همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 137
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۳۶
همه برای یک نبرد طولانی آماده شده بودند، اما نبرد مورد نظر بسیار طولانیتر از آن چیزی بود که آنها انتظارش را داشتند.
[گزارشی از فیتا دریافت کردم.]
در حالی که ایلهان با تنبلی به اطراف میچرخید، ارتا که همه چیز را از فیتا ربوده بود، شروع به توضیح دادن کرد:
[روش اتصال مثل دارو هست. انجمن خدای صاعقه متوجه شد که با رفتنشون محیط در حال تغییره و دهها هزار رده دوم و صدها نفر از رده سوم رو دیدن به دو جناح تقسیم شدن و با همدیگه جنگیدم.]
«دغدغه ما این نیست که اونا بین خودشون جنگ راه بندازن..... اما هیچ نشونهای از گونههای هوشمند هست؟»
[طبق چیزی که دیدن هیچی. این طبیعیه. دارو استثنا بود، خدا هیچ جهانی رو رها نمیکنه.]
اگر ارتش شیطان نابودگر و باغ غروب در دارو دخالت نمیکردند، رها نمیشد، یا این چیزی بود که ارتا میگفت. پس از آن، او درباره اینکه چگونه یک بار دیگر دست خدا به سمت دارو دراز خواهد شد، صحبت کرد، اما چرا حرفهایش شبیه قفل کردن اصطبل بعد از دزدیده شدن اسب بود؟
«پس، خدای رعد و برق بعد از تماشای نبرد فرار کرد؟»
[بله، عجله هم داشت. علاوه بر این، وقتی عقب نشینی کردن سیاهچال به جلو کشیده شد. اگه روی پنهانکاری مسلط بودن هیچوقت اینطور نمیشد!]
«حتی اگه اینطور اعلامش کنی، هیچ فروشگاهی وجود نداره که مهارتهای پنهانکاری رو به قیمت ۳۹.۹۹ دلار بفروشه.»
به نظر میرسید خدای رعد و برق به این فکر میکرد که یک دنیای رها شده فقط کمی بزرگتر از سیاهچال است، اما ایلهان پس از حادثه دارو، حقیقت را به خوبی میدانستند. چقدر هولناک است که یک ارتش میتواند در دنیایی که توسط هیولاها اداره میشد توسعه یابد.
«اونا فقط باید توی دنیای لعنتی خودشون میموندن، چرا به زمین متصل شدن...»
[بهشت پیش بینی کرده بود که این پایان کار نخواهد بود. حتی پیش بینیهایی وجود داره که این فقط مقدمهی یه تغییر بزرگه...]
ایلهان دوباره آه کشید و ارتا با عجله برای دلداری دادن او اضافه کرد:
[اگه چیزی خوششانسی باشه، اینه که بر خلاف دارو، اون دنیا پس از دومین دگرگونی عظیم، محکوم به فنا بود. بنابراین، به احتمال زیاد هیولای رده چهارم توی اون جهان وجود ندارن.]
«اما یه هیولای رده چهارم روی زمین ظاهر شد با وجود اینکه زمین از اولین دگرگونی عظیم عبور کرده.»
ارتا زبان بسته ماند. اگرچه نشان دهندهی خیانت بود، اما حقیقت داشت. ایلهان در حالی که با استخوان اتلات در دستانش ور میرفت به صحبت خود ادامه داد:
«این با دارو فرق داره. من خیلی اعتماد به نفس ندارم که مقابل موجودات رده چهارم که نژاداژدها نیستن بجنگم.»
نیزه اژدهای هشت دم قطعاً به رتبه حماسی تبدیل شده بود. اما اگر به مصاف نژاداژدها نمیرفت، نمیشد از آن به درستی استفاده کرد.
«چهار... نه، پنج. با توجه به دشمن متفاوته، اما حد من همین قدره. اگر فقط یکی از اونا بیشتر از سطح ۲۳۰ باشه، نمیتونم کار دیگهای انجام بدم.»
[این خیلی شگفت انگیزه.]
«فقط کاش اون دنیا مثل دارو نباشه.»
توانایی های او در صورت جنگیدن در کنار یومیر به دلیل تأثیر طنین اژدها ۱۰ درصد افزایش مییابد، اما او نمیتواند یک بچه سطح ۱ را با خود به چنین مکان خطرناکی ببرد.
وقتی ایلهان سرش را برگرداند، لیرا را با لبخندی شکوفا بر لب و یومیر را در آغو&شش دید. پسرک به خاطر وجود افراد قوی تر از او در آن مکان، همچنان پنهان بود.
شگفتانگیزتر این بود که هیچکس قادر به دیدن پنهانکاری این نوزاد نبود.
«بابا!»
«......»
با وجود اینکه کلاه ایمنی به سر داشت یومیر متوجه شد که او خودش است، و از آغو&ش لیرا به آغو&ش ایلهان پرید. جینگ. صدای فلزی طنین انداز شد، اما یومیر همچنان لبخند میزد که انگار درد ندارد.
وقتی ایلهان بیصدا به لیرا خیره شد، او وحشت زده بهانه آورد:
[گفت میخواد باباشو ببینه! به نظر میاومد ممکنه خودش خونه رو ترک کنه!]
«با این حال، چطور میتونی یه بچه رو به همچین جایی بیاری اگر یه رده چهارم......»
[مهارت یومیر، پنهان کاری، به سرعت در حال رشد است.]
[مهارت یومیر، پنهان کاری، به سطح ۲۰ رسید. طنین با سوارکار افزایش مییابد و میتواند از سطح قوی تری از پنهانکاری استفاده کند.]
ایلهان پس از خواندن اطلاعات روی قرنیه چشم از صحبت کردن دست کشید و آهی کشید. به نظر میرسید که پنهان کاری یومیر به مراتب قویتر میشد، چون توانست در نزدیکی او از سطح بالاتری از پنهانکاری استفاده کند.
این کاملا شکست ناپذیر است! ایلهان میخواست فریاد بزند، اما با فکر کردن به عقب، لحظهای که برای اولین بار وضعیت خودش را دید، پنهانکاریاش حداکثر بود. نیازی نداشت بگوید شخص دیگری شکست ناپذیر است.
«آره، فقط سریع بهش مسلط شو. بیا مهارت بالاتری هم کسب کنیم، باشه؟»
«آره!»
یومیر در حالی که چیزی نمیدانست با لبخند جواب داد، در جایش چرخید تا موقعیتی راحت در آغو&ش ایلهان پیدا کند. البته سطح مهارت پنهانکاری همچنان در حال افزایش بود.
افراد و هیولاهای بیشماری در اطراف وجود داشتند. هیچ راهی وجود نداشت که با مخفی شدن میان آنها، پنهانکاری ارتقا پیدا نکند.
[قدرت رابطهی خونی شگفت انگیزه...]
«نگو رابطهی خونی.»
ایلهان که در هنگام پاسخ دادن سرش را تکان میداد، به این فکر کرد که با این سرعت، آیا مهارت او در پایان نبرد به سطح ۵۰ خواهد رسید.
«بیا اینو به عنوان پیشرفت توی مهارت در نظر بگیریم. خوبه، کنار من جاش امنه.»
[این یه نگرش کاملا مثبته، ازش خوشم میاد.]
ایلهان حتی در حین غر زدن، یومیر را در آغو&ش خود نگه داشت. یومیر همانطور که به هیولاهای بیشمار رده دوم که از دروازه بیرون میریختند خیره شده بود، از ایل هان پرسید:
«بابا، میتونم اونا رو شکار کنم؟»
«تو؟»
«آره!»
این پیشنهادی بود که هرگز به آن فکر نکرده بود. از آنجایی که سطح یومیر هنوز ۱ بود، قصد داشت او را با اجنه یا اسلایمها در یک سیاهچال ضعیف تر قوی کند.
آری، او خیلی ساده لوح نبود؟ اژدها به شکار اجنه میرفت، خنده دار بود. او از بدو تولد مهارتهای بالاتری داشت!
صبر کنید، نه، او هنوز در سطح ۱ است.
از آنجایی که خودش نمیتوانست جوابی بدهد، ایلهان جواب را از ارتا جویا شد:
«برای کشتن هیولای رده دوم با جادوی سطح متوسط به چند ضربه نیازه؟»
[چیزی که ملکه اونجا ازش استفاده میکنه هم جادوی سطح متوسطه. اگه سطح و مانای کاستور کافی باشه، پس قتلفوری میشه...... نگو که اژدهایان از بدو تولد جادوی طبقه متوسط دارن؟]
«خوبههههه.»
محل افزایش مهارت به محل افزایش سطح تغییر یافت.
«میر، اگه با جادوت نتوانی فوراً اونا رو بکشی، همشون موقع برخورد با حصار میمیرن، پس تو باید سریع کارشون رو تموم کنی. یا حداقل برای به دست آوردن عنوان برترین بازیکن، باید اونا را به شکل جدی زخمی کنی.
«آره!»
«مانای خودت رو ذخیره نکن. به هر حال وقتی سطحت رو بالا ببری بازیابی میشه.»
«آره!»
«خوبه، پس بیا آماده شیم.»
ایلهان به آرامی دست چپ یومیر را گرفت و او را بلند کرد. یومیر قبل از جمع آوری مانا و تغییر آن به جادوی باد، انگشت اشاره دست چپ خود را که توسط ایل هان گرفته شده بود دراز کرد.
همانطور که از یک اژدها انتظار میرفت؟ در مقایسه با انسانها، موج مانا و سرعت تکمیل جادو بسیار برتر بود. تکهای از جادوی رده چهارم اژدها که در دارو کلی از آن چشیده بود اینجا بود.
«اگر سطحت بالا رفت، باید خودتو به سرعت مثل بابایی پنهان کنی.»
«آره!»
کتابهای تصادفی
