فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 94

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۹۳: تو، من، غریبهها - ۱۳

اگرچه اسناد آکاشیک نمی‌توانست تمام زندگی ایل‌هان را بخواند، سوابق و دستاوردهای او به پاداشی معین تبدیل می‌شد. متون مربوط به تکامل مهارت گواه آن بود.

ایل‌هان با موفقیت به یاد آورد.

روزهایی که در انتظار «فردا» نیزه خود را می‌چرخاند و بدنش را تمرین می‌داد.

روزهایی که در سراسر جهان حرکت کرد تا خرد و فنون جدیدی به دست آورد.

لبخند لیتا و روزهایی که تمام تلاشش را می‌کرد تا به سطح هنرهای رزمی او برسد.

روزهایی که تحمل می‌کرد و تحمل می‌کرد و دندان هایش را به هم می‌فشرد تا بیشتر از این تحمل کند.

همان‌طور که سعی می‌کرد معنی کلماتی را که در سرش می‌درخشیدند بفهمد، تمام نور به بدن ایل‌هان مکیده شد.

در آن لحظه، قدرت و اسنادی که درموردشان می‌دانست، اما نمی‌توانست به هم متصلشان کند، یکی شدند و در ذهنش فرو رفتند.

[شما مهارت، پرتاب نیزه غیرقابل مهار را آموختید.]

[شما یکی از شرایط رسیدن به رده ۵ را به دست آوردید. دشواری کسب رده ۵ کمتر می‌شود.]

با اینکه نور از بین رفته بود و او در دشت بود، ایل‌هان همچنان چشمانش را بسته بود.

ارتا و رتا با نگرانی نگاهش می‌کردند، چون نمی‌دانستند چه اتفاقی برایش افتاده، خود ایل‌هان از این حقیقت که نور ناپدید شده آگاه نبود، چون داشت مهارتی که روی بدن، روح و ذهنش حک شده بود را می‌پذیرفت.

او قبلاً دارای تجربه در تکامل مهارت‌ها بود. مهارت استراحت، بازیابی متعالی، خدای مرگ. همه استثنایی بودند، اما درک آنها چندان دشوار نبود.

با این حال، هنرهای رزمی متفاوت بود. چیزی شبیه کلید برق نبود که برای روشن و خاموش کردن فشارش بدهد. می‌توانست بفهمد چگونه اتفاق افتاد و چطور باید آن را اجرا کند، زیرا نتیجه سوابق خودش بود، اما درک کردن و پذیرش مفاهیم متفاوتی بودند.

حتی پوشیدن لباس‌های متناسب با اندام فرد اگر تنگ و گشاد باشد ممکن است در ابتدا کمی احساس نارضایتی ایجاد کند. مدتی نیاز بود تا به آن عادت کند.

[ایل‌هان. خوبی؟]

[فکر کنم، هاله شگفت انگیزی رو احساس می‌کنم.]

«......»

ایل‌هان با چشمان بسته نیزه خود را برداشت. سپس، شروع به چرخاندن آن کرد. برای تکنیک‌های نیزه‌ایش، نه فرمی وجود داشت و نه فرمولی، بنابراین هیچ مسیر مشخصی برای نیزه‌ای که در هوا تاب می‌داد وجود نداشت.

و این از همه مهمتر بود. این مسیری بود که هنرهای رزمی او باید طی می‌کرد و همچنین هسته اصلی وجود ایل‌هان بود.

یک، دو، چهار ساعت از وقتی ایل‌هان شروع به تاب دادن نیزه کرد می‌گذشت.

با وجود اینکه هنوز باید ۹۹۹ هیولای رده چهارم دیگر را می‌کشت، ۴ ساعت را صرف انجام این کار کرد. ارتا نگران بود که ممکن است با این سرعت در ماموریت شکست بخورد، اما ایل‌هان که نیزه‌اش را تاب می‌داد به موقع متوجه جریان نشد.

[اگه می‌دونستم این اتفاق می‌افته، مجبورش می‌کردم قبل از تکامل مهارت، مانع رو برپا کنه......]

وقتی ارتا حرف میزد رتا گفت: [من هم می‌خوام دفعه بعد وارد شم.]

در حصار ساخته شده توسط ساعت شنی ابدیت، یک آیتم با رده خدایی، موجودات فقط با اجازه مالک، ایل‌هان، می‌توانستند وارد شوند.

ایل‌هان ناخودآگاه ارتا و شعله جاودان را به درون حصار برده بود و اکثر افکاری که با او صحبت می‌کردند نمی‌توانستند وارد شوند. به این دلیل که بدون توجه به مجاز بودن یا نبودن، به عنوان یک وجود جداگانه شناخته می‌شدند.

شاید به دلیل آن تشخیص مبهم، اکثر افکاری که در حین باز شدن مانع ساکت بودند، اجازه ورود نداشتند، بر خلاف آنهایی که مدام بلند بودند، مثل اوروچی اجازه ورود داشتند. رِتا یکی از آن قربانیان بود.

ایل‌هان می‌دانست که اگرچه انرژی زندگی با اوست، افکار به‌عنوان وجود جداگانه‌ای تلقی می‌شوند، اما فقط همین بود. از آنجایی که نمی‌توانست با آن انرژی زندگی، یا با افکار «هنوز» کاری انجام دهد، این چیزی نبود که زیاد به آن توجه نشان دهد.

[آه، ایل‌هان؟]

[ایل‌هان -نیم؟]

در این هنگام ایل‌هان ناگهان از کار خود دست برداشت. ارتا و رِتا با عجله با او صحبت کردند، اما ایل‌هان دوباره نیزه خود را به دست گرفت، گویی حرف آنها را نشنیده بود.

با این حال، اینبار کمی متفاوت بود، زیرا به جای تاب دادن نیزه در هوا، درخت نزدیک را نشانه گرفت.

«فکر کنم الان فهمیدم.»

بی معنی دور نیزه‌اش نچرخیده بود. لباس هایش را طوری تنظیم کرده بود که زود با آنها سازگار شود. اگرچه باید ۴ ساعت وقت می‌گذاشت، اما اگر می‌توانست در ضربه‌ای که در شرف انجام دادنش بود موفق شود، آن همه زمان بی‌معنی می‌شد.

ایل‌هان تکان خورد. نیزه‌اش را نه تند و نه آهسته بالا گرفت،

و در آن لحظه درخت به صورت مورب از هم جدا شد و به پایین افتاد.

[مهارت پرتاب نیزه غیرقابل مهار به سطح ۳ رسید.]

[......هاه؟]

ایل‌هان در حالی که سر تکان می‌داد فکر کرد: انگار درست می‌گفت که به رشد مهارت سرعت میده.

در همین حال، تنها موجود بالاتر اینجا، ارتا، سرش را کج کرد.

[من نتونستم پرتاب شدنش رو ببینم.]

[منم.]

در چهره ارتا چنین سوالی دیده میشد: الان چه اتفاقی افتاد؟

ایل‌هان در حالی که نیزه خود را پس می‌گرفت با چهره‌ای رضایت بخش پاسخ داد.

«این یه نوع مهارته.»

[......]

[......]

تاب دادن نیزه، به گونه‌ای که مسیر پرتاب شدنش را نمی‌توان دید. کسانی که تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند نمی‌توانند بدانند چه زمانی یا چگونه پرتاب شده. هیچ کس از حمله‌ای که علت و معلول را تحریف می‌کند و واقعیت را زیر سؤال می‌برد نمی‌ترسد.

این مهارتی بود که فقط ایل‌هان می‌توانست آن را بیاموزد و به کار ببرد، زیرا او هم در پنهان‌کاری و هم در نیزه به حداکثر مهارت‌های رزمی دست یافته بود و به او اجازه می‌داد تا قدرت ویرانگری که در بدن انسان نهفته بود را تماما بیرون بکشد. اگرچه این مهارت فقط یکی نبود.

او نمی توانست چنین مهارت سطح بالایی را به تنهایی با بدن خود پیاده کند، بنابراین مانای زیادی مصرف کرده بود. در این لحظه برای بریدن درختان از این مهارت استفاده کرد، بنابراین اگر از آن برای بریدن اژدها استفاده کند، ممکن است مانا کاملا تمام شود.

درحالت عادی برای استفاده، باید آن را با ضربات معمولی خود ترکیب می‌کرد، اما با این میزان مصرف، بیشتر از سطح تکنیک‌ها نگران مانای خود میشد.

برای ایل‌هان که تا امروز تنها مهارت‌های فعالش پنهان‌کاری و قدرت ابرانسانی بود، این آسیب بزرگی بود. با این موضوع که آمار جادویش ضعیف‌تر از سایر آمارهایش باشد مشکلی نداشت، اما به نظر می‌رسید که باید روی رشد جادوی خود تمرکز کند.

[واقعاً همینطوره.]

در حالی که ایل‌هان در مورد جوانب مثبت و منفی مهارت خود فکر می‌کرد، ارتا شگفت زده حرف می‌زد.

[مهارتی که دقیقا شبیته.]

«هی، نگو.»

دقیقا همین الان که می‌خواست درمورد مهارت خود فخر فروشانه حرف بزند! ارتا حتما باید می‌گفت:

[حالا حتی مهارت هات رو پنهون می‌کنی، چقدر رقت انگیز......]

«ببند!»

او همچین صحنه‌ای را نمی‌خواست! می‌خواست متحدانش در مورد مهارت جدید، شگفت انگیز و قدرتمندش تعریف و تمجید کنند!

در همین حال، متحد دیگرش که می‌توانست عکس العملی این چنینی نشان دهد، از شوک دیدن درخت بریده شده چیزی نمی‌گفت.

حداقل او یک میلیون بار بهتر از ارتا بود که مسخره‌اش می‌کرد. ایل‌هان چند سنگ جادویی رده سوم و بطری از کیف ذخیره‌اش بیرون آورد. این معجون مانا بود که او پس از کشتن جادوگر رده چهارم، داکیه فون ایلاسترا، به دست آورده بود.

در ظرف را باز کرد و کمی از معجون را نوشید. همانطور که از معجون ساخته شده برای رده چهارم انتظار می‌رفت، مانای ایل‌هان به راحتی پر شد. با این کار، یک معجون به ایل‌هان اجازه می‌داد تا مانای خود را حداقل ۴۰ بار پر کند.

نمی دانست از اجرا شدن معجون خوشحال باشد یا از ظرفیت کم مانا ناامید، اما از یک چیز مطمئن بود.

«بریم رِتا. حالا کارها رو سریعتر انجام می‌دیم.»

[آره!]

رِتا علیرغم نداشتن بدن فیزیکی، احساس کرد که قلبش تند می‌تپد. این احتمالاً به دلیل افزایش انتظاراتش از او بود.

ساختار جادویی را با شادی و بدون شکست، فعال کرد، اژدهایی که تازه وارد رده چهارم شده بود، خواب بود.

ایل‌هان مثل دفعه قبل هجوم برد، و اینبار مدت زمانی که برای شکار صرف کرد نصف شد. هر چه بیشتر به نیزه خود عادت می‌کرد، اسناد بیشتری از اژدهایان به دست می‌آورد، و سرعتش بیشتر می‌شد.

از آنجایی که ۸۰۰ اژدهای رده چهارم کمی بیش از ۲۰۰ بودند، تقریباً به یک اندازه قدرت داشتند.

سرانجام روز رستاخیز بر حاکمان دارو یعنی اژدهایان فرا می‌رسید.

با تشکر از یک جنگجوی تنها!

کتاب‌های تصادفی