فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 138

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۳۷

وقتی باد در نوک انگشتان یومیر به اندازه کافی غلیظ شد که شکل بگیرد، یک هیولای رده دوم از دروازه بیرون آمد.

حالا! وقتی ایلان قدرت را به آرامی در دستش فرو برد، یومیر بلافاصله گلوله باد را شلیک کرد. سوراخی روی سر هیولا ظاهر شد و بدنش پایین افتاد.

این در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد، و آن هیولا تنها کسی نبود که با عجله از دروازه خارج می‌شد، پس نه تنها مردم، حتی هیولاها هم متوجه آن نشدند. مشکل اتفاقی بود که بعد از آن افتاد.

[سطح یومیر ۱۷ شد.]

[یومیر به یک بچه اژدها تبدیل می‌شود.]

نور کور کننده ای از بدن پنهان یومیر ساطع شد. این چیزی شبیه افزایش سطح بالا نبود، بلکه یک توسعه بود!

مقدار نور بسیار زیاد بود به حدی که حتی هیولاها هم به سمت او نگاه می‌کردند، اما آنقدرپرنور بود که هیچکس نمی‌توانست ببیند در داخل چه اتفاقی می‌افتد.

و وقتی نور ناپدید شد، چیزی آنجا نبود. مردم خیلی تعجب کردند، اما در شرایطی نبودند که بتوانند با آرامش مسائل را تجزیه و تحلیل کنند. برخی فقط فکر می‌کردند که سوسانو کاری انجام داده و برخی فکر می‌کردند کسی از جادوی اشتباه استفاده کرده.

پاسخ این بود که ایل‌هان بار دیگر از نور زیاد به نفع خود و برای مخفی کردن خودشان استفاده کرد.

«وای!»

یومیر که احساس می‌کرد در حال قوی تر شدن است، در حالی که کف می‌زد خوشحالی کرد. به لطف توسعه، یومیر که بدنی به ظاهر ۲ ساله داشت، اکنون بدنی حدوداً ۴ تا ۵ ساله داشت و لباسی که می‌پوشید نیز فوراً پاره شد.

[پس افزایش سطح باعث رشد بدنش هم می‌شه. اژدهایان واقعا موجودات شگفت انگیزین.]

[هممم، قبلا نازتر بود، اما الان هنوزم نازه!]

«کل مانات بازیابی شد، درسته؟»

«آره، پر شد!»

مانای یومیر واقعاً پر شده بود. آنقدر زیاد بود که نمی‌توانست در درون خود نگهش دارد، مانا پوستش را پوشانده بود و یومیر از بیرون ریختن آن جلوگیری می‌کرد. این قانون مانای یک اژدها بود! توانایی خارق العاده‌ای بود.

مانا زمانی که سطح ۱ به سطح ۲ تبدیل می‌شد، زمانی که ۲ تبدیل به ۳ می‌شد، زمانی که ۳ تبدیل به ۴ می‌شد، بهبود میافت...... به همین ترتیب، او تمام ماناهایی که تا سطح ۱۷ بازیابی میشد را یکجا در درون خود حفظ کرده بود.

حتی وقتی در حال پیشرفت بود!

ارتا گفت: [تکنیک شگفت انگیزیه. وقتی می‌تونستم این کارو انجام بدم، مدت‌ طولانی توی سطحی بودم که نمی‌تونستم به طور مداوم سطحم رو افزایش بدم.]

[من هنوز نمی‌تونم این کارو انجام بدم. پس یک لحظه افزایش سطح چنین عملکردی داره!]

[هیچ عملکردی مثلش وجود نداره. این تقلب کردنه.]

بدیهی بود که ایل‌هان هم نمی‌توانست چنین کار هیولایی انجام دهد. مهم نیست چگونه از مانا استفاده می‌کرد، این چیزی کاملاً متفاوت بود.

«این مانا زیاده، می‌توانم از همش استفاده کنم؟»

«البته.»

«پس حالا می‌خوام اونو بکشم!»

هدفی که یومیر به آن اشاره کرد یک هیولای گرگ بود که به تازگی از دروازه خارج شد. ایل‌هان در یک لحظه سطح او را دید.

رده سوم بود. یکی که سطحش بیش از ۱۱۰ بود.

در این مکان، به استثنای ایل ‌هان، فقط رئیس‌های اتحاد خط مقدم می‌توانند آن را در مبارزه ۱ در مقابل ۱ بکشند. و به سلاح‌هایی که ایل‌هان به آنها فروخته بود نیاز داشتند.

ایل‌هان با نگرانی گفت: «با این وجود، هنوز رده اولی.......»

اما با چیزی که ارتا گفت فقط توانست دهانش را ببندد.

[الان کی درمورد کی حرف میزنه؟]

با فکر کردن به عقب، او واقعاً یک هیولای رده سوم را زمانی که هنوز رده اول بود، کشت! فقط همین؟ زمانی بود که مجبور به قتل‌فوری یک هیولاهای رتبه سوم برای پیشرفت رده دومش شد.

«.....درسته.»

«من می‌تونم اونو بکشم!»

وقتی خودش در صحنه بود خیلی به آن فکر نمی‌کرد، اما چطور می‌توانست درمورد یومیر انقدر متفاوت فکر کند ... ایل‌هان بالاخره متوجه شد که دیوانه شده. در مقایسه با کارهایی که تا آن لحظه انجام داد، خیلی دیر متوجه این موضوع شد.

لیرا در حالی که با چشمانی پر از عشق به آن دو نگاه می‌کرد گفت:

[چطور ممکنه پدر و پسر اینقدر شبیه هم باشن.]

«چیزی که مامانم همیشه می‌گفت رو نگو!»

پدر و پسر هر دو نمی‌توانستند با شنیدن آن حرف خوشحال شوند! ایل‌هان خشم را در دست‌هاش فرو برد و دوباره دست یومیر را به آرامی گرفت.

«آره میر. بیا بکشیمش.»

«آره!»

یومیر مانا را که داخل بدنش می‌جوشید و مانایی که دور آن می‌چرخید را دوباره روی نوک انگشت اشاره‌اش جمع کرد.

[مهارت یومیر، پنهان‌کاری، سطح ۳۰ شد. قدرت مهارت به دلیل افزایش طنین بین سوارکار، قوی‌تر می‌شود.]

[مهارت یومیر، مانای حکمران، به سطح ۱۷ تبدیل شد.]

نگه داشتن پنهان‌کاری در حین جمع آوری مانا در یک مکان باعث می‌شود مهارت مهارت‌هایش دیوانه‌وار افزایش پیدا کنند. حتی بدون در نظر گرفتن آن، رشد مهارت بسیار سریع بود. همانطور که از استعداد تنها پسرش در جهان انتظار می‌رفت. لعنتی.

یومیر که با شدت عرق می‌کرد، مانا را متراکم کرد. شکل‌گیری گلوله نسبت به دفعه قبل بیشتر طول کشید، شاید به این دلیل که مانای زیادی در اختیار داشت نبود، شاید گلوله‌ای جادویی آنقدر قوی بود که ارزش داشت تا شکل گیری کاملش صبر کنند.

«خب، میر. بیا اون آخریه رو ول کنیم و بریم سراغ یکی دیگه.»

«یکی قوی‌تر؟»

«یکی قوی‌تر.»

مردی که یومیر دفعه قبل به او اشاره کرد به حصار صاعقه خورده بود و به دلیل حملات مختلف ضعیف شده بود. ایل‌هان در عوض به سمت گرگ سیاهی اشاره کرد که به نظر می‌رسید بالاتر از سطح ۱۲۰ بود.

«حالا!»

«آره!»

یومیر انگشتش را تکان داد و گلوله را شلیک کرد.

گلوله به طور طبیعی در سر هیولا فرو رفت و درحالی که انگار هنوز قدرتش باقی مانده بود، به دروازه وارد شد.

«ها؟»

«ها؟»

پدر و پسر همزمان سرهایشان را کج کردند. از آنجایی که گرگ فوراً مرد، پنهان‌کاری یومیر یک بار دیگر همراه با انفجار بیشتری از نور ازبین رفت و ایل‌هان مجبور شد دوباره به سمت بالا جهش کند تا دوباره خود را مخفی کند.

[یومیر به سطح ۳۱ رسید.]

[مهارت یومیر، مانای حکمران، به سطح ۲۰ رسید. اکنون می‌تواند مقدار ناچیز مانا را از جادوی شخص دیگری بدزدد.]

یومیر با خوشحالی خندید و کف زد. ده‌ها کریستال مانا در اطراف او شکل گرفتند و شناور شدند.

«من دوباره مانا گرفتم!»

همانطور که آمار جادویی یومیر در هر سطح به طور قابل توجهی افزایش می‌یافت. ایل‌هان در فکر بود که شاید بتواند پسرش را امروز به رده دوم برساند.

متاسفانه، انتظارات او باید از بین می‌رفت. لحظه‌ای که ایل‌هان و یومیر روی زمین فرود آمدند، مردی مو سیاه با هاله‌ای ترسناک از دروازه بیرون شتافت.

«یه مرد؟ انسان نیست.»

با نگاه کردن به مردی که به وضوح شبیه یک رده چهارم به نظر می‌رسید، انسان‌ها دندان‌هایشان را به هم فشردند و سرانجام فهمیدند آنچه باید می‌آمد آمده بود. ایل‌هان دستش را بالا برد تا چیزی را که برای آن لحظه آماده کرده بود فعال کند، و یومیر که می‌دانست نمی‌تواند آن مرد را شکست دهد، در حالی که سعی داشت در آغو&ش ایل هان که توسط زره مسدود شده بود فرو برود، پنهان‌کاری‌اش را تا آخرین حد فعال کرد.

در آن لحظه.

«لطفاً منو ببخشید که وجود متعال شما رو به عنوان اژدها نشناختم و لطفاً بهم کمک کنید!»

مرد با بیرون ریختن کلماتی که فقط ایل‌هان می‌توانست آن را بفهمد، بلافاصله زانو زد و سرش را بر زمین کوبید.

اوضاع به سمتی پیش می‌رفت که هیچ کس انتظارش را نداشت.

کتاب‌های تصادفی