فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 166

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۶۵

حضور موجودات بالاتری که متعلق به ارتش شیطان نابودگر بودند و ارتباط با جهان‌های دیگر، یکی پس از دیگری، گواه این گفته بود.

ایل‌هان در این باره با کانگ میرا مشورت کرد و او با توانایی‌های استثنایی خود به سایر گروه‌های کاربران توانایی زمین اطلاع داد.

علاوه بر این، همه آنها حجم زیاد هیولاهای کیورا را تجربه کردند، درنتیجه همه‌ی کاربران توانایی پذیرفتند که در صورت تکرار چنین اتفاقی همکاری کنند. حتی اگر به سلاح‌هایی با استانداردهای بالاتر ونگارد نیاز داشتند، باز هم این کار را می‌کردند.

اما ایل‌هان نگران بود. او این واقعیت را دوست نداشت که انسانیت، تمام توجه خود را بر یک حادثه متمرکز کرده بود.

این وضعیت را، که تمام کاربران توانایی و دولت‌ها در این حوادث مانند سگ به سمت استخوان پرواز می‌کردند.

«در حالی که ما روی جهان‌های رها شده تمرکز می‌کنیم، بعضیا نقشه‌ی چیزی رو نمی‌کشن؟»

ارتا گفت: [چیزی که از حرفات می‌فهمم اینه که فکر می‌کنی ارتش شیطان نابودگر می‌تونه زمین رو هر طور که می‌خواد به دنیاهای رها شده متصل کنه، درسته؟]

«فکر نمی‌کنم اونقدر توانایی داشته باشن. وگرنه زمین مدت‌ها پیش محکوم به فنا بود. چیزی که می‌خوام بگم اینه که اونا قدرت محدودی دارن. برای راحتی، اسمشو " باز کردن دروازه" می‌ذاریم.»

به عنوان مثال، آنها ممکن بود بتوانند از "باز کردن دروازه" برای به تاخیر انداختن یا به جلو آوردن زمان اتصال استفاده کنند، یا شاید از قبل بدانند که اتصال چه زمانی و کجا اتفاق می‌افتد.

[این خیلی وحشتناکه.] (ارتا)

[اما الان خیلی قابل قبول تر به نظر میرسه. هرچند گفتن این حرف، ناامید کننده‌ست، اما رئیس ارتش شیطان نابودگر توانایی شگفت انگیزی داره.] (لیرا)

«و تا وقتی که فرض کنیم دشمن ما " باز کردن دروازه" رو داره، امکان همکاری بین گروه‌ها ممکن میشه. " باز کردن دروازه" فقط تحت یک پیش شرط، ارزشش رو داره.»

سپیرا سخنان او را دریافت کرد. خونش داشت به جوش می‌آمد.

[جاسوسی که می‌تونه اطلاعات ضروری زمان حال روانتقال بده.]

«آره. و جاسوسی که به وضعیت افراد توانمند، از جمله من، آگاهی داره.»

بله. اگر ارتش شیطان نابودگر از وضعیت کاربران توانایی زمین آگاه نبودند، نمی‌توانستند به این آرامی واکنش نشان بدهند. و جاسوسان احتمالی، درست در مقابل ایل‌هان بودند.

ایل‌هان در مقابل ۳ فرشته با آرامش اعلام کرد:

«در میان فرشتگان نگهبان، جاسوسایی وجود دارن که به کاربران توانایی متصلن. و من اینو توی جمع میگم.»

[ما اینقدر پیش بینی کردیم اما، هیچوقت فکر نمی‌کردم که اونا با ارتش شیطان نابودگر همکاری کنن. هدفشون چیه؟ عقده‌ی ارتش شیطان نابودگر، 'نابودی محض'ـه، نباید برای خائنان ارتش نور درخشان هم راحت باشه! و چرا ارتش شیطان نابودگر از اراده‌ی اونا پیروی می‌کنه!]

سپیرا در سردرگمی فرو رفت و چرندیات فراوانی به زبان آورد. ایل‌هان لبخند تلخی زد و او را آرام کرد:

«همه اینها فقط حدسیات منه. نکات غیرطبیعی زیادی در موردش وجود داره. حرف‌های من رو بی‌قید و شرط باور نکن. بعد از آشکار شدن حقیقت، خوبه که دنبال دلیل باشیم.»

[هر چند به نظر من حرفات درسته.] (سپیرا)

[من ذره‌ای بهش شک ندارم.] (ارتا)

[در این لحظه، در تعجبم که واقعا جهان، طبق گفته‌های ایل‌هان می‌چرخه؟] (لیرا)

«خب پس به بهونه حق، با من حرکت کنین.»

اگر همه چیز را کنار می‌گذاشت، از یک چیز مطمئن بود.

«چه ارتش شیطان نابودگر پشت این کارا باشن و چه ارتش نور درخشان، باید گروهی وجود داشته باشه که توجه مردم رو به جهان‌های رها شده معطوف کنه. و هدف من پیدا کردن و از بین بردنشونه.»

[این خیلی خطرناک به نظر می‌رسه. یعنی قرار نیست از ارتباط با جهان‌های رها شده جلوگیری کنی.] (لیرا)

[اگر اشتباه کنی، در نقطه‌ای بدون بازگشت قرار می‌گیری.](ارتا)

«اشکال نداره. من فقط برای اینکه همچین اتفاقی بیفته بعضی چیزها رو آماده کردم، وقتی توی مانع بودم...... خب، ارتا، چرا یه چیزایی رو برام تحویل نمیدی؟»

تحویل، هاه، ارتا متوجه شد که بعضی‌ها به خوبی می‌توانستند با یک کلمه، وجود بالاتری را عصبی کنند، اما فقط توانست در برابر لبخند ایل‌هان سر تکان دهد.

ارتا «آیتم‌های مختلف» که انگار یک دهم موجودی ایل‌هان را در خود جای داده بود در موجودیِ خود گذاشت و پرواز کرد. به آنها گفته بود مخفیانه حرکت کنند که گیر فرشتگان دیگر نیفتند زیرا همه آنها جاسوسان احتمالی بودند، پس احتمالاً حالش خوب بود.

ایل‌هان، آریسیای خفته را از خواب بیدار کرد و به او دستور داد که گرگ‌های قوی بالای سطح ۱۸۰ را به زمین بیاورد.

گرچه باید ریسک می‌کرد، اما این موقعیت، بزرگترین فرصت آنها برای پذیرفته شدن در زمین بود. مهمتر از همه، آنها نمی‌توانستند بر خلاف دستورات ایل‌هان عمل کنند، بنابراین مجبور بودند آنچه را که به آنها گفته شده بود انجام دهند.

آریسیا که از این موضوع آگاه بود، لحظه‌ای ناامیدانه به او نگریست، اما باز هم دستورات او را پذیرفت.

درحالی که چنگال منحصر ‌به‌فردی را حمل می‌کرد تا گرگ‌های نخبه را مجهز کند؛ رفت. ارتش تحت رهبری او می‌توانست به چیزهای قابل توجهی دست یابد.

سرانجام ایل‌هان، الف‌ها را از خواب بیدار کرد و پس از توضیح اوضاع به آنها دستور داد:

«بچه‌ها شما هم برید بجنگید. هویت خودتون رو خوب مخفی کنین و مهمتر از همه، امنیته. وقتی به میدان نبرد رفتین، با ارتا ملاقات کنین و به محض اینکه متوجه شدین وضعیت در حال خطرناک شدنه، اونجا رو ترک کنین.»

[تا وقتی آیتمی که اعلی‌حضرت به من عطا کرده رو دارم، مطمئنم که در برابر افراد رده چهارم زنده می‌مونم.»

«به چیزی اطمینان نداشته باشین.»

«چشم!»

ایل‌هان به الف‌ها دستوراتش را داد و پس از آن مدتی تأمل کرد، سرانجام یومیر را بر زمین نهاد و در چشم‌های او نگاه کرد.

کتاب‌های تصادفی