همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 7
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶
مگه منو نمیبینین؟ (۳)
ارتا بیاهمیت به حرف ایلهان وارد اتاق شد و شروع به صحبت کرد.
[کنترل مانا برای آدما خیلی خیلی سخته و دلیلیم که ده سال توی دنیای دیگه بهشون آموزش داده شده این بوده که فقط امکان استفاده از مانا رو به دست بیارن.]
«آره، همه رو فرستادین به غیر من.»
با این حرف ایلهان، ارتا یه چشم غره بهش رفت و به صحبتش ادامه داد.
[میدونم، فرشته لیتا هم خیلی روی این مورد تأکید داشت که بیشتر حواسم بهت باشه و درخواست کرده از اونجایی که در شرایط ناعادلانهای قرار داشتی و فقط تونستی یه خرده قدرت بدنیت رو بالا ببری، فرشتهای برات فرستاده بشه تا بتونه در کمترین زمان ممکن کنترل مانا رو بهت آموزش بده.]
ایلهان وقتی شنید که لیتا به فکرش بوده، قلبش شروع به تپیدن کرد. درسته که بدون خداحافظی از هم جدا شدن ولی حالا فهمید که لیتا هم نگرانشه.
[به خاطر اصرار زیادی که داشت با این درخواستش موافقت شد. اولش خودش میخواست بیاد اینو بهت یاد بده ولی چون بالاییا نمیخواستن یه فرشته زیادی با یه آدم صمیمی بشه من رو به جاش فرستادن.]
«که این طور.»
نمیشه گفت که ایلهان از شنیدن این موضوع که لیتا نتونسته بیاد ناامید نشد. اما چون ایلهان خودش میخواست یه موجود برتر بشه تا لیتا رو ببینه، پس بهتر بود در این فاصله چنین دیداری اتفاق نیوفته تا انگیزش برای بهتر شدن حفظ بشه.
با این حال، ارتا گفت که خودشم راضی به این کار نبوده.
[اما با اون چیزی که لیتا تعریف کرده یه خرده فرق داری.]
«چه فرقی؟»
ارتا یه نگاه به بدن ایلهان که بدون سازگاری با مانا وارد دورهای جدید شده بود انداخت و خیلی آروم، جوری که ایلهان صداش رو نشنوه گفت: [این تغییرات بدنت یه خرده بیشتر از چیزیه که...]
طی این هزار سال، بدن ایلهان تغییرات باورنکردنیای کرده بود. پس ارتا الان کنجکاو بود ببینه که با مانا چقدر بدن ایلهان قویتر میشه و تا کجا میتونه پیش بره!
اگر فرشتهها میدونستن ایلهان انقدر قویه، ارتا رو برای کمک بهش نمیفرستادن. ولی لیتا خیلی به این کار اصرار داشت و همون موقع که رسید به بهشت همچین درخواستی داد و از اون جایی که درخواستشم منطقی بود خیلی زود بهش رسیدگی شد. اما چیزی که ارتا دید با واقعیت فرق داشت.
با این حال، الان دیگه کار از کار گذشته و به ارتا مأموریت محول شده و تا پایان این مأموریت نمیتونست برگرده.
به عبارت دیگه، لیتا بقیه رو گول زد تا به خواستش برسه، در صورتی که یه فرشته پاک و صادقترین موجوده و این حیلهگریها رو نباید داشته باشه!
ارتا آهی کشید و با صدای بیحالی گفت: [در هر صورت، من اینجام که کمکت کنم تا کنترل مانا رو یاد بگیری. پس زود یادش بگیر که من حوصله ندارم.]
«چه جوری میخوایی کمکم کنی؟»
[خیلی سادست. یه موجود برتری مثل من اگه کنارت باشه، خودکار مانا رو توی وجودت فعال میکنه. کاربرد و کنترلش هم با وجود من حدود ده برابر سریعتر صورت میگیره.]
قبل از تغییرات بزرگ، با این که لیتا هزار سال کنارش بود بازم مانا برای ایلهان فعال نشده بود چون هنوز وقتش نبود ولی حالا ارتا حدس میزد که با وجود یه فرشته کنار ایلهان طی یک سال میشه مانا رو کنترل کرد.
از اونجاییم که ایلهان چیزی در مورد مانا نمیدونست فقط سرش رو در مقابل حرفای ارتا تکون میداد.
بعد از تموم کردن صحبتاش، ارتا پرید روی سر ایلهان نشست.
چرا نشست رو سرم؟
ایلهان دست برد به سرش ولی ارتا تکون از جاش نخورد.
[یه طلسم دارم که نمیذاره آدما من رو ببینن، پس لازم نیس نگران باشی.]
«یعنی قراره همیشه رو سر من بمونی؟»
[آره دیگه.]
ایلهان اصلاً از این کار خوشش نیومد. حدود ۷/۱ ترابایت داده تو مغز ایلهانه و تمام دارایی و ثروتش همین مغزشه که توی این هزار سال جمع کرده.
حتی قبلاً هم لیتا تمام مدت کنارش نبود. پس، حالا چه جوری با این وضعیت باید کنار میاومد؟!
[برام مهم نیست یه موجود کمتر از من چی کار میکنه، پس راحت باش.]
«میتونی ذهنم رو بخونی؟»
برای یه لحظه، ایلهان میخواست ارتا رو بفرسته بره ولی وقتی به این فکر کرد که توی یک سال میتونه کنترل مانا رو یاد بگیره پشیمون شد.
آره، فقط یک سال طول میکشه. فقط یک سال باید تحمل کنه. و اینجوری با کراهت این وضعیت رو قبول کرد.
[برام مهم نیست چه غلطی میکنی. میخوایی برقصی، برقص؛ میخوایی انقلاب هم به پا کنی، انقلاب کن. واقعاً برام مهم نیست چه کار میکنی.]
«ولی برای من مهمه! بعدشم، انقلاب رو از کجا درآوردی؟»
فردای روزی که انسانها به زمین برگشتن، ایلهان همراه با ارتا که روی سرش بود از خونه بیرون رفتن. توی کره روز پر استرسی بود. همه منتظر تغییرات بودن و در ظاهر پرانرژی به کاراشون میرسیدن.
همه جا میشد سربازهایی رو دید که با اسلحه به همراه با مأموران دولتی در حال گشت زدن بودن.
«لعنتی، تا همین دیروز با یه خانم بیرون بودم و داشتم نوشیدنی میخوردم...!»
«بابا، وضعیتت بهتر از اون کوهنورداست که... راستی، شنیدم هیولاها پیداشون شده.»
«اگه هیولا بکشیم، سطحمون ارتقاء پیدا میکنه! باید شمشیر بُرندم رو پیدا کنم!»
«سرجوخه، همه میدونن که شما تا آخرین لحظهای که توی گوندیا بودین مهارتی کسب نکردین...»
با شنیدن این حرفا، ایلهان یه آهی کشید به سمت دانشگاه حرکت کرد. به خیال خودش آروم آروم راه میرفت ولی انقدر زود رسید به دانشگاه که انگار با ماشین اومده بود. این موضوع حتی برای خودشم خندهدار بود.
ایلهان به دانشکدهی علوم انسانی دانشگاه سونگکیونکوان رفت.
برای این که دانشگاه سونگکیونکوان توی شهر باشه، روی یه تپه ساخته بودنش که دانشجوها به جای پیادهروی حس کوهنوردی بهشون دست میداد، فقط چون میخواستن حداکثر استفاده رو از یه زمین خالی ببرن.
البته، بالا رفتن از چنین مسیری برای ایلهان الان دیگه هیچ سختی و دشواری خاصی نداشت.
محوطهی دانشگاه خیلی شلوغ بود. از اونجایی که بیشتر آدمای توی دانشگاه دانشجوهای جوان بودن، بیشتر فکر این بودن که در آینده چه کاره میشن تا اینکه نگران باشن که قراره با چه بحرانی رو به رو بشن. بیشتریاشونم در مورد موضوعاتی صحبت میکردن که ایلهان اصلاً نمیدونست که چی هستن.
«مهارتی به دست آوردی؟»
«تو چی؟ من یکی گرفتم.»
«فقط یکی؟ من دوتا به دست آوردم.»
ایلهان آروم از ارتا پرسید: «... منظورشون از این حرفا چیه؟»
[یعنی با مقدار کمی مانا و سابقهی آکاشیک یه چیزی درست کنی که بتونی توی مبارزه ازش استفاده کنی. به نظر من که یه موجود برتر هستم، این مهارتایی که اینا دارن در موردشون کُری میخونن به پای مهارت اختفاء تو نمیرسه.]
«اختفاء چیزی نبود که من بخوام داشته باشم...»
میشه مهارت ساخت؟ این چیز جدیدی بود که ایلهان تا دیروز ازش خبری نداشت. ایلهان سرش رو بالا گرفت و به راهش ادامه داد. اطلاعات جدید، انگیزه و محرک جدید چیزایی بودن که ایلهان عاشقشون بود.
در آخر: «حالا کی ملکه شد؟»
«کسی چه میدونه. واقعاً عجیبه. حتماً یکی از افراد سونگ یو هستش که برای ده سال اسمش سر زبونا افتاده بود. کسی هم نمیدونه کی ملکه شد.»
«اگه هیولاها بیان، اونوقت میفهمیم کی ملکه شده؟»
«معلوم نیست، شاید دوباره به صورتش ماسک بزنه.»
ایلهان متوجه شد که یه نفر هست که «ملکه» صداش میکنن چون قدرت زیادی رو در بین دانشجوها داشته.
«سیاهچالها کی ظاهر میشن؟»
«چه کار داری خوب؟ اگر ظاهرم بشن تو که نمیتونی بری داخلشون. فکر کنم باید به یه سطح خاصی برسی. حالا سطحت چنده؟»
«سطح ۷.»
«من ۴م.»
«هههه.»
«گم شو...»
ایلهان متوجه شد که یه جاییم هست به اسم سیاهچال و برای ورود بهش باید یه سطح خاصی داشت. به غیر از این، اطلاعات مهم دیگهای در مورد این موارد نبود. ولی همین که فهمید همچین چیزی وجود داره، خودش خیلی خوبه.
خود کلمهی سیاهچال، کلمهایه که هر کی بشنوه قلبش به لرزه میافته.
ایلهان خیلی زود به کلاس درس رسید. خیلیا زودتر از اون اومده بودن. ایلهان با خودش فکر کرد که حالا که اینا بعد از ده سال دوباره سر کلاس نشسته بودن، درست مثل اون دلشون برای یه زندگی معمولی تنگ شده بود یا نه!
با این که احساساتی شده بود ولی به اطراف یه نگاهی انداخت اما هیچ کسی رو نمیشناخت. عجیب بود. یه دفعه ناراحت شد. یه صندلی خالی پیدا کرد و نشست. چون میترسید کسی موقع صحبت کردن با ارتا صداش رو بشنوه، سؤالهاش رو مینوشت.
«سیاهچال چیه دقیقاً؟»
ایلهان برگه رو بالا گرفت و ارتا بعد از دیدن سؤال جواب داد: [یه تلهست.]
ایلهان چون انتظار همین جوابی رو نداشت یه دفه با صدای بلند گفت: «تله؟»
ولی مهارت اختفائی که داشت انقدر قوی بود که هیچ کسی صداش رو نشنید.
[یه تلهست که خدا گذاشته تا هیولاها جذبش بشن و بتونه با بستن خروجیش به دامشون بندازه. هیولاها توش به دام میوفتن ولی آدمایی که صلاحیت ورود به سیاهچالها رو دارن میتونن بدون هیچ مشکلی وارد و خارج بشن ازشون و هیولاها رو راحت شکار کنن.]
«یعنی الان خدا مثلاً به آدما لطف کرده، نه؟ خوب اگه هیولاها به دام بیوفتن دیگه نمیتونن دربیان دیگه، پس بهتر نیست همینجوری ولشون کنیم؟»
[سیاهچالها بعد یه مدتی از بین میرن و باید هیولاهای داخلشون قبل از نابودی سیاهچال کشته بشن. خیلی از هیولاها توی تله نمیوفتن و خیلیاشونم راحت میتونن سیاهچال رو نابود کنن، خیلیاشونم میتونن توی سیاهچال استتار کنن؛ پس خیلی باید مراقب باشی.]
در حین صحبت ایلهان و ارتا، استاد وارد کلاس شد و درس رو شروع کرد. ولی انگار حوصلهی درس دادن نداشت و دانشجوها هم درست و حسابی گوش نمیدادن و ایلهانی که مدت طولانی منتظر درس و دانشگاه بود بازم ناامید شد.
«همهی شماها باید با تغییراتی که توی جامعه رخ داده سازگار بشین. سازمان ملل هم درخواست ممنوعیت استفادهی غیرمجاز از مانا رو داده و برای ارتقاء سطح هم باید قانونگذاری بشه چون کشورهای قدرتمند مثل چین و آمریکا روی تغییر محیط به خاطر مانا و هیولاها تمرکز کردن. توی کره هم احتمالاً هزاران شغل از بین میره ولی صنایع جدیدی جایگزین میشن.»
در پنجاه دقیقهی کلاس، استاد تماماً از این حرفا زد که همه انتظارش رو داشتن. به لطف این حرفها، ایلهان قرنها تنهایی رو فراموش کرد و با علاقه به تموم حرفها گوش داد، در صورتی که اولش خیلی برای رفتن به دانشگاه دو دل بود.
ایلهان با خودش فکر کرد که در آینده چقدر مدرک دانشگاهی مهمه؟ فقط سرش رو تکون میداد. فقط نگران این بود که مادر و پدرش چون نمیتونه مانا استفاده کنه بعد از ترک دانشگاه ناراحت بشن.
اگه ایلهان میتونست از مانا استفاده کنه، دیگه لازم نبود به دانشگاهی بره که توش کسی نمیشناستش! مقصر جامعه و دانشگاه بود که نادیدش گرفتن!
ارتا چون میدونست ایلهان به چی فکر میکنه، گفت:
[تمرین مانا به کاری که میکنی بستگی نداره؛ نه، شایدم داشته باشه.]
«به چی بستگی داره؟»
[شکار هیولا میتونه کمک کنه.]
«من از چیزای خطرناک خوشم نمیاد.»
ایلهان هنوز نمیتونست از مانا استفاده کنه ولی ارتا بهش میگفت باید با هیولا بجنگه؟ ایلهان فکر کرد همچین چیزی محاله ولی ارتا چون میدونست چه واکنشی میده گفت: [همون طور که انسانها سطوح مختلفی دارن، هیولاها و سیاهچالها هم سطوح مختلفی دارن، چون تازه با مانا سازگار شدن. خیلی هیولاها ممکنه سطح بالایی داشته باشن و یا داخل یه کلونی و بهصورت گروهی زندگی کنن ولی چیزی که هست اینه که میشه اینا رو تشخیص داد و ازشون دوری کرد.]
«هوم... اینم حرفیه، ولی...»
[الان بیشتر هیولاها ضعیفن و میتونه توی دراز مدت برات تجربهی خوبی بشه.]
ایلهان از کارای خطرناک خوشش نمیومد. تنها دلیلیم که هزار سال تمرین رزمی میکرد این بود که در زمان تغییرات بزرگ الکی الکی نمیره. ولی، به خاطر همین سالها تمرین، وقتی که میدید خطری تهدیدش نمیکنه بلافاصله عمل میکرد.
یه نمونش سفر به اونور آب برای فتح کتابخونهها بود و یه نمونهی دیگش، شکار نهنگ که میخواست مثلاً مثل کتاب موبی دیک بشه.
ولی اون موقع هم بیشتر دنبال تفریح توی این کارا بود و نه تمرین رزمی و فقط میخواست خودش رو از تنهایی نجات بده.
«...باشه، یه امتحانی میکنم.»
الان هم ایلهان برای این قبول کرد چون حس کرد خطری تهدیدش نمیکنه و وقتیم دید که به زنده موندنش کمک میکنه بیشتر تمایل به انجامش داشت. ارتا که انگار منتظر همچین حرفی بود، گفت: [تو نمیتونی داخل سیاهچال بری چون سطح مجاز رو نداری و با سطح الانتم نمیتونی هیولاهای سطح ۲۵ رو بکشی.]
«...میدونی که سطح من ۱ هستش، نه؟ حتی نمیتونم مانا رو استفاده کنم.»
[ولی بدنت ناجور قویه، حتی بدون محافظ؛ اگر وسایل محافظتی داشتی شاید بتونی هیولاهای سطح بالا شکار کنی.]
پس الان مشکل پیدا کردن هیولاهای مناسبه.
[من یه موجود برترم و برای این که بتونم زودتر از شرت خلاص بشم... و برای کمک به ارتقاء تو، همچین هیولاهایی خودم برات پیدا میکنم.]
«چه جوری؟»
[اگه هیولایی نزدیکمون بشه میتونم حسش کنم.]
«...»
در آخر، دوباره ایلهان برای اطلاعات سراغ اینترنت رفت. ولی انتظار چندانی هم ازش نداشت. پس برنامه ریزی کرد که هر چه سریعتر با ارتا از کلاس بیرون بره.
اما...
[لعنتی، آدمای این ساختمون دیگه نمیتونن از اینجا بیرون برن.]
[چی شده؟ الان بیرون وحشتناکه.]
[وضعیت داخل ساختمون هم که داغونه. مگه نمیبینی که ساختمون داره میاد پایین؟]
[این اولین باره که توی عمرم میبینم تیراندازی شده. خدایااا، چقدر سربازا باحالن.]
[بابا تو هم بهزودی عضوشون میشی.]
[قبل از ارتقاء سطح مگه نباید داشتن سلاح رو مجاز کرد؟]
نوشتههایی که توی وبسایتهای اجتماعی بودن خیلی اغراقآمیز بود. ایلهان روی یکی از این نوشتهها کلیک کرد و یه عکسی بارگیری شد.
اون عکس یه سگ شکاری بود که به اندازهی یه گاومیش شده و به یه آدم حمله کرده بود و قیافهی عجیبی داشت.
عکس خیلی وحشتناکی بود ولی انقدر واقعی بود که نمیشد بگیم که فوتوشاپه.
وقتی زمان استراحت کلاس رسید، ایلهان سرش رو بالا گرفت. استاد و دانشجوها همه رفته بودن دم پنجره و داشتن بیرون رو نگاه میکردن.
ایلهان بلند شد و رفت نزدیکتر. هیچ کسی حواسش بهش نبود. ایلهان با فاصله از پنجره به محوطه نگاه کرد.
و اونا رو دید.
حشراتی به بزرگی یه انسان وسط محوطه بودن. بالاخره هیولاها اومده بودن بیرون!
کتابهای تصادفی
