همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 101
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۰۰: تو، من، غریبهها - ۲۰
حملهی ترکیبی اژدهایان همانطور که انتظار میرفت وحشتناک بود. فقط ضربه خوردن از بدن آنها به اندازه کافی دردناک بود، اما از جادو برای همراهی آن استفاده میکردند.
آنها «قویترین کاربران جادویی» نبودند که اغلب در رمانهای فانتزی ظاهر میشدند، اما از آنجایی که عمری طولانی داشتند، هر یک از جادوهایشان استانداردهای بسیار بالایی داشت. جادوی آنها قوی، سریع، متعدد و حتی نوع به نوع با یکدیگر متفاوت بود!
[توی شعلهها بلعیده شو و به جهنم برو!]
[ضربه کاری!]
«آخ!»
[ایلهان!]
«* ناله*، خوبم. خودم انتخاب کردم کدوم بهم بخوره.»
خوش شانسی این بود که اژدهایان به آتش وابسته بودند و به همین دلیل جادوهای آنها از آتش بود. به این ترتیب، ایلهان هر زمان چارهای نداشت جز اینکه ضربه بخورد، آسیبهای ناشی از اصابت جادوی آتش را کاهش میداد.
[کوکوکوهاهاهاها!]
[انسانها ضعیفن!]
[مواظب باشین اون هنوز نمرده!]
اژدهایان هرگز تصور نمیکردند ایلهان زره بیش از حد قوی به تن داشته باشد که مقاومت او در برابر آتش را ۸۰ درصد افزایش میدهد، بنابراین هر زمان که ایلهان مورد اصابت قرار میگرفت، خوشحال میشدند.
در حقيقت فكر مي كردند ايلهان فقط قدرت تحرك و حمله بالايي دارد و در نظرشان ضعيف به نظر مي رسيد.
برای ایلهان خوب بود که گاردشان را پایین بیاورند. ایلهان حرکات اژدهایان را هنگام استفاده از جادو تجزیه و تحلیل میکرد، در حالی که منتظر زمان مداخله آنها در حملات یکدیگر بود تا فرصتی برای معکوس کردن وضعیت وجود داشته باشد.
[حالا!]
و در یک لحظه، اژدهایان که فکر میکردند ایلهان یک نقطهی را خالی را باز گذاشته، جادوهای خود را به طور همزمان شلیک کردند و در عرض چند ثانیه، نیمی از آسمان با مانا و انفجار پوشیده شد. ایلهان در آن لحظه به هدفش رسید و دوباره به هوا پرید.
[لعنتی!]
[بهش نخورد. فرار کرد!؟]
اژدهایان که متوجه اشتباه خود شده بودند، شوکه شده به اطراف نگاه کردند، اما ایلهان خیلی وقت بود که موفق شد خود را پنهان کند. علاوه بر این، چیز دیگری وجود داشت که به او احساس خوبی میداد.
[مهارت جهش به سطح ۴۰ رسیده است. تعداد جهشهای مجدد احتمالی به ۳ افزایش مییابد و با استفاده از مانا میتوان مدت بیشتری در هوا ماند.]
این دقیقاً همان چیزی بود که او میخواست زیرا به دلیل نداشتن بال مجبور بود بارها و بارها بپرد! با این، اکنون میتواند در هوا راحت تر حرکت کند.
«اگه اینطور باشه.»
ابتدا به پرتاب نیزه فکر کرد، اما نظرش تغییر کرد و به سمت اژدهایی پرید که بر اثر درگیریهای مداوم تاکنون از ناحیه گردن آسیب دیده بود.
اژدهایان این طرف و آن طرف میچرخیدند و جادوی تله نصب میکردند. و دقیقاً به همین دلیل نتوانستند ایلهان را پیدا کنند. انگار نمیدانستند پنهان کاری به او اجازه میدهد جادوی خطر را دور بزند!
ایلهان در حالی که از تلهها عبور میکرد، نیزه را با دو دست گرفت و به اژدهایی که جادوی شفابخش به گردنش میانداخت نزدیک شد. سپس، بدون اینکه جلوی خود را بگیرد، مانا را وارد قدرت ابرانسانی کرد تا عضلات بازوی خود را تقویت کند و نیزه را در اژدها فرو کرد!
[ضربه کاری!]
[کاااااک!]
[لعنتی، دوباره ضربه خوردیم!]
جادوی تلهای که ایلهان را هر چند دیر شناسایی کرد، فعال شد و او را مجروح کرد. انتظار این قدر را داشت. ایلهان به شدت خونجوش را مکید و بازیابی متعالی را فعال کرد.
[مهارت بازیابی متعالی به سطح ۴۰ رسید. راندمان انرژی استراحت و سرعت بازیابی به میزان زیادی افزایش یافت.]
حتی بازیابی متعالی هم سطح ۴۰ شد.
حالا که او میتوانست با انرژی استراحت کمتری سریعتر بهبود یابد، کارایی این مهارت دو برابر شد. در حدی که حتی اگر استخوان هایش شکسته شود بعد از چند ثانیه خوب میشد. ارتا درست میگفت. مهارت استراحت بهترین بود!
[کیاک! کیاااا!]
«آهه!»
اژدها نتوانست جلوی درد را بگیرد و بدن عظیم خود را در هوا پیچاند. این لحظه از یک ترن هوایی هیجان انگیزتر بود. ایلهان میدانست که اگر بیشتر از آن تکان بخورد، همانجا کارش تمام میشد.
خود را به گردن اژدها چسباند. مهم نبود چه جادویی به او و اطرافش اصابت میکرد و چقدر قوی بود، او مقاومت کرد و بلافاصله نیزه جاسازی شده را با یک دست به عمق بدن اژدها فرو برد.
پس از آن وزن کیف ذخیره را روی نیزه منتقل کرد!
اکنون صدها هزار تن بر گردن اژدها آویزان شده بود. ایلهان آرزو داشت که گردنش همینطور بشکند، اما به نظر میرسید که موجودات رده چهارم میتوانستند چنین وزنی را با قدرت ارادهی محض تحمل کنند.
با این حال، ادامه پرواز در هوا برای آن غیرممکن به نظر میرسید. بدن اژدها همراه با نیزه و ایلهان شروع به سقوط به سمت زمین کرد.
اژدهایان موجود در هوا پس از دیدن اقوام خود که روی زمین میافتادند وحشت کردند و در حالی از پشت آنها را تعقیب میکردند، چیزهایی را زیر لب غرغر کردند.
[اوه، ما باید اسیلا رو نجات بدیم!]
[ایییک، من اون انسانو میکشم!]
[ما نمیتونیم این کار را انجام بدیم، احمق!]
چیزی در ذهن ایلهان سنگینی کرد.
«اونا نمیتونن منو بکشن.......؟»
[منظورت چیه، ایلهان؟]
ارتا که برخلاف ایلهان نمیتوانست سخنان اژدها را بفهمد، سوال خود را مطرح کرد. اما ایلهان هم چیزی فراتر از آن نمیدانست، بنابراین نتوانست پاسخی به او بدهد. در عوض، به افکارش سر و سامان داد.
«نمیتونن منو بکشن؟ کی این دستور رو داده؟ اگر اینطور باشه، یعنی اونا قصد دارن از من به عنوان طعمه برای کشتن اژدهایان باغ غروب استفاده کنن؟»
آره. در حال حاضر، اژدهایان متعلق به باغ غروب باید نبرد خود را آغاز کرده باشند، به طوری که قابل قبول به نظر میرسید.
ایلهان میخواست این موضوع را بپذیرد و آن را کنار بگذارد، اما در چنین لحظاتی مغزش با تمام قدرت کار میکرد.
- نه، این دلیل ضعیفیه. اتحاد بین من و باغ غروب موقتیه و وقتی حزب جدا بشه تموم میشه. اژدهایان و دشمنان هم باید بدونن که من گروگان مؤثری نیستم. اگر اینطور باشه.
هدفشان شخص دیگری بود.
برای مثال، وجودی بالاتر که باید با موجودات برتر ارتش شیطان نابودگر مبارزه میکرد. این دلیل قابل قبول تری نیست؟
«اونا میخوان به لیتا برسن...؟»
ضربان قلب ایلهان تندتر شد. میخواست این را انکار کند، اما با عقل جور در میآمد. وگرنه زنده گرفتنش معنی نداشت.
بدگمانی فوراً تبدیل به حقیقت شد و بر ذهن او حاکم شد.
آنها قصد داشتند لیتا را با دستگیری او بدست آورند.
لحظهای که آن فکر در ذهنش جای گرفت، آتشی در دل ایلهان شعله ور شد. با توجه به تغییر دیدگاه ناگهانی که حتی خودش را متعجب کرده بود، فکر کرد شاید عقل خود را از دست داده.
«حتی اگه بمیرم، اسیر نمیشم و لیتا رو به خطر نمیندازم.»
این یکی از تصمیماتی بود که او در حین تنها زندگی کردم گرفته بود - مسئولیت اعمال خود را میپذیرفت.
که نگذارد کسی نقاط ضعفش را کشف کند و به تنهایی میجنگید، او این قانون را ساخت و حتی به آن عمل کرد. برای اینکه از نظر کسی ضعیف به نظر نرسد، بدون اینکه حتی شکایت کند به زندگی ادامه داد.
حالا اگر او واقعاً توسط اژدهایان گرفتار میشد، لیتا مسئول اعمال او میشد. این موضوع وحشتناک بود. ایلهان هرگز اجازه نمیداد چنین شود، حتی اگر میمرد.
مثل اینکه ایلهان برای لیتا مهم بود، لیتا هم برای ایلهان مهم بود.
«خوبه که قبل از هر اشتباهی متوجه موضوع شم.»
کتابهای تصادفی

