همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 154
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۳
«کانگ چان.»
«ایلهان.»
ایلهان حتی در حالی که با مرد مقابلش دست میداد، گیج بود که چرا باید اینجا باشد.
مردی که خود را معرفی کرد پدر کانگ میرا، کانگ چان بود. کانگ هاجین که کنارش نشسته بود، قیافهای داشت که میگفت از این بابت متاسفم، اما کانگ هاجین حتی نمیدانست چرا ایلهان اینجا حالش خوب نبود.
«از میرا زیاد در مورد شما شنیدم.»
«آه، بله.»
در مورد چی شنید؟ - ایلهان در حالی که به پهلویش نگاه میکرد با چشمانش این سوال را پرسید.
کانگ میرا کنارش نشسته بود. به شکل مطیعی که قبلاً هرگز ندیده بود. بسیار خشک بود و به نظر میرسید که این مکان برای او بسیار ناراحت کننده است.
ایلهان در حالی که نگاهش را به کانگ چان برمیگرداند، با خود فکرکرد.
-اگه کلمهی «ناراحتی» به شکل انسان در میاومد، شکل من و کانگ میرا نمیشد؟
عجیب این بود که او هیچ خاطرهای از دیدن این مرد نداشت. با توجه به کاری که کانگ میرا انجام میداد، خیلی تعجبآور نیست که پدرش رئیسجمهور باشد، اما رئیسجمهور فعلی یک زن بود، بنابراین با کنار گذاشتن این موضوع، فکر کرد که ممکن است رهبر بزرگترین شرکت کره باشد. یا حداقل جانشین آن، اما همه اینها اشتباه بودند.
«آیا چیزی روی صورتمه؟»
«نه، چون شما پدر کانگ میرا بودید، فکر میکردم فردی باشید که با یک نگاه میتونم بشناسم، اما از اونجایی که نمیتونم تعجب کردم.»
با نظر صادقانه ایلهان، کانگ چان لبخند کمرنگی زد و پاسخ داد:
«آقای ایلهان. افراد با ثروت و اقتدار واقعی، چهره خودشون رو نشون نمیدن. وقتی این کار رو انجام بدیم، دورمون با مگسهای مزاحم بسیار آزاردهنده پر میشه.»
درست به نظر میرسید. درست زمانی که ایلهان قصد داشت آن گفته را در ذهن نگه دارد تا بعداً از آن استفاده کند، کانگ چان افزود:
«البته، امروزه این واقعاً معنایی نداره. همونطور که میدونی، ارزش جدیدی که از ارزشهای قبلی پیشی میگیره، روی زمین ظاهر شده. متأسفانه استعداد بسیار کمی برای این ویژگی خاص داشتم، اما خوشبختانه پسر و دخترم جام رو پر کردن. این چیزیه که باعث افتخار من به عنوان یک پدره.»
شکل اقتدار متفاوت میشد. اگرچه هنوز خیلی واضح نبود، اما قطعاً روزی خواهد آمد که تغییر میکند. فقط با نگاه کردن به ایلهان، وقتی بالا میرفت چیزهای زیادی به دست میآورد.
گرچه نیازی به این چیزهای پیش پا افتاده نداشت.
«به همین دلیله که اقدامات جناب ایلهان چشمگیر بود: با وجود اینکه بیش از هر کسی در زمین فعلی مورد توجه قرار میگیری، اما خودت رو به کسی نشون ندادی.»
البته همه اینها.... با تشکر از پنهانکاری بود. ایلهان لحظهای فکر کرد؛ حرف او به منظور توهین بود، اما از قیافهاش به نظر میرسید که اینطور نیست.
به همین ترتیب شانههایش را بالا انداخت و به سمت کانگ میرا اشاره کرد. منظورش این بود که خودش را به او نشان داده است. کانگچان به نوعی این را فهمید و مودبانه با لبخند پرسید:
«فقط ممنونم. چه چیزی در مورد میرا هست که ازش خوشتون میاد؟»
«مهربون و درستکاره. آیا دلیل دیگهای برای اعتماد به شخصی دیگه نیازه؟»
و از آنجایی که او اعتبار زیادی داشت، از طریق راههای مختلف به ایلهان کمک کرد. با این حال، افراد دیگری غیر از او بودند که با این معیارها مطابقت داشتند، پس ایلهان مواردی را انتخاب کرد که فقط برای او اعمال میشد. لبخند کانگ چان غلیظتر شد.
«اینکه به دخترم علاقه مند هستید، خوشحالترم میکنه.»
«آه، بله، خب......»
اینطور نبود که از او خوشش بیاید، اما احمق هم نبود که این را با صدای بلند اینجا بگوید. در طول مکالمه این دو، کانگ میرا از نظر روحی فرو ریخت و صورتش را با هر دو دستش پوشانده بود، و کانگ هاجین نزدیک بود از خنده منفجر شود، اما ناامیدانه جلوی خود را میگرفت، زیرا بعداً عواقبش را میچشید.
«من لطف تو رو دریافت کردم. چه در دریافت اولویت برای دریافت سلاحهای درجه یک ونگارد و چه..... اوه، شنیدم حتی یک مورد سفارشی داری.»
«به این خاطره که در بین آدمایی که در اون زمان دیدم قویترین بود. حتی الان هم خیلی تغییر کرده.»
فقط ابر تانکر مایکل سیمسون یا تاکاگاکی آسوها با قدرت نبرد نزدیک قوی، یا کارینا مالاتستا که قدرت محکم دوربردی را با استفاده از جادوی مشارکت از خود نشان میداد میتوانستند با کانگمیرا مقایسه شوند.
اما ایلهان مطمئن بود که کانگ میرا از نظر مهارت، اولین است. اوه، به استثنای ایل هان.
«و بنابراین، فکر کردم که با یه سلاح مناسب، بسیار سریع رشد میکنه. به خاطر احساسات شخصی نیست، به این خاطره که متوجه پتانسیل اون شدم.»
«متوجهم.»
کانگ چان که انگار بیشتر راضی بود سرش را تکان داد. ایلهان در پایان، آن جملهی بیهوده را اضافه کرد که اگر کانگ چان دچار سوءتفاهم شد موضوع برایش روشن شود، اما... واکنش بیمزه او چه معنی میداد؟
«منم دارم ونگارد رو تشویق میکنم. شخصاً فکر میکنم که ونگارد ممکنه کارت کلیدی برای نجات انسانها باشه.»
«خجالت زدم میکنین.»
«هاها ارزش ونگارد در آینده افزایش پیدا میکنه. من تضمینش میکنم. البته برای اون، آقای ایلهان باید زنده و سالم بمونه.»
چشمانش برق زد.
«آقای ایلهان از قبل، مرکز دفاع زمینه، حتی اگه نخواد. تو باید ارزش خودت رو به درستی تشخیص بدی و مراقب باشی. همونطور که به یه قدرت مستقل تبدیل شدی که برابر با یک کشوره یا حتی ازش پیشی گرفته. بیا در فرصت بعدی در مورد این موضوع صحبت کنیم. دوست ندارم درمود خودم لاف بزنم، اما به عنوان یک ارشد که قبلاً این مسیر رو طی کردم، تجربه دارم.»
«آه، بله، خب.»
داستان، ناگهان کج شد.
به ایلهان میگفت مواظب باش؟ مات و مبهوت شد.
کوفتو "مراقب باش". اگر ایلهان تا الان مراقب اعمالش بود، حتی اینجا نبود. نه، در آن صورت زمین از خیلی وقت پیش محکوم به فنا و پایان یافته میبود.
این شخص چیزی نمیدانست. حتی نمیدانست چه چیز را نمیداند. که اوضاع را بدتر میکرد.
این مرد چطور میتواند چنین چرندیاتی بگوید، او فکر میکرد مسئولین قبلی و مسئولین استفاده کننده توانایی یکسان هستند.
همانطور که خودش را پنهان کرد و ظاهر نشد، فکر میکرد ایلهان هم باید پنهان شود و ظاهر نشود.
آیا این مرد یک احمق به تمام معنا نیست؟
اگر به این طرز فکر ادامه میداد، ممکن بود روزی برسد که با دخترش یک درگیری بزرگی داشته باشد.
ایلهان افتخار میکرد که در آن شرایط فحش نمیداد. در نتیجه، واقعاً میخواست این مکان را ترک کند و به خانه برود. او، زمان گذاشته بود به اینجا بیاید تا به کانگ میرا وجه خوبی بدهد اما این اتفاق افتاد...
«اوه، و همچنین، شنیدم که توی یه سیاهچال بزرگ، چند هیولا رو زیر مجموعه خودتون کردید.»
«آه......بله.»
ها؟ به این مرد نگاه کنید؟ یک حمله تمام کننده بسیار خوب.
با شنیدن "سیاهچال بزرگ" درحالی که این مرد باید میدانست که صحبت یک دنیای متروک بود، احساس کرد که سرش به یک ناقوس غول پیکر کوبیده شد.
- نابودی. این مرد با اینکه ۱۰ سال توی دنیای دیگه گذرونده از من بیخبرتره. نه، شاید وضعیت این زمین دیوونهکننده رو درک نمیکنه، چون دنیای دیگهای که بهش رفته بود، تغییر چندانی نداشت.
افرادی که با قاشقهای طلایی در دهان متولد میشوند به همین دلیل مشکل ساز هستند. آنها فقط نگران محافظت از آنچه مال آنهاست هستند، و نمیدانند چه کنند تا به عموم مردم اجازه پیشرفت دهند!
و چند لحظه پیش چه گفت؟ ثروت و اقتدار واقعی ظاهر نمیشود؟ همان زمان باید متوجهش میشد! طرز فکر غیرنظامی او به خشم ایلهان افزود.
- اول آروم باش. ممکنه این تصور اشتباه من باشه و اینطور نیست که همه مردم مثل این مرد فکر کنن. کانگ میرا و کانگ هاجین هم افراد قابل باوری هستن. خب، آروم، آروم.........
در حالی که ایلهان داشت تیغهاش را تیز میکرد، کانگ چان گفت:
«و بنابراین، من یه هدیه کوچک برای شما در نظر گرفتم......»
«هدیه؟»
«زمین چطوره؟»
علامت سوالی بالای سر ایل هان ظاهر شد. برای تغییر موضوع بحث، محدودیتی وجود داشت. منظورش در مورد زمین چیست؟........ وقتی متوجه شد تا جایی که میتوانست ابروهایش را درهم پیچید.
«منظورتون زمینیه که این بار توی جنگ از بین رفت؟»
«همینطوره.»
کانگ چانبا لبخندش بی صدا میگفت: نمیتونی اینو رد کنی!
«ارزش اون زمین خیلی سریع، در حال کاهشه. همونطور که میدونی، هیچ روش واقعی برای ناپدید شدن کامل دروازه وجود نداره. اما از اونجایی که تعداد زیادی هیولا در جریان اون ماجرا بیرون اومدن... البته جناب ایلهان اونا رو زیر بال و پر خودش قرار داد، اما همین که دروازه وجود داره برای مردم، عامل نگرانیه، اینطور فکر نمیکنی؟»
«باید همینطور باشه.»
«اما فرض کنیم که آقای ایلهان اون سرزمین رو تصاحب کنه. در اون صورت میتونی در هر زمان نیروهای خودت رو در سیاهچال فرابخونی و راحتتر باشی و مردم احساس امنیت بیشتری کنن. با این حال، فقط یه مشکل وجود داره. افرادی هستن که شما رو "سوسانو" صدا میکنن و ممکنه.......»
کانگ چان در این لحظه، چینی به صورتش داد. اوه، پس قضیه این بود. او این نام را دوست نداشت. این قسمتش بدون شک کرهای بود.
ایلهان احساسات او را درک کرد. با این حال، خیلی از نام مستعار "سوسانو" بدش نمیآمد و دلیلش این بود که این یکی، بین القابی که مردم تا به حال به او داده بودند کمتر خجالت آور بود.
کتابهای تصادفی
