قلعه ی شیطان
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
در پایتخت امپراتوری، کملات مرکزی در سالنی سلطنتی عظیم، شوالیههای زره پوش نگهبانی میدادند در حالی که کشیشهایی سفید پوش در حال آواز خواندن آموزههای کلیسا بودند.
در وسط سالن میزی دایره شکل وجود داشت، و دور دایره ده شخص نشسته بودند.
دوک بدویر سریعترین رزمنده امپراتوری و فرمانده قویترین نیروی نظامی، مورد برکت بانوی دریاچه، برنده و مزدوج اولون دختر پادشاه غول یسبادادن، نگهدارنده نیزه جادویی افسانهای شکاف دهنده دیوارها، در سمتی با کلاهخود و زره تمام تنه با شنل آبی رنگی نشسته بود، او پنجاه سال داشت ولی از زیبایی که در دوران جوانی داشت هنوز چیزی کم نشده بود.
در سمت چپ او دوک پرسیوال شکاف دهنده کوهستان، در زرهای تمام تنه با شنلی زرد رنگ، چهرهای زیبا به مانند جوانیاش در چهل و پنج سالگی حضور داشت.
در سمت چپ دوک پرسیوال نیز دوک گالاهاد، کاملترین شوالیه، تبعید کننده شیاطین، شفادهنده مردم، مورد برکت بهشت در زره تمام تنه با شنل سفید رنگی که صلیبی قرمز در وسطش بود حضور داشت.
در سمت راست دوک بدویر دوک گاوین که به لقبهای شوالیه دوشیزگان، نخبه میزگرد، محافظ امپراتوری نیز شناخته میشد با زره کامل و شنلی سیاه حاضر بود.
در سمت راست دوک گاوین دوک گرت شوالیه خرد و بینش، شوالیهای که بیشتر از شمشیرزنی در جادو استعداد داشت، او با زره تمام تنه و شنلی قرمز بر روی صندلی خودش حضور پیدا کرده بود.
در سمت راست او آرک دوک لنسلات بود شوالیه بیرقیب، شوالیه شکست ناپذیر شوالیه سخنور و عشق در زرهای تمام تنه و با شنلی آبی آسمانی حضور داشت.
در سمت راست لنسلات آخرین فرد بود که در جای خود با رزه تمام تنه و شنل درخشان از جنس میتریل طلایی خالص نشسته بود، او شاه آرتور شاه جنگجو، خرس دیوانه، متحد کننده امپراتوری و آخرین کلام حضور یافت.
در روبروی او جایگاه پیرمردی به نام مرلین به دلیل حضور نیافتنش خالی بود، آرتور پس از نگاهی به تمام افراد حاضر در دور میزگرد به شوالیههای نجیب و بلند پایه دیگر که در اطراف بودند نگاه کرد.
دوک لیونل، دوک تریستان، دوک برونور، دوک بلوبریس، دوک لاکوت، دوک کای، دوک الیمور، دوک لیبل، دوک دگونت، دوک بروس، دوک سافر، دوک اکتور، دوک لوکان، دوک پالامدس تمامی آنها به دلیل آنکه قدرت کمتری از افراد دور میز داشتند و یا مسئولیت کمتری در کشور داشتند به دور میز راه نیافتاده بودند ولی همگی زیر نگاه شاه آرتور سرهای خود را خم کردند، در این صحنه با وجود هیچ وضعیت جنگی همه زره به تن داشتند و مسلح بودند، دلیل آن هم این بود که افراد حاضر در دور میزگرد همگی به جز مرلین شوالیه بودند و دیگری قانونی که آرتور بنا کرده بود این بود که اعضای حاضر در جلسه میزگرد باید هر گاه آماده به جنگ باشند و از جنگ با شر هیچ ترسی نداشته باشند.
با شروع شدن جلسه آرتور با نگاه خیرهاش به لنسولات سپس به صندلی خالی مرلین که در سمت راست بدویر بود نگاه کرد.
«مرلین چندین وقته که در جلسات حاضر نمیشه، به او این کلام مرا برسانید که در صورت حضور پیدا نکردن او بر روی پادشاه جادوگر دیگری سرمایه گذاری خواهد شد و سپس او جای مرلین را خواهد گرفت.»
در این هنگام بدویر بود.
«در چنین موقعیتی که ارتش مزدورهای موردرد هر لحظه در حال نزدیکتر شدن هستند و حال که موردرد با ولاد خونخوار هم پیمان و بر قبیله اژدهایان تاریک مسلط شده مرلین دانشش را از ما برای مواجهه با آنان به دور کرده، پیشنهاد میکنم تا شاگردان او در کملات را برای یافتنش بسیج کنیم به جای آنکه او را عذل کنید.»
در این زمان گرت با دستکش آهنیاش بر روی میز کوبید.
«مرلین پادشاه جادوگر است نباید کسی در این سطح از قدرت را از صفوف قدرت خود بهخاطر چند اشتباه کوچک بیرون کنیم، مطمئنا آن پیرمرد چند روز دیگر بازخواهد گشت.»
«ولاد باشد یا موردرد یا پادشاه غول پیکر اژدهایان تاریک، ضربهای از شمشیر من آنها را نصف میکند! نیازی به نگرانی نیست بحران مهم ظاهر شدن ناگهانی تعداد زیادی از هیولاهایی که بعضی از آنها نژاد ناشناختهای دارند است، باید برای برخورد با آنان چارهای بیاندیشیم.»
«سر پرسیوال راست میگوید در قلمرو تحت فرمان من هزاران موجود با ساختمانهایی عجیب ظاهر شدهاند.»
در این هنگام دوک گاوین بلند شد.
«در مناطق من نیز چنین بوده از کسانی که چنین بحرانی نیز در منطقهشان اتفاق افتاده خواستار این هستم اعلام کنند تا بتوانیم در برابر این بحران ناشناخته اقدام کنیم!»
«تعداد کشته شدگان نیز زیاد شده است و فشار بر روی کلیسا برای درمان مجروحین و پاک کردن نفرینهای تاریک هزینههای گزافی به مردم و کلیسا خسارت زدهاند.»
آرتور دستش را بالا برد و سکوت را فراخواند.
«سر گالاهاد موضوع کلیسا را از پاپ بخواهید که در این مجلس حضور یابد و به مانند مرلین نباشد با وجود آنکه حضورش اختیاری است ولی امر کنید تا حاضر شود، به دلیل خسارات مالی نیز مالیات را تا دو ماه از مردم دریافت نخواهیم کرد.»
سپس آرتور به سمت لنسلات نگاه کرد و او که از نگاه آرتور دوری کرد باعث شد آرتور از سر جایش بلند شود و دست بر روی شانه لنسلات بگذارد.
«درباره آن موجودات عجیب که به تازگی ظاهر شدهاند لنسلات موضع شمالی کشور و برخورد با نیروهای دیتریش را بر عهده خواهد داشت و وجودشان در داخل مرزهای ما را پاک خواهد کرد و دیگران مناطق تحت فرمان خود را کنترل کنند، سر پرسیوال و بدویر مسئول جنوب خواهند شد و دیگران نیروهای این دو جناح را تأمین میکنند، اگر پیشنهاد دیگری دارید مطرح کنید، از جمله شما سر لنسلات زیرا قرار است با جادوگران و والکریهای دیتریش مواجه شوید!»
لنسلات نفس کوچکی ولی با صدا بیرون داد و از جای خود بلند شد.
«اطاعت از امر پادشاه وظیفه من است و برای انجام آن تلاش خواهم کرد.»
پس از آن لنسلات به سمت درب سالن رفت و آنجا را ترک کرد، گالاهاد پسر او از اتفاق بین او و آرتور بیخبر بود و پس از ترک پدرش او میز را ترک کرد و باقی مانده افراد نیز در حال ترک آن بودند، در این بین بدویر به کنار آرتور رفت و سرش را به گوش او نزدیک کرد و بشکنی زد تا عایق صدایی ایجاد کند.
«خیانت همسر شما را فقط عده کمی از مردم میدانند، انتقام خواهی و خشم شما با سر لنسلات باعث جنگ داخلی خواهد شد، از شما میخواهم با بانو گیونیر با محبت رفتار کنید و از اخراج ایشان به بیرون از کملات خودداری کنید، زیرا که اخبار به دست رسیده ما حاکی از این است که موردرد به دنبال شکار بانو گیونیر است و اگر چنین اتفاقی بیافتد روحیه مردم ما تضعیف خواهد شد.»
رگهای گردن آرتور بالا زده و چهرهاش سرخ شده بود، قصد قتل او اگر به سمت کسی نشانه میرفت بیشک میتوانست فردی با رتبه لرد را به راحتی بکشد.
دقایقی گذشت و سپس آرتور دستش را پشت گردن سر بدویر گذاشت و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند.
«هیچ وقت مرا تنها نگذار بدویر، اگر زمانی اکسکالیبور از غلافش به بیرون بیاید تا زمانی که باز در غلافش به خواب برود میلیونها جان از بین خواهند رفت، این شمشیر مقدس نیست بلکه نفرین است و مرا روز به روز دیوانهتر میکند، بانوی دریاچه مادر آن لنسلات حرا*مزاده این شمشیر را نفرین کرده و میخواهد مرا دیوانه کند، به گاوین بگو تا گاردهای امپریال را قویتر از قبل کند زیرا اعتماد من به میزگرد نیز کم شده، گیونیر را نیز به تو میسپارم زیرا تا زمان طولانی نمیتوانم او را تحمل کنم، در برج بلند قلعه خود او را زندانی کنید تا بحران فعلی بخوابد پس از آن برای مجازات او تصمیم خواهم گرفت.»
بدویر تعظیمی کرد و پس از آن آرتور در سالن میزگرد تنها ماند و با باز شدن دوباره دربها و ورود خدمتکاران که آرتور را دیدند به سرعت درب را بستند و منتظر ماندند تا او اول سالن را ترک کند و سپس وارد شوند، در این حین آرتور چشمانش بیجان بود ولی بعد از آن دوباره جان گرفت.
«اخلاق این پیری خیلی تنده.»
کتابهای تصادفی

