فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 155

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۵۴

«اون آدما ممکنه هویتت رو پیدا کنن و ممکنه آزارت بدن. البته، ما تمام تلاشمون رو می‌کنیم تا ارتباط بین این دو رو قطع کنیم، اما هیچ صددرصدی توی این دنیا وجود نداره.»

«درسته. پیش‌بینی‌های زیادی وجود داشت که سوسانو حتی قبلاً کره‌ای بود و اگر من صاحب زمینی در نزدیکی دروازه بشم...»

ایل‌هان در حالی که سرش را تکان می‌داد در فکر فرو رفت، اما فکر کردنش زیاد طول نکشید.

«اگر به من زمین بدید با کمال میل می‌گیرمش.»

«مشکلی نداری؟»

«نه. فکر کنم الان درست باشه.»

کانگ چانگ به حرف‌های ایل هان خندید. می‌توانست از حرف‌هایش اعتماد به نفس بسیار طبیعی و محکمی احساس کند.

کانگ چانگ فکر می‌کرد او دچار جاه‌طلبی جوانی‌ست، اما اگر می‌دانست ایل‌هان در حالت عادی چقدر خودش را دست کم می‌گرفت، ممکن بود جور دیگری فکر کند.

حتی با قدرتی که «کم‌ارزش» می‌دانست، ایل‌هان فکر می‌کرد که هیچ مشکلی در افشای هویتش وجود نداشته باشد. پس باید چطور شود؟

«خیله خب. به دخترم اجازه میدم به اون رسیدگی کنه، پس بعداً در مورد این موضوع بیشتر باهاش صحبت کن.»

«بله. اگه این کارو بکنین من احساس راحتی بیشتری دارم.»

علیرغم زیاد صادق بودن ایل‌هان، کانگ چان فقط لبخندی درخشان زد و کانگ هاجین تمام تلاشش را کرد تا با چنگ زدن به زانویش جلوی خنده‌اش را بگیرد. در نهایت، کانگ میرا دید که صحبت بین ایل‌هان و کانگ چان تمام شده است و کمی آه کشید.

«با این حال.......»

دقیقا وقتی همه فکر می‌کردند این پایان است، کانگ چان ناگهان نظرش را تغییر داد.

«شنیدم که شما کودکی رو به صحنه آوردید.»

برای لحظه‌ای گوش‌های کانگ میرا تکان خوردند و به سمت ایل هان خم شد. خودش هم از آن موضوع ناآگاه بود. و به این فکر کرد که نایونا درمورد چه چیز آن کودک کنجکاو است.

«اوه، درسته.»

«آیا... بی‌ادبانه‌ست که در موردش بپرسم؟»

«اون یه هیولاست.»

نمی‌توانست بگوید "اژدها". اما به هر حال اژدهایان هیولا بودند، دروغ نبود.

«اووو.»

«فو.»

پاسخ ایل‌هان باعث شد که یک‌نفر نفسی ناگهانی بکشد و یک‌نفر آهی از روی حسرت بیرون دهد. کانگ چان با گفتن «آها!» سر تکان داد.

«همونطور که انتظار می‌رفت. مثل وقتی ارتش گرگ رو به این راحتی به دست آوردی.»

«اون بچه‌ایه که منو به عنوان یه پدر دنبال می‌کنه. و این کاملا اشتباه نیست، چون مانای من در حین تولد اون مصرف شد.»

مهارتِ ایل هان، "من هرگز دروغ نگفتم"، با موفقیت دیگران را فریب داد.

«اون هیولاییه که شما با مصرف مانای خودتون ساختید، بله؟»

«آره خب. اگر درموردش شنیده باشی باید بدونی، اون از جادوی بسیار قوی استفاده می‌کنه. من ازش انتظارات زیادی دارم چون سرعت رشدش خیلی سریعه.»

«که اینطور.»

کانگ چان دوباره لبخند غلیظی زد. ایل‌هان با دیدن لبخندش که به نظر می‌رسید نگرانی‌هایش از بین رفته بود، متوجه شد که نگرانی‌اش اشتباه نبوده است.

آیا او سعی می‌کند او و کانگ میرا را به نحوی "پیوند" دهد؟ هیچ راهی وجود نداشت که کانگ ‌میرا از او خوشش بیاید، و خودش هم هیچ احساسی در مورد او نداشت که چیزی بیش از یک «تصور خوب» باشد.

به جهنم. کانگ ‌میرا باید آن سوءتفاهم را به خوبی حل می‌کرد. ایل‌هان تصمیم گرفت نگرانی‌های بیهوده خود را در آنجا کنار بگذارد.

اتفاقاً به نظر کانگ چان این مکالمه کافی بود و گفت:

«اوه، من تو رو مدت طولانی نگه داشتم. هرچند پرمشغله ترین مرد روی زمینی.»

«نه، خوبه. پس من مرخص میشم.»

«ملاقات حضوری با قهرمان کشورمون باعث افتخار بود. لطفا در آینده هم مراقب دخترم باش.»

«آه، بله......»

ایل‌هان به خشکی با او دست داد و بلند شد. همانطور که نگاهش به کانگ ‌میرا افتاد که به او خیره شده بود، سرش را به آرامی به طرف او تکان داد. امروز با کانگ میرا هم ملاقات داشت. بعدازظهر با او برنامه‌ای تنظیم کرده بود، چون چیزهای مختلفی برای گفتن وجود داشت از جمله ونگارد.

«پس بعدازظهر می‌بینمت.»

«بله.»

کانگ میرا مطیعانه سرش را پایین انداخت. گونه‌های او کمی سرخ شده بود. همه کسانی که در مورد ملکه می‌دانستند با دیدن این موضوع شوکه می‌شدند.

ایل‌هان از اتاق خارج شد. در اتاق، فقط کانگ چان، کانگ هاجین و کانگ میرا باقی مانده بودند.

«پففف.»

و کانگ هاجین بالاخره از خنده منفجر شد.

«متاسفم پدر. این فقط....... پووفففف.»

کانگ میرا بدون اینکه کانگ چان متوجه شود با نگاهی کشنده به برادرش خیره شد و گفت: «داری بی‌ادبی می‌کنی اوپا.»

کانگ هاجین حالا داشت سکسکه می‌کرد. کانگ چان با دیدن دعوای خواهر و برادر فقط خندید و با صدایی آرام، با کانگ ‌میرا صحبت کرد.

«بهش بچسب و نذار بره.»

حتی یک دانش آموز ابتدایی هم می‌دانست که این به چه معناست.

«بابا من همش دارم اینو تکرار می‌کنم، ولی من هیچ رابطه‌ای با آقای ایل‌هان ندارم. اگر خودمون اینطور نتیجه بگیریم بی‌ادبی به حساب میاد، و علاوه بر این، من فقط ۲۰ سالمه.»

«منظورم اینه که قبل از اینکه دختر دیگه‌ای اونو بگیره، بگیریمش.»

کانگ میرا خیلی قرمز شد. با صدای آنقدر بلندی فریاد زد که آدم باور نمی‌کرد او همان کسی باشد که چند لحظه قبل، مطیع نشسته بود.

«حتی اگه من و آقای ایل‌هان پیوندی با نوع دیگه برقرار کنیم. تو روی اعمال و قضاوت من تأثیر نمی‌ذاری، پدر!»

همانطور که در گذشته تصمیم گرفته بود، می‌خواست بعد از بالا بردن ارزش خود، ایل‌هان را به عنوان پاداش به دست بیاورد.

اگرچه ارزش ایل‌هان در زمان واقعی به شدت بالا می‌رفت، اما او قصد تسلیم شدن نداشت. فکر می‌کرد که در حال حاضر هیچ مرد دیگری در سطح ایل‌هان در جهان وجود نداشته باشد.

و کسی که ابتدا آن ارزش را یافت و تصدیق کرد، کانگ چان نبود، بلکه خود کانگ ‌میرا بود. کانگ میرا نمی‌توانست این واقعیت را تحمل کند که پدرش طوری صحبت می‌کرد که انگار قدرت ایل‌هان بهتر از او می‌شناخت.

کانگ چانگ در مراحل ابتدایی دگرگونی عظیم، ایل‌هان را ندیده بود، نه در زمان شکار پلنگ سیاه، و نه آن حمله زیبا از آسمان در روز کشتن اوروچی و نه جذابیتش وقتی بر گروه گرگ‌ها حکومت می‌کرد.

«مزخرفه. من فقط به دخترم که عشق اولش دیر شده، نکاتی رو ارائه میدم.»

به این ترتیب، حمله‌ی غیرمنتظره پدرش او را به وحشت انداخت. کانگ ‌میرا در حالی که لکنت داشت جوابی داد که شبیه او نبود:

«چی....... همچین پدری الان از احساسات پوچی مثل عشق صحبت می‌کنه.»

« فکر می‌کنی احساسات چیزی هستن که میشه پنهون کرد؟ من هم به سختی می‌تونستم جلوی خندم رو بگیرم. به نظر می‌رسید که خیلی ازش دلخور شدی. تا کی می‌خوای عقب نشینی کنی؟»

«راهی نیست، من....... احساس کردی که من نسبت بهش حسی دارم، اما درواقع نوعی تحسینه! اون همیشه برای بقیه حرکت می‌کنه نه برای خودش و از هر چیزی قوی تره. فردی نادره که هم ذهنیت و هم قدرت داره. من فقط فکر کردم که چیزهای زیادی برای یادگیری دارم-»

«اشکالی نداره.»

کانگ چان حرف او را قطع کرد. «بهانه» کانگ میرا در عوض، او را بیشتر متقاعد کرده بود.

«قطعاً به اندازه کافی گفتم. بعدا اگر نایونا اونو دزدید نیا پیش من گریه کن چون مشکل من نیست.»

«گفتی کی میاد گریه می‌کنه...!»

سعی کرد حرف‌های احمقانه پدرش را نادیده بگیرد، اما صورتش خیلی سفت شده بود. نایونا قطعا زیبا بود و نسبت به ایل‌هان احساس داشت.

البته او هرگز نخواهد فهمید که رقیب واقعی‌اش نایونا نیست.

اگر ایل‌هان روزی با نایونا در آغ&وشش حاضر شود، چه احساسی خواهد داشت؟ لحظه‌ای آن سناریو را تصور کرد و حالش بد شد، اما سرش را تکان داد.

او روی احساساتش حرکت نمی‌کند. رابطه با ایل‌هان تا آخر، شرکای تجاری بود!

«همچین چیزی اتفاق نمی‌افته. هیچ راهی وجود نداره که اون پیش دختر بچه‌ای مثل یونا بره و من هرگز چیزی مثل عشق یا احساسات مشابه‌ای رو احساس نکردم! حالا هم مرخص میشم!»

کانگ میرا زد به میز و از اتاق خارج شد. وقتی پدر و پسر تنها ماندند، نگاهی رد و بدل کردند و پوزخند زدند. این تنها زمانی ممکن بود که آنها از تفکر یکدیگر مطلع بودند.

«اگه میرا با آقای ایل‌هان ازدواج کنه، عالی میشه. هاجین، از الان به بعد نوبت توئه.»

«به من بسپارش، پدر. دگرگونی عظیم، ما رو به اوج می‌رسونه.»

پدر و پسر پوزخندی زدند. این چهره‌ها متعلق به یک پدر و پسر احمق و متوهم بود.

کتاب‌های تصادفی