همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷
مگه منو نمیبینین؟ (۴)
وقتی یو ایلهان بیرون رو نگاه کرد خیلی خونسرد بود چون میدونست همچین روزی قراره بیاد.
احتمالاً بقیه یه خرده از این بابت نگران بودن. اما در واقعیت بقیه وضعیتشون بهتر از یو ایلهان بود چون حداقل به یه دنیای دیگه رفته بودن و آمادهی تغییرات بزرگ شده بودن.
اما، کاملاً آمادگی نداشتن. قدرت مقابلهی آدما با هیولاها بالا نبود و هیولاها هم خیلی قوی بودن.
پس یا مردم حوصلهی مقابله نداشتن یا براشون مهم نبود چه اتفاقی میافته.
[آموزشها بهتون داده شده. خدا هر چیزی که برای بقاء نیاز دارید رو بهتون داده، از حالا به بعدش با خودتونه.]
توی صدای ارتا نگرانی نبود. یو ایلهان حدس زد که انگار برای ارتا مهم نیست که چی میشه و قرار نیست ارتا توی شرایط خطرناک به کسی کمکی بکنه، مگر این که اتفاق غیر منتظرهای بیوفته.
تا حالا که تلفاتی نبوده ولی همین که نگاهشون به ساختمون افتاد متوجه شدن که هیولاها دارن به سمت دانشکدهی مدیریت و کسب و کار که یو ایلهان هم توش بود میان.
«اَاَاَاَاَاَ»
«چی کار کنیم حالا؟ باید فرار کنیم!»
«آروم باشین! دانشگاه به مقامات اطلاع داده...»
«حالا کی میخواد با من بریم به دل خطر و شکار کنیم؟»
«بیا! هنوز هیچی نشده به فنا رفتیم!»
«واای، باید فرار کنیم!»
«دان... دانشکدهی مالی! بریم طرف دانشکدهی مالی!»
«پشتبوم امنتر نیست؟»
دانشجوها که دیدن بهشون حمله شده، جیغ زنان از کلاس فرار کردن و استاد هم یه آهی کشید و دنبالشون رفت.
و یو ایلهان توی یه چشم بهم زدن باز تنها شد. حالا که توی این شرایط هم تنها مونده بود، معلوم شد که استعداد خوبی برای جاموندن از بقیه داره.
ولی یو ایلهان نمیخواست همین جور توی کلاس بمونه و کاری نکنه.
یو ایلهان یه نگاهی به بیرون پنجره انداخت و یه آهی کشید و بلند شد.
[میخوایی شکارشون کنی؟]
«اینا از نهنگ عنبر هم ضعیفترن، پس فرصت خوبی برای تمرینه.»
[هیولاها با حیوانات تفاوت دارن. پوستشون خیلی سفته و سریعتر عصبانی میشن. ولی... درست میگی. الان هیچ کدوم از اینا سطحشون بیشتر ۲۰ نیست. پس، فرصت خوبیه تا سطحت رو با شکارشون بالا ببری.]
«میدونم، اگر خطری تهدیدم کنه کاری انجام نمیدم.»
یو ایلهان یه خرده غرغر کرد و رفت طرف یه میز. پایهش رو گرفت و شکستش.
چهارتا پایه میز رو درآورد. لباسش رو پاره کرد و سهتا رو بست کمرش و یکی رو گرفت دستش. تمام این کارها رو توی ده ثانیه از وقتی بقیه رفتن انجام داد.
[… کار دستت خوبه.]
«میدونم. قبلنا چون حوصلم سر میرفت یه خرده کار برای خودم تراشیدم و الان توش خوب شدم.»
[لیتا...!]
وقتی ایلهان لباسش رو پاره کرد، عضلات شکمش مشخص شدن. بدن عضلانیای که تا سر حد ممکن ورزیده شده و به کارایی بالایی رسیده بود نمایان شد.
یو ایلهان بیاهمیت به لخت بودنش از کلاس خارج شد. اولش میخواست مستقیم بره به محوطه ولی یادش افتاد که صورتش مشخص میشه و همه میبیننش.
«هر چقدرم میزان اختفاء بالایی داشته باشم، اگه همچین کاری توی محوطه انجام بدم من رو میشناسن.»
[آره ماسک بزنی میزان اختفاء رو بیشتر میکنه و کسی نمیشناست.]
یه دفه یو ایلهان یه فکری به ذهنش رسید.
یه فروشگاه لوازم التحریر توی طبقهی پایین دانشکدهی مدیریت بود.
یو ایلهان سریع به طرف پلهها دوید و از روی نردهها پرید. دستش رو به ستون گرفت تا به طرف طبقهی بی۳ سر بخوره. به طرف فروشگاه دوید و یه ماسک مردآهنی [1]برداشت و گذاشت روی صورتش.
تمام اینا توی ده ثانیه رخ داد که در واقع سرعت بالای واکنش یو ایلهان رو نشون میداد.
«حالا بریم!»
ایلهان از روی پلهها پرید و به طبقهی همکف رفت. رفت به محوطه. یه آخوندک بزرگ که هماندازهی یه آدم بود داشت به در ورودی ضربه میزد.
[ویییییی]
«یاااااااا»
ایلهان یه داد زد و پرید توی هوا و با پاش ضربهای محکم و قوی به سر آخوندک زد و همون لحظه سر آخوندک ترکید و یه صدای «پَق» ازش اومد. این الان یه شکار جالب و خندهدار بود.
[شما ۸۰۰ امتیاز دریافت کردید.]
[شما در سطح ۳ قرار دارید. سطح مهارتهای شما عبارتند از: سلامتی ۲، جادو ۲، قدرت بدنی ۳، چابکی ۳.]
[شما به ماکسیموم سطح مبارزهی تن به تن رسیدید. میتوانید در صورت داشتن شرایط لازم برای تکامل، این مهارت را ارتقاء دهید.]
[شما سوابق آخوندک غولپیکر را به دست آوردید.]
برای چند لحظه این نوشته روی قرنیهی ایلهان ظاهر شد و بعد رفت. بعد از اون یه قدرت خاصی وارد بدنش شد.
در واقع این نیروی تغییر سطحی بود که آدما بعد از به دست آوردن سوابق آکاشیک حس میکردن. حس گرفتن سوابق و زندگی موجودات دیگه.
ایلهان حس کرد ماهیچههاش قویتر شده. حس کرد اون یه ذره مانایی که در قلبشه هم یه خرده اندازش بیشتر شده.
یه تجربهی شگفتانگیز و عالی بود. از خودش پرسید: یعنی بقیهی آدما توی این ده سال همچین حسهایی رو تجربه میکردن؟ ایلهان انقدر حسودیش شده بود که میخواست خودشو بکشه. ولی با خودش گفت: «حالا که دیگه باهاشون برابر شدم.»
ایلهان به زمین رسید و یه لبخند زد. لبخندش نه فقط برای ارتقاء سطحش، بلکه برای اولین مبارزهی عالیش هم بود. این شکار با شکار حیوونایی که قبلاً میکشت فرق داشت. این شکار هیجانانگیزتر و بهتر بود.
اطلاعات و محرکهای جدید، ایلهان رو به سطوح بالاتری هول میدادن. در همین زمان، ارتا با یه صدای بیتفاوت گفت: [حالا لذت شکار و خشونت رو چشیدی؟]
«آره، و به زودی حساب بقیه رو هم میرسم.»
حشراتی که توی محوطه بودن ساکت شدن. باورشون نمیشد که یکیشون انقدر زود از بین بره.
و خیلی زود حواسشون به طرف کسی که آخوندک رو کشته بود، جلب شد.
[کییی]
[کیی کیییی]
[کییییییییک]
چون خیلی زود یکیشون مرده بود، بقیهی هیولاهاییم که به بقیهی ساختمونا حمله کردن هم به سمت ایلهان اومدن. حدوداً چهلتا بودن.
ایلهان با دیدن همچین صحنهای به آرومی گفت: «حالا که فکرشو میکنم، میبینم که تا حالا گروهی مبارزه نکردم.»
[فقط بدنت رو به کار بگیر. اینا نمیتونن تو رو بکشن!]
با این حرف ارتا، ایلهان اعتماد به نفس پیدا کرد و حشرهها هم که منتظر فرصت بودن حمله کردن.
[کییییییییی!]
همون اول یه خرخاکی خودش رو گرد کرد و پرید طرف ایلهان!
بعدشم یه چیزی شبیه مگس که بالهاش رو خیلی وحشتناک به هم میزد اومد طرف ایلهان.
ایلهان اول پایهی میز رو به طرف سر مگس پرتاب کرد و پکوندش. بعد، یه پایهی کوچیکتر رو از کمربندش کشید بیرون و خرخاکی رو کشت.
با یه صدای جالب مثل صدای پکیدن هندونه، خرخاکی له و پایهی میز از بدنش رد شد.
[شما ۷۰۰ تجربه کسب کردید.]
[مهارت نیزهاندازی در سطح ماکسیمم فعال شد. میتوانید بعد از فراهم کردن شرایط تکامل، این مهارت را ارتقاء دهید.]
[شما سوابق مگس بزرگ سطح ۱۱ را به دست آوردید.]
[شما ۸۵۰ تجربه کسب کردید.]
[شما به سطح ۴ رسیدید. قدرت بدنی شما ۲، چابکی ۱، سلامتی ۱، و جادو ۱ واحد افزایش پیدا کرد.]
[شما سوابق خرخاکی بزرگ سطح ۱۴ را به دست آوردید.]
«چه امتیازای خوبی!»
[بالای سرت!]
سهتا پشهی غولپیکری که انگار دوستای مگس غولپیکر بودن، یه دفعه حمله کردن!
ایلهان روی خرخاکی پا گذاشت و پرید بالا. به دهن گندهی پشه یه مشت زد و با خنجر کوچیکی که داشت سرش رو جر داد.
[شما ۴۰۰ تجربه کسب کردید.]
[شما سوابق مگس غولپیکر سطح ۷ را کسب کردید.]
در همون لحظه، یکی از پشهها پرید پشت ایلهان و میخواست گازش بگیره. دهن پشه نزدیک کمر ایلهان شد و اون سریعا متوجه شد. اما وقتی که کمر ایلهان رو گاز گرفت پوست سفت ایلهان تمام دندوناش رو خرد کرد.
«چه طور جرأت کردی!»
ایلهان لاشهی پشهی اول رو ول کرد و به عقب پرید. پایهی کوتاه میز رو چرخوند و به دهن پشهی دوم فرو کرد و کلش رو له کرد. پشهی سومی هم حمله کرد و صداهای وحشتناکی از خودش درآورد اما ایلهان دهنش رو گرفت و این طرف و اون طرف میچرخوندش.
[شما ۳۰۰ تجربه کسب کردید.]
«به این میگن ضربهی پشه کُش!»
[کییییییییی!]
ایلهان روی زمین فرود اومد ولی هنوز دهن پشه توی دستش بود و پرتش کرد طرف زنبوری که داشت نزدیک میاومد.
زنبور به پشه نیش زد و هر دوشون مردن. رفتارش درست مثل یه زنبور کوچیک بود که هر چی طرفش میاومد رو نیش میزد. هم پشه و هم زنبور به خاطر نیش زدن مردن که از نظر ایلهان مرگ قهرمانانهای بود.
[شما ۳۵۰ تجربه کسب کردید.]
[شما ۵۴۰ تجربه کسب کردید.]
[شما به سطح ۵ رسیدید. قدرت بدنی ۲، چابکی ۱، سلامتی ۱، و جادوی شما ۱ واحد افزایش یافت.]
[شما سوابق زنبور عسل غولپیکر سطح ۱۰ را به دست آوردید.]
[فکر کنم حالا که با نیش زدن مرد، نشون میده زنبوره کاملاً هیولا نشده. اما سطحش چرا... هوم...]
«هووو، چقدر حال میده!»
ایلهان بدون توجه به ارتا سرش رو برگردوند و یه دفعه یه آخوندک مثل اون قبلی جلوش دید که یک و نیم برابر بزرگتر بود.
بلافاصله بعد از این که ایلهان متوجه آخوندک شد، با پنجههاش شروع به زدن ضرباتی متوالی کرد.
«آهه!»
ایلهان جلوی ضربات رو میگرفت اما از پشت یه مگس بهش حمله کرد. ایلهان با خنجر به سمت عقب ضربه زد. و وقتی دستاش آزاد شد یه بالانس زد تا از مگس و آخوندک دور شه.
[شما ۳۸۰ تجربه کسب کردید.]
[هیولاهای دیگه هم دارن میان!]
[کییییییییی!]
[کییییییییی!]
از کجا میاومدن اینا؟ آخوندک، پشه، مگس، زنبور، خرخاکی، هزارپا و حتی سوسک حمام هم اومدن طرف ایلهان! ایلهان حرکت کرد و دندوناش رو به هم فشار داد.
«ها؟»
[کیییک!]
ایلهان دو پایهی کوچیکتر میز رو گرفت و با تمام قدرت به سر حشرهه فرو کرد. حشرهه هم مثل زنبور و پشهها افتاد پایین.
[شما ۷۰۰ تجربه به دست آوردید.]
[شما ۵۵۰ تجربه به دست آوردید.]
[شما ۹۵۰ تجربه به دست آوردید.]
[شما به سطح ۶ رسیدید. قدرت ۱، چابکی ۲، سلامتی ۱، و جادو ۱ واحد افزایش یافت.]
ترشحات بدن حشرات روی ایلهان ریخت ولی براش مهم نبود. خوب که چی؟ مهم این بود که الان ایلهان دشمنی داره که میتونه از فنون رزمیش برای کشتنشون استفاده کنه!
ایلهان مثل دیوونهها به دل حشرات میرفت و از خودگذشتگی میکرد.
بعد از مدتی، یه چیز نورانی از جلوی چشمای ایلهان رد شد.
«هوم؟»
زنبور عسلی که میخواست نیشش بزنه، حتی نتونست فریاد بزنه و به زمین افتاد. وقتی ایلهان سرش رو بلند کرد، زنی رو دید که ماسک هالک داره و دستش رو طرف ایلهان دراز کرده بود. نه! دستش طرف زنبور دراز بود.
الان ایلهان همراه با یه خانمی که ماسک هالکی که توی لوازم تحریری دانشگاه فروخته میشد، هم رزم شده بود.
«انگار از مرد آهنی بدترم داشتن...»
[انقدر چرت نگو و هیولاها رو بکش!]
حرف ارتا منطقی بود. ایلهان هیولاها رو میکشت و اون خانمه هم با صاعقهای که از دستش خارج میشد مرتب به هیولاها حمله میکرد. واقعاً قدرت تخریب بالایی داشت.
[مانای خیلی زیادیه. توی یه روز چه جوری انقدر قوی شده...؟]
«مگه مثل من سطحش بالا نمیره؟»
[ممکنه این جور باشه... از کجا میدونی که با بالا رفتن سطحت نیروت هم کامل میشه؟]
«چون هر دفعه سطحم بره بالا نیروی منم کاملتر میشه!»
وقتی خانمی که ماسک هالک داشت به مبارزه ملحق شد، همه چی آرومتر شد. البته هیولاهای زیادی اونجا نبودن و خانمه هم با یه ضربه میتونست هیولاها رو بکشه.
ارتش خیلی زود فهمید که هیولاها به دانشگاه حمله کردن و یه کامیون دو و نیم تنی از سرباز اومد. ولی چیزی که توی محوطه دیدن هیولا نبود.
تنها چیزی که دیدن این بود که یه مرد با ماسک مرد آهنی داره یه آخوندک رو تیکه تیکه میکنه.
«ببخشید... کامیون لعنتی نمیتونست از تپه بیاد بالا... وااای!»
[شما ۱۲۵۰ تجربه دریافت کردید.]
[شما به سطح ۷ رسیدید. قدرت ۱، سلامتی ۲، جادوی شما ۲ واحد افزایش یافت.]
ایلهان به سربازا بیمحلی کرد و لاشهی آخوندک رو برگردوند و به ارتا گفت: «مگه نباید یه جواهر روح توشون باشه؟»
[اگه منظورت سنگ جادوئه، اره هستش داخل بدنشونه.]
«عه، واقعاً هستش؟»
[مگه تیکه تیکه کردن بلد نیستی؟ برای هیولاهای حشرهای باید از قسمتای سخت فلس شروع کنی که به خاطر مانا اینجوری شدن. بعداً بهت میگم توی کدوم قسمت سنگ جادو هستش.]
«باشه. فقط یه خرده صبر کن!»
ایلهان روی مفصل آخوندک کوچیکتر پا گذاشت و پنجش رو بیرون کشید. سربازایی که به طرف محوطه میاومدن وقتی این صحنه رو دیدن ترسیدن.
«این کیه؟ سطحش چنده؟»
«آخه توی یه روز چه جوری انقدر قوی شده؟»
«عجب ضربهی پایی بوداا!»
ایلهان براش مهم نبود که بقیه چی میگن و شروع به اولین تیکه تیکه کردن زندگیش کرد. گوشتشون رو که نمیتونست بخوره و باید مینداختشون دور و همون طور که ارتا بش گفت دنبال سنگ جادو و فلس بود.
پنجههای آخوندک غولپیکر خیلی تیز بود و وقتی ایلهان تیکش کرد، برش داشت چون میتونست به یه چاقوی تیز تبدیل بشه.
[شما مهارت تکه تکه کردن در سطح ماکسیمم را به دست آوردید.]
سربازا اومده بودن و اون خانمه هم با تعجب به ایلهان خیره شده بود.
وقتی مردمی که قایم شده بودن مطمئن شدن که هیولاها همه مردن، اومدن بیرون ولی به ایلهان نزدیک نمیشدن. همه میپرسیدن: «همه چی تموم شد؟»
وقتی ایلهان هزارپا رو تیکه تیکه کرد، یه سنگ آبی از بدنش افتاد بیرون. برش داشت و از ارتا پرسید که چیه. ارتا هم سرش رو تکون داد و گفت: [سنگ جادوئه. به حالت کریستالی مانا میگن سنگ جادو. انرژی بالایی داره و برای ساخت وسیله میشه ازش استفاده کرد.]
ایلهان سنگ جادو رو به چمن مالید تا پاک شه و گذاشت جیبش. البته چون ایلهان یه مرد کرهای با نزاکت بود به هیولاهای اون خانمه با ماسک هالک دست نزد. لاشههای اون خانمه یه خرده سوختگی داشت به خاطر همین قابل شناسایی بود.
همهی هیولاها سنگ جادو یا فَلس نداشتن. پس این دفه چیز زیادی گیر ایلهان نمیاومد. هشتتا سنگ جادو به اندازهی دونهی گندم، سهتا اندازهی دونهی برنج، و یکی اندازهی دونهی سویا بود و فلس هم یه چندتایی اندازهی سر ایلهان میتونست به دست بیاره.
«اوف... تموم شد.»
ایلهان درست مثل یه کشاورزی که کار زمینش تموم شده بود، سرش رو بالا آرود. ولی اون خانمه که ماسک هالک داشت بدون این که از جاش تکون بخوره، همینجوری بهش خیره بود.
الان دو نفر از قویترینها در سئول همدیگه رو دیدن. ممکنه قویترین در کره یا حتی جهان باشن. دیدار این دو نفر عجب صحنهی تاریخیای بود!
«اِم...»
خانمی که ماسک هالک پوشیده بود با احتیاط صحبت میکرد. صدای آروم و خونسردی داشت.
«میتونی... برای منم تیکه تیکه کنی؟»
ایلهان قبل از جواب دادن، چند لحظه فکر کرد و بعدش گفت: «من چقدر گیرم میاد؟»
و حالا ملکه و ایلهان برای اولین بار همدیگه رو دیدن.
[1] Ironman
کتابهای تصادفی

