همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 179
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۸
نه، در واقع، کف زمین در حال فرو ریختن بود و آن مرد، در حال سقوط بود، هیچ راهی وجود نداشت که بتواند روی چیزی تمرکز کند.
«هپ!»
ایلهان که به ستونی چنگ زده بود چون میدانست زمین فرو میریزد، شلاقش را به سمت گردن مردی که در حال افتادن بود تاب داد.
شلاق، دهها متر با شعلهی خون امتداد یافت، و گردن آن مرد را برید. کار به همین جا ختم نشد و آتش، به جسد سرایت کرد و همه چیز را سوزاند.
برای ایل هان، هیچ وقت پیش نمیآید که دشمنی را که در حال دویدن است، از دست بدهد و ناامید شود.
فکر میکرد نیاز به بررسی بن بستها، سوزاندن جسدها، پایین آمدن به تهه تخته سنگها و حتی جستجوی اطراف، پس از هر مبارزه وجود خواهد داشت. اگرچه تا به حال، به چشم ندیده بود، اما چه میشد اگر دشمن یک جادوگر داشت که میتوانست از جسد کسانی که به دست ایلهان کشته شده بودند هیولایی قویتر بسازد؟ در آن صورت تا حد مرگ خشمگین میشد!
«کیا، به این همه تجربه نگاه کن.»
[ایلهان، هر دو دیوار چپ و راست، سوراخهای عظیمی دارن.] (لیرا)
«برای مین اضطراری، خیلی سنگ جادویی رده سوم دادم. طبیعیه. راستش نسبتاً متعجبم که این قلعه تونسته اینقدر مقاومت کنه.»
[باید احساس خوبی داشته باشی، احساس نیاز به «قتل عام» در یک حالت «اضطراری».] (لیرا)
انفجار مین، خرابیهای بزرگی به همراه داشت.
شاید چون شوالیه و زرهش تمام شوک را رو به بالا را دریافت کردند، سقف به طور معجزه آسایی فرو نریخت، اما در عوض، نه تنها کف زمین، بلکه دیوارهای دو طرف، فوراً از بین رفتند. بخشی از کاخ امپراتوری که سالهای بیشماری باقی مانده بود، فوراً فرو ریخت!
سربازانی که بیرون قلعه میخواستند آتش را خاموش کنند، با دهانهای وا مانده به راهروی منفجر شده نگاه میکردند و طرف دیگر هم تفاوت چندانی نداشت. به زودی، این موضوع به بالادستیها گزارش میشد تا این مکان، به یک جاذبه گردشگری تبدیل شود. هرچند، از آنجایی که زمینی برای راه رفتن وجود نداشت، بسیاری نمیتوانستند واردش شوند.
اگر ممکن بود، میخواست تله دیگری کار بذارد و دشمنان را قتل عام کند، اما این نقشه، خوب نبود؛ زیرا چیزی برای کندن وجود نداشت. ایلهان یکی از سپرهای اجیس را صدا زد و به سمت راهروی دیگر جهید.
در آغو&شش سر شوالیهای بود که به تازگی کشته بود. حتی هنگام سوزاندن بدن با استفاده از شعله خون، سر همچنان سالم بود.
[میخوای باهاش چی کار کنی؟] (لیرا)
«خودنمایی. بیا اینو یه جایی بندازیم و یه مین زمینی درست کنارش بذاریم. مطمئنم که یه احمق وجود داره که روش پا بذاره.»
[......] (لیرا)
شرورانه، خیلی شرورانه. اصلا او انسان بود؟
لیرا با وجود اینکه یار همیشگی ایل هان بود، فکر میکرد این نقشه شکست میخورد، اما متاسفانه نقشه او به طرز شگفت انگیزی به نتیجه رسید.
«ککاااااااااااا! فستوووووو!»
استادی که از مرگ شاگردش مطمئن شده بود، با دیدن سر برافراشته، با عجله در یک خط مستقیم به سمتش رفت و مین را به طرز شگفتانگیزی فعال کرد.
«کوهک!؟»
در آن لحظه، یک صحنه تاثیرگذار، نمایش داده شد. استاد که متوجه شده بود مین در حال انفجار است، بلافاصله سر را در آغو،ش گرفت و برای محافظت از آن، خم شد و در نتیجه آسیب بیشتری وارد شد!
در واقع، همه اینها بیفایده بود، زیرا ایلهان یک مین، روی سر بریده شده نصب کرده بود!
ارباب که هم از درون و هم از بیرون شوکه شده بود، به دلیل عشق احمقانهای که به شاگردش داشت، زخمی مهلک گرفت. صورتش تقریباً به طور کامل سوزانده شد، بیناییاش از بین رفت و قلبش تقریباً دیده میشد.
نه تنها این، ستون فقرات او نیز در پشت، دیده میشد.
«وای، انسانها همیشه انسانن. حتی در سطح بالاتر از هیولاها ضعیف ترن.»
شگفت انگیز بود که با وجود مصدومیت، همچنان بر دو پایش ایستاده بود. استاد که دید سر شاگردش کاملاً خاکستر شده، بدون آنکه چیزی از خود برجای بگذارد، ناامیدانه فریاد زد:
«کاک! لعنتی، اسم خودتو میذاری انساااانننن!»
«آها، پس چون انسان هستی پوست مردم زمین رو کندی؟»
ایلهان با تازیانه خود به شدت به سمت مرد میانسالی که مزخرف میگفت حمله کرد. اگر وقت داشت به این راحتی او را نمیکشت، چه بد!
شلاقی که خشم خاموش او را با تابی خشمگین به دوش میکشید، گردن را با تیزی برندهتر از شمشیر و با سرعتی باورنکردنی، به کل از تن جدا کرد. ایلهان جسد بریده را سوزاند و سرش را گرفت.
[شما ۱۱,۴۹۳,۰۱۸,۳۴۷ تجربه کسب کردید.]
«واو!»
او دوباره چک کرد، اما درست بود. به تازگی حدود ۱۱ و نیم میلیارد تجربه کسب کرده بود! مهم نیست مردی که کشته است چقدر سطح بالا بود، باز هم از ۲۵۰ بیشتر نبوده است!
لیرا لاف زنان گفت: [دیدی؟ اون واقعا انسان شگفت انگیزی بود. مقدار تجربه گواهشه!]
«حتی کاروس فقط یک سوم این مقدار رو داشت، حتی با وجود اینکه توی سطح ۲۴۲ بود......»
ایل هان با خود فکر کرد -پس به نظر میرسه میزان تجربه داده شده با توجه به سطح، افزایش پیدا میکنه.
با این حال، شگفتانگیزتر این بود که با وجود این، هنوز نمیتوانست بالا بیاید.
«سطح ۱۴۱ حتی بعد از کشتن سطح ۲۵۰ هم نمیتونه بالا بره... این دنیا خیلی مزخرفه.»
[این تو هستی که عجیبی، سعی میکنی روزی دو سطح بالا بیای، حتی وقتی از ۱۴۰ بالاتری...] (لیرا)
ایلهان سر مرد میانسال را گرفت و به سمت نقطه بعدی حرکت کرد. در آن زمان یک متن کوتاه و سبز رنگ روی قرنیه چشم ایلهان ظاهر شد.
[امکان توسعه مبارزه با شلاق و اربابی شمشیر فراهم شده است!]
[امکان ادغام مهارتها با استفاده از ۱۰۰۰ سنگ جادویی رده سوم و ۱ سنگ جادو رده چهارم وجود دارد. ادامه میدهید؟]
«......واو.»
گویا خشم ایلهان بر اسناد آکاشیک تأثیر گذاشته بود.
همانطور که قبلاً تلاش کرده بود تا قدرت شمشیر را در نیزه بریزد، آن اثر به شلاق نیز منتقل شد! او به نوعی یک سلاح ترکیبی بدست آورد!
«نه، من این کارو نمیکنم.»
البته ایلهان فورا نپذیرفت. اگر او از شمشیر و ارباب مبارزهی شلاق به عنوان مواد اولیه تکاملش استفاده میکرد، دیگر نمیتوانست آنها را برای تکاملهای آینده استفاده کند-.هدف ایل هان، نیزه جدا کننده کیهان بود.
«من باید قدرت شلاق رو به نیزه آغشته کنم، اما چرا... اوه؟ فکر کنم از پسش بر بیام.»
زمانی که ایلهان شلاقی را که قدرت نیزه و تیزی شمشیر را داشت در اطراف، تکان میداد احساس آزادی و بیکنترلی کرد. البته به این خاطر بود که مهارتهای پیشرفته، از هیچ زاده نشده بودند!
[اگه سپیرا از این موضوع خبردار بشه غش میکنه.] (لیرا)
«حالا هرچی. خب بریم، من هنوز چیزای زیادی برای نابود کردن و کشتن دارم.»
[آره.] (لیرا)
***
در همین حین، شخصی که از او صحبت میکردند، سپیرا، یکی از لحظات مهم زندگی خود را تجربه میکرد.
در ابتدا فقط دروازه را تماشا میکرد و بعد از چند ساعت، نیزهاش را بالا گرفت.
این بهترین فرصت در انتظار او بود، اما خودش آنقدرها آن را دوست نداشت.
[فوووو.]
قیافهاش تلخ به نظر میرسید. او واقعاً از کاری که قرار بود از این به بعد انجام دهد، خوشش نمیآمد.
آرام زمزمه کرد: [متاسفم.]
این عذرخواهی برای که بود؟ سخنانش به گوش کسی نرسید و در آب پراکنده شد.
با این حال، نیزهای که در لحظهای بعد رها کرد، موفق شد هدفش را نصف کند!
......
[کهک!]
فرشتهای که به دروازه نزدیک میشد، نصف شد. نام، لوپتا. البته این فرشته اصلا ربطی به ایلهان نداشت.
[چطور......؟ هیچ علامتی وجود نداشت.....] (لوپتا)
وجودهای بالاتر شگفت انگیز بودند. با اینکه فقط نصف شده بود، باز هم مقاومت میکرد؟
با این حال، این فرصت، چندان دوام نمیآورد. سپیرا که از استفاده از کمین در پنهانکاری احساس راحتی نمیکرد، توضیح داد:
[همونطور که انسانها میتونن قدرت فرشتگان رو قرض بگیرن، ما هم میتونیم قدرتی از پیمانکاران خودمون قرض بگیریم. اما کمین کردن مورد علاقه من نیست. لوپتا، اگه خائن نبودی، علنا بیرون میاومدم و باهات مبارزه میکردم.]
[چی، تو...!] (لوپتا)
البته این آخرین توان برای آن فرشته بود. او در خون سفید و خاکستری پراکنده شد و سپیرا، پیش از پس گرفتن نیزه، آهی کشید.
[انگار پیش بینی کرده بودن که ایلهان به فِراتا میره. خواهشا بگو اینطور نیست.]
هر چقدر هم که بیپروا باشند، هرگز یک دنیای کامل را طعمه ایل هان نمیکنند.
اما شاید انتظاراتی از او داشتند. تاثیر گذار بود مگر نه؟ ایلهان نسبت به ارتباط مکرر با جهانهای رها شده مشکوک بود و حتی وارد دروازه شد و تنها به بستن آن بسنده نکرد.
- پس دشمن کسیه که شخصیت دقیق ایلهان رو در نظر داره؟ هرچند، به نظر میرسه منو در نظر نگرفتن.
این طبیعی بود. او درمورد کارهایش به کسی چیزی نگفته بود. به لطف این موضوع، میتوانست به آنها ضربه بزند.
قبل از اینکه سرش را بلند کند، زمزمه کرد: [نگران کننده تر اینه که...]
چیزی که به آن فکر میکرد، فِراتا نبود که ایلهان در حال حاضر در آن بود، بلکه میدان نبرد نیویورک بود که زیردستان ایلهان به آنجا رفته بودند.
- خائن باید میدونست که اگه ایلهان به اینجا بیاد توی میدون جنگ ظاهر نمیشه.
اگرچه او از ابتدا این انتظار را داشت، اما تنها یک خائن وجود نداشت. علاوه بر این، بیش از یک نفر از آنها در آن میدان جنگ بودند.
- هرچند برای من مهم نیست که چند تا انسان دیگه بمیرن......
در میدان جنگ، افرادی که با ایلهان ارتباط داشتند حاضر بودند. ناگفته نماند فلِمیر و آریسیا و الفهایی که ایلهان مراقبشان بود، هرچند وانمود میکرد به آنها اهمیتی نمیدهد و پسرش یومیر که او را بسیار دوست داشت!
[......اگه دستشون رو روی میر ما بذارن، همشونو میکشم.]
در واقع سپیرا هم به میر علاقه زیادی داشت!
کتابهای تصادفی


