همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 73
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل هفتاد و دوم:من،یه خدام؟(پنج)
ایل هان سرش رو بلند کرد، موج شدیدی از مانا به راه افتاده بود که واقعا سرش رو بدرد میاورد، فقطام این نبود، تمام هیولاها بدون توجه به هیچ چیز دیگهای داشتن به سمت منبع موج حرکت میکردند، انگار که مجذوب اون شده بودند.
«این دیگه چه هالهایه؟ به نظرم خیلی خطرناکه.»
[خدای من، این طغیانه!]
[چطور ممکنه!](ارتا)
ارتا و لیتا کمی زود تر از ایل هان متوجه هاله شدن و جیغ کشیدن و باعث شدن ایل هان بفهمه این نمیتونه یه وضعیت عادی باشه و با تمام توان شروع به دویدن به سمت همون جایی که هیولا میرفتن کرد.
در همون حین سعی میکرد با پرتاب نیزه تا جای ممکن تعدادشون رو کاهش بده.
هرچند اگه میتونست با این کارها جلوشونو بگیره که از اولم طغیان اتفاق نمیافتاد.
«طغیان وقتی اتفاق میوفته که کارایی تلهی نابودی خیلی قوی باشه مگه نه؟ اما الان شکست سیاه چال افتاده و خبری هم از تلههای ویرانگر نیست، پس چرا این اتفاق افتاد؟»
[من نمیدونم! بهم نگو یه تلهی نابودی غیر فعال اینطور ناگهان...نه، این منطقی نیست!]
وقتی که لیتا سرش رو تکون میداد و فریاد میکشید ایل هان به یه نتیجهی منطقی و وحشتناک رسید.
«تو این زمان که تعداد بیشماری هیولا بخاطر شکست سیاه چال تو یه منطقهی محدود جمع شدن اگه چند تا تلهی ویرانگر همزمان منفجر بشه اونوقت امکان ساخت یک طغیان مصنوعی هست، مگه نه؟»
حدس یو ایل هان کاملا درست بود، وقتی که یه طغیان وسط یه شکست سیاه چالها اتفاق افتاده این تنها توضیح ممکنه.
[اما اخه برای چی...آخه کی؟!]
[خائنین...اونها بیشتر بودن!](لیتا)
درحالی که آرتا تنها وضعیت ممکن رو قبول کرد و شوکه شد، لیتا وضعیت رو درک کرد و دندانهایش رو بهم فشرد.
اون به خوبی میدونست که اون فرشتهی خائن در انتهای زنجیره قرار داشت، اون کشته شد و اونها هیچ راهی برای فهمیدن هویت کسی که پشت پرده بود نداشتند، مگه اعزام فرشتگان بیشتر به زمین برای جلوگیری از همچین شرایطی نبود؟
اما یک فاجعه دوباره تکرار شد، انگار که خائن داشت به ریش اونها میخندید.
چیزی که این موضوعو نشون میداد ساده بود، قدرت و مقام خائنین خیلی بالاتر از حد تصورات اونها بود.
[چرا باید این کارو بکنن؟ میخوان زمین رو نابود کنن؟]
[احتمالا عدهای هستن که همین قصد رو دارن، اما برای الان حل این مشکل اولویت داره.]
حق با لیتا بود، نیازی نبود بیشتر از این در موردش فکر کنن فقط باید سریعتر خودشون رو به اونجا میرسوندن، ایل هان به سرعت به سمت جلو دوید.
«طوفانِ ارباب سوسانو داره میره دنبال هیولاها.»
«لعنت، باید بریم دنبالشون، وگرنه هممون میمیریم.»
«اون واقعا یه طغیانه... اگه همهی هیولاها به یه نقطه برن گونهی جهش یافتهای که ازین حجم مانا متولد میشه خیلی وحشتناک میشه... تف بهش بریم دنبالشون!»
ارتش سوسانو متوجه شده بود که اوضاع خوب پیش نمیره تعدادی از اونها قبلا تو دنیاهای دیگه و کمی قبل در بخش آنجلس طغیان رو تجربه کرده بودن بخاطر همین درک درستی از موقعیت داشتن.
[یو ایل هان یکم سریعتر برو، یکم بیشتر!]
«میدونم اما من همین الانم دارم با حداکثر سرعتم میدوم.»
مرکز طغیان چیزی حدود 30 کیلومتر با موقعیت فعلی اون فاصله داشت، ایل هان با فکر اینکه خیلی خوش شانسه که بیش از این از اونجا فاصله نداشت تمام توانش رو به کار گرفت.
اون تونسته بود هردوی قدرت ابر انسانی و مهارت بازگردانی رو با هم ترکیب کنه و میتونست هر دو رو تا وقتی که از خون جوشش استفاده میکرد نگه داره.
همه اینها با هم کمک کرده بود سرعتش تمام تجربههای دویدن قبل از این رو براش بیمعنی کنه، حالا که اون هنوز نمیتونست مانا رو کنترل کنه این قابلیت براش نعمتی بود.
[این خطرناکه...]
لیتا با صدای نگرانی ادامه داد:
[اینکه طغیان درست موقع شکستهای سیاه چال اتفاق افتاد باید از قبل توسط کسی برنامه ریزی شده باشه، جریان مانا از اولم تو استان کانتائو بیشتر از حد متوسط بود و به همین خاطر هیولاهای قویی پدیدار شدن، شکست سیاه چال هم به این موضوع بیشتر دامن زد.]
به لطف همونم تعداد زیادی کاربر نیرو تو یه منطقه جمع شدن و جریان مانا رو شدت داد، تو همچین شرایطی یکی دوتا تلهی ویرانگر هم میتونه باعث طغیان بشه.
هیولاهایی که اینجا جمع شدن همه رده دومن پس گونهی جدیدی که داره متولد میشه باید... باید در حدود...]
«مهم نیست چه جونوری باشه...»
در حالی که با تمام توان میدوید، ایل هان یه بار دیگه تمام تجهیزات، مهارتها و آمارش رو چک کرد.
«من میکشمش، چه رده سومی باشه چه چهارم.»
ایل هان به یاد جادوگر رده چهارمی که قبلا باهاش رو به رو شده بود افتاد و سرش رو تکون داد، اینبار قرار نبود به اون سادهگی باشه.
این وضع با دفعه قبل کاملا متفاوت بود، اون جادوگر کاملا بیدفاع بود، به علاوه در کل جادوگرها ضعیفترین دفاع رو بین موجودات رده چهارم داشتن.
یو ایل هان نمیدونست چه جور هیولایی قراره وسط این طغیان متولد بشه اما قطعا سطح دفاع اون باید تو سطح متفاوتی نسبت به اون جادوگر باشه، احتمالا در مورد قدرت حمله و برد اون هم همینطور بود.
البته اهمیتی که نداشت، داشت؟ دانهی تواناییهای بشریت هنوز حتی جوانه هم نزده بود و اون هیولا قرار بود همین حالا هم ظاهر بشه اما مگه ایل هان میتونست فقط چون کشتنش خیلی سخته فرار بکنه؟ اون وقت زمین با پایان خودش رو به رو میشد.
چون قطعا اگه اون نمیتونست، هیچ کس دیگهای هم نمیتونست اون هیولا رو بکشه.
[رسیدیم!]
ایل هان از فکر دراومد و سرش رو بلند کرد.
واقعا منظرهی تماشایی بود، موجهای وحشی و سرگردون مانا، ساختمونهای فرو ریخته، هیولاهایی که بدون توجه به زندگیشون به سمت موجهای مانا میدویدن و آدمهایی که با دهن باز به این وضع خیره شده بودن و نمیدونستن چیکار کنن.
اگه اون زودتر میرسید میتونست کاری کنه؟ میتونست با تمام سلاحها جلوی تولد این هیولای جهش یافته رو بگیره؟ چنین سوالاتی درحال حاظر کاملا بیاهمیت بود.
هیولاها بدن هاشون رو به داخل طوفان مینداختن و سطح هیولای جهش یافته رو بالا و بالاتر میبردن.
بالاخره جسم عظیمی پدیدار شد، گونهی جهش یافتهای که قدرت سه تا تلهی ویرانگر رو باهم داشت.
(کیاااااااااااااااا)
«هه هه.»
وقتی که هیبت هیولا پدیدار شد ایل هان شروع به خندیدن کرد، چطور اینطوری شده بود؟
«ببینم تو بساطتون ام نو هاباکیری زاپاس ندارید؟»
(雨の幅借りبه معنای تیغهی پهن باران و اسم شمشیر سوسانو.)
[نه.](لیتا)
لیتا با حواس پرتی اینو گفت و ایل هان سرش رو تکون داد انگار که از قبل جواب این سوال رو میدونست، سپس به هیولای عظیمی که هشت دم و هشت سر اژدها مانند داشت زل زد.
«پس باید مثل همیشه باهاش بجنگم.»
هیولایی که خود رو دربرابر بشریت نمایان کرده بود شبیه به یاماتا نو اروچی بود، هیولایی که در اُستورههای ژاپنی به دست سوسانو کشته شد.
(کووررررررر)
«ببینم شما هیچ اصولی واسه بدنیا اومدن هیولاهای جهش یافته ندارید؟ نگو که اون افسانهی مسخره واقعیت داره؟»
[معلومه که نه، اما خب قضیه یاماتا نو اروچی تو ژاپن موضوع خیلی داغیه مگه نه؟]
این داستان بارها و بارها تو مانگا، کتاب داستانها، تاریخ و انیمهها و... تکرار شده بود.
موجودی به اسم اروچی وجود نداشت اما سوابقی که از تعریف داستان اون هیولا به وجود اومده بود همینطور بیشتر شده بود.
[به نظرم اون بعد از جذب اون سوابق این ظاهر رو پیدا کده، حقا که یه گونهی جهش یافتهست.]
در هر حال برای اون اهمیتی نداشت اون که بیرون چه شکلی بود، بخاطر لقب سوسانو نبود که داشت به مساف اون میرفت.
چیزی که مهم بود قدرت عظیمی بود که در پشت اون چهرهی وحشتناک وجود داشت.
(کوووآاآآآاا)
بدون هیچ نشونهای ناگهان از دهان هر هشت سرش هشت نور ارغوانی ظاهر شد، اون نور هیولاها و انسانهای بیشماری رو بخار کرد و لکهی سیاهی رو زمین از خود به جا گذاشت.
حقیقتا که قدرت دیوانهواری بود.
«تف توش!»
«یا، یاماتا نو اروچیه...»
«چیزی نیست، ما جناب سوسانو رو با خودمون داریم، اون افسانه قرار دوباره جلوی چشم ماها تکرار بشه!»
«فقط خفه شید و راه بیوفتید، دشمن ما فقط اروچی نیست!»
اروچی فقط رئیس گونههای جهش یافتهای بود که متولد شده بودن، به جز اون مارهای عظیم، مارمولک و ماهیهایی که روی دوپاشون را میرفتن هم از طغیان متولد شده بود.
قدرت همه شون سرسام آور بود.
«تروخدا بهم نگو که همه شون رده سومن؟»
«همه شون نه، اما بعضیاشون چرا.»
«لعنت بهش، ما چطوری قراره حریف اینا بشیم؟»
حتی ارتشی که تاحالا مقابل بیشمار هیولای رده بالا جنگیده بود هم در ناامیدی فرو رفته بود.
این تو سطح متفاوتی از تمام چیزهایی بود که تجربه کرده بودن، اونها در برابر اون هیولاهای سطح پنجاه هم اوقات سختی رو داشتن اما الان کمترین سطح بین این هیولاها نود بود و به همراهشون کلی رده سومی هم وجود داشت.
(کیااااااا+)
دوباره اون نور بنفش در دهانهای اروچی پدیدار شد، خیلی طول نمیکشید که بتونه شارژش کنه و این حمله برای مردمی که الان هاج و واج مونده بودن فاجعه به حساب میومد، اگه این یه بازی بود مثل این بود که طراحان بازی یه غول در سطح سختی جهنمی برای بازیکنای سطح سی شون فرستادن!
به علاوه فقط آسیب حمله مطرح نبود، اگه اون حمله بهشون میخورد همه جا رو به آتیش میکشید و میدان نبرد رو به جهنم تبدیل میکرد، اگه این اتفاق میافتاد جبههی انسانها به طور کامل از دور خارج میشد.
«وای دلم میخواد سر به بیابون بزارم.»
[شکی درش نیست، یه رده چهارمیه.](ارتا)
حتی ارتا هم با صدایی بهت زده اینو گفت، اونم نمیدونست باید چطور ایل هانو راهنمایی کنه.
با اینکه خیلی دلش میخواست کمکش کنه اما حفاظت مهارت شریک فرشته فقط تو جهانهای رها شده کار میکرد، اما اون میخواست بهش کمک کنه، ممکن بود بخاطر این کار رتبهاش سقوط کنه اما همچین چیزی نمیتونست الان جلوشونو بگیره!
[ااااه، واقعا...]
[نه ارتا.]
مقاومت دربرابر محدودیتهاش میتونست در نهایت باعث منفجر شدن اون بشه! به عبارت دیگه اون میخواست علیه قوانین ارتش بهشت دست به اقدام بزنه، لیتا با لحن آرومی سعی کرد منصرفش کنه.
[بیا فقط به ایل هان باور داشته باشیم و صبر کنیم.]
[این خیلی با وقتی که اون جادوگرو کشت فرق داره!](ارتا)
[پس اگه دیدیم کاری ازش برنمیاد ورش میداریم و فرار میکنیم.]
[گرفتم.](ارتا)
اونها داشتن در مورد چیزی حرف میزدن که اگه به گوش فرشتهها میرسید تنبیه میشدن، اما در حال حاضر هیچ کس نمیتونست حرفاشون رو بشنوه انسانها که اصلا متوجه شون نمیشدن، انسانها حتی از وجود اونها خبر نداشتند و فرشتههاشون هم سرشون با نگرانی برای شریکشون گرم بود.
با این حال ایل هان کسی که فرشتهها تصمیم گرفته بودن به هر قیمتی ازش محافظت کنن، درحالی که به اروچی نگاه میکرد چیزی گفت که اونارو از جا پروند.
«فک کنم باید توجهشو جلب کنم.»
[بله؟]
[ببخشید.](لیتا)
«با این رویه همه به جزما میمیرن، باید اونو بکشونم یه جای خلوتتر بعد باهاش میجنگم.»
ایل هان به زمین لگد زد و تانک شمیعیش که دیگه دوامی براش نمونده رو به دست گرفت و روی سطح چهارم قرار داد.
مهم نبود اروچی چی تو چنته داشت، اون نمیتونست فرای اختفای ایل هان رو ببینه به علاوه بعد از کشتن بیشمار هیولا در حالی که مهارت خدای مرگ فعال بود شصت درصد قویتر میشد.
با احتساب تمام مهارتهایی که موقع حملهی غافلگیرانه بیشتر میشد، میشد گفت قدرت هر حملهی اون سه برابره. برای کشتن اروچی کافی نبود اما به احتمال زیاد میتونست باعث بشه اون دیوانهوار به دنبال ایل هان بیافتد.
اون به یکباره چند صد متر به هوا پرید هرچند اروچی هنوز متوجه اون نبود، با اینکه رو در روی دشمنی بود که میتونست به راحتی اونو بخار کنه صدای هه هه خنده از دهنش بیرون اومد.
اون سر وسطی که بالاتر از بقیهی سرها بود رو هدف گرفت و با استفادهی دوباره از مهارت جهش بازم بالاتر پرید و آماده پرتاب تانک شمیعیش شد.
«هی-یارو-اینورو-نگاه-کن.»
[تو همچین لحظهی حساسی مسخره بازی در نیار!](ارتا)
ایل هان تانک شمیعیش رو بعد از تبدیل وزن تمام کیف ذخیرهاش پرتاب کرد، پایلبانکر به داخل گردن اروچی فرو رفت و نور ارغوانی ناپدید شد، چشمهای هیولا از فرط خشم گشاد شده بود.
(کوااااااااااا)
غرشی که به نظر در هر نقطهای از زمین قابل شنیدن بود اون جارو درنوردید، و در نهایت کسی که علیه اروچی به پا خواسته بود، کسی که تا حالا داشت علیه هیولاهایی که بخاطر لرزش به زمین افتاده بودن، اونا میتونستن اونو ببین، کسی که تا حالا اونها رو رهبری کرده بود.
از اونجایی که اون نتوانسته بود دشمنش رو با یک حمله بکشه، زمان اختفای طولانی ایل هان بالاخره به سر اومد.
«سوسانو...»
«خدای من، اون واقع یه ادمه؟»
(کااااگگاگااااا)
گردن یاماتا نو اروچی به واسطه ضربهی پایلبانکر قطع شد و سپس پایلبانکر که دیگه قدرتی براش نمونده بود درحالی که چند ده هزار تن وزن رو به همراه خود داشت روی بدن اروچی افتاد.
درحالی که هیولا درحال درد کشیدن بود ایل هان فرود اومد.
«ارباب سوسانو.»
«سوسانو!»
مردم داشتن ایل هان رو صدا میکردن اما اون به طور کامل اونها رو نادیده گرفت، وقتی برای توجه به اونها نداشت باید هرچه سریعتر فلنگ رو میبست.
(کااگاااااکااا)
همه چیز درست طبق برنامهی ایل هان پیش رفت و اروچی که درد زیادی کشیده بود با چشمهایی که از حدقه بیرون زده به دنبال اون افتاد، با وجود اینکه طعمههای بیدفاع زیادی دور و برش بود در برابر ایل هان که یکی از سر هاشو رو قطع کرده بود اونها اهمیتی نداشتن.
«هی،دنبالم کن!»
(کیااااآاااا)
اون پاهاش رو خم کرد و تا اخرین ذرهی نیروی مهارت قدرت ابر انسانی رو بیرون کشید و شروع به دویدن کرد، سرعتش درست شایستهی لقبش سانگ دائه بولت بود.
اون بطری خون جوش رو تو دهنش گذاشت و حتی سریعتر دوید، به این ترتیب میتونست قدرت ابر انسانی رو تا وقتی خون جوش بهش میرسید نگه داره!
«جناب سوسانو داره...»
«داره اروچی رو به یه جای دیگه میبره.»
«باید کمکش کنیم!»
«جدی میگی؟ ما حتی نمیتونم یه خراش بهش بندازیم!»
ارتش سوسانو به وضوح توسط ایل هان جا گذاشته شدن، طبیعتا اونها میخواستن بهش کمک کنن اما برای همچین کاری خیلی ضعیف بودن، به علاوه تنها هیولای اونجا اروچی نبود، با توجه به تواناییهاشون قرار بود زمان سختی رو پیش رو داشته باشن.
هرچند تعدادی از انجمنها بودن که میدونستن الان وقت اینه که شناخته بشن هرچی نباشه منافع اونا و این بحران تو یه خط حرکت میکرد، حتی تعدادی بودن که فکر میکردن کسی که باید اروچی رو بکشه خودشونن!
«من باید سر اروچی رو بگیرم!»
«میرائه.»
«میدونم، اول باید از شر اینا خلاص بشیم!»
کانگ میرائه نیزهای از رعد و برق بر بالای عصاش درست کرد و اونو پرتاب کرد، طلسم قویترین جادوگر بشریت، ملکه تونست تعدادی از هیولاهایی که جلوی انجمنشون قرار گرفته بودن رو بکشه اما انگار ملکه هنوز راضی نشده بود.
«حتی وقتی که یک چهارم مانام رو استفاده میکنم بازم نمیتونم یه هیولای رده سوم رو با یه ضربه بکشم.»
«یونا، میرائه رو تقویت کن.»
«باشه اوپا، اما نمیتونم کامل انجاااااامش بدم.»
نایونا در حالی که غرغر کنان این رو میگفت میرائه رو با قدرت مقدسش تقویت کرد، کلمات اخر اون روی ذهن کانگ هاجین سنگینی میکرد پس پرسید:
«نمیتونی کامل انجامش بدی؟ اونم تو یه همچین وقت مهمی؟»
«من باید یکم دیگه یو ایل هان رو هم تقویت کنم.»
«چی؟»
«اگه ما اروچی رو همین حالا و همین جا نکشیم زمین نابود میشه، در حال حاضر اون تنها کسیه که میتونه اروچی رو بکشه، درسته نه؟ پس باید حتما کمکش کنم.»
این نظر نایونا ناشی از احترام یا درواقع احترام و احساسات خروشان اون به ایل هان نبود و کاملا بیطرفانه بود، ایل هان تنها کسی بود که میتونست این کارو به انجام برسونه.
اون همه رو کنار گذاشته بود و صرفا تصمیم داشت به یو ایل هان کمک کنه، هرکس دیگهای هم بود درست مثل کانگ هاجین عصبانی میشد.
«هچ کس جز اون نمیتونه اروچی رو بکشه؟ مسخره من خودم خیلی خوب اینو میدونم!»
همون موقع که اسم سوسانو معروف شد انجمن خدای صاعقه حدس زده بود که سوسانو همون ایل هانه.
البته سبک مبارزهی اون با چیزی که تا حالا دیده بودن فرق داشت و قدرتاش هم غیر قابل باورتر شده بود، اون فقط این موضوع رو نمیدونست، همهشون از ته قلبشو بهش باور داشتن.
هرچند، چند لحظه قبل، قبل از اینکه ایل هان یکی از سرهای اروچی رو قطع کنه کانگ هاجین نمیتونست این رو قبول کنه، هرچند در بین تمام مردم زمین فقط یه نفر میتونه اینطور استادانه از سلاحهاش استفاده کنه.
«حالا چرا تو؟»
میرائه درحالی که با نیزهی رعد و برق داشت یکی از هیولاهارو نصف میکرد اینو گفت.
اون ازین که شنیده بود هیچ کسی تو دنیا به جز یو ایل هان نمیتونه اون هیولا رو بکشه احساس ناراحتی میکرد و چهرهاش رو در هم کشیده بود.
«خب، بخاطر اینکه من بهترین قدیس این دنیام.»
نایونا کاملا بیشرمانه اینو گفت، اون هم مثل نزدیکترین دوستش از غرور لبریز بود.
«بیاید زودتر اینجا و تمیز کنیم بریم کمک ایل هاااااان.»
«باشه، خیلی دلم میخواد اونو مدیون خودم کنم.»
«شما دخترا واقعا اونو دوست دارید مگه نه؟»
«اوپا لطفا فقط جلوتو بپا.»
درحالی که انجمن خدای صاعقه داشت در برابر هیولاها مبارزه میکرد شوالیههای آهنین و ماجیا فهمیدن اونا هم باید با مارمولکهای دورگه سرشاخ بشن، این هیولاهای مسخره و این موقعیت داشت باعث اتحاد اون دو میشد، چیزی که به نظر نمیرسید هیچ وقت قرار باشه اتفاق بیوفته.
«فرماندهی شوالیههای آهنین، مایکل اسمیث سان.
«رئیس انجمن ماجیا، کارینا مالاتستا.»
مرد عصبانیی که ایل هان رو تهدید به مرگ کرده بود و بانوی اشراف زاده مانند ایتالیایی که فکرشم نمیکردن روزی مجبور به همکاری با هم بشن بهم دست دادن.
هردوی انجمنهای ماجیا و شوالیههای آهنین قصد داشتند در صورت از دست دادن بخشی از نیروهای خودشون از مهلکه فرار بکنند اما بعد از دیدن بیرون اومدن هیولاهایی مثل اروچی نظرشون رو عوض کردن، این مشکل چیزی نبود که بشه ازش فرار کرد، قرار بود سرنوشت تمام این دنیا تو این زمینها رقم بخوره.
مهم نبود چقدر احمق و از خود راضی باشن اونها این موقعیت رو به خوبی درک میکردن، باید زندگیشون رو تو راه متوقف کردن این فاجعه میزاشتن تا دنیاشون رو نجات بدن.
اونها به معنای حقیقی کلمه همدیگه رو کامل میکردن، شوالیههای آهنین قدرت دفاعی داشتن و ماجیا هم قدرت آتش بالا.
«مطمئنید میتونید جلوشون رو بگیرید؟ اینها نسبت به اونهایی که تاحالا ظاهر شدن کاملا تو سطح متفاوتی هستن.»
«هه، حتی انگشتشون هم بهم نمیرسه.»
در حقیقت هردوشون داشتن از خشم میسوختند، اما نمیتونستن الان اون احساس رو بیرون بریزند اون وقت زمین واقعا ممکن بود نابود بشه.
«لطفا مراقبمون باشید.»
«فوفو، همچنین.»
همهی اونها داشتن تو دلشون هر فحشی بلد بودن رو بهم میدادن اما در بیرون صرفا یه گروه آروم به نظر میرسیدن، گروهی که از یکی شدن قدرت دوتا از بهترین انجمنهای این نبرد تشکیل شده بود.
«اگه شما پدر سوختهها قبلا لج بازیهاتون رو کنار میزاشتید کنار اونوقت جنگ، ایییی مادررررر.»
در همون لحظه کانگ هااجین که داشت حملهی سنگین هیولا رو دفع میکرد از ته دلش فریاد کشید.
کتابهای تصادفی

