همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 44
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۴۳
گروه دومم رو انتخاب کردم (۶)
گلولهی پایلبانکر مثل نور حرکت کرد و بلافاصله پوست ترول رو سوراخ کرد و مغزش رو پکوند و بدون این که متوقف شه تا پایین بدنش فرو رفت.
بعد این که گلوله تا پایین بدن ترول رفت، از بدنش خارج شد و به زمین خورد و زلزلهی کوچیکی ایجاد شد و همه رو تکون داد.
«وااای!»
«واااااای!»
{آخ آخ واااای!}
پایلبانکری یو ایلهان ترکید و حالا قویترین سلاحش هم که همیشه کمکش کرده بود نابود شد و تا وقتی که یه نوار پلاستیکی دیگه درست نکنه، نمیتونه دوباره یه پایلبانکر بسازه.
پایلبانکر واقعاً خیلی به یو ایلهان کمک کرد. مغز ترول پاشیده بود بیرون و مرد. ستون فقراتش از بین رفته بود. بدنش تیکه تیکه شده بود و روی زمین ریخته بود.
[شما ۷۸۵۴۵۵۷ تجربه به دست آوردید.]
[شما سوابق رئیس ترولهای کوهستان سطح ۱۰۹ را به دست آوردید.]
[شما عنوان «نه با سهتا ضربه، نه با دوتا ضربه، فقط با یه ضربه کشتمش» را به دست آوردید. اگر دشمنی را با یک ضربه بکشید، تجربه و شانس به دست آوردن سنگ جادو ۲۰٪ افزایش پیدا میکند.]
[کشتن یک هیولای کلاس سه در حملهی ناگهانی ۱/۱]
یو ایلهان بقایای پایلبانکر رو سریع توی هوا گرفت و روی لاشهی ترول پایین اومد.
به پشت سرش نگاه کرد و یه آدم و دوتا عقرب دید که هنوز به خاطر موج انفجار نمیتونستن سرجاشون وایسن.
همشون با ناباوری تمام به یو ایلهان ذل زده بودن و یو ایلهان همیشه تنها که الان مرکز توجه بقیه شده بود با خجالت گفت:
«لطفاً به کارتون ادامه بدین.»
کانگ هاجین که اونجا بود داد زد:
«مگه میشه آخه!»
همون موقع، نا یونا که اونجا بود از فرصت استفاده کرد و داد زد:
«اگه کمکمون کنی عقربها رو بکشیم، همه چیشونو بهت میدیم به غیر سمشون رو!»
«هی، چرا اینو گفتی؟»
انگار نا یونا میدونست که کانگ هاجین که همراهشه نمیتونه عقربها رو بکشه. میشه گفت هم به همکارش اطمینان نداشت و هم قدرت این رو داشت که بتونه راحت موقعیت رو بررسی کنه برخلاف ظاهر دست و پا چلفتی که داشت.
همون لحظه، عقربها به کانگ هاجین حمله کردن چون زودتر تعادلشون رو به دست آورده بودن. یو ایلهان هم به پیشنهاد نا یونا یه خرده فکر کرد و قبول کرد کمکشون کنه.
«باشه.»
«دیدی گفتم؟! آدم مهربونیه!»
«لعنتی. من چه میدونم مهربونه یا نه!»
کانگ هاجین خیالش راحت شد و جواب نا یونا رو داد. البته ناراحت و ناامید هم شده بود. صاف وایساد.
«همون که یونا گفت. همه چی رو میدیم به غیر سمشون!»
«باشه.»
یو ایلهان یه فکرای الکی به ذهنش رسید مثلاً، رابطهی این زوج چقدر جالبه! و نیزش رو بیرون آورد و آماده شد و همون موقع که عقربها میخواستن به کانگ هاجین حمله کنن، یو ایلهان دوید طرفشون.
خوشبختانه هنوزم مهارت قدرت ابرانسانیش فعال بود و راحت میتونست عقربها رو بکشه!
«هع!»
همون موقع که یو ایلهان دوید طرفشون، عقربها دمشون رو به طرف کانگ هاجین نشونه رفتن. کانگ هاجین جاخالی داد و پرید عقب. ولی اینا برای یو ایلهان اهمیتی نداشت و رفت جلو.
«هه!»
یو ایلهان نیزش رو چرخوند و دم عقرب رو توی هوا برید!
{کیییاااااااااااک!}
«وای مادر!»
«چقدر قویه...»
یو ایلهان میدونست چه جور از پس عقربهایی که همه جا پخش شدن بربیاد!
یو ایلهان با یه ضربه کارشونو ساخت. سر نیزهای که باهاش با یه ضربه دم عقربها رو بریده بود، هنوزم سالم بود و بعدشم یو ایلهان به سرشون ضربه زد تو هوا!
«هاجین، حمله کن!»
«باشه! هیااا! ضربهی نهایی!»
کانگ هاجین یه مهارت داشت! یو ایلهان خیلی حسودیش شد!
اما این مهارت کانگ هاجین که سینهی عقربها رو با نور صورتی رنگی شکافت، خیلی ضعیفتر از قدرت حملهی معمولی یو ایلهان در حالت ابرانسانی بود. انتظار یو ایلهان از استفاده از مانا خیلی بیشتر بود، به خاطر همین از ارتا آروم پرسید:
«همهی مهارتا که انقدر ضعیف نیستن، نه؟»
[مگه همهی آدما مثل تو هستن؟]
به هر حال، کانگ هاجین کارش رو درست انجام داد چون مهارت ضربهی نهایی، قدرت حملهی قبلی که به عقربها وارد شده رو جذب میکنه و قویتر ضربه میزنه.
وقتی این ضربات مداوم به آورندهی مرگ خوردن، گیج شد و افتاد زمین و یو ایلهان هم که از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به دشمن نمیگذشت، به سرش حمله کرد.
«هییااااا!»
با ضربهی نیزهی قبلی، سر عقرب شکسته شده بود. دوباره یو ایلهان همونجا ضربه زد، درست همون کاری که همیشه میکرد.
عقرب هم که انگار دارکوب به سرش نوک زده بود، پنجههاش رو گرفت به سرش و دور خودش میپیچید و همون لحظه یو ایلهان دوباره به همونجا ضربه زد با دو دستش.
نا یونا یه جملهای گفت که اصلاً با موقعیت جور در نمیومد، و کانگ هاجین هم وقتی دید نا یونا ازش تعریف میکنه، کوتاه اومد و به عقربها حمله کرد.
«وااای، چقدر با نمک!»
«وای خدا! لعنتی! این آدمه؟»
{کیاااااااک!}
همراه با حملهی یو ایلهان، کانگ هاجین هم که جنگجوی کلاس دو بود هم حمله کرد و عقرب کشته شد بعد از این که دمش کنده شده بود. اما یو ایلهان تا وقتی که مطمئن نشده که عقرب مرده هنوزم بهش ضربه میزد.
[شما ۲۴۷۹۹۸۹ تجربه به دست آوردید.]
[شما سوابق عقرب آورندهی مرگ سطح ۹۵ را به دست آوردید.]
چون این سه نفر، همگروه نبودن، تمام سوابق برای یو ایلهان در نظر گرفته شد. بعد از مرگ عقرب، کانگ هاجین فهمید که اینا همگروه نبودن و خیلی تو حالش خورد.
«با این که همگروه نیستیم ولی بهتر که این عقربه کشته شد.»
«تو خیلی خیلی قویی! تا الان کسی رو ندیدم که قویتر کانگ هاجین باشه!»
«هه! چی میگی؟!»
بعد از تعریف نا یونا، کانگ هاجین به غرورش برخورد. البته، برای یو ایلهان اصلاً مهم نبود و بلافاصله عقرب رو تیکه تیکه کرد و غدهی سمیش رو درآورد.
«بیایین. سمش رو گرفتم.»
«به به، قربون دستت.»
«ممنون حالا.»
کانگ هاجین از یو ایلهان تشکر کرد و کیسهی زهر و سوزنش رو گرفت. یو ایلهان هم دوباره شروع به تیکه تیکه کردن بقیهی لاشه کرد.
سنگ جادویی نداشت، اما فلسش خیلی سفت بود و به ظاهر گوشتشم خوشمزه بود.
یو ایلهان کارش رو تموم کرد و رفت طرف رئیس ترولها. نا یونا و کانگ هاجین هم با تعجب به یو ایلهان نگاه کردن و لاشهی عقرب رو تحویل گرفتن. ارتا هم داشت از فیتا سئوال جواب میکرد.
[از اول میخواستی یو ایلهان رو بکشونی اینجا، نه؟]
[نه بخدا!]
[راست بگو باهات کاری ندارم.]
[خوب راستش شاید همچین چیزی رو میخواستم!]
[خفگی فرشتهها!]
[گفتی کاری نداری دروغگو، آآآآآخخخ!]
«فرشته کجا رفته؟»
«مجازات الهی شد!»
«عجب!»
یو ایلهان ناخودآگاه این رو گفت البته نه به خاطر این که فرشتهها با هم دوست شدن یا گفت و گوی نا یونا و کانگ هاجین جالب بود، بلکه از سنگ جادوی رئیس ترولها تعجب کرد.
»سنگ جادو داره!»
[خفگی فرشتهها، صبر کن، چی؟]
[به این زودی سنگ جادوی هیولای کلاس سه به وجود اومده؟ آآآآآخخخخ!]
الان دوباره یو ایلهان فرصت تکامل مهارت استراحت رو که قبلاً از دست داده بود، پیدا کرد اونم از رئیس ترولها که مهارت استراحت داشت خودش.
البته سنگ جادو فرقی نداشت از کدوم هیولا باشه ولی چون برای ترولهایی بود که خواب داشتن بهتر از سنگ جادوی پلنگ سیاه بود.
بهتر بود الان جلوی بقیه یو ایلهان مهارتش رو ارتقاء نده. یو ایلهان سنگ جادو رو گذاشت توی کیفش و مشغول تیکه تیکه کردن ترول شد و به نا یونا و کانگ هاجینی که محو درخشندگی سنگ جادوی هیولای کلاس سه شده بودن بیمحلی کرد.
همون لحظه، قدرت ابرانسانی تموم شد و بدن یو ایلهان یه دفه خستگی شدیدی حس کرد ولی بازم از پا ننشست. یو ایلهان انقدر مهارت داشت که میتونست کمبود قدرتش رو کنترل کنه.
چیزی که عجیب بود این بود که نا یونا مهارتش رو فعال کرد.
«اون پسره رو قوی کن، هوهو!»
«هوم؟!»
یو ایلهان تعجب کرد. نور صورتی رنگی از دست نا یونا اومد بیرون و رسید به یو ایلهان و خستگی که توی بدن یو ایلهان بود به کل از بین رفت.
واقعاً مهارتش در خور یه راهبه بود، ولی یو ایلهان زیاد به روی خودش نیورد. نا یونا حس کرد انگار بدن یو ایلهان به جوریه.
«چشمات قشنگه!»
«هه!»
یو ایلهان با ناراحتی از نا یونا تشکر کرد و نا یونا هم این کار یو ایلهان رو قبول کرد و وایساد.
نا یونا سینههای خیلی بزرگی داشت به خاطر همین، یو ایلهان خجالت کشید و روش رو برگردوند طرف ترول. کانگ هاجین هم مثل یو ایلهان خجالت زده شد و قیافش مثل یو ایلهان شد.
«تموم شد.»
رئیس ترولهای کوهستان یه دُر کمیاب بود.
یو ایلهان خوشحال بود که ترول هم با یه ضربه مرده بود و هم سنگ جادو داشت و هم پوستش و استخوناش، ماهیچههاش و تاندوناش سفت و محکم بود که میشد ازشون چیزای خوبی درست کرد، مثل نوار پلاستیکی. خون رئیس ترولها از خون بقیه غلیظتر بود! و گوشتش هم که نور علی نور!
یو ایلهان دلش نمیخواست که مثل ترول تیکه تیکه بشه، ولی ازش خیلی تشکر کرد به خاطر تمام این چیزا. اگرم میتونست براش استیکر گریه میفرستاد.
«میخواییم برگردیم، شما هم میخوایین باهامون بیایین؟»
یو ایلهان که به خاطر ترول ذوق مرگ بود، یه حرف عجیب شنید. نا یونا که نمیدونست یو ایلهان چقدر خوشحاله ولی کانگ هاجین که متوجه شده بود، جواب داد:
«حتماً از کارتای شناساییمون متوجه شدی که کرهای هستیم و جزء افراد برگزیده. صادقانه بگم، مهارتای مبارزهی تو خیلی خوبن که من حسودیم میشه. و غرورم رو زیر پام میذارم ازت میخوام که همگروهیمون بشی.»
«عه، چه خوب! میرا هم فکر کنم موافق باشه!»
نا یونا که دید کانگ هاجین همچین پیشنهادی داد مثل فوک آبی دستاش رو به هم زد و این رو گفت. فیتا هم خوشحال شد.
[آره، خوبه با هم کار کنین! همیشه نژاد آدما با هم همکاری میکنن تا ضعفشون رو پوشش بدن!]
نکته: شخصیت اصلی مهارت برقراری ارتباط خوبی نداره.
یو ایلهان با یه لبخند مهربونانه جواب داد:
«نمیخوام.»
«چیش! میدونستم اینو میگی. خیلی لجوجی.»
وقتی یو ایلهان این رو شنید، لبخند زد و چیزی نگفت. البته، چون همیشه تنها بوده، الان به خاطر این پینهاد داشت تو آسمونا سیر میکرد.
و البته دلش نمیخواست کسی خلوتش رو از بین ببره. آدمای اجتماعی با آدمای اجتماعی میگردن ولی آدمای تنها حتی از بقیهی آدمای تنها هم فرار میکنن.
ضعف هم دیگه رو پوشوندن؟ این مزیت گروه داشتنه. ولی یو ایلهان هیچ وقت عضو گروه آدما نبوده چون کسی اصلاً متوجه وجودش نمیشد.
تا الان، یو ایلهان یه جوری با این موضوع کنار اومده بود. با خودش گفت: یعنی فقط چون میخوان از مهارتام استفاده کنن فکر میکنن پیشنهادشونو قبول میکنم؟ نباید به آدمای تنها انقدر با حقارت نگاه کنن که از بیکسی مجبوریم قبولشون کنیم.
کانگ هاجین اصلاً نمیدونست یو ایلهان تا الان چی کشیده. راحت به یو ایلهان گفت بیا همگروهی بشیم و شاید واقعاً بخواد که با هم دوست باشن. شاید واقعاً میخواست که باهاش تعامل داشته باشه.
نکته: کانگ هاجین سی سالش هست و سالهای دنیاخای دیگه هم حساب شده اما یو ایلهان ۱۰۲۰ سالشه.
اما یو ایلهان به دید مثبت به این پیشنهاد نگاه نمیکرد. البته میدونست که کانگ هاجین منظور بدی نداره. ولی این شخصیت شکاک یو ایلهان بود دیگه. همیشه همین جوری فکر میکرد، مگر این که آینده نظرش رو عوض کنه.
«هعی، ولی میخواستم با هم شکار بریم. خیلی خوش میگذشت اینجوری.»
«خوب نمیخواد دیگه. خیلی قویه. حتماً بعداً دوباره میبینیمش. اون موقع بیشتر وسوسش کن.»
«اوف... باااوووشه.»
کانگ هاجین و نا یونا اینا رو جلوی یو ایلهان گفتن و تعظیم کردن با یه لبخند.
»حالا که فکرش رو میکنم، تو دوباره نجاتموم دادی. اگه چیزی خواستی بهمون زنگ بزن ما دو برابر یا سه برابر برات جبران میکنیم.»
»ما دیگه میریم. خدافظ.»
»بازم میبینمت، مطمئن باش!»
[آخیش... این مرد آهنینه.]
[دوباره نمیخوام ریختت رو ببینم فیتا.]
کانگ هاجین خداحافظی کرد و نا یونا با این که تازه با کانگ هاجین آشنا شده بود، بغلش کرده بود. یو ایلهان هم با این آدمای اجتماعی خداحافظی کرد و منتظر موند تا برن و در افق محو بشن. و مهارت اختفائش فعال بشه.
وقتی مطمئن شد کسی نمیبینش، با خوشحالی به ارتا گفت:
»مهارت استراحت رو تکامل بدم؟»
[واقعاً باورم نمیشه هنوز روی مهارت استراحت متمرکزی...!]
یو ایلهان نشون داد که این گفت و گویی که با بقیه داشت اصلاً روش تأثیر نذاشته بود. نشون داد که چقدر حواسش جمعه و فقط دنبال کار خودشه. احتمالاً همین خصوصیت باعث شده بود که بتونه ۱۰۰۰ سال تنهایی سر کنه. ارتا به این چیزا فکر کرد و یه لبخند زد و به یو ایلهان نگاه کرد.
کتابهای تصادفی
