فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 55

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل پنجاه و چهارم: انتقال (دو)

 

به محض اینکه اون اسم نا یونا و برادر بزرگ‌ترش رو آورد، ایل‌هان با فکر سود هنگفتی که قرار بود نصیبش بشه خندید.

اون و کانگ میرائه تا حالا با هم درمورد اون دوتا حرف نزده بودن.

«به نظر یه چیزایی ازشون شنیدی.»

«همین‌طوره و می‌خواستم ازت بابت نجات جونشون تشکر کنم، هرچند فکر می‌کنم گفتن همچین چیزی پشت تلفن خیلی جالب نباشه.»

اون داشت خیلی نرم اشاره می‌کرد که دلش می‌خواد ایل‌هان رو ببینه، اون واقعا آدم جالبی بود، ایل‌اهان جواب داد:

«اگه دست‌مزدش خوب باشه چرا که نه؟ هرچند، من خیلی از قدرت مقدس سر رشته‌ای ندارم.»

«در موردش با نا یونا حرف می‌زنم، اون به دنیای برایا رفته، به احتمال زیاد اونجا مواد اولیه مورد نیاز قدرت مقدس رو گیر بیاره.»

«پس من کارم رو به محض جمع‌آوری مواد لازم برات شروع می‌کنم، هرچند باید یه‌سری از جزئیات رو از خودت بشنوم خانم میرائه.»

«خب، پس اگه وقت داری بیا یه قرار ملاقات بذاریم، من برای همین حالا هم وقت دارم.»

ایل‌هان چند لحظه قبل از اینکه قبول کنه فکر کرد، اون تونسته بود هم مهارت استراحت رو ارتقا بده، هم به رده دوم برسه، پس در حال حاضر سرش چندان شلوغ نبود.

«پس همین کارو می‌کنیم.»

ایل‌هان بعد از قطع کردن، به حمام رفت و بعد لباس‌هایی که برای قرار کنار گذاشته بود رو پوشید، همون شلوار بی‌رنگ همیشگی و ژاکت چرمی که از پوست ترول درست کرده بود و ماسک جدیدش که به شکل گرگ بود.

وقتی لیتا اون رو دید همه‌ نگرانی‌هاش ناپدید شد.

[پ... ف، اصلا شبیه اونایی که دارن می‌رن قرار نیستی!]

«خیلی عجیبه، منم می‌دونم نمی‌رم قرار ولی حس می‌کنم قلبم داره میاد تو دهنم.»

قرار که پیشکش، ایل‌هان تا حالا تو زندگیش با یه دختر بیرون نرفته بود.

لباس‌هاش شبیه شخصیت‌ بازی‌های فانتزی شده بود، اکثر آدم‌ها حداقل یکی دوتا دوست مجازی تو بازی‌ها‌ی آنلاین داشتن، اما ایل‌هان حتی از اون‌ها هم نداشت.

به‌نظر ایل‌هان، کانگ میرائه جای عجیبی رو برای قرار ملاقاتشون کرده بود، یه کافی شاپ خیلی گرون که یه اتاقک کوچیک در اختیار هر کدوم از مشتری‌هاش می‌ذاشت، هرچند چه گرون چه ارزون، ایل هان تا حالا پاش رو توی یه کافه نذاشته بود.

اون هیچ وقت دوستی نداشت که باهاش به کافی‌شاپ بره.

ایل‌هان وارد شد، اما صاحب کافی‌شاپ اصلا متوجه اون نشد، این جور چیزها دیگه برای اون عادی شده بود اما به راهنمایی اون نیاز داشت، بهخاطر همین چند بار روی زنگ کوبید تا بالاخره اون رو دید و به اتاقک کانگ میرائه راهنماییش کرد.

«سلام، مدتی می‌شه که هم‌ رو ندیدیم.»

«سلام... آه.»

بر خلاف همیشه این بار ملکه کانگ میرائه هیچ ماسکی نزده بود، اون زیبا بود، نه به اندازه‌ی نا یونا اما با وجود هاله بی‌نظیرش، به حدی زیبا بود که اصلا نباید وجود می‌داشت! ایل‌هان دستش رو به سمت صورتش برد که...

«ماسکت رو درنیار، من چهره‌م رو بهت نشون دادم، چون دیگه نیازی نیست چیزی رو ازت پنهون کنم، اما رازهای من و تو، تو یه سطح نیستن.»

«هرطور میلته.»

هر دوی اون فرشته‌ها احساس بدی نسبت به اون داشتن اما ایل‌هان بعید می‌دونست اون واقعا افکار سیاهی تو ذهنش داشته باشه.

«فکر کنم می‌دونی که ساخت یه سلاح برای جادوگرها مواد اولیه متفاوتی نیاز داره.»

«بله.»

البته ایل‌هان این رو نمی‌دونست اما لزومی نداشت به اون بگه، میرائه بعد از تایید دونستن ایل‌هان ادامه داد:

«در حقیقت سلاح‌ جادوگرها مراحل پیچیده‌ای دارن، علاوه بر مهارت‌های آهنگری به آغشته‌سازی مانا هم برای ساخت یه سلاح رده بالا نیازه، در حال حاضر با وجود ارتباطات من، برام خیلی سخته که بتونم کسی با مهارت آغشته‌سازی سطح ۰۲ یا بیش‌تر پیدا کنم.»

«۹۲.»

سطح ۰۲ که هیچی نبود، از نظر ایل‌هان آدم تو اون لول فقط می‌تونست آت و آشغال درست کنه.

کانگ میرائه با شنیدن جواب ایل‌هان دستش رو مشت کرد و لبخند زد.

«برای سلاح لازمه توانایی تقویت مهارت جادو، به خصوص جادوی آذرخش رو داشته باشه، این دوتا مهم‌ترین درخواستمه، اگه هم قابلیت خاصی داشته باشه تو آینده خیلی کمکم می‌کنه.»

«به عبارت دیگه تو ازم یه قابلیت رده بتا می‌خوای درسته؟»

«نه در اون حد، قابلیت‌های رده بتا خیلی کم‌یابن.»

گرچه این رو گفت اما چشم‌هاش داشت مثل یه دختر بچه می‌درخشید، با شنیدن اینکه ایل‌هان تونسته به سطح ۹۲‌ آغشته‌سازی برسه انتظاراتش خیلی بیش‌تر شده بود.

انگار اون یه روی بانمک هم کنار این روی سرد و خشکش داشت. ایل‌هان جواب داد:

«مهارت خاصی چشمت رو گرفته؟»

«کاهش تاخیر بین هر حمله‌ی جادو...»

کانگ میرائه ادامه داد:

«جادوگر قصر پادشاهی پالادیا یه عصای رده بی‌همتا داشت که قابلیت کاهش تاخیر هم داشت، وقتی که تونست یه تنه یه هیولای رده چهارم رو از پا دربیاره... من نمی‌تونم هیچ وقت اون صحنه رو فراموش کنم...»

«آه، بله.»

«هرچند این فقط یه رویاست، من ازت همچین انتظاری ندارم،‌ لطفا فراموشش کن.»

از کلماتش مشخص بود اون یه تجربه‌ی وصف‌ناشدنی براش بوده.

هرچند به وجود آوردن یه قابلیت رده بتا برای ایل‌هان کاری نداشت، در حالی که ایل هان درخواست‌های میرائه رو یادداشت می‌کرد اون با صدای شادی ازش پرسید:

«پشت تلفن هم گفتی، اما واقعا می‌تونی ردای جادوگری هم درست کنی؟»

«البته.»

«پس اگه ممکنه اونم برام بسازی، مهم نیست از پارچه باشه یا چرم، اما حتما قابلیت زیاد کردن مهارت‌های جادویی رو داشته باشه، ردایی که الان دارم هم اون رو داره، اما متاسفانه اگه سطحش از اون پایین‌تر باشه نمی‌تونم پولی بابتش بهت بدم.»

«این که بدیهیه، و در مورد قابلیت رتبه بتاش...؟»

«برای ردا هم؟ بذار ببینم طبق افسانه‌ها جادوگر بزرگ الیتا ردایی رو می‌پوشید که می‌تونست میزان بازسازی جادو رو تا حد زیادی افزایش بده، البته نه اینکه همچین درخواست اغراق‌آمیزی داشته باشما...»

اون پنج دقیقه تموم در مورد قهرمان جادوگر پادشاهی که تو قلب همه‌ی مردم بود، یه دختر کوچیک‌تر داشت و ...شنید، هرچند ایل‌هان واقعا گوش نمی‌کرد.

یو ایل‌هان داشت در مورد قیمت اجناس فکر می‌کرد، یعنی می‌تونه یک میلیارد وون۱ بشه؟ یا فقط واسه‌ی ردا و عصای بتا زیادیه؟ خودم ازش بپرسم؟ اون خیلی پولداره اما یعنی می‌تونه انقدر خرج کنه؟ پس...

«بیا برای سلاحی با یه قابلیت بتا از سه میلیارد وون شروع کنیم.»

«جان؟!»

«برای سلاحی که قابلیت بتای کاهش تاخیر داشته باشه، ده میلیارد تمام بهت می‌دم، البته اگه قابلیت‌های بیش‌تری داشته باشه طبیعتا دستمزدت هم بالاتر می‌ره.»

زبون ایل‌هان بند اومده بود، می‌دونست که اون فرق داره، خونه‌ی راحتی داره و در کل ثروتمنده، اما فکرش رو هم نمی‌کرد بتونه فقط برای یه سلاح ده میلیارد بده، اون فقط پولدار نبود، اون یه پولدار با یه جیب بی‌انتهای غیر طبیعی بود.

«برای ردا هم بهت دو میلیارد می‌دم، البته اگه اون قابلیت بتایی که من می‌خوام رو داشته باشه هفت میلیارد می‌دم، کمه نه؟ اما خب الان پول زیادی تو دست‌وبالم نیست، اگه بخوای از راه‌های دیگه جبران می‌کنم.»

«نه... همین‌قدر کفایت می‌کنه...»

از اول هم قصد داشت اون رو بچاپه اما این دیگه فراتر از انتظارش بود،‌ اون دیگه داشت پس می‌افتاد اما میرائه قرار نبود بس کنه.

«برای نا یونا و برادرم هم باهات تماس می‌گیرم.»

«بسیار خب، پس اول وسایل تو رو حاضر می‌کنم خانم میرائه، نباید خیلی طول بکشه.»

بعد از یه مذاکره‌ی سودمند دو راه پیش پای یو ایل‌هان بود.

«من باحال به نظر می‌رسم؟»

[به اندازه‌ی همیشه.]

رفتار و حالت یو ایل‌هان بعد از به جیب زدن ۵۱ میلیارد وون کاملا تغییر کرده بود.

برای تهیه مواد اولیه، اون در کل دو تا راه داشت، اول، به سیاه‌چال کوئگنا بره که تو استخون هیولاهاش جادو داشت، و یا، به سیاه‌چالی با گونه‌های جهش‌یافته با جادوی صاعقه...

استخون هیولاهای کوئگنا برای ساخت یه عصای جادویی تو کل زمین بهترین بود هرچند مشکلی که وجود داشت این بود که اون سیاه‌چال تو چین بود، اما اونجا خیلی دور بود و ممکن بود قبل از اینکه ایل‌هان به اونجا بره، پاک‌سازی شده باشه.

هرچند سیاه‌چالی که گونه‌های جهش‌یافته داشت تو کره بود، پس به‌خاطر همین تصمیم گرفت اول به اونجا سر بزنه.

«من یکم در مورد واژه‌ی جهش‌یافته نگرانم، ولی چیزی نمی‌شه مگه نه؟»

[اگه یه بار دیگه، سیاه‌چالی، به جهان‌های رها‌شده متصل بشه زمین نابود می‌شه.]

[طبق گزارش فرشته‌ها هیچ جهان رهاشده‌ای به سیاه‌چالی مثل اونی که ریتا کاهار و ترول رئیس توش بود به زمین وصل نشده، پس راحت باش.]

هرچی فرشته‌ها بیش‌تر تضمین می‌کردن، ایل‌هان نگران‌تر می‌شد، حقیقتا اون به هواشناسی بیش‌تر از فرشته‌ها اعتماد داشت.

لیتا که نمی‌دونست اون داره به چی فکر می‌کنه موهاش رو کشید تا سریع‌تر بدوه.

سیاه‌چال جهش‌یافته‌ها تو گانگ‌وون‌دو، بین کوه‌ها قرار داشت، وقتی ایل‌هان به اونجا رسید هوا تاریک‌تر شده بود و دروازه‌ی گرداب مانند مشخص بود، هیچ کس اون دور و بر نبود که بخواد مزاحمش بشه.

«خوبه، دارم می‌بینمش.»

[گفته بودم دیگه دلم نمی‌خوام با این چیزا سروکله بزنم.]

[واقعا فکر کردی ایل‌هان سمت سیاه‌چال‌های معمولی می‌ره؟ اصلا چطور تا حالا باهاش سر کردی؟]

[حرف زدن درموردش فقط اعصابم رو خورد می‌کنه، بیا موضوع رو عوض کنیم لیتا.]

حداقل سطح مورد نیاز برای ورود به سیاه‌چال، سطح هفتاد بود، هرچند برای ایل‌هان که دوتا فرشته همراهش داشت مشکلی پیش نمی‌اومد. لیتا و ارتا بلافاصله به راحتی سطح سیاه‌چال رو به پنجاه کاهش دادن.

[تغییرات بعد از ورود ایل‌هان حذف بشه و... تمام!]

[به‌نظر درجه رشد زمین زیادی بالا رفته، اینکه همچین سیاه‌چال‌های سطح بالایی الان ظاهر شده اصلا خوب نیست، این خیلی بیش‌تر از بقیه دنیاهاست.]

«از وقتی با پلنگ سایه جنگیدم، سیاه‌چال سخت رو بیش‌تر دوست دارم.»

به محض اینکه ایل‌هان و فرشته‌ها وارد سیاه‌چال شدن، سطحش دوباره از پنجاه به هفتاد برگشت تا مطمئن بشن کسی قرار نیست مزاحمشون بشه.

همون لحظه تو چین، نزدیکی دروازه‌ی کوئگنا، همونی که ایل‌هان قرار بود بعد سیاه‌چال جهش‌یافته‌ها اون رو پاک‌سازی کنه، چیزی در حال وقوع بود که می‌تونست اون رو دوباره در حد مرگ خسته کنه.

«آقای داکیئه، همه چیز تو سیاه‌چال جهش‌یافته دقیقا همون‌طور که امر کردین پیش می‌ره، این بار قسم می‌خورم که همه چیز درست پیش می‌ره.»

«کسی که اون کارو خراب کرد پیدا کردی؟ من این بار شکست رو تحمل نمی‌کنم، زمین مهره‌ی ارزشمندیه، دلم نمی‌خواد یه جهان رهاشده توش تاخت‌وتاز راه بندازه.»

«جهان‌های زیادی به زمین متصل شدن، ممکنه کار یه دیوونه‌ای چیزی از همون جاها باشه.»

«این بار به محض اینکه موفقیت اتصال رو تایید کردی دروازه رو مخفی کن، ما برای یه اتصال محکم به زمان زیادی نیاز داریم، از پس این یکی که برمیای درسته؟»

«البته، ما سمت خودمون یه فرد استثنایی داریم.»

یعد از قطع تماس با استفاده از دست‌سازه صاحب صدا گفت:

«نمی‌دونم تقاص کدوم گناهم رو دارم می‌دم، خسته‌م کرده...»

این قطعا صدای یه انسان بود، اما صدای کسی که جوابش رو داد فرق داشت، اون مردی با بال‌های نقره‌ی به پشتش بود.

[اون توله‌سگ فکر می‌کنه چون پادشاهیشون ازش حمایت می‌کنه و می‌تونه از قدرت بهشت استفاده کنه، مرکز کل جهانه، انسان‌ها واقعا موجودات چندش‌آوری هستن.]

«تو الان به جادوگر باستانی رده چهارم گفتی توله‌سگ؟»

[ها، موجودات برتری مثل ما خیلی بالاتر از چیزی مثل سطح چهارمن.»

انگار عقده‌ی موجود برتر بودن بین همه‌ی فرشته‌ها مشترکه، مرد با شنیدن این حرف فرشته خرناسی کشید و گفت:

«چجور موجود برتری هستی وقتی به اراده‌ی خودت هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟ در ضمن می‌تونی دروازه رو مخفی کنی درسته؟»

[آروم باش همون‌طور که گفتم دروازه رو مخفی می‌کنم، این بار یه همچین غافلگیری کارم رو خراب نمی‌کنه، مگه اینکه یه فرشته عالی‌رتبه این دور و اطراف باشه.]

مرد تضمین‌های فرشته رو نادیده گرفت و داد کشید:

«یه فرشته عالی‌رتبه! یعنی می‌گی ممکنه یکی از اون‌ها ما رو پیدا کرده باشه؟»

[جای نگرانی نیست.]

هرچی نباشه فرشته‌ها به تکبر معروف بودن.

[هیچ فرشته‌ی عالی‌رتبه‌ی دیگه‌ای به زمین فرستاده نمی‌شه، هرچی نباشه اینجا فقط یه دنیای کوچیکه که تازه تغییرات عالی داخلش اعمال شده.]

«درسته، اینجا برای اون‌ها فقط یه دنیای کوچیک بین هزارن دنیاست، اهمیتی نمی‌دن اینجا چی می‌شه.»

زمین فقط یه دنیای خیلی کوچیک بود، تنها این حقیقت که به چندین دنیای دیگه متصله، باعث می‌شد یکم خاص‌تر بشه اما آخرش بیش‌تر از یه کلونی ساده‌ مورچه‌هایی به اسم انسان نبود.

اون با جادوگری از جهان دیگه و فرشته‌ها متحد شده بود، وقتی که اتحادشون به ثمر می‌رسید بالاخره می‌تونست یه جهان برای خودش داشته باشه.

البته هیچ کس نمی‌دونست.

هیچ کس نمی‌دونست فرشته‌هایی هستن که علیه بهشت و اراده‌ش شورش کردن، فرشته‌هایی که خودشون رو هم‌سطح این مرد قرار دادن تا کنارش باشن.

و وقتی که می‌فهمیدن دیگه خیلی دیر شده بود...

۱: معادل با خدا تومن

کتاب‌های تصادفی