فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 117

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۱۶

وقتی ایل‌هان سرش را کج کرد و منتظر ادامه‌ی حرف ارتا بود، ارتا بی‌اختیار سرش را تکان داد.

[چیزی نیست. فراموشش کن.] (ارتا)

«خوشم اومد خوب بلدی آدمو بپیچونی، اما حواست باشه هرموقع وقتش رسید چندتا سرنخ بهم بدی، باشه؟»

[چیزی نیست!] (ارتا)

ایل‌هان درحالیکه دراز کشیده بود با ارتا شوخی کرد.

با اینکه حرف‌های اژدها واقعا آزارش می‌داد، اما می‌توان گفت تمام کارهایی را که باید در دارو انجام می‌داد، تمام کرده بود.

«اوه صبر کن اون اژدهازاده‌ها هنوز موندن.»

[می‌خواهی همین الان بری سراغش؟ با اینکه نبرد تازه تموم شده؟] (ارتا)

«بهتره بعد از اینکه همه کارا رو تموم کردم استراحت کنم.»

ایل‌هان برای آخرین بار اطرافش را بررسی کرد و همه چیز را در کیف ذخیره خود گذاشت. با اینکه وقتی داشت در ساعت شنی ابدیت به حد مرگ کار میکرد فضایش را کاهش داده بود حالا حس میکرد دارد پر میشود.

«این بار فضا رو برای پاداش درست افزایش دادی دیگه؟ و پوشیدنش روی زره جالب به نظر نمیرسه، پس گزینه نامرئی شدنش رو فعال کن.»

اگر کسی از آنجا رد می‌شد، ممکن بود فکر کند که بهشت به او مدیون است، و در واقعیت، این حقیقت داشت. ایل‌هان بی‌درنگ پاداشش را می‌خواست.

[داریم چیزهای خیلی خوبی رو برات آماده میکنیم پس یکم صبر کن.]

ایل‌هان انتظار داشت که ارتا به درخواست او غر بزند! پس خودش با نق زدن شروع به پرسیدن درباره ارتقا کیفش کرد اما ارتا هیچ جوره جوابش را نمی‌داد.

در نهایت ایل‌هان چاره‌ای جز فعال کردن ساختار نداشت.

اژدهایان تازه متولد شده ارتش شیطان نابودگر همگی در یک غارِ مخفی، پنهان شده بودند که دسترسی به آن بدون ساختار جادویی غیرممکن به نظر می‌رسید. گویی مقر اژدهایان به غارهای متعددی متصل بود.

[پس کی ارباب‌ها میان؟]

کاروس-نیم قطعا همه رو نابود میکنه. تازه اونیک هم هست، تِراکا - نیمی که به وجودی بالاتر تبدیل شده.]

[ارتش شیطان نابودگر خیلی باحالن. من بزرگ میشم تا یک اژدهای قوی باشم و هر چیزیکه جلومو بگیره رو نابود میکنم!]

[تو این دنیا چیزی برای نابود کردن وجود نداره. من میخوام مثل بزرگ‌ترها به دنیاهای دیگه حمله کنم.]

میگن یک بچه خوب ،یه بزرگسال خوب میشود و این اژدهایان تازه متولد شده به نظر می‌رسد که از برعکس این قانون پیروی میکنند!

«پس بیاین شروع کنیم.»

ایل‌هان قدرت یک خدای مرگ را داشت، پس اگر با یک ضربه دشمن را می‌کشت، اختفاء او از بین نمی‌رفت. همچنین، اکنون که او در سطح ۱۳۷ قاتل سوزان بود، اژدهایان در حدود سطح ۱۵۰ بدون نیاز به شعله قدرتمند، سریعا کشته می‌شدند.

[شما ۲۱,۹۰۱,۲۸۷ تجربه کسب کردید.]

[شما آمار سطح ۱۵۳ اژدهای نابالغ را به دست آوردید.]

[چی!؟]

[کارل، کارل مرده!]

ایل‌هان دستش را برای اژدهایان تازه متولد شده‌ای که از مرگ دوستانشان وحشت کرده و عصبانی بودند، تکان داد، اما آنها همانطور که انتظار می‌رفت متوجه ایل هان نشدند.

دیگر نیازی به تردید نبود. ایل‌هان اژدهایان را درحالیکه برای خودش آهنگی زمزمه می‌کرد، کشت. چهره او واقعاً برازنده یک فرشته مرگ بود که روح را درو می‌کرد.

[چه عوضی‌ای! کاروس-نیم وقتی برگرده حتما تو رو میکشه!]

[کرواآآر!]

[کاااک!

[من... من نمی‌تونم مثل اون بمیرم......]

هنگامی که بیش از ده اژدها در یک لحظه مردند، برخی از آنها سعی کردند بدوند، اما ایل‌هان همه آنها را بدون استثنا کشت، مانند کشاورزی که حتی یک دانه را از دست نمی‌دهد.

پس از آن، او با دقت بررسی کرد که آیا اژدهایی زنده مانده است یا خیر، اما حالا واقعاً هیچ اژدهایی باقی نمانده است. تنها ده‌ها اژدهازاده کوچک در سراسر قاره پراکنده بودند.

آن لحظه بود که نسل اژدها از روی دارو منقرض شد.

«فو، بالاخره تموم شد.»

[......شاید اون واقعاً برای پیوستن به ارتش شیطان نابودگر مناسب باشه.]

شخصیت ایل هان واقعاً جسور بود به این معنا که وقتی کسی را به عنوان دشمنش می‌شناخت همه را بدون توجه به سن و جنسیت می‌کشت و اگرچه ارتا نمی‌خواست آن را بپذیرد، اما او حتی کمی ظالم به نظر می‌رسید.

ارتا فکر می‌کرد که او باحال است زیرا تقریبا عاشق او شده، اما برخی از فرشتگان از آن صحنه می‌ترسیدند.

ایل‌هان اجساد بچه اژدهایان را کنار گذاشت و به اطراف غار نگاه کرد.

با اینکه هیچ چیز در آنجا به چشم نمی‌خورد اما مطمئنا چیزی باید در مقر اصلی اژدهایان پنهان شده باشد.

« چیزی شبیه قلب اژدها اینجا نیست؟»

[بهت قول میدم همچین چیزی وجود نداره.] (ارتا)

«نه، اگه از صمیم قلب اون رو بخوام، کائنات کمکم میکنن.»

با این حال، هر چقدر هم که جستجو کرد، فقط یک غار طلا و نقره پیدا کرد.

[واقعا زیاده. همه‌ی طلا و جواهرهای این دنیا رو اینجا جمع کردن؟ حرص یه اژدها واقعاً شگفت‌انگیزه...] (ارتا)

«قلب اژدها وجود نداره!»

[گفتم که الکی دنبالش نگرد!] (ارتا)

ایل‌هان اشیای گرانبها را جمع کرد تا با خودش ببرد، زیرا نمی‌خواست دست خالی از آنجا برگردد. بعد، برای جستجوی تک تک مکان‌های غار برای یافتن حتی یک تکه از قلب اژدها، ساختار را فعال کرد.

ارتا پرسید: [حالا چیکار می‌خوای بکنی؟ میخوای بری سراغ بقیه اژدهازاده‌ها؟ یا الف‌ها رو جمع کنیم ؟] (ارتا)

«نه، بریم جایی که اولین بار با لسینا آشنا شدیم.»

کلام آخر لسینا واقعا آزار دهنده بود.

او به جای ایل‌هان مرده بود، فقط به این دلیل که بدون ذره‌ای طمع تحت فرمان باغ غروب بود. ایل‌هان استدلال او را نمی‌فهمید و به همین دلیل می‌خواست بداند او به چه فکر می‌کند.

[شاید، عاشقت شده بوده؟] (ارتا)

«ههه ارتا. هیچ زنی تو این دنیا نیست که منو دوست داشته باشه.»

یکی اینجا هست! - ارتا جرات گفتن این حرف را نداشت. به طور دقیق، با دانستن اینکه لیتا پس از فهمیدن این موضوع چه واکنشی نشان می‌دهد، جرات هیچ ابراز علاقه‌ای را نداشت.

درحالیکه ارتا ساکت بود، ایل‌هان ساختار را فعال کرد.

ایل‌هان احساس کرد شناور است. نور ظاهر شد. لحظه‌ای بعد، او به همان جایی که برای اولین بار لسینا را ملاقات کرده بود، برگشت.

«آها.»

ایل‌هان از لحظه ورود به غار متوجه شد. او بلافاصله متوجه شد که چرا نمی‌تواند لسینا را کامل بفهمد. هیچ کاریش نمیشد کرد.

«اون یه مادر بوده.»

در جایی که قبلاً می‌خوابید، یک تخم بزرگ طلایی و یک نامه بود.

کتاب‌های تصادفی