فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 175

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۷۴

[شما ۶۲,۰۱۳,۵۵۳ تجربه کسب کردید.]

[شما آمار سطح ۱۷۸ جیس دوم ترودرا را به دست آوردید.]

[لعنتی!]

[ف، فرمانده، اون!]

با تماشای سر فرمانده که در آب شناور بود، ارتش، در آشوبی غیرقابل کنترل فرو رفت. ناخداهای جوخه درست زیر فرمانده سعی کردند آنها را هدایت کنند، اما گردن آنها نیز یکی یکی قطع شد و هرج و مرج بیشتری به راه افتاد.

[یکی اینجاست! لعنتی، کسی که هیولا نیست!]

[نقشه رو بهم نگو.....!]

برخی برای یافتن مقصر، مانای خود را پراکنده کردند و برخی برای دفاع، شمشیرها و سپرهای خود را برافراشتند و برخی نیز در این آشوب، حرکتی هوشمندانه از خود نشان دادند.

آنها سعی می‌کردند با توجه به اینکه زیر آب بودند، با سرعت نسبتاً سریعی به سمت دروازه حرکت کنند.

[ضربه کاری!]

با این حال، درست در لحظه‌ای که می‌خواستند به داخل دروازه بروند، ابری از گلوله‌های یخی که دریا را پر کرده بود، آنها را سوراخ سوراخ می‌کرد. ده‌ها نفر در یک لحظه جان خود را از دست دادند و دو برابر، در لحظه بعدی جان باختند.

[کهک!]

[چی..... یخ!؟]

در وهله اول دلیل اینکه ایل‌هان گلوله‌های یخی را درست کرده این بود که هیچ کدام از آنها فرار نکند. بنابراین هیچ راهی وجود نداشت که اجازه دهد هیچ کدام از آنها از دروازه برگردند!

[ا، از اونا دوری کنین! با جادو ساخته شدن!]

[اون جادوگره کدوم گوریه...... لعنتی! پیداش کنین!]

«کل عمرت دنبالم بگرد.»

گلوله‌های یخی ساخته شده با قدرت ایل‌هان، به خودی خود بسیار قوی بود و از آنجایی که با افزایش ۵۰ درصدی حمله‌ی عنصر آب تقویت شده بودند، رده دوم‌های عادی در یک ضربه می‌مردند. البته قدرتش بسیار کمتر از باران نیزه‌ها بود، اما می‌توان آن را با کمیت، جبران کرد!

[کهک.]

[کوهوک......!]

ایل‌هان را می‌توان فرمانروای دریاها نامید، مگر اینکه زره‌اش را درآورده باشد. شاید اژدهایی که می‌تواند یخ و آب را دستکاری کند بتواند کاری شبیه این انجام دهد؟

صدها و هزاران گلوله یخی پس از کشتن دشمنان، قدرت خود را از دست ندادند و حتی بیشتر به کشتن پرداختند. تمام کردن کار دشمنانی که تکان می‌خوردند آسان‌تر از دشمنان ساکن بودند. ایل‌هان در حالی که فکر می‌کرد یک تک‌تیرانداز چیره دست است، گلوله‌ها را شلیک می‌کرد، اما در واقع، بیشتر شبیه رهبر ارکستری بود که گلوله‌های یخی را هدایت می‌کرد.

[از سطح جادو نترسید! می‌تونیم اونا رو بعد از دیدن مسیر حرکتشون از هم جدا کنیم!]

با این حال، همیشه عده‌ای بودند که در خواندن جو، هیچ استعدادی نداشتند. آن مرد، فقط باید منتظر می‌ماند تا نوبتش برسد، اما به خاطر اینکه کمی سطحش بالاتر بود، طوری به جلو شنا می‌کرد که گویی آنها هستند که می‌توانند از این وضعیت عبور کنند.

اجساد زیردست‌ها یا همکارانشان را که بر اثر باران گلوله کشته شده بودند کنار می‌زدند و طوری رفتار می‌کردند که انگار، گلوله‌ها را از هم جدا می‌کنند. البته ایل‌هان هیچ گلوله‌ای به کسانی که به نظر می‌رسید نمی‌تواند با یک ضربه و دفعه بکشد، نفرستاد.

در عوض، خودش به آنها پایان داد.

[شما ۳,۹۸۵,۳۰۱ تجربه کسب کردید.]

[شما آمار سطح ۱۰۱ کاتساک یی زیتا را به دست آوردید.]

«این اسم عجیبیه.»

مهمترین چیز در فعال نگه داشتن مهارت خدای مرگ، فعال نگه داشتن پنهان‌کاری بود. او مجبور بود در یک حمله، دشمنان را بکشد تا پنهان‌کاری از بین نرود.

چون ایل‌هان از این واقعیت آگاه بود، گلوله‌های یخی را فقط برای ضعیف‌ترها می‌فرستاد، در حالی که خودش با استفاده از جهش و جهش دوباره، به سرعت در آب می‌چرخید، شوالیه‌های سطح بالا که رده سوم را کسب کرده بودند، می‌کشت.

[نمی‌دونم کی هستی و اهل کجایی، اما امپراتوری کادرای ما باید......!]

«آره، آره. ممنون بابت پرچم مرگ.»

حتی دو دقیقه طول نکشید تا ده‌ها موجود رده سوم در میان هزاران نفری که از دروازه خارج شدند بمیرند. در همین حال، گلوله‌های یخی به حرکت خود ادامه می‌دادند و همه‌ی کسانی که از دروازه خارج می‌شدند، در عرض ۲۰ دقیقه کشته شدند.

ایل‌هان، بارها و بارها مرگ دشمنان را تایید کرد و به داخل دروازه رفت. چون این سیاه‌چال، در اعماق دریا بود، داخل آن هم زیر آب بود.

در داخل، هر از چند گاهی می‌توانست هیولاهایی به شکل ماهی را ببیند، اما به نظر می‌رسید از زمانی که امپراتوری کادرا آنها را از بین برده بود، تعداد زیادی از آنها باقی نمانده بودند. به هر حال این برای ایل‌هان مهم نبود. اینطور نبود که برای شکار هیولا به اینجا آمده باشد.

«اون هیولای بزرگ که شبیه ماهی تُنه واقعاً ذهنمو درگیر کرده، بیاین بعداً بخوریمش.»

ایل‌هان حتی در داخل سیاه‌چال، با استفاده از جهش و جهش دوباره، با سرعتی باورنکردنی حرکت می‌کرد، اما آن هم مدتی بعد به پایان رسید. سرعت ایل هان خیلی زیاد بود و او قبلاً آن را پیدا کرده بود.

منظور از «آن» دروازه اتصال به فِراتا بود.

[ایل‌‌هان، از اینجا به بعد، یه انتخاب داری.] (لیرا)

درست در حالی که می‌خواست بدون تردید وارد دروازه شود، لیرا صحبت کرد:

[تو تمام افرادی رو که از دروازه عبور کردن، کشتی، مگه نه؟ پس حالا اگه فقط دروازه رو ببندیم، فعلاً خطر دیگه‌ای وجود نخواهد داشت.]

«این کافی نیست. اون جهان قبلاً تجربه ارتباط با زمین رو داشت. اگه ضعیف بودم، همینجا تمومش می‌کردم، اما الان نه. اونا می‌تونن هر زمانی دوباره دروازه رو بسازن و ازش عبور کنن.»

[با این حال، فراتر از این دروازه، یک جهان کامله. و اونایی که نفس می‌کشن و در مقابل بیگانه‌ای مثل تو یه جور دیگه رفتار می‌کنن.]

به نظر می‌رسید لیرا نگران او بود. ایل‌هان این اعتماد به نفس را داشت که در برابر هر کسی و هر گروهی زنده بماند. اگر با وجودی بالاتر آشنا شود، کمی ترسناک خواهد بود، اما آیا در آن مرحله، مهارت پشتیبانی فرشته فعال نمیشد؟

البته یک چیز بود که نگرانش می‌کرد. یک روش مطمئن وجود داشت که اگر از این دروازه عبور می‌کرد، می‌توانست او را از زمین تبعید کند.

به همین دلیل بود که ایل‌هان دو فرشته را به اینجا آورد.

«سپیرا لطفا.»

[بسپارش به من.]

سپیرا از میان انگشتان او فرار کرد و به اندازه اصلی خود رسید. شکل او که نیزه‌‌ی سفید خالصی را روی دستش گرفته بود بسیار زیبا به نظر می‌رسید.

[تا وقتی برگردی هیچ‌کس از این دروازه عبور نمی‌کنه.]

«من اونو بهت واگذار می‌کنم.»

[اوه، نمی‌تونم وجودی پایین تر رو از عبور از دروازه منع کنم.]

«ممنون که فوراً توقعاتم رو کاهش دادی. هر چند باید جلوی خائنان رو بگیری.»

نگاهی کوتاه با سپیرا رد و بدل کرد و برگشت. در مقابل چشمانش دروازه‌ای چرخان بود.

[ایل ‌هان. واقعا قراره بری] (لیرا)

«نگران نباش به زودی تموم میشه.»

ایل‌هان وقتی پا به داخل دروازه گذاشت لبخند زد.

«به زودی بهش پایان میدم.»

کتاب‌های تصادفی