قلعه ی شیطان
قسمت: 10
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
در جلوی محراب روحی از دست هازارد آزاد شد و درون محراب جای گرفت.
[روح قهرمان سطح 3 جذب محراب شد 124 امتیاز به دست آمد.]
نام: هازارد
نژاد نهایی: پادشاه آرک لیچ شیطانی
سطح: 2
حیات: 200
قدرت: 60
چابکی: 40
مانا(میاسما): 700
استقامت: -
تعداد امتیاز ها: 203
استعداد:
رستاخیز آندد:
میتوان موجودات مرده را با مصرف مانای تاریک متناسب با سطح موجود آن را به خدمت گرفت.
گلوله انرژی منفی:
با مصرف ده مانا تاریک گلوله انرژی تاریک را آزاد کنید که میتواند سی واحد آسیب وارد کند (همچنین با توجه به سطح و اراده حریف میتواند او را در سردرگمی و فلج شدن قرار بدهد.)
انفجار جسد:
با فعال شدن این مهارت جسد و یا اجساد انتخاب شده در محوطه صد متری قابل منفجر شدن هستند.
احضار داس مرگ: (غیر فعال)
داس مرگ اسلحهای آغشته به مانا تاریک که زخم سمی و با نفرین قوی ایجاد میکند و هر موجود زندهای که با داس مرگ زخمی شده باشد پس از مرگ در صورتی که هنوز نفرین داس مرگ که شامل خونریزی و ده برابر درد هست فعال باشد برده کاستور میشود.
در هر دقیقه پنجاه مانا تاریک مصرف میکند.
(هزینه فعال سازی صد امتیاز)
احضار ارواح انتقام جو: (غیر فعال)
ارواح انتقام جویی که میتوانند به صورت فیزیکی به دشمنان آسیب برسانند، این ارواح در زمان مرگ با انرژی تاریک خود را منفجر میکنند که آسیب قابل توجهای به موجودات زنده وارد میکند.
به ازای هر روح بیست مانای تاریک مصرف میشود.
(هزینه فعال سازی صد امتیاز)
حالت دوم پادشاه آرک لیچ شیطانی: (غیر فعال)
تمام تواناییها دو برابر میشود.
مدت زمان فعال بودن ده دقیقه، خنک سازی شش ساعت
(هزینه فعال سازی صد امتیاز)
مهارتها:
حساسیت به مانا رتبه D
توانایی درک تششعات مانا در شعاع 200 متری خود را دارید.
هازارد پس از دیدن مقدار امتیازها مهارتهای ارواح انتقام جو و حالت دوم را فعال کرد، برای داس مرگ او مطمئن نبود زیرا فکر نمیکرد نبرد نزدیکی را بخواهد انجام بدهد، آن هم زمانی که میتواند تعداد زیادی گلوله انرژی منفی و یا ارواح انتقام جو را برای شکست دادن حریفش به حرکت در آورد و از دور لذت به دست آوردن سکهها را تماشا کند.
پس از آن نگاهی به لیست ارتشش کرد.
300 واحد آندد شیطانی عادی، 3500 آندد شیطانی کماندار، 1150 آندد شیطانی شمشیرزن، 50 واحد شمشیرزن نخبه، 530 واحد کماندار نخبه، 20 واحد جادوگر آندد شیطانی.
به علاوه یک سگ جهنمی بزرگ و 257 سگ جهنمی آندد.
و موجودی طلا که شامل 24,290 سکه بود.
هازارد حال احساس قدرت میکرد و منتظر بود تا روح دیگری به چنگال او بیافتد تا بتواند سطح خودش را بالا ببرد در حالی که شروع به معاوضه تعداد بیشتری جواهر آتش با جواهر مرگ میکرد، میتوان گفت از معدن در روز سی جواهر آتش کسب میکرد، که همهی آنها را در ساعات ظهر با وحشت مبادله را انجام میداد، احساس اینکه جواهر مرگ در اطرافش باشد برای او و آنددهای دیگر خوشایند بود و او مطمئن بود که وحشت نیز چنین احساسی نسبت به جواهر خودش داشت.
پس از مبادله به موجودی سیصد جواهر مرگ خود نگاه میکرد و بر روی آنها دراز کشیده بود که ناگهان در مبادلهها توانست مبادله روح را ببیند و وارد آن بخشها شد، معاملات روح به راه افتاده و بعضی درحال خرید و فروش ارواح قهرمانان بودند و قیمت آن ارواح نیز به شدت بالا بود، ارواح سطح 1، 2000 سکه طلا، ارواح سطح 2، 20,000 و ارواح سطح 3 100,000 سکه طلا مطمئنا فروشندهها با چنین قیمتهایی شیطان بودند، هازارد احساس کرد که میتواند باز هم از پس چنین هزینهای بر آید و شروع به پخش کردن سوارنظام خود کرد ولی حتی بعد از یک روز دخمه دیگری پیدا نکرد و چشمانش فقط سمتی را میدید که شوالیهها از آن آماده بودند، پس از آنکه به سگ جهنمی بزرگ اجازه داد تا گوشت اجساد همنوعان بزرگ خودش را که هنوز نمیتوانست رستاخیز را بر روی آنان انجام بدهد، همراه با گارد و پانصد سوارکار کماندار نخبه خود شروع به حرکت به سمت مکانی کرد که شوالیهها از آن آمده بودند.
در مرز جنوبی امپراتوری در روستای هرین زمان عصر بود، مردم روستا که بچههای نوجوانشان، کسانی که قرار بود عصای دستشان شوند و در کارهایشان به آنها کمک کنند، آنها که چشم به انتظار نوه دار شدن بودند در مرکز روستا جمع شده و رئیس روستا که موی بور و چشمانی آبی داشت با شصت سال سن خود در حالی که بچه او نیز ناپدید شده بود در حال آرام کردن افراد نگران بود.
«سر الکس همراه با تیمی پنجاه نفره از شوالیههای نخبه به دنبال فرزندان ما دو روز پیش به راه افتادن، بهتره همگی آرام باشید و فقط به محضر خدا دعا کنید تا بچههامون به دست شوالیهها پیدا شوند و برگردند.»
«ولی شوالیهها اسبهاشون رو نبردن ما میتونیم با اسبهای اونا بریم دنبالشون و کمکشون کنیم!»
«آره.»
«راست میگه باید بریم!»
رئیس روستا مانده بود آیا این مردم در سرشان نیز محصولات پرورش میدهند سپس عصای چوبی خودش را به زمین کوبید.
«اسبها در کوهستان ممنوعه بهخاطر نفس سگهای جهنمی رم میکنن و فقط اسبهای جنگی میتونن در اونجا آرامش خودشون رو حفظ بکنن و گرنه شوالیهها عملیات جستجو رو با اسب انجام میدادند نه با پای پیاده.»
«ولی….»
«بچههای ما….»
«باید ما هم یک کاری کنیم...»
رئیس روستا تمام اهالی روستا را به حال خود گذاشت در حالی که به داخل خانه خودش رفت و نشست به تابلویی نگاه میکرد که تصویر نقاشی شده همسرش در آن نقش داشت.
«اگر فقط تو زنده بودی مطمئنم آلفرد یهو چنین بچه از راه به در شدهای نمیشد.»
…..
در فاصلهای با روستا، هازارد بر روی تپهای سرسبز به روستایی که در دید او بود نگاه میکرد و سپس نگاهی به آسمان کرد.
[هنوز وقتش نیست.]
….
آسمان تاریک بود و افراد روستا همگی در خواب بودند و فقط چندین نوجوان در بیرون از خانه جمع شده که تعدادشان به 3 نفر میرسید، همه آنها دختر بودند و قدرت عادی رتبه یک داشتند.
«باید با آلفرد میرفتیم و کمکشون میکردیم!»
«آره که مثل اونا ما هم گم شیم.»
«اونجا به شدت خطرناکه هر چی بهشون گفتم به حرف نکردن اینم عاقبتش.»
«ولی کشان و آلفرد هستن باید ازشون دفاع کنن.»
«حتی شوالیههای نخبه از وارد شدن به کوهستان ممنوعه ترس دارن اونوقت اونا که تازه به سطح دوم رسیدن میخوان چیکار کنن؟»
«سر کنیو همراه تیم جستجو بود پس فکر کنم اون بتونه رد پادشاه شیطان رو بزنه و تو مسیرش بچهها رو پیدا کنه.»
در حالی که سه بچه در حال چت کردن با یکدیگر بودند صدای تکان خوردن بوته کنار خود را شنیدند و به سمت آن بازگشتند ولی هیچ حرکت و یا صدای دیگری در کار نبود بهجز باد شبانه.
«بچهها من میترسم بیاین بریم خونههامون.»
«ما تو خاک امپراتوریم هیچ کاریمون نمیشه.»
«آره ولی به هر حال بیاین بریم.»
«هومم باشه.»
هازارد در حالی که هر سه دختر را از دور تماشا کرد که از آندد کماندار نخبه سوارکارش دور شدند دستور ادامه حرکت به او را داد و زمانی که دیگر روستا در محاصره بود مانا تمام افراد روستا را شروع به درک کردن کرد.
در کل 280 روستایی وجود داشت که در بین تمام آنها 4 نخبه سطح 1 و 1 نخبه سطح 3 حضور داشت، پس از آن هازارد دستانش را بالا برد و شروع به احضار ارواح انتقام جو کرد، از بدن او سپس سی روح سیاه که در حال پخش شدن به سمت روستا بودند و از درد و خواستههای دنیوی خود ناله میکردند به راه افتادند.
رئیس روستا کمال، که در خواب نبود و با فکر درباره پسرش نمیتوانست دقیقهای آرام بگیرد صداهای کوچک مشکوکی شنید و پس از نگاه کردن به بیرون از پنجره و با دیدن تعداد زیادی از شبحهای دو متری سیاه با پنجهها و دندانهای تیز بلند که در خانهها فرو میرفتند احساس کرد که سر تا پا در حال عرق کردن است، تنها پس از دو ثانیه جیغها و فریادهای اهالی روستا به گوش میرسید و او که به سختی میتوانست موضوع را درک کند به سمت کمد خود برای برداشتن عصای درویدیاش رفت ولی با دیدن نبود آن احساس کرد که آب سردی بر روی او ریختهاند، تنها پس از سی ثانیه با پوشیدن ردای جادوگری طبیعت خودش به بیرون از خانه آمد و سربازهای بازنشسته را دید که سعی در جنگیدن با شمشیر و نیزه خود با ارواح را داشتند ولی هیچ ضربهای اثر نداشت و همه آنها به راحتی کشته شدند، در حالی که مرگ همرزمهای خودش را میدید دندانهایش را به هم سابید و شروع به ورد گفتن کرد و سپس دستانش را به زمین کوبید، با حرکت او ناگهان گلی به ارتفاع پنج متر از زمین به بیرون رشد کرد، این گل شبیه به قاصدک بود و پس از بیرون آمدن دانههای سفید از آن به آرامی ارواح را دنبال میکرد و در زمان برخورد با ارواح منفجر میشدند و میتوانستند هر روح را در هر ضربه بکشد، کمال احساس آرامش کرد ولی مانای او با احضار چنین گیاه نگهبانی به آخر خود رسید و در حالی که بر روی زمین افتاده بود نفس نفس میزد.
در حالی که لبخند به روی لبانش آمد سپس دید که پنج توپ انرژی منفی سیاه رنگ با سرعتی زیاد به گل برخورد کرد و گل را بیحال و نیمه خشک کرد در حالی که ثانیه بعد سگ جهنمی عظیمی سیاه با فلسهای سرخ به بیرون پرید و گل را از ریشه به بیرون کشید و تکه تکه کرد.
کمال با دیدن چنین لحظهای میدانست که همه چی تمام شده، بعد از آن او به سمتی چرخید که توپهای انرژی منفی آمده بود، در آن سمت آنددی با شاخهای بلند، ردای سیاه و براقی پوشیده بود در حالی که شنلی از جنس خز، بر پشتش روی باد سواری میکرد.
سپس پس از آن سگ عظیم را بالای سرش دید و آماده شد تا بمیرد ولی سگ با او کاری نداشت و او را بلند کرد و نزد آن آندد شیطانی برد، در مسیر تقلایی نکرد زیرا به هیچ چیز امیدی نداشت، درحالی که به بالای تپه رسید و سگ او را که از ردایش بلند کرده بود به زمین انداخت، کمال فرصتی داشت و به پشت خود نگاه کرد اهالی روستا که سعی در فرار داشتند در زیر نور ماهها توسط کماندارانی سوارکار شکار میشدند و امیدی به فرار هیچ کدام از آنها نبود، پس از آن به سمت آندد شیطانی برگشت و قسم میخورد که تا به حال چنین موجودی را ندیده بود، پس از آن آندد شیطانی دست بر روی سر او گذاشت و او احساس کرد که سردترین جسم در تماس پوست اوست، حتی اگر آخرین مهلت بود مقدار بسیار کمی مانا داشت و سعی کرد تا با تقویت قدرت خود شانسش را امتحان کند ولی آندد به او فرصتی نداد و گلوله انرژی منفی را که از کف دستش ظاهر میشد و حال بر روی سر پیرمرد بود رها کرد، گلوله در سر کمال ظاهر شد و در همان زمان کمال بر روی زمین افتاد و بیجان شد.
هازارد پس از احضار انرژی منفی نگاهی به جسد افتاده فرد جادوگر کرد.
[اجساد رو هم جمع کنید، کتاب یا هر چی پیدا میشه رو میخوام همه رو بر گردونید به قلعه.]
در حالی که هیچ جوابی نشنید ولی میدانست که تمام حرفهای او را شنیدهاند به سگ جهنمی خود نگاه کرد که گویی منتظر اوست تا او را بهخاطر آوردن دروید پاداش بدهد ولی هازارد توجهی به او نکرد و سپس به سمت محراب بازگشت.
[شما روستای هرین، تهدید نخبه رتبه 2 را پاکسازی کردید.]
[صندوق گنج برنز درخشان به دست آمد.]
کتابهای تصادفی

