قلعه ی شیطان
قسمت: 21
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
بر فراز کوهستان سیاه و در آسمان تاریک و پر از ابر خاکستری آن بر روی چوبهای جادو که تعدادشان به صدها میرسید شکلهای انسانی زیبا و بسیار جوان در لباس و ردای جادوگری سیاه و کهنه خود با کلاه مخصوص مخروطی در حال پرواز بودند، آرایش هفت آنها که جلودارترین جوخه آنها را فقط یک نفر تشکیل میداد و لباسش با دیگران فقط کمی فرق داشت و تجملاتیتر بود.
هژنا با تمام دقت کل مناظر زیر خود را تماشا میکرد، کوهستان سیاه مکان ایده آلی برای جنگ و یا بررسی نبود، هیولاهای پراکنده شده و ارتقاع بسیار زیاد کوههای شکننده باعث شده بود پس از جنگ بزرگ اکثر نژادهای متمدن این منطقه را ترک کنند و به حال خود بگذراند.
"هژنا اگر این مسیر رو ادامه بدیم به مرزهای امپراتوری میرسیم و درگیری اجتناب ناپذیره، ما برای اون پول نگرفتیم."
با نگاه هژنا به معاون خود که هم رنگ چشمان و موهای او هر دو قهوهای بود نگاهش را به مناظر پیش رو برگرداند.
"اگر با مدرک موثقی از تلاشمون برنگردیم پول بیپوله و حتی دیگه اشراف دشت مرگ هم بهمون کار نمیدن."
"چند بار این بحثو کردیم برای سکههای بیشتر و شهرت نیازی به فداکاری نداریم!"
"اون وقت از گشنگی کشته میدیم لوسی، اگر امپراتوری اژدهای سبز یا طلایی در ارتشش نباشه پس عملا ما از هر خطری حفظیم البته اگر تازه کارهامون با جادو کشته بشن که اگر شدن بهتر از داشتن یک دهن اضافیه!"
"بازم حرف خودتو میزنی!"
هژنا پس از آن خندهای کرد و سرعتش را افزایش داد ولی در همان نزدیکی تشعشعات ضعیف جادو را احساس و نگاهش را به زمین دوخت. در چند کیلومتری آنها برجی پنجاه متری از جمجمه و موادی سیاه شروع به کمی لرزش کرد و پس از آن شبحهایی شروع به خارج شدن از آن کردند و در همه جهات روبرو که به نظر میرسید از برجهای دیگری نیز در نزدیکی وجود داشتند شروع به هدف گرفتن آنها کردند.
"این دیگه چیه؟"
"هژنا باید چیکار کنیم؟"
"اینا نیروهای امپراتوری یا هر چیزی شبیه اونا نیستن! مبارزه با اینا چیزی نیست که_"
در میان سخنش بود که صدای رعد آسای غرش اژدها شنیده شد.
"اژدها؟!"
"کاپیتان اونجا!"
در حالی که نگاهش را برگرداند اژدهای اسکلتی چهل متری با دو شاخ پیچ خورده بلند با سرعتی نزدیک به صوت به آنها رسید و هالهاش به همراه غرشش در نزدیکی آنها باعث اعمال نفرینهای متعدد شد.
هژنا به سختی آرامش خودش را حفظ کرده بود و در حالی که سعی در فرار داشت به تمام هنگ صد نفره خود که در حال فرو ریختن بر روی زمین به مانند پرندگانی مرده بودند نگاه کرد.
"لعنتی!"
تنها در هنگام برگشتنش بود که یقه ردای سیاه او گرفته شد و باعث شد با ترس به عقب نگاه کند.
موجودی در ردای بنفش تیره، آنددی با استخوانهای سیاه و رگههای طلایی و دو شاخ بلندتر از دیگر و پیچ خورده که نمایانگر قدرت و اقتدار بین شیاطین بود.
"س...سطح وارلرد..."
"ساحرههای جارو سوار واقعا جالبه!"
تنها پس از آن دیگر فقط سیاهی چشمانش را گرفت.
…….
قلعهای از یخ بر فراز کوهستانهای سرد و سفید، هژنا خودش را در ردای سفید و براق نجیبی دید که دههها از زمان آخرین بار پوشیدن آنها میگذشت.
"چرا من… تو قلعه یخم؟"
تنها پس از آن صدایی به گوشش رسید، صدایی آشنا.
"اوه کاپیتان اینجایین؟ ملکه یخ صد سر گردان ساحرهها رو فرا خونده بهتره خودتون رو به تالار برسونین."
صدای لوسی بود و شکل جوان سر حال و خندان لوسی در برابر چشمانش بود.
"لوسی.… میتونی بهم توضیح بده چه خبره ما باید توی کوهستان سیاه میبودیم ما_"
"چی میگی هژنا کوهستان سیاه؟ زمین کثیف اون هیولاهای پست؟ عمرا اگر ما ساحرههای-"
هژنا به جلو رفت و شانههای لوسی را با شدت فشرد.
"این…. سفر در زمانه؟"
"سفر در زمان دیوونه شدی؟ حتی سطح فراموش شده افسانهای هم نمیتونن همچون کاری کنن، بهت نمیخوره مست باشی ولی اگر میخوای، به عنوان معاونت من تو جلسه شرکت کنم تا گند نزنی؟"
"لوسی امروز چندمه؟"
"سی ام ماه گل یخی، سال 240 پس از ریزش زمستانی.… برای چی میپرسی حالا داری خیلی عجیب رفتار میکنی!"
چهره هژنا در هم رفت.
"نه نه نه فردا اعزام گردانهای ساحره با کمین اژدهای طلایی غول آسا از بین میره باید جلوی اعزام رو بگیریم!"
در حالی که خودش لوسی را کنار زد تا به سمت سالن برود متوجه شد هر چه با کفشهای پاشنه بلند یخیاش میدود فایدهای ندارد، تنها پس از آن به عقب برگشت تا لوسی را ببیند ولی فقط زنی با چشم و موی سیاه و بلند در لباسی سفید را دید که به او نگاه میکند.
"تو_"
"کاپیتان! کاپیتان!"
چشمانش را باز کرد لوسی در برابر او بود و فضای اطراف فقط، زیرزمینی سنگی به نمایش میگذاشت و چندین مشعل آبی فیروزهای که در حال روشن کردن مکانی زندان مانند بودند.
"آههه فکر کردم یکارت کردن دیگه بیدار نشی!"
"منظورت چیه؟ نه اصلا ما کجاییم؟ اینجا زندان_"
هژنا از جایش بلند شد و به سلولهای دیگر که پر از اعضای هنگ آنها بود نگاه کرد.
"مارو زندانی کردن و نزدیک به نصفمون نیستن و باقی هم همه دست و پاهاشون شکسته یا آسیب جدی از سقوط دیدن خود من هم..."
هژنا نگاه او را دنبال کرد و ساق شکسته پایش را دید.
"نه باید درمان بشه وگرنه از خون ریزی داخلی-"
"نگرانیهای مهمتری داریم کاپیتان و مهمتر از همه اینه که یکاری باهات کردن که من متوجه نمیشم چیه..."
"یعنی چی؟ منظورت چیه؟"
"وقتی بیدار شدم هر کی الان اینجا هست بود ولی تو رو تازه آوردن و اینکه تا وقتی بیدار شدی چهره خوبی نداشتی چهرهات یه جوری بود انگار داشتی درد میکشیدی یا در تلاش برای چیزی-"
"من هم اگر توی رویام پنج ساعت فقط میدویدم چهره خوبی تو خواب نداشتم."
نگاه هر دو به سمت مرکز بین سلولها رفت، آنددی که قبلا دیده بودند در آنجا ایستاده و به هر کدام از آنها نگاهی کنجکاو گرایانه میکرد.
"تو کی؟"
به کنار سلول و میلههای فلزی جادویی آن رسید، زندانی که در عمق قلعه شیطان بود و هازارد با دیدن عملکرد مثبت آن بسیار راضی بود.
"این سوالیه که من میخواستم بپرسم هژنا، سر گردان پیشین سرزمینهای زمستان!"
هژنا با شنیدن هویتش در تعجب بود ولی با به یاد آوردن رویایی که دیده بود سریعا متوجه عملی که روی آن انجام شده بود شد.
"از جادوی ذهنی استفاده کردی."
هازارد با شنیدنش متوجه شد فرد روبرو در درک سریع موقعیت خود به شدت با تجربه بود و ارزش خوبی به عنوان یک مهره داشت.
"خوبه ولی جواب سوالم رو بهتره الان بدی!"
هژنا با شنیدن لحن تهدید آمیز به کاسه چشمان خالی که از مانای میاسما شعلهور شد نگاه کرد.
"تو میدونی من کی هستم پس چه جواب دیگهای میخوای؟"
"اینکه در قلمرو من چیکار میکردین و اینکه به ارتش اون شوالیهها ربطی دارین یا نه!؟"
هژنا با شنیدن قلمرو متوجه شد که احتمال داشت موجود روبرویش از همان نیروهای پراکنده شده در جنگ بزرگ باشد و از آنجایی که نژاد آندد بود با اعتماد به نفس به جلو رفت.
"تو از نیروهای شاهزاده تاریکی ولاد هستی نه؟ با این قدرت مطمئنا در زمان جنگ بزرگ جز نیروهای نجیب بودی! ما مزدورهایی هستیم که کنت مکسیمان استخدام کرده و به ما عملیات پیشاهنگی و تخمین دقیق نیروهای دشمن و تشخیص قدرت اونها رو داده، اگر شما در این جنگ پیش رو به کمک کنت مکسیمان برین مطمئنا شاهزاده ولاد شمارو برای اینکه پراکنده شدید میبخشه."
هازارد با شنیدن اطلاعات جدید سری تکان داد و به سمت نفر دیگر که پشت هژنا بود نگاه کرد.
"تو باید لوسی باشی…. به من بگو حرفهاشو قبول داری؟"
هژنا نگاهی به عقب کرد و لوسی را در حال لرزیدن دید، اختلاف رتبه زیاد بود و او که فقط در سطح نخبه بود در برابر سطح وارلرد و از ترس و امواج قوی مانا به خود میلرزید، ولی حال او دو انتخاب داشت، یا خودش را با گفتن اینکه حرفهای هژنا را تأیید نمیکند نجات میدهد و هژنا را طعمه میکند یا اینکه حرفهای او را تأیید و میگذارد آزمونی که آندد برای آنها گذاشته بنا به انتخاب خود او تعیین شود.
"د...درست میگه با وجود اینکه شاهزاده تاریکی بیرحمه ولی برای شما که در سطح وارلرد هستین حتما استثنا قائل میشه."
هازارد پس از شنیدن آن کمی شکاک شد، او فقط از طریق ارزیابی و دیدن رویایی که مادیان به او نشان داده بود از هویت نسبی آنها اطلاع داشت و این فرد شاهزاده تاریکی که گویا موجود قدرتمندی بود باعث کنجکاوی بیشتر او شده بود.
"این کنت مکسیمان که گفتین، در حال جمع آوری نیرو برای رویارویی با این ارتش شوالیههاست؟"
هژنا با شنیدن آن کمی مکث کرد و با تعجب هازارد را نگاه کرد ولی بعد از آن به آرامی کلماتی را گفت.
"ارتش تاریکی متعلق به کنت همین حالا هم در حال حرکت به سمت ارتش امپراتوری برای جنگ توی دره معدن ابسیدینه."
"معدن ابسیدین؟"
هژنا باری دیگر با تعجب به هازارد نگاه کرد.
"بله در کنار اون طبق حرکت ارتش امپراتوری قصد اونا اینه که در حین عبور از کوهستان سیاه معادن ابسیدین رو که بودجه عمدهای رو برای کنت مکسیمان تهیه میکنه از بین ببرن."
هازارد با شنیدن اطلاعات جدید و اینکه معدن ابسیدین در نزدیکی هست بسیار خوشنود شد، ابسیدین به شدت در تجارت پادشاهان شیطان خرید و فروش میشد و قیمت بسیار بالایی بهخاطر سختی و رسانایی بالای جادو داشت.
"..... در ازای اینکه من و ارتشم رو به دره آبسیدین ببری من هم به ارتش کنت مکسیمان کمک میکنم و شما رو هم به خاطر ورود بدون اجازه به قلمروم میبخشم."
هژنا با شنیدن آن خوشحال شد و بدون توقف سرش را تکان میداد.
"مطمئنا مطمئنا!"
هازارد پس از دیدن آن از او راضی بود و از زندان بیرون رفت در حالی که به دو غول شیطانی آندد در کنار زندان دستور میداد.
[رهبرشون رو در بیارین و جلوی قلعه منتظر باشین.]
[دستور شما اطاعت میشود.]
هازارد هیچ وقت نمیتوانست به شنیدن جوابهای غولها عادت کند و فقط راه خودش را به سمت راه پله و بالای قلعه خود رفت در حالی که صدای غولها را دوباره شنید.
[ما راه میرویم.]
کتابهای تصادفی

