فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 118

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۱۷

[به نظر می‌رسه که من گاهی می‌تونم بفهمم اژدهایان به چه چیزی فکر می‌کنن، درحالیکه در اکثر مواقع هیچ ایده‌ای ندارم.]

«واقعا؟ من هرگز اونها رو درک نکردم.»

درحالیکه ارتا به تخم طلایی که لسینا به‌جا گذاشته بود نگاه میکرد، ایل‌هان نامه را برداشت. او فکر کرد که اولتیماتوم او برای فراخواندن ایل‌هان به اینجا و توضیح پشت تخم مرغ طلایی در این نامه نوشته می‌شود.

با کمال تعجب، نامه به زبان انگلیسی نوشته شده بود. حتی اگر به زبان اژدها نوشته می‌شد هم مشکلی نبود.

«اگر در حال خواندن این نامه هستید، احتمالاً من مرده ام. شک ندارم که به قولت عمل میکنی و به اینجا برگردی.»

[این یه نامه است؟]

«من از وصیت باغ غروب پیروی کرده بودم، اما مطمئن بودم که روزی به مرگ من منجر میشود. در مقایسه با سنگینی فرمان آنها، شانه هایم بسیار باریک، متحدانم اندک و خطرات بسیار زیاد بودند.»

[اصلا ممکنه این جوجهه از تخم بیرون بیاد؟]

ایل‌هان متوجه ارتا شد که از دیدن تخم مرغ حوصله‌اش سر رفته و با او شروع به صحبت کرده. این بسیار آزاردهنده بود، اما ایل‌هان جلوی خودش را گرفت تا به او چیزی نگوید و به خواندن نامه ادامه داد.

«اگر چیزی باشد که نگران آن هستم، فرزند من است که به زودی به دنیا می‌آید. مهم نیست که اژدهایان چقدر به عنوان یک گونه قوی هستند، تمام آن قدرت در طول سال‌های متمادی و با رکوردهای فراوان جمع شده است، بنابراین من نگران تنها گذاشتن فرزندم بودم. علاوه بر این، این فکر که ممکن است آن کودک شبیه سربازان شیطان نابودگر شود، ذهن من را به خود مشغول کرده.»

[پس چیزی به اسم عشق مادرانه برای اژدهایان هم وجود داره.]

«با این حال، با وجود تو، می‌توانم آسوده خاطر باشم. تو که دربرابر همه چیز بی‌پیرایه می‌مانی، حتی با داشتن قدرت مطلق، وجودی هستی که از ما اژدهایان بیشتر می‌درخشی. اگر فرزندم مثل تو بزرگ شود پشیمان نمی‌شوم. پس من از شما تقاضا دارم لطفا فرزندم را به جای من بزرگ کنید.»

دهان ارتا از تعجب باز شد. از عصبانیت بالهایش را تکان داد.

[به این زنه مدیونی؟ اون واقعاً بی‌شرمه که از تو می‌خواد بچه‌ش رو بزرگ کنی! مردی که حتی در تمام عمرش با کسی قرار نذاشته، به عنوان یک پدر مجرد زندگی کنه؟ حتی اگر بهشت اون رو ببخشه نمی‌بخشمش!]

«هی، آروم باش! داری رو اعصابم راه میری! اون زندگی من رو نجات داده!!!»

راستش را بخواهید، او در مورد تربیت فرزند مطمئن نبود، اما قصد نداشت درخواست کسی را که خودش را فدای او کرده بود، رد کند، فقط به این دلیل که اعتماد به نفس نداشت.

فرزند من در سطح ۲۰۰ تبدیل به یک اژدهای بالغ خواهد شد، در آن زمان، این کودک ممکن است به دارایی تبدیل شود که به تو در کارهایی که ممکن است در آینده انجام بدی کمک می‌کند. می‌دونم که این درخواست بی‌شرمانه است، اما آرزو می‌کنم که تو از این کودک محافظت کنی.»

[همف، خوبه خودش هم میدونه چقدر بی‌شرمه.]

«برای اینکه اژدها پرورش پیدا کنه، منبع آتش قوی لازمه. نیرویی که در طول پرورش یافتن به اژدها داده می‌شه هم بر رشد آینده تأثیر میذاره، بنابراین لطفاً این رو در نظر داشته باش.»

ایل‌هان لحظه ای مکث کرد. ارتا سرش را بلند کرد و فکر کرد که نامه تمام شده، اما ایل‌هان خطی با فونت ریز در انتهای نامه پیدا کرد.

«میتونید کمی هم مراقب الف‌ها باشید ؟ یه همچین چیزی نوشته.»

[این یه نامه است یا لیست درخواست......]

نامه به حدی مفصل بود که احتمالاً می‌دانست که در حین نجات ایل هان خواهد مرد. اما خود ایل‌هان بدون اینکه زیاد فکر کند سر تکان داد.

«خب، من می‌تونم این کار رو به روش خودم انجام بدم. فکر کنم داشتن کسی که بتونم باهاش حرف بزنم خیلی خوبه. چیزی که از رتا گرفتم هم هست.»

[واقعاً نمی‌تونم بفهمم به چه چیزی فکر می‌کنی.]

«هه، عاشقم نشی یه وقت.»

[اوووغ.]

ایل هان که پس از دیدن عکس العملی که از ارتا می‌خواست کمی حالش بهتر شد، تخم طلایی را داخل کیسه ذخیره خود گذاشت. حالا حتی اگر ایل‌هان روی زمین بغلتد، یا به آسمان جهش کند، یا در سیاه‌چال بچرخد، اتفاقی برایش نمی‌افتد.

او همچنین به چند مورد برای پرورش دادن این جوجه فکر کرد. شعله قدرتمند، شعله‌های بنفش، شعله قدرتمند + شعله‌های بنفش، یا آتش ابدیت. اگرچه او در حال حاضر بیشتر می‌خواست از آتش ابدیت استفاده کند ......

[فقط همه رو باهم استفاده کن.]

«اوه، اینم فکریه.»

[میخوای واقعا اینکارو بکنی!؟]

به هر حال، این برای زمانی بود که او به زمین بازگشته. هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن روی دارو باقی مانده بود.

ایل‌هان ساختار جادویی را فعال کرد. چیزی که او به دنبال آن بود تخم‌ اژدها بود! او حالا فکر می‌کرد که ارتش شیطان نابودگر ممکن است تخم‌هایی مانند لسینا به جا گذاشته باشند.

[آدما میتونن چقدر وسواسی بشن...]

«هیچ تخم اژدهایی وجود نداره به نطر میرسه بچه اژدهایان آخرینشون بودن.»

واقعاً خیلی خوش شانس بود که اینطور بود. او نمی‌توانست آنها را بکشد فقط به این دلیل که متعلق به ارتش شیطان نابودگر بودند، و نه می‌توانست این همه بچه بزرگ کند.

پس از اینکه او به طور کامل نگرانی‌های خود را برطرف کرد، به جستجوی الف‌های زنده مانده پرداخت. در مجموع ۱۵۲۷ نفر بودند. در کمال تعجب تعداد زیادی از آنها باقی مانده بودند.

«شاید واقعاً بشه این جامعه رو بازسازی کرد.»

[الآن میخوای چی کار کنی؟]

اژدهازاده‌های باقی مونده رو ازبین میبرم، بعد....... باید جمع و جورشون کنم.»

پاسخ ایل هان بسیار ساده بود. ارتا نپرسید چه چیزی و چگونه.

از آنجایی که او قطعا مطمئن بود که اگر جواب را بشنود ناامید می‌شود!

پس از دقیقاً ۳ ساعت و ۳۷ دقیقه، ایل‌هان تمام ۱۵۲۷ الف را در یک جنگل جمع آوری کرد. تعداد زخم‌های آنها متناسب با سطح مقاومت آنها بود.

«لعنتی چه اتفاقی افتاد؟»

«از باغ غروب آفتاب چه خبر؟ اونها شکست خوردن؟»

«لعنت، ما الف‌ها اینطوری میمیریم...!»؟

ایل‌هان در مقابل الف‌های ناامید به طور کوتاه اعلام کرد.

«اژدهایان همه مرده ان.»

کسی جوابی نداد. این خیلی بی‌رحمانه بود که بتوان آن را به عنوان یک شوخی پذیرفت، و بیش از حد مزخرف به عنوان یک حقیقت. اما ایل‌هان شانه هایش را بالا انداخت و خودش تکرار کرد.

«اژدهایان همه مرده اند. هم باغ غروب هم ارتش شیطان نابودگر، با زنده نبودن‌شون اوضاع فرقی نمی‌کنه.»

«کی اینکارو کرده؟»

«من.»

«پففف.»

اما ایل‌هان مطمئن شد که دیگر کسی نمیخندد. فقط در عرض ۳ دقیقه مجبور شدند با چهره‌ای جدی به ایل‌هان نگاه کنند.

«ممنون که اژدهایان را به خاطر ما کشتید.»

«برای شما اینکارو نکردم برای دنیای خودم اینکارو کردم.»

«با این وجود، متشکرم.»

ایل‌هان با فرض اینکه آماده گفتگو هستند به صحبت خود ادامه داد.

«زندگی در این دنیا هنوز هم سخته، اما شما حداقل دیگه مجبور نیستین مخفیانه زندگی کنین. من تمام مکان‌هایی رو که هیولاهای ضعیف زندگی می‌کنن به شما میگم، پس زنده بمونین و قدرتمند بشین. میفهمین چی میگم؟»

«بله!»

الف‌ها با شجاعت جواب دادند. با این حال، عده‌ای بودند که شجاعت بیشتری نسبت به دیگران داشتند.

کتاب‌های تصادفی