همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 99
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۹۸: تو، من، غریبهها - ۱۸
افراد ارتش شیطان نابودگر، دیوانههایی بودند که وقتی هرج و مرج و ویرانی وجود داشت راضی بودند. به نظر میرسید آنها اژدهایانی که در اطراف دارو تنبلی میکردند را ترغیب کردند تا الفها را نابود کنند.
[حالا که اژدهایی مثل من داره این حرفو میزنه ممکنه یکم عجیب به نظر برسه، اما ارتش شیطان نابودگر و اژدهایان واقعاً خوب با هم کنار میان. اونا خواهان نابودی بودن و اژدهایان قدرتش رو داشتن. دارو دوران ظالمانهای رو پشت سر گذاشت تا وقتی الفها به نابودی رسیدن.]
«و نمیتونستین اجازه بدین همونطور بمونن؟»
[برای من و اقلیتی از اژدهایان که مثل هم فکر میکردیم، وحی باغ غروب نازل شد. وحی برای محافظت از الفها به منظور حفظ پتانسیل این جهان.]
تا اینجا، داستانی بود که در هر جایی میشد پیدا کرد. داستانی که در آن خوبیها و بدیها به وضوح جدا میشدند و داستانی که با ناامیدی به پایان میرسد اما امید ضعیف است!
مشکل این بود که دارو در نهایت به زمین متصل میشد. این موضوع وحشتناک، ایلهان را به یاد فیلمهای هالیوودی انداخت، که اولین قسمت را به شکل درخشانی خلق میکردند و سعی داشتند به زور قسمت دومی جای بدهند.
اما در آخر تنها مواردی که با قسمت دوم موفق شدند، فیلمهای نابودگر و جانسخت بودند.
[ارتش شیطان نابودگر متوجه این موضوع شد. البته اژدهایان هم از این موضوع با خبر شدن. اونا منتظر بودن تا راهی به زمین باز بشه. بله، نابودی سیاهچال.]
«پس اگر سیاه چال مهر و موم بمونه، زمین ممکنه محکوم به فنا باشه. هه.»
وقتی ایلهان لبخند تلخی زد، اژدها نیز ماهیچههای صورتش را تکان داد. به نظر میرسید واکنشی مشابه با ایلهان داشته باشد.
[باغ غروب اول اینو یک فرصت دید.]
«چون اگه اژدهایان منتظر بمونن به زمین میرن؟ چون زمین محکوم به فنا خواهد بود، اما دارو ممکنه سالم بمونه؟»
اژدهای طلایی به خاطر سخنان رک و راست ایلهان لحظهای قدرت کلامش را از دست داد و بیش از حد خجالت کشید.
اما وقتی ایلان سرش را تکان داد و به او اشاره کرد که ادامه دهد، او دوباره به حرف آمد:
[اما یه متغیر پیدا شد. اون تو بودی، نماینده ارتش بهشت.]
وجود هیولامانندی، ارتش اژدهایان را که زمانی نابودی جهان را به ارمغان آورده بودند از بین برد، باغ غروب با تماشای آن صحنه به احتمال دیگری فکر کرد. و دریافت زمان آن فرا رسیده که راههای غیرمستقیم خود را به راههای مستقیم تغییر دهد.
[حالا که بهش فکر میکنم، در نهایت نژاد اژدها، حیات دارو هستن. حتی اگر روی زمین ویرانی به بار بیارن، ممکنه به دارو برگردن. دراون صورت اگه الفها رو پیدا کنن خیلی خوشحال نخواهند شد.]
«پس احساسشون مثل وقتیه که آدم از خونه میره بیرون و تصادفی گاز رو باز نگه میداره.»
آنها اگر در آپارتمانهای مدرن زندگی میکردند چنین مشکلاتی نداشتند!
[با این حال، به لطف تو امکان نابودی کامل زیردستان ارتش شیطان نابودگر و بازگردوندن جهان به الف ها وجود داره!]
«پس؟»
[پس، بیایید مهمونی بگیریم.]
داستان به خانهی اول بازگشت. ارتا نمیتوانست کاری کند جز اینکه بپرسد: [باغ غروب چی میخواد؟]
[باید از اول به شما میگفتم. اونا میخوان الفها به زندگی ادامه بدن و این خواسته درمورد من هم صدق میکنه. اما برای مبارزه با اژدهایان رده بالاتر، فقط ما کافی نیستیم، بنابراین، میخوایم با تو که با دشمن مشابه ما روبرو هستی، همکاری کنیم.]
[واقعاً همینه؟] ارتا با صدای تیز گفت: [من یه فرشتهام و متعلق به ارتش بهشت، ارتا. چند مورد هم داشتم که با باغ غروب درگیر شدم. و کل درگیری به دلایل نامعلوم بود! نمیتونم باور کنم شما صرفاً برای نجات جون افراد کار میکنین.]
[اینکه براساس حقایقی که همین الان بیان شد متحد بشیم، کافی نیست؟]
برخلاف ارتا، رِتا که زندگی خود را مدیون الفها بود، نسبت به این اژدها کاملاً خوشبین بود. اگرچه، هیچ راهی وجود نداشت که صدای او به اژدها برسد، زیرا او فقط یک فکر بود.
[میدونم که شما بهم مشکوکین. در عوض چیز زیادی نمیخوام. فقط باید با ما همکاری کنین تا تمام اژدهایان متعلق به ارتش شیطان نابودگر رو اعدام کنیم. در هر صورت این همان چیزی نیست که قرار بود انجام بدین؟]
«پس مشکلی ندارین که بعد از همه اینها نیزهام رو به سمت شما بگردونم؟»
[فکر نکنم از نبرد با ارتش شیطان نابودگر جون سالم به در ببرم، اما اگه هنوز زنده باشم، هر چقدر که بخوای باهات میجنگم. در عوض، نباید به الفها حمله کنی. این شرط این اتحاده.]
میل به زندگی میل اساسی برای همه موجودات زنده بود، اما او میتوانست چنین چیزهایی بگوید؟ ایلهان نمیتوانست اژدها را درک کند، اما اینطور نبود که هرگز چنین افرادی را ندیده باشد.
متعصبان فرقه گاهی اینگونه بودند.
اگر بعداً مشکلی دید، آن وقت دیر نخواهد بود که نیزه خود را به سمت آنها نشانه بگیرد. به نظر میرسید در این زمان برای او بهتر بود که با اژدها همکاری کند. ارتا هم لجبازی نکرد. ترجیح میداد ایلهان امنیت بیشتری به دست بیاورد.
«خب، تا وقتی که الفها دندونهاشون رو به سمتم نگیرن باهات همکاری میکنم. من هم قصد آسیب رسوندن به اونا رو ندارم.»
[ممنونم! تو واقعاً اطمینان بخشی!]
اژدها بدنش را بلند کرد. ایلهان نیزه و ستونها را با استفاده از عملکرد جمع آوری از راه دور جمع کرد و در حالی که بدن عظیم اژدها را نگاه میکرد، پرسید: «بگو، اژدهایان متحد در حال حاضر کیا هستن. باید اونا رو از کارم جدا کنم، درسته؟»
[اگه با من وارد مهمونی بشی این مشکل حل میشه.]
او پنجهاش را جلوی آورد. به نظر میرسید که به ایلهان اشاره میکرد که آن را بگیرد.
امکان ورود به مهمانی با هیولاها وجود داشت! نه، خوب، حالا که شعور دارند "اژدها" کلمهی مناسب تری بود؟
دروغ است اگر بگوییم درنگ نکرد، اما رد پیشنهاد مهمانی زمانی که در اتحاد بودند کمی عجیب بود. علاوه بر این، حتی در همان مهمانی، که تجربه بر اساس سهم تقسیم میشد، ایلهان واقعاً متحمل ضرر نمیشد.
ایلهان دست از فکر کردن برداشت و پنجه جلویی اژدها را گرفت. خصومت در حال پاک شدن بود، و احساس بودن زیر یک سقف با اژدها، بسیار شگفت انگیز بود.
[شما وارد مهمانی شدید.]
[اعضای حزب: ۲۳۸]
[شما عنوان «متحد اژدها» را به دست آوردید. آسیب گرفتن از همه نژاد اژدها ۱۵ درصد کاهش مییابد و قدرت حمله در هنگام مبارزه با اژدها ۱۵ درصد افزایش مییابد.]
در مهمانی یک عنوان جدید به دست آورد، اژدهایان واقعاً نژاد حیرتانگیزی بودند. با نادیده گرفتن بخش دوم، کاهش آسیب از نژاد اژدها واقعاً گزینه مفیدی بود.
تعداد اعضای حزب بیشتر از چیزی بود که فکر میکرد.
[۲۲۰ نفر نژاد اژدها رده سومن. یکم بیشتر بودن، اما تو همشون رو کشتی.]
«نمیشه کمکی کرد. اون موقع همه نژاد اژدهایان دشمنم بودن.»
ایلهان محکم بود. در اصل، بابت این موضوع کاملا متاسف بود، اما نشان نداد. در آن صورت در اتحاد شکست میخورد.
[......راستش، عدهای در این حزب هستن که فقط چون ارتش شیطان نابودگر رو دوست نداشتن به باغ غروب کمک کردن، بنابراین میشه گفت افرادی که زیاد همکاری نمیکردن اولین کسایی بودن که مردن. به هر حال، از این به بعد نمیتونی نیزه رو به سمت اعضای حزب بگیری، باشه؟]
«باشه.»
ایلهان مطیعانه سر تکان داد و چرخید. اژدها وحشت زده جلوی او را گرفت.
[بیا با هم بریم! ما تازه متحد شدیم، پس چرا؟]
«تنهایی راحت تره. شما با خودتون دعوا میکنین، فکر میکنم اینطوری برای شما هم بهتر باشه.»
اژدها پس از شنیدن کلماتی که به نظر میرسید از دهان یک تنهای واقعی بیرون میآمد، دهانش را باز کرد:
[مگه چه قدر قوی هستی که اینقدر...... نه، تو نصف نژاد اژدهای دارو رو پاک کردی، نباید این موضوع رو فراموش کنم اما...... واقعا خوب میمونی؟]
«آره.»
اگر از این به بعد با گروه اژدهایان نقل مکان میکرد، در کوتاه مدت واقعاً راحت میشد. اما، اگر با آنها حرکت کند، تعداد کشتههایی که میتوانست به دست بیاورد کاهش مییافت و ماموریت رده به همان اندازه به تأخیر میافتد. علاوه بر این، اگر به صورت گروهی حرکت میکردند، به راحتی میتوانستند به هدفی برای حمله تبدیل شوند.
در مقابل، اگر جداگانه حرکت میکرد، هدف برای دشمن تقسیم میشد و فشار کمتری به دو طرف وارد میشد و چون ایلهان به تنهایی حرکت میکرد، میتوانست اژدهایان بیشتری را بکشد. در آخر، میتوانست ماموریت ردهی خود را سریعتر تکمیل کند.
این استدلال تنها از آن رو ممکن بود که ایلهان اطمینان داشت میتواند در برابر هرکسی زنده بماند.
[تو واقعاً یه مرد شبیه اژدها هستی.]
کتابهای تصادفی


