فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 167

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۶۶

«میر می‌خوای چی کار کنی؟»

«می‌خوام بجنگم و قوی‌تر شم!»

یومیر هنوز در نقش قهرمان مانگاهای شونن بود. معمولاً ایل‌هان می‌خندید و او را در آغ&وش می‌گرفت، اما حالا کمی فرق می‌کرد. ایل‌هان نمی‌توانست او را در آن میدان جنگ همراهی کند.

«اونجا، بابا پیشت نیست، پس نمی‌تونم ازت محافظت کنم. البته ازاونجایی که من اونجا نیستم، فرصت‌های بیشتری برای مبارزه برای تو وجود داره... اما آیا واقعاً می‌خوای بری و بجنگی؟»

«آره! من می‌خوام قوی‌تر شم!»

او به این موضوع فکر کرده بود چون می‌دانست که به اینجا می‌رسد. با این حال...... ایل‌هان تصمیم گرفت آن‌ها را رها کند تا خودشان به آن حوادث رسیدگی کنند، زیرا به استعداد الف‌ها، ارتا و مهم‌تر از همه پسرش اعتقاد داشت.

«خیله خب. بازم، توی حوادثی که ممکنه زندگیتو به خطر بندازنه، شرکت نکن. و تا جایی که امکان داره خودت رو مخفی نگه دار. به من قول بده، باشه؟»

«آره قول میدم!»

با لبخندی درخشان، یومیر به ایل‌هان قول انگشتی داد. ایل‌هان همچنان نگران بود و کلاه ایمنی محکمی از استخوان اژدها بر سر او گذاشت و محافظ سینه‌ای از استخوان اژدها را به او پوشاند. در ادامه، مقداری نفس و باقیمانده‌ی معجون مانا را نیز به او داد.

سپیرا پرسید: [پس کلاه ایمنی درست کردی. اما چرا وقتی محافظ سینه هست، زرهی درکار نیست؟]

«به زودی به رده سوم می‌رسه، پس اگه توی اون لحظه زره داشته باشه آسیب می‌بینه. من کلاه ایمنی رو درحالی درست کردم که رشدش رو در نظر گرفته بودم پس خوبه.»

[نمی‌دونم پسرت رو دوست داری یا نه.]

الف‌ها پس از نگاه کردن به اینکه ایل‌هان برای یومیر چیزهای مختلف بیرون می‌آورد، با یک نیت جمع شدند.

«ما با جون خودمون از میر-نیم محافظت می‌کنیم!»

«حتی اگه مجبور باشم روحم رو فدا کنم، قطعاً از شاهزاده‌ی امپراتوری محافظت می‌کنم!»

البته ایل‌هان متخصص پاسخگویی به آنها پاسخ داد:

«مسخره بازی رو تموم کنین، همتون باید زنده بمونین و برگردین. یکم اغراق کردم، ولی برام من مهم نیست که دیگران بمیرن یا نه، پس بچه‌ها جرات مردن ندارین، فهمیدین؟»

«بله!»

«بابا، من دارم میرم!»

«بله آقا کوچولو. صدمه نبین.»

و به این ترتیب، وقتی الف‌ها و یومیر رفتند، بلافاصله سکوت فرا رسید.

چندی پیش، افراد زیادی در داخل مانعی که ساعت شنی ابدی ساخته بود حرف می‌زدند، حالا به جز ایل‌هان فقط دو فرشته بودند. او خاطراتی از دوران ترک تحصیلش به یاد آورد.

و لیرا با او صحبت کرد:

[حالا، با افکارت بیرون برو. امکان نداره بدون دلیل حرکت کنی، درسته؟]

«واقعاً مطمئن نیستم. هرچند، فکر کنم می‌دونم هدفشون چیه.»

سپیرا گفت: [آیا دنیا به فکر این «دلیل» نمیگه؟]

«ترسوها همیشه وقتی ادعایی می‌کنن راه فراری برای خودشون می‌ذارن.»

در واقع، ایل‌هان قبلاً تا حدی پیش‌بینی کرده بود که ارتش شیطان نابودگر و ارتش نور درخشان با گروه‌بندی چه خواهند کرد.

آیا در بین چیزهایی که ایل‌هان تا به حال تجربه کرده بود چیزی غیر مرتبط با جهان‌های رها شده وجود نداشت؟

[......آه، حالا که بهش فکرش می‌کنم، اولین خائنی که ظاهر شد سعی کرد ارتشی رو از دنیای دیگه بیاره که جادوگر رده چهارم داشت! من فراموشش کردم چون بعد از اون اتفاق، همه چیز ساکت شد!] (لیرا)

«حالا یادت اومد؟»

این رازی بود که ایل‌هان هم اخیراً آن را فراموش کرده بود. آیا این‌ها همه به خاطر نقشه ارتش شیطان نابودگر نبود؟ به هر حال، فکر می‌کرد خوب است که قبل از دیر شدن آن را به یاد آورده بود.

«اون جادوگر، چیزی در مورد تسخیر زمین از طریق جنگ گفت. فکر می‌کردم با کشتن اون جادوگر تمام شده باشه، اما اگه الان اتفاق بیفته چی میشه؟»

[دوختن نگاه همه به جهان‌های رها شده، و پنهان کردن حیاتی ترین اتصال دروازه، و فراخواندن ارتشی از دنیایی دیگه، درسته؟] (لیرا)

«دقیقا.»

در حالی که انسان‌های زمین ناامیدانه با ارتش هیولاهایی که هدفشان فقط نابودی بود می‌جنگیدند، ارتشی از دنیایی دیگر زمین را با هدف تسخیر می‌بلعید.

اگر چنین شود، هم هدف ارتش شیطان نابودگر مبنی بر نابودی زمین و هم هدف ارتش نور درخشان برای فراخواندن نیروهای سایر جهان‌ها به زمین، محقق میشد.

[پس همینه. ارتباط با دنیای دیگه. قطعا همینه. ارتش نور درخشان آرزو می‌کنه که ارتشی از جهان دیگه بر زمین حکومت کنه.](لیرا)

[چرا اینطوره؟ حتی در زمان شکنجه و اعدام خائنان هم نتونستم دلیلش رو بفهمم. چرا می‌خوان زمین رو با بشریتی از دنیای دیگه تسخیر کنن؟ می‌خوان نقش خدایان رو بازی کنن؟] (سپیرا)

پاسخ ناشناخته بود. چرا از ایل‌هان می‌پرسید وقتی حتی شکنجه هم جواب نمی‌داد... ایل‌هان شانه‌هایش را بالا انداخت و پاسخ داد:

«این نگرانی من نیست. چیزی که مهمه اینه که قبل از اینکه زمین رو ببلعن باید همشونو تکه تکه کنم.»

[جای خاصی رو مدنظر داری؟ در غیر این صورت، باید سراسر زمین رو جستجو کنی.]

«آیا جایی هست که در ذهنم باشه؟ هست.»

ایل‌هان مدتی قبل، صفحه موبایل هوشمندش را روی چیزی که لحظه‌ای پیش نگاه می‌کرد گذاشت. خبری که اشاره به نابودی یک کشور کوچک می‌کرد. هیچ کس حتی نظری در مورد آن نداشت.

بسیاری از مردم، بیشتر به اخبار جهان ارتا علاقه مند بودند، و تعداد بیشتری از آنها به مبارزه بزرگ مدتی قبل علاقمند بودند، و حتی تعداد بیشتری از آنها علاقه بیشتری به جهان‌های رها شده‌ای داشتند که از طریق فرشتگان پخش میشد. حالا مشکوک تر بود.

مطالبی در مورد آنچه کانگ میرا در موردش تحقیق کرده بود نیز وجود داشت. اگر دشمنی می‌خواست به زمین حمله کند، ایل‌هان فکر می‌کرد که اکنون بهترین زمان است، زیرا هیولاها در همه جا ظاهر می‌شدند و بسیاری از دنیاهای متروکه به زمین متصل می‌شدند.

[بهم نگو سقوط این کشورهای کوچیک ربطی به اونا داره؟]

«اگه نداشته باشه پس کاری از دستم بر نمیاد. فقط می‌تونم آرزو کنم که اینترنت جوابم رو بده.»

زمانی را به یاد آورد که او و ارتا با تکیه بر تلفن هوشمند خود در اطراف سئول پرسه می‌زدند تا جایی که هیولاها ظاهر می‌شوند را جستجو کنند.

در آن زمان نیز ایل‌هان به نوعی می‌توانست پاسخ را بیابد. او می‌توانست مردم را در جاهایی که چشمانش می‌دید نجات دهد.

او آرزو کرد که دوباره همان اتفاق تکرار شود.

کتاب‌های تصادفی