فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

جیک قبر خودش را کنده بود، مادر و خواهر مریض او جایی برای رفتن نداشتند و تنها جایی گیاه‌های دارویی برای درمان آن‌ها را داشت، کوهستان ممنوعه از زمین‌های مرزی کسلوانیا بود. او که پدرش را در جنگ ولاد به سیخ کشنده با دوک گراهاد از شوالیه‌های میزگرد از دست داده بود پولی برای خرید آن‌ها نداشت و نمی‌توانست آن دو را که به طاعون مرگ مبتلا شده بودند درمان کند.

او به ناچار مجبور شد با آن‌ها به کوهستان ممنوعه بیاید و چندین روز را مشغول گشتن به دنبال گیاه‌های جادویی باشد ولی تا به حال چیزی پیدا نکرده بود و در این زمان مادر و خواهرش در تب می‌سوختند و در خانه کوچک مخروبه‌ای که به سختی سرپا بود بر روی لباس‌های پاره پاره و کهنه خوابیده بودند.

با اینحال پسری که به تنهایی چهارده سال داشت و می‌توانست روزی جای در پای پدرش بزارد و به صفوف شوالیه‌های امپراتوری بپیوندد، با خیانت عمویش به او و بالا کشیدن اموال آن‌ها مسیر سرنوشتش به اینجا ختم شد.

طاعون نیز نفرین ولاد به‌خاطر شکست خوردن او از شوالیه‌های میز گرد بود که سرزمین‌های دوک سر لنسلات و دوک سر بدویر را فرا گرفته بود و باعث تلفات سنگینی در بین ناحیه جنوبی امپراتوری شاه آرتور شده بود. امروز می‌توان گفت دهمین روز بود که جیک در حال آماده شدن و بیرون رفتن از خانه موقت در روستای متروکه بود که به دلیل حمله هیولاهای کوهستان تخلیه شده بود ولی ظاهر یک اسکلت سفید بدون لباس که فقط دو شاخ سفید روی سرش و بر آمدگی تاج مانندی از جمجمه‌اش بیرون زده بود توجهش و همینطور ترسش را جلب کرد، هیولاهای اسکلتی چندان خطرناک نبودند و حتی بچه چهارده ساله‌ای مانند او که در سطح مبتدی کار با شمشیر را یاد داشت، می‌توانست با چوب و یا حتی دست خالی بر او غلبه کند ولی این اسکلت معمولی نبود، آن شاخ‌ها و آن طرح تاج به همراه هاله مرگ در اطرافش، علف‌های هرز سر سخت را که توانسته بودند در این منطقه نفرین شده رشد کنند خشک می‌کرد.

جیک در ترس کامل فرو رفته بود و شمشیری که شوالیه‌های همکار پدر او از نبرد بازگردانده بودند و شکسته بود را در دست گرفت، شمشیری که به او داده بودند شمشیر دوم پدرش بود و شمشیر اصلی او را اگر پیدا هم کرده باشند برای او نمی‌آورند زیرا که شمشیر شوالیه‌های اصیل توسط نجیب زاده‌ها به شوالیه‌های تعیین شده داده می‌شود و اگر شوالیه‌ای بمیرد برای زنده نگه داشتن یاد او شمشیر را به شوالیه جوان تازه تصویب شده‌ای می‌دهند تا یاد او باقی بماند، اگر به درستی به یاد بیاورد شمشیر اصیل پدرش حداقل هفت دست چرخیده بود، البته او از اینکه آن را به او نداده بودند کمی عصبانی بود ولی نمی‌توانست برای آن کاری بکند آن شمشیرها با مواد مرغوب ساخته شده و کمیاب بودند و حتی اگر او می‌خواست شمشیر پدرش را به ارث ببرد باید در سن هجده سالگی آزمون شوالیه را شرکت می‌کرد ولی هنوز به آن سن نرسیده بود و از نظر نجیب زاده کوچک محلی، بارون سکا مورد تأیید نبود.

ولی آتش خشم و امید در قلبش خفه نشد و شمشیر شکسته نقره‌ای را در دست خودش محکم گرفت و آماده بود تا در هر زمان به سمت اسکلت عجیب اگر به سمت کلبه آن‌ها نزدیک شود حمله کند ولی اتفاق بعدش باعث شد به عقب پرت شود و کل کلبه بلرزد، محراب عظیم و ترسناکی که باعث شده بود خودش را خیس کند ناگهان ظاهر شد، از ترس می‌لرزید و زمانی که چشمانش با کاسه چشم تاریک آن آندد برخورد کرد نزدیک بود از ترس بیهوش شود ولی اراده محافظت از خانواده‌اش او را سر پا نگه داشته بود.

اگر حتی به معنای مرگ هم باشد او باید از خانواده‌اش که پدرش قبل از رفتن به جنگ آن‌ها را به او سپرده بود محافظت می‌کرد.

آن چشمان سبز و زیبا برای هازارد فقط به رنگ سیاه و سفید بود و حتی نمی‌توانست رنگ موی پسری را که با شمشیر شکسته لرزان لرزان به بیرون می‌آمد و لبه‌اش را به سمت هازارد گرفته بود شناسایی کند.

آهی از درون کاری بود که هازارد می‌خواست انجام بدهد ولی حالا چنین چیزی کاملا غیرممکن بود، هوایی در ریه‌اش وجود نداشت و برای شروع او حتی ریه نداشت.

هازارد نگاهش را از پسرک برداشت و به محراب نگاه کرد.

[محراب پادشاه شیطان آرک لیچ

مهم‌ترین ماموریت شما محافظت از محراب خود است، اگر محراب نابود شود اساسا شما دیگر فرقی با هیولاهای دیگر ندارید و تمام مزایای سیستم را از دست خواهید داد.]

[محراب پادشاه شیطان آرک لیچ

واحدهای موجود برای احضار

«آندد شیطانی معمولی»

سطح: 1 عادی

حیات: 9

قدرت: 6

چابکی: 4

مانا(تاریک): 0

استقامت: -

هزینه: پنج سکه طلا

«آندد شیطانی شمشیرزن»

سطح: 2 عادی

حیات: 20

قدرت: 12

چابکی: 7

مانا(تاریک): 0

استقامت: -

مهارت: شمشیرزنی F

هزینه: پانزده سکه طلا

«آندد شیطانی کماندار»

سطح: 3 عادی

حیات: 17

قدرت: 8

چابکی: 12

مانا(تاریک): 0

استقامت: -

مهارت: دقت F

هزینه: بیست سکه طلا]

کمی عجیب ولی قابل فهم، موضوع اصلی این بود طلا چگونه به دست می‌آمد که در همین زمان سیستم به کمک هازارد آمد.

[با کشتن هر موجودی و یا تبدیل طلای دنیای خود می‌توانید به ارز طلای سیستم دست پیدا کنید.

برای ارتقا محراب خود نیز باید ارواح قهرمان‌ها را فدا کنید که با این کار قفل نیروهای سطح بالاتر باز شده و پادشاه شیطان نیز با افزایش سطح روبرو خواهد شد.]

کمی معقول‌تر و ساده‌تر شد ولی کشتن هر موجودی؟

با چرخاندن سر و نگاه کردن به پسر کوچک که شمشیر شکسته‌ای در دست داشت و سعی می‌کرد کم کم به او نزدیک شود آسمان‌ها قسم خوردند که اگر این اسکلت چهره‌ای داشت لبخندی شیطانی بر روی چهره‌اش نقش پیدا می‌کرد.

تنها دقیقه‌ای گذشت و جیک چهارده ساله با شمشیر شکسته‌ای درون گلوی خودش که خون گرم از آن به بیرون می‌آمد بر روی زمین افتاده و در حال تشنج و به آرامی روحش در حال ترک کردن او بود، آندد نگاهی دیگر به او در هنگام ورود به کلبه کرد آن هم در حالی که جیک دست خونی‌اش را به سمت کلبه دراز کرده بود و می‌خواست از ورود او به آنجا جلوگیری کند ولی نمی‌توانست از ورود او با وضعیت حال خود جلوگیری کند.

[شما یک انسان معمولی سطح 1 را شکست دادید، ده سکه طلا کسب شد.]

هازارد با دیدن پیام سیستم حال خوبی پیدا کرد و حال در جلوی او دو زن یکی ده ساله و دیگری تقریبا سی و پنج ساله در تب شدید می‌سوختند، هازارد حتی دیگر نگاه انسان‌ها را نداشت و کشتن بچه‌ای چهارده ساله بدون حس گناه نیز از بدنش حاصل می‌شد و طمع به دست آوردن قدرت بیشتر و منافع او را به سمتی می‌برد که مطابق رفتار نژادی از شیطان بود.

اینبار هم ثانیه‌های کمی بیشتر طول نکشید تا هازارد با پنجه‌های استخوانی تیز و خونی از کلبه بیرون بیاید و به سمت محراب برود.

[موجودی: بیست و هفت سکه]

زمان فرا خواندن چندین آندد برای کمک رسانی به رشد این پادشاه فرا رسیده بود.

کتاب‌های تصادفی