همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 125
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲۴
اگرچه نمیتوانست اطلاعات و آمار نیزه را بررسی کند زیرا لیرا دیوانهوار آن را پشت سر خود پنهان میکرد، اما مشخص بود که یکی از نیازهای نعمت به واسطه آن برآورده شده بود.
نیزه دقیقا چطور با او ارتباط داشت؟ به هر حال، هنگامی که به شدت به آن خیره شده بود و سعی میکرد نیزه را ارزیابی کند، لیرا تهدید کرد که گریه خواهد کرد بنابراین فقط توانست تسلیم شود. ارتا که جواب معضل ایل هان را میدانست در حالی که آهی آرام بیرون میداد گفت:
[ایل هان، فقط اطاعت کن و پاداشت رو بگیر.]
«چشم خانم.»
[نابودی دارو - ماموریت بهشت، کامل شد!]
[تمام وضعیتها به اندازهی ۵ افزایش یافتند. قدرت نیز به اندازه ۱۰ افزایش یافت.]
[مهارت فعال حکمران را آموختید، میتوانید زیردست بگیرید، و کسانی که با این مهارت تابع شما هستند، به دلیل محدودیتهای قویتری نسبت بودن در مهمانی، نمیتوانند به حاکم آسیب برسانند. شما قادر خواهید بود بر موجودات زیردست خود حکومت کنید و میتوانید رشد آنها را تسریع ببخشید. در حال حاضر، از سطح ۱، میتوانید تا ۵ زیردست بگیرید. شما نمیتوانید مهارت را بدون توافق طرف مقابل فعال کنید.]
«هوم؟»
[مهارتهایی که بهشت بهت داده همیشه به آمار و دستاوردهای انباشته شدهای که به دست میاری مربوط میشه. میدونی چرا این مهارت رو به دست آوردی، درسته؟]
بله قطعا. فقط خیلی مشکوک بود.
انصافا چیز خوبی بود. نگران بود الفهایی که به دنبالش به زمین آمدند بسیار ضعیف باشند و با اینکه کمی تلخ بود که با کمک مهارت به این نتیجه برسد، اما اکنون کاملاً به الفها ایمان داشت.
شادی و غم، احساس گناه و احساس امنیت و غیره - چنین احساسات پیچیدهای ایل هان را در بر گرفتند. ارتا که او را دید با لبخند کمرنگی اضافه کرد:
[اول، فکر میکردیم نسخه مرحله پایین، هدایت، کافی باشه، اما دستاوردات اونقدر عالی بودن که به طور خودکار ارتقا پیدا کرد. باید صورت فرشتهها رو میدیدی.]
[تا وقتی درمورد ایل هان باشه، این مقدار طبیعیه.]
[همچنین] ارتا به کیف ذخیرهی ایل هان اشاره کرد. لحظهای که این کار را کرد، کیف ذخیره به طرز شگفت انگیزی ناپدید شد!
«هی!»
[ایل هان. تو دارو رو کاملاً پاک کردی که به خاطر اتصالش به زمین میتونه تعادل رو به هم بزنه، و حتی از گونههای هوشمند اونجا تا حدی پشتیبانی کردی تا بیشتر توسعه پیدا کنن. امتیازاتت خیلی زیاده، بنابراین، بهشت تصمیم گرفته که این بار فهرست فرشتگانی که در طول جنگ درون دیوار آشوب مردن بهت ارائه بده.]
ایلهان پلک زد. نمیفهمید چه میشنید.
«فکر کردم گفتی موجودی، جادوعه؟»
[دقیقتر اینه که موجودیها با جادوی ایجاد شده بین فضا متولد میشن. و وقتی مالک میمیره، واگذاری مالکیت به دیگری غیرممکن نیست. تقریبا همون شکله که تو امپراتور ساختار جادویی الفها شدی.]
«و وقتی خیلی میخواستمش بهم ندادیش!»
[به نظرت ما یه فرشتهی خوب رو میکشیم تا فقط به تو موجودی بدیم؟ همچنین غیرممکنه اگر گیرنده نتونه مانا رو اعمال کنه.]
حرفش درستتر از آن بود که چیزی بگوید. بنابراین، در نهایت، پاداش این بار بسیار تصادفی بود.
«پس، کیف دخیرهی من کجا رفت؟»
او همیشه یک موجودی میخواست، اما ایلهان به دلیل عملکرد انتقال وزن و عملکرد جمعآوری از راه دور متصل به کیف ذخیره، سود بسیار زیادی کسب کرده بود. اگر الان ناگهان ناپدید شوند برایش سخت میشود.
[همراه با انهدام کیف ذخیره، کل محتویاتش به فهرست موجودی منتقل شد. گزینههایی که کیف ذخیره داشت هم در فهرست موجودی اعمال شد. هرچند، جمعآوری از راه دور و انتقال وزن ممکنه کمی فرق کرده باشه، پس لطفاً تمرینش کن.]
با این حرفها دستش را روی دست ایل هان زد.
به طرز شگفتانگیزی، ایلهان میتوانست بفهمد که چگونه موجودی به او منتقل میشود و در لحظهای که دستهایشان به هم خورد، فهمید که برای استفاده از آن موجودی باید چه کار کند.
اگرچه نمیتوانست با چشمانش ببیند، زیرا روی زمین نبود، اما ایلهان میتوانست هر لحظه به آن دسترسی داشته باشد تا چیزی را بیرون بیاورد. این لحظهای بود که ایلهان تکهای از جادوی وجودی برتر را دریافت کرد.
[شما موجودی را در اختیار دارید. مجموع فضای موجود برابر است با فضاهای میانی دوازده فرشته با رتبه پایین. آنها گزینههای زیر را دارند و تواناییها با توجه به رشد جادوی مالک افزایش مییابد.]
[۱. انتقال وزن، کنترل.]
[۲. زمان منجمد.]
[۳. جمع آوری اموال از راه دور.]
بلافاصله فهمید که چه اتفاقی افتاده. کیف ذخیره را باید با گزینه کنترل وزن کنترل میکرد، اما حالا که موجودی شد، دیگر نیازی به این کار نبود. بنابراین گزینه کنترل وزن در گزینه انتقال وزن ادغام شد و این یک ترکیب رویایی بود.
اکنون ایلهان میتوانست ۱۰۰۰۰۰ یا ۱۰ تن را انتقال دهد حتی اگر مجموع جرم کیسه یک میلیون تن باشد.
«هوم اگر با قدرت الانم باشه، چند تن میتونم تحمل کنم؟»
[به تمرین نیاز داری.]
گزینه دوم، زمان منجمد در داخل فضا، به نظر ویژگی یک موجودی بود. البته، هیچ پوسیدگی در داخل وجود نداشت، بنابراین گزینه کیف ذخیره ناپدید شد.
همچنین آنچه به خودی خود به طور کامل منتقل شد، جمع آوری اموال از راه دور بود. اکنون میتوانست چندین چیز را در چندین مکان مختلف به طور همزمان بیرون بیاورد، و همچنین تعیین جهت آسانتر شده بود.
«خوبه، به نسخهی ایدهآلم نزدیک شده!»
ارتا گفت: [اگه قبل از رسیدن بهش بگی، مطمئم میشم به چیزی که ممکنه برای ما مشکل بتراشه تبدیل نشه.]
[اگر به حدی رسیده باشد که بهش موجودی دادن، حتما دارو رو پاک کرده.]
چطور توانست آن کار را انجام دهد وقتی رده چهارمیها همه جا بودند؟ لیرا آن را عجیب میدانست، اما ایلهان و ارتا به جزئیات اشاره نکردند، چون حتی اگر آنها باور داشته باشند، لیرا باور نمیکند.
ایلهان پس از دریافت تمام پاداشها به اتاقهای الفها رفت تا از مهارت حکمرانی استفاده کند، اما الفها روی زمین خوابیده بودند چون تختی وجود نداشت و هر جنس در اتاق مربوط به خود بودند.
اگرچه گفته بودند که به امپراتور خدمت خواهند کرد و چیزی ندارند که در مورد آن کنجکاو باشند، اما به دنیایی کاملاً متفاوت آمده بودند، وطن خود را ترک و ایمان به ایل هان را انتخاب کرده بودند. احتمالا عصبی و خسته بودند. این طبیعی بود.
با این حال، خیالشان راحت شد که این مکان محل زندگی ایلهان است. الفها همه با چهرههای آرام خوابیده بودند.
اگرچه این صحنه به دلیل ظاهرشان جذاب بود تا زیبا، اما ایلهان نتوانست جلوی خود را بگیرد و درحالی که نگاهشان میکرد خندید.
«سر به هواها.»
[دیگ به دیگ میگه روت سیاه؟]
[این الفها کی هستن؟ باید اونا رو برای خودم و آینده ایل هان از بین ببرم، درسته؟]
[ما اینجا تقریباً یه صحنهی دلچسب داشتیم... لیرا، حالا که ترفیع گرفتی، اینقدر مایه خجالت نباش.]
از آنجایی که نمیتوانست بدون موافقت طرف مقابل مهارت را فعال کند، تصمیم گرفت این کار را به تاخیر بیندازد و از خانه خارج شد.
چرا؟ از آنجایی که استراحت مناسبی داشت، وقت کار بود. سه چیزی که ایلهان بیشتر از همه دوست داشت خوابیدن، غذا خوردن و کاردستی درست کردن بود!
ایلهان در نزدیکی آپارتمان به سمت سطح زیرزمین ساختمانی که در اختیارش بود حرکت کرد. کارگاه او هنوز در موقعیتی قرار داشت که هیچکس نمیتوانست واردش شود.
«من سه ماه رفته بودم و این مکان خوب به نظر میرسه.»
سوسو زدن، سوسو زدن. آتش ابدی که پس از مدتها با استاد خود ملاقات کرد تاب خورد و به او سلام کرد. ایلهان سنگ جادویی و نژاد اژدهای رده سوم را وارد کوره کرد و گفت:
«چیزای زیادی برای خوردن وجود داره.»
به نظر میرسید که آتش ابدی شادی کرد. البته حتی اگر شادی نبود هم مشکلی نبود. فقط به زور به آن غذا میداد.
-خب پس.
وقت آهنگریه- این چیزی بود که به آن فکر میکرد تا وقتی که ایدهای به سرش زد.
«من هنوز زیر کلاس خودمو انتخاب نکردم!»
[فکر کردم عمداً به تأخیر انداختیش!؟]
به ندرت افرادی وجود داشتند که در مورد نگرفتن یک کلاس فرعی بلافاصله پس از گرفتن کلاس اصلی لجبازی میکردند و فکر میکردند که اگر کمی صبر کنند ممکن است بتوانند زیر کلاس بهتری دریافت کنند.
البته این در مورد ایلهان صدق نمیکرد. فقط تا الان فراموشش کرده بود.
«تعجب میکنم که اصلا چیزی شبیه به چکش خدا وجود داره.»
[از اونجایی که گفتی شرط دیگهای رو انجام دادی، چیزی شبیه به اون بهت نمیده؟]
ایلهان بلافاصله فهرست زیرمجموعههای موجود را بیرون کشید. با این حال، هر چقدر که به آن نگاه میکرد، هیچ طبقه فرعی برای آهنگری وجود نداشت، انگار عصبانی بود که او را به عنوان کلاس اصلی انتخاب نکرد.
شاید به خاطر رهبری الفها چیزی شبیه «پادشاه تازهکار» وجود داشت.
«به هر حال انتظار زیادی نداشتم، پس بیا فقط یه چیز معمولی رو انتخاب کنیم... ها؟»
ایلهان که زیرشاخههای متعدد را نادیده میگرفت و میخواست آهنگری را انتخاب کند وحشت زده متوقف شد. چهرهی لیرا و ارتا تغییری نکرد، چون این چیزی بود که به آن عادت داشتند.
[بعضی از کارای توسعهای ظاهر شدن یا همچین چیزی؟]
[ارباب هیولا یا حاکم؟]
«ببند، ارتا. این اژدهاسواره.»
[۲۷. اژدها سوار]
بر خلاف هر زیر کلاس دیگری که با متن سبز برجسته شده بود، فقط اژدهاسوار طلایی بود. کاملاً آشکار، انگار چیزهای دیگر به درد نمیخوردند!
کتابهای تصادفی


