فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 6

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

[صندوق گنج نقره‌ای درخشان]

[200,000 سکه طلا، نقشه طراحی ساختمانی کمپ سگ‌های جهنمی سطح 2، نقشه طراحی برج چشم آتشین سطح 2، 200 جواهر آتش]

تعداد سکه‌های زیاد و چندین چیز جالب که عملکرد آن‌ها را تقریبا در چت‌ها دیده بود و می‌دانست.

هازارد نگاهی به منطقه اطراف محراب کرد. کوچک بود و توسط کوه‌هایی با شیب زیاد محاصره شده بود، سپس تصمیم گرفت برج چشم را در نزدیکی دژ و کمپ را در جلوی معدن بسازد، هزینه‌های هر دو به شدت گران بود ولی او می‌توانست از عهده آن بر بیاید.

در پشت دژ منطقه امن برجی سیاه با ارتفاع پنجاه متر ظاهر شد و تک چشمی آتشین در وسط آن وجود داشت.

هزینه ساخت، هشتاد هزار سکه طلا، هزار سنگ که توسط اسکلت‌ها از قبل طبق اطلاعاتی که از دیگر پادشاهان شیاطین جمع کرده بود تهیه و صد و بیست جواهر آتش پرداخت شد و عملکرد آن نیز به شرح زیر بود.

[برج چشم آتشین، توانایی تشخیص موجودات زنده و متحرک در شعاع 10 کیلومتری و توانایی ایجاد ترس در موجودات مورد هدف قرار داده شده زیر سطح لرد را دارد.]

کمپ سگ‌های جهنمی می‌توانست کمی برای بعد باشد حال مسئله مهم‌تر و آن هم استخراج جواهرهای آتش بود.

تنها یک روز گذشت و آنددهای معمولی به تعداد 300 واحد که هزینه 1500 طلایی را به همراه داشت احضار شده و دویست عدد از آن‌ها به کار در معدن مشغول شده و باقی آن‌ها به همراه آنددهای قبلی در فضای دژ و محراب مسئول ساخت و ساز بودند.

تعداد نیروهای رزمی نیز افزایش پیدا کرده بود و 3000 نیروی کماندار و 700 نیروی شمشیرزن به نیروها افزوده شده بود. حال تعداد افراد به شرح زیر بود.

315 آندد شیطانی معمولی، 1171 آندد شیطانی شمشیرزن، 3569 آندد شیطانی کماندار.

تعداد طلای باقیمانده نیز با کسری خرید 9000 سکه طلا ابزار مورد نیاز برای استخراج از معدن جواهر سرخ که هر جواهر در بازار هزار تا دو هزار طلا قیمت داشت، 30000 اعتبار با این حال باقی مانده بود و هازارد نیز در این بین بی‌کار نمانده و تعداد گشت‌های خود که هر کدام از ده کماندار و پنج شمشیر زن تشکیل شده و حداقل پنجاه عدد از این تعداد گشت وجود داشت در مناطق اطراف پراکنده کرد و شروع به ساخت دیوارهای سنگی در بالای قله‌های اطراف محراب کرد تا بتواند دسترسی به زمین‌های بلند در هنگام دفاع را داشته باشد.

با این حال که شرایط مناسبی که به وجود آمده بود هنوز مسئله‌ای او را آزار می‌داد، تعداد بسیار زیادی از پادشاهان شیاطین خود را ارتقا داده بودند و تعدادی نیز به سطح سوم رسیده بودند در حالی که او به دلیل برخورد نکردن با قهرمانان هنوز در سطح اول گیر کرده بود و پادشاهان شیاطین دیگر نیز اگر حتی قرار بود نزدیک مرگ باشند در این مرحله که روح قهرمانان بسیار مهم بود حاضر به فروش روح‌های قهرمان در دست خود نبودند.

سپس در حالی که او اجساد سگ‌ها را مرتب می‌کرد پیام‌های سیستم ظاهر شد و خبر از مرگ یک گروه گشت داد، هازارد که متوجه مرگ سریع کل گشت شد، دستور ذهنی به کل آنددها برای عقب‌نشینی داد، نیروهای آندد او نسبت به نژاد‌های دیگر چندین ویژگی داشتند که به او بسیار کمک کرده بود، یکی استقامت بی‌پایان، دومی ارزان بودن، سومی نیاز نداشتن به خواب و غذا و همینطور اطاعت مطلق که او را از خرج مبلغ زیادی سکه رهایی داشته بود، غذا عاملی بود که نصف پادشاهان شیاطین را فقیر کرده بود مخصوصا اگر نژاد آن‌ها نژاد پرخوری بود و در منطقه‌ای بدون وجود شکارگاه قرار داشتند.

با دستور عقب‌نشینی دیگر تلفاتی رخ نداد ولی برج چشم آتش شروع به نشان دادن واکنش به سمت شمال کرد که نشان دهنده ورود موجودات زنده و شناسایی آن‌ها به عنوان دشمن بود.

هازارد که متوجه مکان آن‌ها شد از جای خود که تختی استخوانی بود بلند شد و نیروهایش را برای تحقیق درباره این دشمنان جمع کرد، البته اگر با تعداد هزاران نفر قصدش جنگ بود نیز باور پذیر بود.

در سمت شمال محراب و در ده کیلومتری گروهی تشکیل شده از ده جوان، هشت پسر و دو دختر با لباس‌های روستایی و پارچه‌ای در حالی که بعضی شمشیر و بعضی کمان در دست گرفته بودند پیشروی می‌کردند و رهبر آن‌ها که پسری هفده ساله بود عصای جادوگری با چندین برگ در بالایش در دست گرفته بود گروه را به سمت بالای کوه رهبری می‌کرد.

«آلفرد اینجا کوهستان ممنوعه و اگر پادشاه شیطانی اینجا زنده مونده باشه حتما قویه!»

دختر کماندار با جثه کوچک در نزدیکی آلفرد، رهبر گروه، در حالی که دست او را گرفت گفت.

«می‌دونم ولی ما برای قوی‌تر شدن نیاز به شکست دادن اونا داریم و اینکه اونا هم مثل ما تازه به این دنیا آمدن در حالی که اونا از صفر باید شروع کنن و ما با بدن‌هایی که از قبل تمرین کردن.»

«ولی فقط تو یک دروید سطح 2 هستی و کشان که شمشیرزن سطح 2 هست. بقیه‌مون سطح 1 هستیم، اگر اون شیطان به سطح 2 رسیده باشه عمرا بتونیم شکستش بدیم مخصوصا اگر نژاد قوی داشته باشه، همه پادشاه‌های شیاطین که به عنوان اسلایم یا گوبلین تناسخ پیدا نکردن، اون دو تا قبلی رو هم چون خیلی ضعیف بودن کشتیم، این یکی فرق داره. اون ترس چند دقیقه پیش منو نگران کرده.»

آلفرد که تمام حرف‌های او را شنید نگاهی به بقیه کرد، تمام آن‌ها قهرمان‌هایی بودند که در بدن افراد داخل روستای مرزی جنوبی امپراتوری تناسخ پیدا کرده و با او همراه شده بودند و تا به حال دو پادشاه شیطان را شکست داده و در مسیر سومی بودند ولی روحیه اعضای تیم او به مانند قبل نبود و همه‌ی آن‌ها از نزدیک شدن به این پادشاه شیطان می‌ترسیدند.

حال آلفرد که قبل از تناسخ، گروهی از بچه‌های خرابکار مدرسه‌ای را در سطح ناحیه‌ای شهر کنترل می‌کرد سه راه در پیش روی خود دید، اولی بازگشت به روستا دومی افزایش روحیه و سومی حذف کردن سویا دختر معترض از تیم بود تا بتواند با ایجاد ترس اخراج از گروه آن هم وسط کوهستان ممنوعه باقی را همراه خود به سمت هدفش ببرد.

«اون گروه از آنددهایی که شکست دادیم مثل آب خوردن بودن و مطمئنا پادشاهشون هم مثل اونا ضعیفه. مثل اون دوتای قبلی من با جادوی پیچک گیاه نگهش می‌دارم ‌و کشان با شمشیر بهش حمله می‌کنه، این سری هم چون من و کشان سطح دو هستیم یکی دیگه می‌کشتش تا سطحش بالا بره و کسی که بهش اجازه می‌دیم سطحشو بالا ببره کسیه که بیشترین مشارکت رو داشته باشه!»

آلفرد پس از آن لبخند زد، به این شکل او روحیه را با دانستن اینکه یک نفر از افراد فرعی قرار بود شانس ارتقا را داشته باشد افزایش می‌داد و با این تهدید که اگر کسی که مشارکتی نداشته باشد چیزی نصیبش نخواهد شد، کسانی که خلاف او عمل کنند را تنبیه می‌کرد.

سویا پس از آن فقط توانست کمانش را بفشارد و در مرکز گروه همراه با تسا دختر دیگر گروه که هر دو به‌خاطر تصمیم آلفرد به عنوان کماندار باید عمل می‌کردند پیوست.

«همه چی خوب پیش میره سویا نیازی به همه نگرانی نیست، آلفرد قویه و تصمیمات خوبی می‌گیره، بهتره باهاش خوب رفتار کنی چون به‌خاطر پدرش رئیس بعدی روستا هم اونه.»

سویا فقط توانست لب‌هایش را گاز بگیرد ولی در همان حین بود که تعداد زیادی آندد با دوشاخ و با سپر‌های چوبی و شمشیری در دست از سمت دیگر کوه ظاهر شدند و بعد از آن نیز صدها کماندار پس از بالا آمدن به سرعت دویدند و در حال تشکیل حلقه محاصره بودند، سویا کاملا در شوک بود، آلفرد و اعضای دیگر تیم نیز همینطور، صد شمشیرزن و سیصد کماندار آن‌ها را محاصره کرده بودند و آن‌ها با دیدن چنین تعدادی حتی قدرت تصمیم گیری خود را از دست داده بودند، در این حین آلفرد به فکر این بود که چنین تعدادی چرا بدون هیچ گونه صدایی به آن‌ها نزدیک شدند؟ گروه کوچکی که قبلا با آن برخورد کرده بودند مثل این افراد بی‌صدا نبودند ولی این آنددها تا قبل نمایان شدن بدون هیچ صدایی به آن‌ها نزدیک شدند و سپس آن‌ها را محاصره کردند و این به معنی این بود که آنددی هوشمند در نزدیکی است.

«کماندارها در وسط شمشیرزنا سپر‌های خودتون رو بالا بگیرید!»

آلفرد پس از آن به سرعت در مرکز گروه همراه با دو دختر جمع شد و بقیه سپرهای خود را به بالا گرفته و فرم لاک پشتی را به تصویر کشیده بودند.

«سویا تسا چشماتون رو تیز کنید و دنبال یک آندد متفاوت باشید بعد از پیدا کردنش به سمتش حمله می‌کنیم! پسرا حواستون باشه نذارین تا قبل اون تیری بخوریم، کشان استراتژی این موقع مثل قبله من نگهش می‌دارم تو سرشو بزن!»

کشان که پسری همسن آلفرد بود و موهایی فر و چشمانی قهوه‌ای داشت شمشیر دو دستی و بلند را در دستانش محکم گرفت و سرش را به نشانه تأیید تکان داد با این حال با گذشت پنج دقیقه هیچ تیر اندازی اتفاق نیافتاد و هیچ آنددی با ویژگی متمایز و خاص ظاهر نشد.

«نمی‌خواد بیاد؟ ترسیده؟ چرا نیروهاش حمله نمی‌کنن؟»

آلفرد گیج شده بود و نمی‌دانست چه خبر است، فاصله آن‌ها با کمانداران صد متر بود و آن‌ها به خوبی در محاصره بودند.

«آروم آروم به سمت عقب بر می‌گردیم و از محاصر_»

همان زمان بود که صدای حرکت وسیعی شنیده شد، صدای مفصل‌های خشکیده استخوان‌ها که بر روی هم کشیده می‌شدند، صدای برخورد هزار جسم سخت بر زمین، صدای برخورد تیرهای چوبی به یکدیگر.

«داره میاد؟»

آلفرد چشمانش را بست و تمرکز کرد، مهارتی که از پادشاه شیطانی اسلایم به دست آورده بود، حساسیت به جادو بود و با تمرکزش توانست یک موجود جادویی شوم در نزدیکی پیدا کند و سپس به سمتش چرخید، در بالای قله کوهی در نزدیکی آنددی شیطانی بلندتر از دیگر آنددها با شاخ‌های بسیار بلندتر و ردایی از پوست موجودی سیاه که ضخیم بوده و از خودش انرژی جادویی شدیدی بیرون می‌داد ظاهر شد.

«خودشه؟»

آلفرد با دیدن آندد جدیدی که ظاهر شده بود احساس ناراحتی نداشت، قدرتش تقریبا در همان اندازه دو پادشاه قبلی بود ولی شنل پوستی که بر روی خودش انداخته بود قدرت زیادی داشت و بعد از آن اتفاقی که افتاد باعث شد تا عصا از دستش بی‌افتد، هزار کماندار به همراه پانصد شمشیرزن ظاهر شده و فاصله‌ای که محاصره داشت را پرکرده و شروع به کوچک‌تر کردن محاصره کرده بودند.

سویا و تسا که به آلفرد مکان آندد جدید را نشان می‌دادند به او التماس می‌کردند تا کاری کند، ولی آلفرد تکان نمی‌خورد تا اینکه کشان از میان همه به بیرون پرید و به سمت آندد شیطانی که فکر می‌کرد پادشاه است رفت، در همین حال دو کماندار و بقیه اعضای تیم نیز به غیر از آلفرد شروع به حمله کردند.

کشان با نزدیک شدن به ده متری اسکلت‌های شمشیرزن که از کمانداران ده متر فاصله داشتند شمشیر خود را بالا برد و انرژی جادویی خودش را در شمشیر بلند یک و نیم متری جمع کرد و مهارت یافتن نقطه ضعف که از پادشاه گابلین گرفته بود را فعال کرد و تعداد منافذ در بین دیوار دفاعی آنددها را دید ولی صدای آزاد شدن تیرها از کمان او را مجبور به دفاع کرد، در این حین دو تیر از سمت پشت او به پرواز در آمد و به سمت پادشاه آندد رفت ولی دو شمشیرزن شنل پوش پوستی سپردار سپرهایشان را بالا بردند و از پادشاه‌شان که از فاصله پنجاه متری دورتر بود و کنار آن‌ها بود دفاع کردند، هازارد در این بین تیم بیست نفره گارد خودش را که همگی شنلی از پوست سگ جهنمی بزرگ به مانند خودش داشتند همراهی می‌کرد او سپس دو سپر جلوی خود را کنار زد و حرکات شمشیر بزرگ پسر مو فر را نگاه کرد که با وجود دفع تعداد زیادی تیر باز هم تیری در پای و شونه‌اش جای گرفته بود، در حالی که با دقت آن را نگاه می‌کرد متوجه پیوستن بقیه شمشیرزنان قهرمان به او شد که در حال شکستن دیوار دفاعی او بودند، تا به حال هیچ آنددی نمرده بود و دیوار دفاعی نیز تنها شش آندد شمشیرزن در خود داشت که در حال باز شدن بود، هازارد با دیدن آن و حرکات غیر حرفه‌ای از پسر شمشیرزن ناامید شده و تصمیم به صادر کردن آتش به اختیار داشت ولی در زیر پایش زمین لرزید و شاخه‌های پیچکی از گیاهان به بیرون آمد و او را نگه داشت، حرکت کردن کاملا غیرممکن بود و صف آنددها نیز شکسته بود، هازارد به احساس احمق بودنی دست پیدا کرد که چرا جانش را فقط برای دیدن مهارت‌های رزمی که ارزشی نداشتند به هدر داده بود و سپس دستور ذهنی آتش به اختیار را داد که با آن دستور هزار تیر به پرواز در آمد و در بدن جوانان و نوجوانان قهرمان فرو رفت و در ثانیه‌ای همه جز آلفرد و کاشان را زمین گیر کرد.

آلفرد در داخل سپری گیاهی پر از تیر شده، پنهان شده بود عرق کرده و در حال لرزش بود.

«کاشان نمی‌تونم زیاد نگهش دارم زودباش!»

آلفرد به زور کاشان را که با وجود طفره رفتن از تعداد زیادی تیر، باز هم چهار تیر خورده بود تماشا کرد.

خون از دهان کاشان بیرون زده بود و سرفه‌های خونی در حالی که تلاش می‌کرد از صف کمانداران بگذرد ادامه داشت، هازارد که مقاومت پسر در برابر درد را دید شروع به تحسین او کرد ولی شاخک‌هایی که او را نگه داشته بودند باعث شده بود که نتواند زیاد به آن اهمیت بدهد و گارد او نیز دیگر شاخک‌ها را جدا کرده و هازارد را از بند آنان رها کردند.

کشان نیز با آزاد شدن هازارد همزمان در برابر او قرار گرفت ولی در سمت هازارد بیست گارد او بوده در حالی که کشان در سمت پشتش نیز کمانداران زیادی او را هدف گرفته بودند.

هازارد شروع به کف زدن کرد در حالی که کشان حمله کرد و با سپرهای گارد عقب رانده شد.

«آفرین بچه! تلاشت قابل ستودنه!»

با این حال صدای برخورد فک‌های هازارد به گونه‌ای بود که گویی در حال خندیدن کاکاکا به کشان بود.

«آلفرد کمک کن!»

کشان حتی به عقب نگاه نکرد و سعی در حمله دوباره داشت ولی باز هم دیوار سپرها به همراه شمشیرهای آن‌ها مانع حمله او شدند.

«آلفرد!»

به ناچار به عقب نگاه کرد ولی صحنه‌ای که دید برایش خوشایند نبود. چندین آندد شمشیرزن در پیچک‌هایی گیاهی پیچیده شده بودند با این حال چندین شمشیرزن دیگر در بوته‌ای که آلفرد پناه گرفته بود شمشیرهایشان را فرو می‌کردند و بیرون می‌آوردند و با تکرار آن خون بیشتر از زیر بوته به بیرون می‌زد.

کشان دیگر قادر به تحمل نبود و خودش را در صف گارد انداخت و سعی کرد حتی به قیمت جانش هم که شده انتقام هم‌تیمی‌هایش را بگیرد او حتی توانست دیوار سپرها را بشکافد ولی در آن سمت دیوار پادشاه آندد شیطانی با دو شمشیر هر دو آن‌ها را در شکم او فرو کرد و رو به بالا فشار داد، درد آن آنقدر زیاد بود که شمشیر از دستان کشان رها شد و در حالی که خون او بر روی صورت هازارد می‌ریخت خون بالا می‌آورد، هازارد هیچ حسی از ریختن خون بر روی خودش نداشت، با دو شمشیر کشان به سیخ کشیده شده و در بالای سر او بود، تنها پس از بی‌جان شدن بدن آن و دریافت پیام سیستم دو شمشیر را کشید و بدن کشان را دو تکه کرد.

[شما یک قهرمان سطح یک را شکست دادید 1 روح قهرمان سطح 1 به دست آمد، 50 طلا]

[شما یک قهرمان سطح یک را شکست دادید 1 روح قهرمان سطح 1 به دست آمد، 50 طلا]

[شما یک قهرمان سطح یک را شکست دادید.…]

[شما.…]

[شما.…]

[شما یک قهرمان سطح 2 را شکست دادید 1 روح قهرمان سطح 2 بدست آمد، 200 طلا]

[شما پسر رئیس روستای مرزی جنوبی امپراتوری، قهرمان سطح 2 را شکست دادید، 1 روح قهرمان سطح 2 به همراه سنگ مهارت حساسیت به مانا رتبه D به دست آمد، 250 طلا.]

هازارد پس از قرار دادن دو شمشیر در غلاف‌شان دستور غارت کردن تمام صحنه جنگ را داد و شروع به برگشت به سمت محراب کرد.

«وقت ارتقاست!»

کتاب‌های تصادفی