همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 124
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲۳
ایلهان بعد از مدتی طولانی پس از اتمام حمام دلپذیرش، از وان خارج شد. سپس لباس نو پوشید و چهار الف که با وجود اینکه اتاقهایشان را تعیین کرده بود، با سردرگمی آنجا ایستاده بودند را در اتاقهایشان پرت کرد.
بعد از آن یک مشت لباس و لباس زیر از مغازهای در همان حوالی خرید، آیتمهای گوشوارهای شکلی که از ارتا گرفته بود را بین آنها تقسیم کرد.
«ااوه این لباسا خیلی راحتن.»
«لباس زیر خیلی کوچکه اعلی حضرت. هم قسمت سینه و هم باسن تنگه.......»
«پس خودت برو بعداً بخر.»
بعد از پوشیدن آیتمهای گوشواره مانند و لباسها، الفها هیچ تفاوتی با زمینیها نداشتند، غیر از اینکه خیلی زیبا بودند.
خنده دار بود چون اول خیلی مشکوک به نظر میرسیدند، اما حالا، هیچ راهی وجود نداشت که پلیس یا دولت جلویشان را بگیرد. گرچه، پیشاهنگان صنعت مدل، یا تهیه کنندگان دفاتر آیدولها ممکن است این کار را انجام دهند!
خوب، حالا، آتش خاموش شده بود. هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن وجود داشت، اما قبل از شروع دوبارهی کار سخت، باید سراغ چیز دیگری میرفت.
«خب. بچهها شما هم استراحت کنین.»
«اعلی حضرت ؟»
«من میرم بخوابم.»
«پس با تو میخوابیم!»
«با خودتون بخوابین.»
ایلهان با قاطعیت به اتاق خود بازگشت و در کنار لیرا که در حال حاضر در وضعیت راحتی خوابیده بود، خم شد. به زمانی فکر کرد که لیرا قبل از اینکه به دیوار آشوب کشیده شود در کنار او خوابید.
[میخوای کنارش بخوابی؟]
«اینطور نیست که بتونم بیدارش کنم. و اونطور که دفعه قبل دیدم، فکر نمیکنم بدش بیاد.»
-براش مهم نیست پس امنه!
اگر لیرا این را میشنید، نمیدانست لبخند بزند یا گریه کند. ایلهان با چنین فکری چشمانش را بست. ارتا او را مسخره کرد و گفت: [آره، همین کارو بکن...... این بهترین پاداش برای اونه.]
«*خار و پف*.»
ارتا حرفش را با صدای بلند گفته بود تا ایلهان بشنود، اما او در عرض ۱.۵ دهم ثانیه به خواب رفت و نشنید.
[هی!]
ارتا لحظهای حتی شک کرد که شاید ایلهان در حالی که از احساس آن دو دختر نسبت به خود خبر داشت، از روی عمد این کار را کرده باشد، اما با دیدن یک انسان و فرشتهای بالاتر که خواب خوبی داشتند، خواب آلود شد و او هم در کنار ایل هان خوابید.
اولین کسی که بیدار شد ارتا بود. خب، این او بود که کمترین خستگی را داشت، پس طبیعی بود.
-هرچند به خاطر پشتیبانی فرشته به ایلهان انرژی دادم، اما تا آخرش از روش نهایی استفاده نکردم. درستتر اینه که بگم موقعیتی پیش نیومده که مجبور بشم ازش استفاده کنم.
نیازی به استفادهی بیش از حد از مهارت پشتیبانی فرشته به عنوان یک مهارت فعال در هنگام مبارزه با اژدهایان نبود و تِراکا حریفی بود که به هیچ وجه نمیتوانست در برابر آن پیروز شود. مهم نیست ایلهان چه قدر تجربه کرده باشد، هیچ «سطح وسطی» وجود نداشت.
ارتا به لحظهی ملاقات با اژدهای تِراکا فکر کرد. واقعاً معجزه بود که به عنوان وجودی بالاتر، لسینا "پوسته" آن را دریافت کرد.
-ما این بچه رو خوب بزرگ میکنیم.
اژدهایان به عنوان یک دشمن وحشتناک و آزاردهنده بودند، اما اژدهایانی که در جناح انسانها حضور داشتند چندین برابر اطمینان بخش بودند. با فکر کردن به تخم مرغی که هنوز باید در کیف ذخیرهی ایل هان باشد، ارتا سرش را تکان داد.
-حالا که فکرشو میکنم، هنوز پاداش داده نشده.
ایلهان از دریافت پاداش تعجب خواهد کرد. ارتا به چنین صحنهای فکر کرد و وقتی متوجه شد نیزهای نازک و دراز در کنار تخت وجود دارد، خندید.
[ها؟]
سر نیزهای بسیار تیز و بدنهاش که از فلز ناشناخته ساخته شده بود، نشان میداد که آیتم درجه بالایی بود. با این حال ساخت دست ایلهان نبود. از آن ظرافت خاص برخوردار نبود که نشان دهد توسط ایل هان ساخته شده بود.
علاوه بر این، آن هاله صورتی غلیظ در اطراف نیزه چه بود؟ نه مانای معمولی بود و نه یک نیروی ساخته شده با یک سنگ جادویی خاص، بنابراین.......
*ضربه زدن*
لحظهای که دست ارتا نیزه را لمس کرد، دست بیعیب و نقصی از تخت دراز شد و روی نیزه را گرفت. صاحب دست، لیرا، با چشمانی ترسناک به ارتا خیره شد.
[بهش دست نزن.]
[لیرا ...... خیلی وقته که دیدمش.]
[لعنت.]
ارتا که به لیرا نگاه میکرد آهی کشید و در حالی سرش را برگرداند و فریاد زد: [چطور میتونی پاداش خدا رو دریافت کنی با وجود اینکه فرستادهی اون هستی!!]
[نزدیک بود بمیرم، نتونستم جلوشو بگیرم!]
لیرا بیشرمانه بدون بهانه گیری فریاد میزد. قبلاً چشمانش قهوهای با ته رنگ ارغوانی بود، اما حالا که از نعمت خدا برخوردار شد، چشمانش نور قرمزِ غیرواقعی داشت، مانند یاقوت سرخ.
ارتا با قیافهای کمی سرخ شده پرسید: [خجالت نمیکشی؟]
[چیزی برای خجالت وجود داره؟ من افتخار میکنم.]
فرشتهها وقتی عاشق میشوند خیلی ترسناک میشوند... ارتا مات و مبهوت خندید و اطلاعات نیزه را تایید کرد.
[نیزه آهنین آخرالزمانی زیبا برکت یافته توسط الهه عشق]
[رتبه - حماسی]
[قدرت حمله - ۷۵۰۰]
[ویژگیها - تا زمانی که عشق حفظ شود، همه گزینهها اعمال میشوند
۱. همه تواناییها ۴۰٪ افزایش مییابد.
۲. ایجاد یک موج شوک قدرتمند با مصرف مانا پس از هر ضربه کاری.
تا زمانی که کاربر نیزه را در دست بگیرد، ضربه کاری دریافت نخواهد کرد و نرخ جاخالی دادن به مقدار بسیار زیاد افزایش مییابد.
۴. تمامی تواناییها در نبردها ۳۰ درصد افزایش مییابد تا از معشوق محافظت شود.]
[محدودیتهای کاربر – برکت یافته توسط الهه عشق]
[تکههای شکسته شدهی یک شمشیر که بهعنوان نمادی از عشق نگهداشته شده ولی پس از مدتی ذوب و به کمک برکت الهه تبدیل به نیزه شد. با توجه به رشد عشق کاربر تکامل مییابد.]
درست بود. لیرا به لطف نعمت الهه عشق در بحران مرگبار توانست فرار کند!
[*جیغ*!]
از دهان ارتا خون بیرون زد. فقط با خواندن تواناییهای آیتم دست و پایش به لرزه افتاد! از نام تا توضیحاتش به شکل عالی کوبنده بود!
لیرا با نگاه کردن به وضعیت ارتا، نیزه را در آغو+ش گرفت و با افتخار گفت:
[این شمشیریه که ایلهان برای اولین بار ساخت. هرچند الان نیزهست.]
[تو چنین چیزی رو پنهان کردی!؟ مطمئناً قدرت شگفت انگیزی داره که فقط با خوندن اطلاعاتش به قلب طرف مقابل حمله میکنه.]
[چنین عملکردی وجود نداره......]
در حالی که فرشتگان در حال گفتگو بودند، ایلهان به خاطر متن سبز کورکنندهای که روی شبکیه چشمش ظاهر شد از خواب بیدار شد.
[شما به یکی از شروط دست یافتید که خدای آهنگر را افزایش دهید. هنگامی که شرط دیگری را انجام دادید، برکت را دریافت خواهید کرد.]
«چی!؟»
دقیقا چه کرده بود که به همچین چیزی رسید! ایلهان که از خواب بیدار شد، توانست ارتای کوچک را در هوا شناور ببیند، و لیرا را که نیزهای را در آغوش گرفته بود که نیروی عظیمی از خود میفرستاد.
[اوه.]
وقتی دید ایلهان با فریاد از خواب بیدار شد، چشمهایش گرد شد، اما در نهایت لبخند درخشانی مانند شکفتن یک گل زد و گفت:
[ایل هان، من برگشتم.]
باید در جواب میگفت «خوش برگشتی» اما ایلهان فقط به آرامی خندید.
«آره. بذار یه نگاه به این نیزه بندازم.»
این بهترین تلاش ایلهان برای مقاومت بود، چون احساس میکرد اگر بگوید «خوش برگشتی» ممکن است چیزی تمام شود.
کتابهای تصادفی

