همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 162
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۶۱
اگرچه گفتن اینکه «زمان به سرعت سپری شد» کمی دور از ذهن بود، اما به نظر میرسید هرچهقدر ایلهان و متحدانش مشغولتر بودند، دو ماه داخل مانع سریعتر میگذشت.
آنها احساس میکردند که همین «دیروز» میگفتند قرار است ۲ ماه تمرین پشت درهای بسته خستهکننده باشد، اما اکنون تنها ۷۵ ساعت، کمی بیشتر از ۳ روز، باقی مانده بود.
الفها به طرز شگفتانگیزی رنج کشیدند تا سطوح انواع مهارتهای خود را بالا ببرند، تواناییهای رزمی اولیه خود را تا سطح عمیقتری تمرین دادند و آریسیا علاوه بر آن، از گوشت گرگ تغذیه کرد. به خصوص آریسیا که با رسیدن به سطح ۹۸ بالاترین سطح را در بین زیردستهای ایلهان داشت.
با این حال، اگر ایلهان سطح همه چیز را تعیین میکرد، نمیتوانست در اطراف دارو پرسه بزند و در عین حال همه چیز را خراب کند. البته حتی آریسیا هم نتوانست مقابل یومیر پیروز شود. در مورد الفها که مجهز به تجهیزات افسانهای بودند هم همینطور بود.
یومیر، که شاید کمی بیش از حد استعداد پدرش را به ارث برده بود، سطح مهارت خود را سریعتر بالا برد، با پنهانکاری که آن را تا سطح ۷۰ افزایش داده بود.
از آنجایی که اگر تصمیم میگرفت خودش را به درستی مخفی کند، هیچکدام از زیردستهای ایل هان نمیتوانستند او را پیدا کنند، هنگام مبارزه، سعی میکردند قبل از اینکه درحالت پنهانکاری برود او را بگیرند، اما در نهایت گمش میکردند و باد مانند گلوله به پشتشان شلیک میشد. وقتی همه با هم علیه او جنگیدند هم همینطور بود.
«حتی اگر شاهزاده امپراتوری باشه، ما نمیتونیم به این راحتی ببازیم.»
«باید قبل از از بین رفتن مانع، یهجوری بهش ضربه بزنیم.»
«اما حتی اگه پنهانکاریش رو بشکنیم، باز هم پیروزی در برابرش توی مبارزه نزدیک برامون سخته...»
«جادوی باد هم ترسناکه.»
همانطور که دیده میشد، شاید به خاطر پدرش، یا شاید هم به خاطر لسینا استعداد مبارزه نزدیک را داشت، اما مبارزات نزدیک یومیر هم بسیار سریع بود.
از آنجایی که پس از بازگشت به شکل اژدها، سلاحهایی مانند نیزه و شمشیر بیمعنی بود، او روی مبارزه فیزیکی تمرکز کرد، در نتیجهی «تمرکز» خود، سطح مبارزه فیزیکیاش در این دو ماه به ۶۰ رسید.
مبارزه فیزیکی در سطح ۶۰ ممکن است به نظر بسیار پایین بیاید، اما اگر مقایسه با میرای که صدها سال در دارو آموزش شمشیر و مبارزه دید و در سطح ۵۰ مهارت مبارزه فیزیکی داشت، یومیر بسیار قوی و بالاتر بود. البته، مقایسه کردن ممکن است سخت باشد زیرا او بیشتر روی شمشیر تمرکز کرده بود.
[میر بهترینه.]
« نونا هم بهترینه!»
[اوووو، خیلی نازه.]
لیرا که در اثر حمله یومیر به قلبش آسیب جدی وارد شده بود، فقط او را در آغ&وش گرفت و روی زمین غلتید. ارتا با این فکر که آنها شبیه مادر و پسری هستند که در حال بازی کردن هستند و کمی حسودیاش شد، اما در نهایت تصمیم گرفت که اینقدر به این موضوع اهمیت ندهد. به هر حال وقتی جلسه تمرین جادویی شروع میشد او را شکست میداد.
[آیا همه اژدهایان اینطورن؟ اون حتی در زمینه استفاده از مانا استثناییه. حس میکنم معجزه شده باشه که ایلهان همشونو قتل عام کرد.]
[بالاخره بابای میره دیگه.]
با بررسی وضعیت فعلی یومیر، که در دو ماه گذشته دوباره متولد شده بود تا به یک جنگنده تبدیل شود که در هیچ بخشی کم نداشت، فقط مات و مبهوت ماندند.
در بیرون، او فقط یک بچه هفت ساله بود که مثل یک فرشته بامزه بود، اما از درون، هیولایی بود که میتوانست به راحتی یک هیولای معمولی رتبه سوم را از بین ببرد.
یومیر فقط دوره تخصصی مبارزه را طی نکرد. واقعاً سخت گیرانه خویشاوندان خود را میخورد و آمار خود را برای همیشه همراه با سطوحش بالا میبرد. سطح، آنچنان افزایش پیدا نکرد، اما آمار او هر چند وقت یکبار زیاد میشد، بنابراین سود بیشتری داشت.
با این حال، برای ۴ الف و شاهزاده خانم نژادگرگ که قصد حمایت از ارباب خود را داشتند، شکست در برابر پسرش برای آنها بسیار توهین آمیز بود.
«رده سوم. اگر فقط رده سوم رو کسب کنیم، شاید بتونیم مقابل ارباب جوان پیروز بشیم.»
«اما شاهزاده هم رده سوم رو پشت سر میذاره؟»
«به همین دلیله که میخوایم ماموریتهای پیشرفت کلاس خودمون رو سریع تموم کنیم و حتی یک بار قبل از اینکه ارباب جوان به رده سومش برسه، در برابرش پیروز بشیم.»
آریسیا بارها و بارها گوشت گرگ میخورد. میخواست رشد کند تا قبل از از بین رفتن مانع بتواند ماموریتهای پیشرفت رده سوم را انجام دهد.
«ما نمیتونیم عقب بمونیم.»
«میخوام عشق اعلیحضرت رو به دست بیارم، پس باید قویترین زیردست باشم.»
«پیت لطفا خودت رو کنترل کن.»
از طرف دیگر، الفها نه میتوانستند آمار خود را با گوشت گرگ یا اژدها بالا ببرند و نه میتوانستند سطح خود را بالا ببرند، بنابراین احساس ناراحتی در آنها زیاد بود و ناامیدانه برای قویتر شدن تلاش میکردند. از آنجایی که باعث میشد نهایت تلاششان را بکنند، چیز بدی نبود.
و ایلهان البته در رشد زیردستهایش تأثیر داشت. به طور دقیق، این مهارت حکمران او بود. هر چه زیردستهای او بیشتر فکر میکردند که میخواهند برای ایلهان قویتر شوند، تأثیر مهارت حکمران بیشتر میشد.
ایلهان فکر میکرد که آریسیا از ته دل، ایلهان را دنبال نمیکند، اما اینطور نبود.
نه تنها اژدها، بلکه اکثر هیولاها قدرتش را میپرستیدند، بنابراین طبیعی بود که آریسیا تحت تاثیر تواناییهای ایلهان قرار گرفته بود و این که ایلهان تمام گوشت نژادگرگ را به او داد باعث وفاداریاش شد.
به هر حال آریسیا مجبور بود که از ایلهان پیروی کند. قبل از اینکه زیردست باشد معلوم نبود، اما حالا حتی به او احترام میگذاشت و چیزهایی به او میداد، متنفر بودن از او چه فایدهای داشت؟
البته انتظار داشت که اگر در حین خدمت به وفاداری خود متوسل شود، تجهیزات شگفت انگیزی مانند الفها به او داده میشد.
نه، این فقط "برخی" انتظاراتش نبود. ارباب او تجهیزات رتبه افسانهای را مثل آب خوردن میساخت پس شاید او نیز یکی دریافت کند!
به همین ترتیب، ایلهان موفق شد وفاداری او را بدون اطلاع خود دریافت کند. البته برآورده شدن یا نشدن انتظارات آریسیا بستگی به خواستهی ایلهان داشت.
کاری که موجودی که به او خدمت میکرد در حال حاضر انجام میداد، ساختن آیتمها بود. نه آنهایی که از طریق ونگارد منتشر میشوند، بلکه برای خودش.
او همچنین تعداد زیادی سلاح در مقیاس بزرگ ساخته بود تا در نبردهای بزرگ نیز مورد استفاده قرار گیرد. اکنون زمان آن رسیده بود که چیزهایی برای خودش بسازد.
«هوم، حالا چند سلاح بسازم، و چون زره فعلیم از ویژگی آتشه، یکی از ویژگیهای آب رو درست کنم، آره. در صورت امکان، میخوام بتونم آزادانه توی آب حرکت کنم.»
ایلهان در حال زمزمه کردن، چکش را در دست چپش چرخاند.
البته، ساختن اقلام برای فروش، سرگرم کننده بود، اما لذت بخش ترین لحظه، چیزی نبود جز زمانی که برای خودش چیزی درست میکرد!
مهمتر از همه، چه سلاحهای سطح استاندارد و چه سلاحهای تخصصی، او نمیتوانست از مواد رده چهارم استفاده کند. زمانی که محدودیتهای آزاردهنده کاربر ظاهر شد، اعصابش خورد شد، ایلهان نمیخواست آنچه را که برای خودش استفاده میکرد به بقیه بدهد.
با این حال، وقتی به این فکر میکرد که با استفاده از مواد رده چهارم چیزهایی برای خودش بسازد، احساس هیجان کرد.
سپیرا نتوانست جلوی خودش را بگیرد و در نهایت میان کار او پرید.
[آیا نیزه و زرهت همین حالاشم عالی نیستن؟]
به طور دقیق، از تجهیزات او قویتر بودند. حتی با وجود اینکه از مواد جهان پایین ساخته شدند!
اما ایلهان محکم سرش را تکان داد و صحبت کرد:
«برای مثال به نیزهی من نگاه کن. قدرت حمله اونقدر زیاده که میتونم ازش در هر جایی استفاده کنم، اما در برابر غیر اژدها، حتی ارزش اینکه رده "حماسی" نامیده بشه رو نداره. من نمیتونم برای همیشه روی این بخش مانور بدم. خب، البته، بهترین کار اینه که سلاحی بسازم که مناسب همه موقعیتها باشه......»
اما همین که میخواست ادامه دهد، دوباره چیزی در سرش جرقه زد. با طرحی که قبلاً به تخیلات او شکل بیشتری میبخشید تفاوتی نداشت.
الهام، خیلی ناگهانی بود و لحظهای بعد تقریبا از سرش بیرون رفت. با این حال، او این بار به هیچ وجه آن را رها نمیکرد!
ایلهان فوراً کاغذی بیرون آورد و روی سندان پهن کرد و صحنه در سرش را کشید.
از نظر دیگران، زیادهروی بود، اما از آنجایی که خیلی متمرکز بود، حتی نمیدانست قیافهاش چگونه به نظر میرسد.
کتابهای تصادفی

