همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 150
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۴۹
«و خب چی؟ این فرشته به اسم سپیرا میاد که باهام قرارداد ببنده؟»
لیرا در حالی که گوشت اژدها را در دهانش گذاشته بود با چهرهای افسرده پاسخ داد: [آره.]
روشن شدن و تیره شدن چهرهاش در یک چرخه به طور قابل توجهی بامزه بود، پس ایلهان یک تکه گوشت دیگر به او داد و چهرهی او، قبل از اینکه دوباره تیره شود روشن شد. واقعا بامزه بود.
[و انگار پایین اومدنش برای تو پاداش عظیمی باشه. حالا که جنگ تموم شده میخواد بازی کنه؟ ....... اما چرا هی بهم گوشت میدی؟]
«چون بامزهای.»
[پس نمیتونم کمکی کنم. آههه.]
لیرا از فکر کردن منصرف شد و تصمیم گرفت فقط گوشت را دریافت کند. گوشت از قبل خوشمزه بود، اما از آنجایی که به او میگفتند بامزه هم بود، هیچ راهی وجود نداشت که نتواند آن را بخورد.
«شرا&ب هم بخور مقاومت شدید به سم داری، درسته؟»
[آره.]
ایلهان دو جام را که با تراشیدن استخوان اژدها درست کرده بود بیرون آورد و روی آن نفس ریخت. آن را با آتش درست کرد، و قطعات دیگری را نیز با دقت اضافه کرد و با جواهراتی که در اطراف موجودیاش بودند آن را تزئین کرد، بنابراین جام، فوق العاده زیبا بود به حدی که حتی مقداری ال&کل درجه سه نیز در آن خوب به نظر میرسید.
«اعلیحضرت. برای ما ندارین؟»
«دلم میخواد به شما بدمش، اما از اونجایی که شما بچهها مقاومت شدید در برابر سم ندارین، اگه اینو بنوشید تا حد مرگ مسموم میشید.»
«لعنت!»
الفها با دیدن اینکه لیرا و ایلهان جامهایشان را به هم میزدند، تصمیم گرفتند به هر قیمتی شده مقاومت شدیدی در برابر سم پیدا کنند. با این حال، اشتیاق آنها کوتاه بود و پس از خوردن گوشت اژدها خوشحال شدند. الفها فکر میکردند که این گوشت حتی ممکن است دنیا را نجات دهد.
«پس؟ این فرشته که اسمش سپیراست چطوره؟ قابل اعتماده؟»
بعد از یک دور نوشیدن، ایلهان در مورد سپیرا پرسید، زیرا لیرا اکنون حال و هوای بهتری داشت. لیرا مطیعانه پاسخ داد:
[اگر اون نبود تا به حال فرشتههای زیادی مرده بودن. مقامش بالاست، راست قامته، کشتن خائنان خط مقدم رو به عهده داره... و به همین دلیله که توسط سایر جناحها هم منفوره. اگه سپیرا سراغمون بیاد، احتمال اینکه جناحهای دیگه ما رو هدف قرار بدن بیشتر میشه.]
«فکر نکنم برامون خوب باشه که بیشتر از این وارد خطر بشیم، پس همینجوری خوبه.»
[طرز فکر خوبیه.]
آخرین صدا متعلق به کسی بجز لیرا بود .
در حالی که تکهای از گوشت اژدها در دهانش بود سرش را بالا برد، فرشتهای زیبا با موهای سرخ آتشین که دم اسبی بسته شده بود آنجا بود. نیازی نبود بپرسید کیست.
«هاه.»
ایلهان در حالی که جامش را خالی میکرد آهی کشید.
«همهی این فرشتههای لعنتی بدون اجازه به اموالم نفوذ میکنن.»
[اسم من سپیراست. انسان ایلهان. از دیدنت خوشحالم. به نظر میرسه استعداد این رو داری که درگیر هر حادثهی بزرگی که روی زمین رخ میده بشی.]
«آره، لعنت. از بهشت بسیار سپاسگزارم که این استعداد رو به من داد.»
علاوه بر این، این دختر به محض ورودش دعوا کردن را شروع کرد.
[سعی نمیکنم از بالا به تو نگاه کنم. تو به شکل پرزرق و برقی از تمام حوادثی که ما برای مردم زمین غیرممکن میدونستیم مراقبت کردی و این قابل ستایشه. از اونجایی که هر وقت ارتا و لیرا به بهشت میاومدن فقط در مورد تو صحبت میکردن، درموردت کنجکاو شدم، اما چون این بار فرصت خوبی بود. شخصا اومدم اینجا.]
«فرصت؟»
[از اونجایی که زمان زیادی از تموم شدن جنگ دیوار آشوب نمیگذره و با پیروزی قاطع ما به پایان رسید، فعلاً نباید نگران اون باشیم. همچنین، بعد از مدت طولانی بدون استراحت زندگی کردن، الان کاملاً آزادم. در نهایت، بعد از کسب رده سوم، تعداد فرشتگانی که میتونی با اونا قرارداد ببندی، افزایش پیدا کرده.]
سپیرا حرفش را قطع کرد و بو کشید.
[به محض اینکه پایین اومدم سورپرایزم میکنی. این چه بوییه؟ هم گوشت و هم شر&اب چیزایی هستن که تا حالا ندیدم.]
«لیرا، این چه مرگشه؟ همینکه ملاقاتمون کرد میخواد گوشت و شر&اب رو ازمون بدزده.»
[همونطور که میبینی، یه گردن کلفت تمام عیاره.]
سپیرا به آرامی به لیرا خیره شد اما او فقط خرخر کرد. اگرچه سپیرا حتی پس از پیشرفت در همان رده هنوز بالاتر از او بود، لیرا به این اهمیت نمیداد زیرا در وهله اول این مدل شخصیتش بود.
ایلهان با دیدن اینکه دو فرشته در حال جنگ قدرت بودند، آرام بر سر لیرا زد و گفت: «بشین و میتونی بخوری و بنوشی.»
[مشکلی نیست؟]
«اگر باهات قرارداد ببندم، اونوقت قدرت به عنوان شریک یه فرشته افزایش پیدا میکنه درسته؟ از اونجایی که ما به هر حال این کار رو انجام میدیم، نمیذارم فقط به این دلیل که برات نوشیدنی نریختم ناراحت بشی.»
[هوم......فکر کنم خیلی سریع مسائل رو حل میکنی. خیلی خب.]
سپیرا مطیع نشست و جام را گرفت. وقتی مصرف نوشیدنی به ۳ نفر افزایش یافت، الفها بلافاصله احساس جدایی کردند.
[صادقانه میگم. تعداد زیادی فرشته هستن که میخوان با شما قرارداد ببندن. عدهای هستن که میخوان شما رو بشناسن، چون تقریباً تضمین شده که در آینده به موجودی بالاتر تبدیل میشی، در عین حال کسایی هم هستن که میخوان این دنیای کوچک رو که دستخوش تغییرات زیادی شده، با قویترین فرد اینجا تجربه کنن. حتی درحالی که در خطر نابودیه.]
«یه مشت منحرف اون بالا هستن.»
[من هم به شما علاقه دارم. همچنین میخوام در مقابله با خائنان ارتش بهشت بهتون کمک کنم.]
دقیقا وقتی که ایلهان میخواست به عنوان موضوعی بی اهمیت ردش کند، چون تصمیم گرفته بود دیگر به فرشتگان تکیه نکند، ناگهان سپیرا صحبت کرد:
[به نظر میرسه انتظاری ازم نداری.]
«البته لیرا و ارتا تا الان کمک بزرگی بهم کردن. اونا بهم کمک کردن تا تنهاییم رو تسکین بدم و در دنیاهای رها شده قوی ترم کردن. به این ترتیب، منم از شما انتظارات بسیار زیادی دارم. اگه شهامت سنگ کاغذ قیچی کردن با فرد تنهایی مثل من رو داشته باشی، در آینده خیلی بهم نزدیکتر میشی.»
سپیرا با صدایی پر از اطمینان گفت: [من کمکی اساسی تر صحبت میکنم. اگه بهم گوش بدی، اونوقت طور دیگهای فکر میکنی. تضمینش میکنم.]
وقتی ایلهان به لیرا نگاه کرد، او سرش را تکان داد و پاسخ داد:
[این زن بدترینه.]
سپیرا در حالی که لیرا را نادیده میگرفت گفت: [شنیدم که توی خیلی از هنرهای رزمی تسلط داری. و میشنوم که حتی تسلط بر نیزه رو ارتقا دادی.]
کاملا ناگهانی بود، اما ایلهان با جریان پیش رفت.
«بله، اما بقیهی مهارتها رو رو رها کردم چون برآورده کردن معیارهاشون سخته. حتی اگه تکامل پیدا کنن مشکل ساز میشن.»
[درسته، مطمئنم همین الانشم خیلی سرت با نیزه شلوغه.]
آره. ایلهان فقط با نیزه غیرقابل ردیابی دستش را پر کرده بود.
اگرچه انجام الزاماتی که اسناد آکاشیک به او داده بود دشوار بود، اما غیرممکن نبود. هیچ الزام دیوانه کنندهای مانند کشتن یک رده چهارم با یک ضربه وجود نداشت. و اگر فرد، رتبه سوم بود، پس از ساختن سلاح افسانهای، این اطمینان را داشت که میتوانست همه را برآورده کند.
با این حال، چه میشود اگر او توسعهاش میداد؟ سطح نسبتاً پایینی برای مهارت پیشرفته خود در نیزه داشت، و اگر سعی میکرد سایر موارد را بیاموزد، ممکن بود سررشتهای در همه حرفهها داشته باشد، اما در هیچ کدام استاد نخواهد شد.
به این ترتیب، پس از پرتاب نیزه، ایلهان قصد داشت مهارتهای مختلف دیگری را تا سطح مشخصی ارتقا دهد.
با این حال سپیرا این بار، داستان کاملا عجیبی را مطرح کرد.
[پس حتما از ادغام تکامل خبر داری ؟]
«بله.»
از میان مهارتهایی که ایلهان در اختیار داشت، مهارت تیراندازی مهارتی بود که تکامل بیشتر آن غیرممکن بود و مهارت پرتاب، مهارتی بود که به تنهایی تکامل نمیافت. به همین خاطر وقتی در شرف تکامل مهارت پرتاب بود، یک اعلان، مبنی بر این دریافت کرد که باید در مهارت تیراندازی تکامل یابد.
نتیجه مهارت دقت مطلق بود، مهم ترین مهارت در استفاده از موجودی ایل هان، و مهارتی که ایلهان اکنون نمیتوانست بدون آن کاری انجام دهد.
[اگه میدونی، پس سریع تموم میشه. ازت میپرسم، به نظرت مهارتهایی که میتونن به تنهایی تکامل پیدا کنن فقط به تنهایی تکامل پیدا میکنن؟ آیا غیرممکنه که این مهارتها به هم بپیوندن؟]
صاعقه برای لحظهای در مغز ایل هان جرقه زد. با این حال، ایلهان تمام تلاشش را میکرد تا آرام بماند.
«.......ساده تر بگو.»
[مهارتهایی وجود دارن که تکاملشون غیرممکنه، و همینطور، مهارتهایی وجود دارن که فقط از طریق ادغام، تکامل پیدا میکنن و همچنین مهارتهایی که فقط میتونن به تنهایی تکامل پیدا کنن. بنابراین عجیب نیست اگر مهارتهایی وجود داشته باشن که هم میتونن تنها و هم با ادغام به تکامل برسن. تو فقط از این واقعیت خبر نداشتی!]
با شنیدن آن، ایلهان با عجله، نگاهی به وضعیت خود انداخت، با وجود اینکه اطلاعاتی در مورد تکامل مبارزه با سلاحهای بینظیر، تسلط بر سلاحهای سرد و شمشیرزنی، وجود داشت، هیچ توضیحی در مورد ادغام تکامل وجود نداشت.
کتابهای تصادفی


