همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 149
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۴۸
همانطور که او به سوالات در ذهنش فکر میکرد کانگ هاجین با صدای کمی عصبی گفت: «میخواد درمورد آقای ایل هان صحبت کنه.»
«........نه، نمیرم.»
مثل یک بچهی کوچک سرش را تکان داد. اگر افرادی که ملکه را میشناختند این صحنه را میدیدند شوکه میشدند.
«تاریخ آزمایشی رو برای پس فردا تنظیم میکنم.»
«نه، من نمیرم.»
«لجباز نباش. یه تماس تلفنی برات هست، بیا کار کنیم.»
«من نمیرم، نمیرم.»
«میرا خیلی نازه. خودوو!»
«کار خودته.»
نایونا فرصتی برای اذیت کردن کانگ میرا پیدا کرد. کانگ میرا با چهرهای افسرده موبایلش را برداشت.
پس فردا. پس فردا، آه. خدا لعنتش کنه دیگه برام مهم نیست اول کار میکنم.
درست زمانی که همه نبرد جدید خود را آغاز کردند، خورشید در آن سوی افق طلوع میکرد.
در همین حال، ایلهان که نمیتوانست به آواز خواندن یا رقصیدن دیگران درمورد خود اهمیتی بدهد، سریعتر از هرکسی راهی خانه شد.
الفها به این که چه تعداد گرگ کشتند میبالیدند، پس ایلهان گفت ۷۰ هزار نفر را کشت تا آنها را ساکت کند.
«بابا منم خیلی کشتم! من خیییییییلی زیاد کشتم!»
«آره، بهت افتخار میکنم پسر.»
«میتونم قویتر شم؟»
«البته که میتونی.»
کلماتش پوچ نبودند. ایلهان سر یومیر را نوازش کرد و آمار او را بررسی کرد و متوجه شد که او از نوزاد اژدها به بچه اژدها تغییر کرده و سطح او ۵۵ است. این اتفاق در عرض یک روز بعد از تولد رخ داد.
با رفتن به سمت مهارتها، مبهوت شد. شاید به دلیل پیشرفت رده دوم، مهارتهای فعال و غیرفعال جدیدی وجود داشت و جادوی باد متوسط حتی تا سطح ۳۹ هم رسیده بود. ایلهان هاج و واج ماند.
«اژدهایان واقعا ابر قوی هستن. ماموریت رده دوم نبود؟»
[اژدهایان نژادی هستن که در بدو تولد بهشون وعده رده چهارم داده شده. هیچ راهی وجود نداره که ماموریت داشته باشن.]
[فکر نمیکنی میر بینشون نابغه باشه؟ رشدش خیلی سریعه. همونطور که از پسرم انتظار میرفت.]
[دوباره گفتی پسرت کیه؟]
هیچ ماموریت رده ندارد؟ حالا حتی بیشتر ابرقوی بود! اگر پسرش نبود، ایلهان تا الان از این وضعیت شکایت میکرد، اما با دیدن یومیر که انگشتان کوچکش را تکان میداد و در آغو&ش ایلهان فرو میرفت، خشم جوشانش آرام شد.
آره. ناز است پس اشکالی ندارد.
لیرا که برخلاف ارتا نتوانست با او درون دروازه برود با نگرانی پرسید: [مطمئنی از پشت خنجر نمیزنن؟]
ایلهان سری تکون داد.
«من مهارت حکمران رو روی او اعمال کردم و مطمئن شدم که خوبه.»
[و قبولش نکردی چون دختر زیباییه؟]
ایلهان پلک زد؛ این مسیری بود که انتظار حملهای از آن نداشت.
«اون یه هیولاست. کجاش ممکنه "ناز" باشه؟»
[اژدهایان هم هیولا هستن...؟]
«اوه، حق با توعه. پس نیازی نیست در مورد این موضوع خیلی نگران باشی.......؟»
فکر ایلهان تغییر کرد. لیرا ناامید شده بود و فکر میکرد که نباید این حرف را میزد و ارتا به او نگاه میکرد. خوشبختانه ایلهان اضافه کرد:
«در هر صورت مهم نیست. در آخر، اونا فقط زیردست هستن. هیچ راهی وجود نداره منو دوست داشته باشن. معجزست اگر ازم متنفر نباشن.»
«من فقط یک زیردست نیستم. برای اعلی حضرت جونم رو میدم!»
«پ، پس من روحم رو!»
«م، من همهی اسنادم رو!»
فرشتگان به لطف سخنان ایل هان آسوده شدند و الفها که صدای فرشتگان را نمیشنیدند، چیزهای کمی مزخرف زیر لب زمزمه میکرد و یومیر که از بدو تولد میتوانست به صدای آنها گوش دهد، فقط لبخند میزد. خیلی ناز بود.
بعد از آمدن به خانه، ایلهان و همراهانش اول خوابیدند. فقط دو ساعت، همین کافی بود.
به جز یومیر که در سن و سالش به خواب زیادی نیاز داشت، همه با یک خواب کوتاه، خستگی خود را کنار زدند و با آرامش به سمت کارگاه رفتند و شروع کردند به تکه کردن، فقط ارتا پیش کودک ماند تا مراقبش باشد.
«بچه ها، شاد باشین. اگه همهی نژاداژدها رو تیکه کردین بعدش نوبت گرگهاست.»
«خیلی خوشحالم اعلیحضرت.»
«هاهاهاااهاهاااها........»
ایلهان ابتدا چند جسد نژاداژدها را بیرون آورد تا الفها آنها را از بین ببرند و خودش گوشتی را که در داخل سطل پخته شده بود و تمام سمومش زدوده شده بود را بیرون آورد و نفس را جمع کرد که تبدیل به نوشیدنی ال&کلی «مهیجتر» شده بود.
سپس دوباره آن را با خون و گوشت اژدها پر کرد. هنوز تعداد زیادی گوشت اژدها در انتظار بودند. به طور دقیق، هنوز ۱۲۵۰ نفر از آنها باقی مانده بودند. برای چندین نسل دیگر کافی بود!
«بچه ها، کارایی که انجام میدید رو تموم کنید و بیاین. من براتون گوشت اژدها کباب میکنم.»
«آی!»
«تحت تاثیر قرار گرفتم اعلی حضرت!»
ایلهان اعلام کرد که گوشت اژدها را در جایی که قرار است کارگاهش باشد میپزد و الفها با حرف او شادی کردند. آشوب بود!
اگر ارتا اینجا بود، آهی میکشید و میگفت که او شایسته پدر بودن نیست، اما لیرا فرشتهای کاملاً متفاوت از او بود، پس این را گفت:
[منم میخوام بخورم به نظر خوشمزه میاد.]
«باید یکم بیشتر صبر کنی.»
از آنجایی که مواد سمی بیشتر در خون اژدها بود و گوشت اژدها در سطل پخته شده بود، فقط مقدار کمی سم باقی مانده بود. یک مهارت ضعیف مقاومت در برابر سم کافیست، و حتی اگر فرد، مقاومت نداشته باشد، فقط زبانش کمی بیحس میشد و کار پایان میافت.
[این کاملا جدیه!؟]
«اشکال نداره. من الفهام رو قوی بزرگ کردم، همهی اونا حداقل در برابر سم، مقاومت ضعیفی دارن.»
«من مقاومت سم معمولی دارم اعلیحضرت.»
فیریا به خود بالید، همانطور که از یک کلاس دزد انتظار میرفت، در مسمومیت کاملاً مسلط بود. او تکه کردن را کمی سریعتر از بقیه تمام کرده بود.
«خوبه، اول به تو میدم.»
«مایه افتخار منه.»
ایلهان یک کباب پز (از استخوان اژدها) بیرون آورد و قبل از گرم کردن با آتش ابدی، آن را شست.
سپس چند تکه گوشت را لقمهای تکه تکه کرد و روی کباب پز گذاشت و وقتی این اتفاق افتاد، صدای کباب لرزان به گوش میرسید و عطر خوبی به مشام میخورد.
«واو، خیلی خوشحالم.»
[مهارت آشپزی، به سطح ۵۴ تبدیل شده است. میتوانید غذاهای مختلف را با مهارت بیشتری بپزید و پخت کامل، طعم عمیق تر و متنوع تری خواهد داشت.]
فقط کباب کردن گوشت اژدها باعث شد مهارت او ۵ سطح بالا برود! فقط همین برای بیشتر جاافتاده شدن گوشت کافی بود. ایلهان خوشحالتر شد.
به هر حال چون قول داده بود، اولین قطعه برای فیریا شد. وقتی تکهای از گوشت را که به لطف آتش ابدی بهخوبی و فوراً کباب شده بود، با چاپستیک برداشت، فیریا چشمانش را بست و آن تکه را در دهان گذاشت. این اولین الف در سراسر دنیا بود که گوشت اژدها را میل میکرد.
«آآآآآآه.»
فیریا با خوردن گوشت اژدها نتوانست چیزی بگوید و فقط فریاد زد. چشمانش هم اشک آلود شدند. ایلهان در مورد طعم آن کنجکاو شد و یکی را خورد.
چشمانش ناگهان گرد شدند. اگر میشد، نور طلایی از چشمانش میدرخشید.
«اوووووووووووووه!»
[میدونستم اینو میگی.]
«به محض گاز گرفتن به آرومی توی دهنم ذوب میشه. در حالی که اصلا حس جویدنی بودن نمیده، عطر خالصی توی دهنم میپیچه و انگار توی دهانم جشنوارهست! اوه، کارناوال!»
[این خط رو از قبل تمرین کردی؟]
ممکن بود چقدر خوشمزه باشد؟ در این وضعیت، لیرا نمیتوانست خودداری کند. در واقع، اگرچه تعداد زیادی اژدها را کشته بود، اما هرگز یکی از آنها را نخورد.
اما همینکه چابستیک ایل هان را برداشتن تا مقداری گوشت بردارد، انگشتر فرشته روی سرش نوری از خود ساطع کرد. فرشته دیگری با او ارتباط برقرار میکرد. با اینکه قرار نبود هیچکس موقع غذا خوردن دیگری را اذیت کند!
لیرا هنگام غر زدن پیامی دریافت کرد. فرشتهای که خوب میشناخت، سپیرا، این را میگفت:
[لیرا، ارتش بهشت تصمیمشون رو گرفتن. از اونجایی که جناح موجودات برتر مرتبط با زمین، حرکات مشکوکی نشون میدن، من هم از این به بعد به ایلهان کمک میکنم. گفتی رتبه سوم شده و تعداد فرشتگانی که میتونن باهاش قرارداد ببندن افزایش پیدا کرده، درسته؟]
[......]
به دلیل این خبر ناگهانی، لیرا کلمات خود را از دست داد و فقط خشک ایستاد.
بارهای ایلهان قرار بود بیشتر شود.
کتابهای تصادفی
