس دو حتماً پیدا میشه. نکنه... میخوایی مأموریتتم با این شروط تموم کنی؟]
«آره دیگه. به خاطر همین یه سلاح جدید ساختم.»
یعنی با یه سلاح جدید یو ایلهان میتونه یه هیولای کلاس دو رو بکشه؟!
[ترولها کلاً همش خوابن ولی در عوض، حواس دیگشون خیلی خوب کار میکنه. اما به خاطر مهارت اختفاء تو، بازم در مقابل تو شانسی ندارن. ولی یه مشکلی هست.]
«چه مشکلی؟»
[فکر نکنم توی این سیاهچال ۵۰۰تا ترول بتونی پیدا کنی.]
«خیلی بیخودی تو!»
گرند کنیون علاوه بر موقعیت زمین شناسیش و منظرهی زیباش، به خاطر بزرگ بودنش هم مورد توجه بازدید کنندهها هستش.
یو ایلهان وقتی به حاشیهی جنوبی گرند کنیون رسید با دیدن صخرهها و درهای بیپایان برق از چشماش پرید.
«وااای خدااااا، من فکر کردم اندازهی درههای خودمونه!»
[هزار سال زندگی کردی روی زمین، اونوقت تا حالا اینجا رو ندیدی؟ دقیقاً هزار سال چه غلطی میکردی؟]
«ماااادر، چقدر خوشکللللههه...»
یو ایلهان به ارتا گوش نمیکرد. درسته که الان شرایط زمین پایدار بود اما چون توریستی به این جاذبهی گردشگری نیومده بود، گرند کنیون خالی خالی بود و این منظرهی زیبا فقط به یو ایلهان تعلق داشت.
«شگفتانگیزه.»
ارتا که دید یو ایلهان با چشمای درشت و براق داره به منظره نگاه میکنه حس غرور بهش دست داد؛ درست مثل والدی که به بچش داره نگاه میکنه، ارتا هم به یو ایلهان نگاه میکرد.
همین که ارتا متوجه احساساتش شد، خواست حرف بزنه که یو ایلهان گفت:
«اگه به خاطر تو نبود، خودم تنهایی اینجا گم میشدم...»
[اصلاً دلم نمیخواد باهات موافق باشم ولی درست میگی.]
یو ایلهان با ارتا که روی سرش بود، شروع به دویدن بین صخرهها کرد. قبل از اومدن به اینجا ، یو ایلهان مشکل وزن کیف رو حل کرده بود وگرنه به این طبیعت زیبا حتماً آسیب وارد میکرد.
وقتی یو ایلهان داشت بین صخرههایی که هیچ کسی اونها رو ندیده بود میدوید، با خودش فکر کرد که گرند کنیون چقدر بزرگه؟ چه جوری نگهداری شده؟ اینجاها چه چیزی پیدا میشه؟ و به یه جواب رسید.
«فکر کنم با این که هنوز به سیاهچال نرسیدیم، ولی تو خود گرند کنیون هیولا پیدا شه.»
[یکی دقیقاً اونجاست.]
این هیولا و گرند کنیون موقعیت رو مثل بازیهای شکاری کرده بودن. وجه تشابه هم این بود که هیولاها بعضی وقتا پیداشون میشد و شکارچی هم باید همه جا رو دنبالشون میگشت.
انقدر اینجا دنبال بازی داره برای شکار هیولا، که آدم نمیفهمه اومده شکار یا داره قایم موشک بازی میکنه!
البته هدف اصلی یو ایلهان پیدا کردن سیاهچال بود و زیاد به هیولاها اهمیت نمیداد، پس اوضاع براش زیاد هم متفاوت نبود.
در کل، دو نوع هیولا گول تلهی مرگ رو نمیخورن: هیولاهای باهوش و هیولاهای خوششانس. اما این دو گروه بازم به خاطر مهارت اختفاء نمیتونستن متوجه یو ایلهان بشن، پس میتونستن برای یو ایلهان کوهی از تجربه رو به وجود بیارن.
[شما ۳۳۳۳۹۵ تجربه به دست آوردید.]
[شما سوابق عقرب شنزار سطح ۳۵ را به دست آوردید.]
یو ایلهان وقتی که با سلاح قهوهای روشنش عقرب شنزار رو کشت، گفت:
«چرا عقرب شنزار باید توی صخرههایی که شن نداره باشن؟»
[چرا ستارههای دریایی هم توی آسمون نیستن؟]
«برو از ستارههای دریایی که آرزوی مرگشونو کردی که برن آسمون معذرت بخواه!»
یو ایلهان اون هیولاهایی رو که میدونست میتونه با یه ضربه بکشه رو انتخاب میکرد و بقیه رو کاری نداشت و میرفت به صخرهی بعدی.
زیاد به جاذبهی گردشگری اهمیت نداد و مستقیم دنبال سیاهچال بود.
ارتا فکر میکرد یو ایلهان با دیدن گرند کنیون هیجان زده بشه ولی یو ایلهان بیتوجه به این مکان توریستی فقط و فقط دنبال سیاهچال میدوید.
[از این که این منظرهی زیبا رو دیدی هیچ حسی نداری؟]
«چرا. و خیلی خوبه که تو هم کنارمی.»
ارتا اولش با این حرف یو ایلهان قلبش پروانهای شد و لباش رو به هم فشار داد ولی وقتی فهمید واقعاً منظورش برعکس بوده، آتیش گرفت.
[چقدر خنکی تو!]
یو ایلهان یه دفه وایساد. ارتا تعجب کرد و فکر کرد حتماً یو ایلهان فهمیده ارتا چه حسی بهش دست داده.
[نه... نخیرم! من یه موجود برترم! قلبم به این راحتیا نمیلزره!]
«سیاهچال اینه؟»
یو ایلهان کلاً هیچ وقت حواسش به حرفای ارتا نبود، چه برسه بخواد بفهمه که قلب ارتا تاپتاپ کرده.
با این حال، ارتا هم اهمیتی نداد چون منظرهای که باهاش مواجه شدن مسحور کننده بود.
[... این... دیگه چیه؟]
«تو یه موجود برتری، تو باید بدونی!»
یه ورودی بزرگ جلوی روشون بود. اگه بار اولی بود که یو ایلهان یه سیاهچال میدی، حتماً براش تعجبی نداشت. ولی چون قبلاً سیاهچال قلب آهنین رو دیده بود، پس یه ورودی هفت متری درست وسط گرند کنیون چیز عادی نبود براش.
[قطعاً طبیعی نیستش. برای پاداشت که از فرشتهها پرس و جو میکردم، در مورد این سیاهچال شنیدم ولی این چیزی نبود که گفتن.]
«چرا من هر جا میرم همه چیز از حالت نرمال خارج میشه؟ دقیقاً من توی زندگی قبلیم چه غلطی کردم که دارین زجرم میدین؟»
[اگه بتونی توی همچین موقعیتی دووم بیاری، شاهکار کردی. یه لحظه صبر کن من برم بررسیش کنم.]
ارتا یه آهی کشید و از روی سر یو ایلهان بلند شد. اضطراب داشت، چون تا حدودی حدس میزد که ممکنه یه مشکلی وجود داشته باشه.
[فکر کنم احتمالاً دوتا تلهی مرگ زیادی نزدیک هم بودن و سیاهچال هم به خاطر انباشت خیلی زیاد مانا به سرعت گسترش پیدا کرده. اگر مشکلی ایجاد بشه، سیاهچال ناپایدار ممکنه از بین بره و توی محیط تأثیر بذاره. ولی این یه احتماله، پس نگران نباش زیاد.]
ارتا که خودش فرایند کارگذاری تلهی مرگ رو بلد بود، بازم از دیدن چنین چیزی تعجب کرده بود.
اما یو ایلهان از بس چیزای «عجیب» زیاد دیده بود، حس خاصی بهش دست نداد.
«به خاطر همینه که انقدر پهن شده؟»
[فکر نکنم. احتمالاً هیولاهای دیگهای به غیر ترول هم توش رفتن. هیولاها معمولاً با هم میجنگن ولی در مقابل دشمن مشترکشون که انسانها هستن خوب با هم کنار میان تا حذفش کنن، حالا فرقی نداره هیولاهای باهوشی باشن یا ترولهای خل و چل... چون اخیراً همه چیز روی زمین عجیب شده، که یه نمونش تویی، بهتره که با احتیاط پیش بریم.]
یو ایلهان جواب داد:
«... ارتا، راحت بگو از پسش برمیام یا نه؟»
[... احتمالاً دوتا رئیس داشته باشه.]
«دیدی راحت حرف زدن سخت نبود!»
[چرا حس میکنم انگار داری منو مثل حیوون آموزش میدی؟]
یو ایلهان به غرغر ارتا محل نذاشت و به شرایط ورود که بالا ورودی نوشته شده بود نگاه کرد.
برخلاف اندازهی وحشتناک بزرگ ورودی، سطح ورود به سیاهچال ۴۰ بود که خیلی کم بود.
[عجب شانسی آوردی. هیولاهای این سیاهچال از ترولها هم سطحشون کمتره.]
«یعنی ترول توشون نیست؟»
[اگه نبود میتونیم بیاییم ازش بیرون. نبود هیولاها هم دلیل دیگهای برای خروج از سیاهچال هستن.]
ارتا دست روی قفسهی سینش گذاشت و گفت:
[انگار یادت رفته کی همراته!]
«اتفاقاً همین نگرانم میکنه.»
[واقعاً بعضی وقتا خیلی بیشعوری! قشنگ تیر میزنی به روح طرف! لطفاً با من درست صحبت کن.]
یو ایلهان منتظر یه سیاهچال پر هیولای قوی بود ولی حالا با این یکی رو به رو بود. پس، یه خرده فکرش رو جمع و جور کرد.
تکامل مهارت استراحت خیلی مهم بود چون هم شرایطش از شرایط تکامل بقیهی مهارتها منطقیتر بود و هم بالا بردن سطحش هم اونجور که ارتا میگفت سخت نبود.
حس ششم یو ایلهان داشت بهش میگفت ممکنه توی سیاهچال به یه مشکل کوفتی بربخوره ولی به تکامل مهارت استراحت میارزید!
«بدون رنج، گنجی دستم نمیاد!»
ارتا موهای یو ایلهان رو سفت چسبید. یو ایلهان نیزهی سیاه خدای مرگ رو از توی کیفش درآورد و با اعتماد به نفس رفت توی سیاهچال.
سیاهچال فضای کوهستانی و تپهای داشت. بعد از دیدن همچین چیزی، ارتای موجود برتر احساساتی گفت:
[محیط از حالت توریستی خارج شد.]
«عههه! ترول پیدا کردم!»
برخلاف ارتا که حواسش طرف منظره بود، یو ایلهان فقط به هیولا فکر میکرد.
خیلی جالب بود که به محض ورود یو ایلهان یه هیولایی که اصلاً دلش نمیخواست قایم بشه رو پیدا کرد.
درسته که کسی بهش نگفته بود ترول چه شکلیه ولی یو ایلهان با یه نگاه فهمید. چون هم بدنش بزرگ بود و پوست شل و قیافهی کریهی داشت و مثل آدما دو دست و دو پا داشت.
ترولها یه خصوصیتی دارن که نسبت به بقیهی ویژگیهاشون بازرتره.
{ترول میخواد بخوابههههههههههه...}
تروله کنار یه درختی که از خودش بزرگتر بود به کمر دراز کشید و همین که داشت چشماش رو میبست با خودش این کلمات رو زمزمه میکرد.
یو ایلهان که همچین صحنهای رو در مورد پیرمردا که توی سالن یا مغازه میخوابن، دیده بود با تعجب گفت:
«چقدر جالب!!! انگلیسی میحرفه!!!»
[این که مهم نی... چرا مهمه.]
همهی هیولاها هیولایی صحبت نمیکنن، مثل خزندهی آتشینی که توی لسآنجلس بود و ترولی که اینجاست. یه سابقهی آکاشیکی بهشون دادن که میتونن به زبون آدما صحبت کنن.
همین طور، بعضی از هیولاها قدرت خاصی به دست میارن و میتونن رئیس سیاهچال بشن یا رهبری گروهی دیگه رو داشته باشن.
بعضیا میگن این تغییرات به خاطر تکامله، بعضیا میگن به خاطر گرفتن سوابق هیولاهای دیگه یا آدما هستش. بعضیام میگن سوابق رو همینجوری بهشون دادن. ولی چون ارتا میدونست واکنش یو ایلهان در برابر تمام این توضیحات یه جوره، تو یه کلام گفت:
[این یه دانش اکتسابیه. حالا راحت گفتم، خوبه؟]
«خوبه، خلاصه و راحت... عهههه!!! چه عججججببب!!!»
[چرا نمیکشیش خوب؟ برات که سخت نیست.]
«منتظرم بخوابه دیگه.»
[خوابیده که.]
«الکی نگو! این فقط گفت میخواد بخوابه و تازه دراز کشیده...»
یو ایلهان بعد از این که این رو به ارتا گفت، با لبخند سرش رو برگردوند و در کمال تعجب دید که ترول واقعاً خوابیده!!!
«نگو که اینا همش تأثیر مهارت استراحته که توی سه ثانیه خوابش ببره...؟»
[تمام ترولها مهارت استراحت رو یاد گرفتن و بله.]
یعنی بعد از تکامل مهارت استراحت، یو ایلهان هم ظرف سه ثانیه که رفت تو رخت خواب میخوابه؟ و ارتا به این نکتهی خیلی بیاهمیت فکر کرد.
ترولی که خیلی حساس بود، بلند بلند خرناس میکشید، در حالی که یو ایلهان خیلی بهش نزدیک شده بود. احتمالاً به خاطر اطمینانی که به مهارت توانایی حس کردن خطر داشت، خیالش راحت بود که جونش در خطر نیست.
و یو ایلهان وارد میشود!!!
با لبخندی شیطانی، یو ایلهان نیزهاش را میچرخاند و سر ترول را میپراند!!!
[شما ۵۶۰۷۰۵ تجربه به دست آوردید.]
[شما سوابق ترول کوهستان سطح ۷۲ را به دست آوردید.]
درسته که ضربهی کاری نبود ولی چون حملهی غافلگیرانه بود، یو ایلهان تونست یه هیولای سطح ۷۰ رو با یه ضربه بکشه با این که هنوز گروه دومش رو بهش نرسیده بود!
[قلب هیولای خفتهی کلاس دو ۱/۵۰۰]
[خون ترول ۳/۵۰۰ لیتر]
«آسون بود.»
[برای تو آسونه.]
یو ایلهان قلب ترول رو از سینش درآورد و با سرنگ خونش رو توی ظرفی مخصوص ریخت و گذاشتشون توی کیفش.
از این که فقط سه لیتر خون گیرش اومده بود ناراحت بود. باید ۵۰۰ لیتر جمع میکرد و سه لیتر بین ۵۰۰ لیتر گم بود اصلاً.
«یعنی بعد از کشتن ۵۰۰ ترول میتونم ۱۰۰۰ لیتر خون جمع کنم؟ خیالم راحت شد.»
[لطفاً اگه میخوایی خونشون رو بخوری، جایی باش که کسی نبینتت.]
و شکار ترول به آسونی شروع شد و چون ترولها مهارت استراحتشون ماکسیموم بود، کار یو ایلهان خیلی به راحتی پیش میرفت تا بتونه مهارت استراحتش رو ارتقاء بده!
سه روز از ورود یو ایلهان و ارتا به سیاهچال گذشت که دو آدم و یه فرشتهی دیگه اومدن جلوی ورودی سیاهچال.
«واااااااای!!! یه سیاهچال گندس! ولی چرا شرط ورودش انقدر کمه؟ سطح ۵۰ میخواد.»
[نا یونا باید مراقب باشیم چون نمیدونیم چی داخلشه.]
«بریم دیگه. میخوام سریع زهر عقرب پیدا کنم و برگردم کره.»
«یه قرار عاشقانه در سیاهچااال!!!»
«مگه نگفتم بهت روی من حساب باز نکن و برو دنبال یه مرد دیگه برای عشق و عاشقی؟»
[چرا شما دوتا بهم گوش نمیدین...؟]
و این افرادی که الان با همون حسی که یو ایلهان داشت، وارد سیاهچال شدن، کسی نبودن جز اونایی که یو ایلهان ازشون متنفر بود.
کتابهای تصادفی


