فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 23

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

در بالای قله‌ای نزدیک به دره ابسیدین، هازارد بر روی اژدهای شیطانی آندد و هژنا در کنارش به صحنه روبرو شدن دو ارتش خیره شده بودند.

"سیصد هزار انسان در برابر دویست هزار موجود تاریکی؟ نتیجه به نظرت چیه؟"

هژنا با تجربه صدها سال زندگی و جنگ‌های متعددی که در دوران مزدوری خودش گذرانده بود به سرعت تحلیل خودش را به زبان آورد.

"نیروهای انسانی در جنگ با تعداد و جادوهای پیشرفته برتری خودشون رو نشون میدن، هماهنگی اونا همیشه باعث شده نیروهای تاریکی دست برتر رو نداشته باشن ولی در مقابل اونا کنت معروف خون آشام مکسیمان هست، اگر مکسیمان بخواد هزینه‌های خودش رو عملا در نظر نگیره و نیروهای اصلی‌شو برای این جنگ فدا کنه نتیجه مشخصه."

"کنت مکسیمان.… به نظر میاد اعتماد کاملی بهش داری!"

هژنا فقط سرش را پایین انداخت ولی بعد از آن به کاسه چشمان هازارد با چشمان جدی نگاه کرد.

"تو واقعا کی هستی؟"

هازارد با شنیدن آن از نگاه کردن به او طفره رفت و به میدانی که قرار بود از خون سیر شود نگاه کرد.

"بالاخره فهمیدی."

هژنا فقط توانست جادوهای خودش را برای محافظت و فرار فعال کند ولی هنوز حرکتی پس از آن نمی‌کرد.

"تو کنت مکسیمان رو نمی‌شناسی، تو از دره آبسیدین بی‌خبری! تو از جناح نه امپراتوری نه تاریکی پس بگو از کدوم جناحی چون مطمئنم از شمال هم نیستی!"

هازارد تنها دو انگشت استخوانی‌اش را بالا برد و پس از ایجاد صدا باعث شد تا تمام جادوهای هژنا از بین برود و به روی زمین از شدت جاذبه سنگین بیافتد.

"چه اشتباهات ضایعی…. ولی مطمئنا فردی مثل تو حدس‌هایی درباره هویت من باید داشته باشه."

هژنا لبخندی خونی زد.

"تو یک پادشاه شیطانی! موجوداتی با رشد سریع و قدرتمند که همه جای قاره در حال شکار شدنن! هیچ کجا شما شاه‌های خود خوانده رو تحمل نمی‌کنن!"

هازارد با شنیدن آن سری تکان داد.

"پس قهرمان‌هایی که مارو شکار می‌کنن چی؟"

هژنا با شنیدن آن کمی مکث کرد.

"منظورت انجمن‌های ماجراجویی؟"

هازارد با شنیدن آن شروع به خندیدن شیطانی کرد که عملا با صدای کوبیده شدن دندان‌های سفید و کوسه‌ای او همراه بود.

"می‌دونی اونا همه توسط ارواح کسانی از جهان دیگه تسخیر شدن؟ تمام اون‌ها و این سرزمین شما فقط میدون بازی برای ما دو جناح هست تا با هم بجنگیم!"

هژنا سکوت کرده بود زیرا اگر حرف او درست بود، دلیل ناگهانی حمایت نجیب زادگان و افراد قدرتمند در تمام سرزمین از انجمن‌ها و عضو شدن دسته جمعی آن‌ها منطقی خوانده می‌شد.

"این دروغه.."

"پس به نظرت وجود من که فقط چند ماه در این سرزمین به وجود آمده به رتبه وارلرد رسیده چی؟"

هژنا با شنیدن اینکه موجود روبرویش فقط چند ماه سن بیشتر ندارد به خود لرزید.

"اینا همش به خاطر اون قهرمان‌های احمقی هست که دو دستی خودشون رو تقدیم به من کردن و این میدان جنگ روبرو!"

هژنا نگاهش هازارد و نزدیک شدنش به میدان جنگ را دنبال کرد.

"این می‌تونه باعث تکامل بیشتر من بشه!"

هژنا با شنیدن آن فقط می‌توانست سکوت کند، موجودی که در چند ماه به سطح وارلرد برسد مطمئنا رسیدن به سطح حماسه‌ای برای او دور نبود.

حال چندین احتمال مختلف در سرش همانطور او را وادار به انجام کارهای مختلف می‌کرد تا اینکه چشمانش را بست.

"چند تا از شما الان زندن؟"

هازارد با شنیدن آن به پنجره سیستم و تعداد افراد باقیمانده نگاه کرد.

"40,000 نفر تقریبا ولی باید اینو بدونی فقط شاید تعداد سه رقمی از اون‌ها در سطح من باشن ولی تعداد تک رقمی بالاتر از من."

هژنا با شنیدن آنکه شاید هزار نفر در سطح او باشند به خود لرزید، با چنین تعدادی مطمئنا فتح یک پادشاهی مانند نوشیدن لیوانی آب بود.

"اگر ….. اگر ما-"

"اگر می‌خوای بگی که می‌خوای به من خدمت کنین باید بگم نصف شما در حال حاضر برده‌های مطلق منن."

هازارد تنها کمی نیروی فضایی برای فضای پشتش ایجاد کرد و پس از باز شدن پورتال‌ها، پنجاه ساحره آندد که مانند روز زنده بودنشان بودند به بیرون آمدند و سطحی بالاتر از سطح قبلی خود داشتند.

هازارد با افتخار از اینکه می‌توانست در رستاخیز و تسلط او بر جادوی مرگ سطح فعلی را با اعمال مانای بیشتر یک رتبه افزایش دهد به هژنا نگاه کرد.

"به من بگو چه چیزی می‌تونه بین تو و اونا اختلاف بزاره؟ اونا حتی سطح قدرت بالاتری از زمان زنده بودنشون دارن."

هژنا که از جادوی جاذبه رها شده بود تنها پس از بررسی یکی از ساحره‌های آندد به سمت هازارد برگشت.

"پس چرا تا الان زنده نگهمون داشتی؟ به نظرت نمی‌تونم بگم؟"

هازارد واقعا هوش او را تحسین کرد.

"آره برای همونه، این ساحره‌ها."

با انگشت اسکلتی‌اش به آرامی سر یکی از ساحره‌های آندد را تکان داد.

"فقط یک مشت عروسک خیمه شب بازی‌ان و هوش و حافظه شمارو ندارن، پس به من بگو چه جور باید بهتون اعتماد کنم که برای من تا ابد کار کنید؟"

هژنا با شنیدن آن اخم کرد، دلیلی که افراد با افتخار خواهران ساحره مزدور می‌شدند و افتخار خودشان را می‌فروختند به دلیل به دست آوردن پول بیشتر و استفاده از جادوهای پیشرفته به غیر از یخ بود که در آن استعداد داشتند و فرماندهان آن‌ها اجازه تمرین آن را نمی‌دادند، و حال موجود روبرویش از اون خدمت ابدی می‌خواست موضوعی که او نمی‌توانست با آن موافقت کند، ولی او در شرایطی نبود که بخواهد ضد آن عمل کند، تنها با نگاه کردن به اجساد خواهرانش که مانند عروسک‌هایی بدون فکر بودند از عاقبت رد کردن او آگاه شد.

"پس تصمیمت؟"

"قرارداد خون می‌بندیم."

هازارد با شنیدن آن اخم کرد ولی پس از آن فقط به سمت او رفت و برگه قراردادی جادویی خالی خرید و پس از ذکر تمام شرایط یک طرفه آن را به او داد و پورتال فضایی برایش که با آن می‌توانست به همراه ساحره‌های آندد برگردد ایجاد کرد.

"پس از منعقد شدن قرارداد با خون در ورودی قلعه منتظر من باش تا اون زمان از همراهی دوستای جدیدت لذت ببر."

هژنا با چهره‌ای منزجر شده مکان را همراه با عروسک‌های هازارد ترک کرد و او را به تماشای میدان نبرد همراه با اژدهای آندد تنها گذاشت.

"به نظرت کی می‌بره؟"

اژدها که هوش کافی برای تحلیل نداشت فقط در همان نقطه به مانند عادت اژدها گونه‌اش در حالت خواب رفت ولی هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست بخوابد.

"تنبل."

پس از آن نگاه هازارد به دره جلوی خودش جلب شد مکانی که دو ارتش بالاخره شروع به حرکت کردند.

کتاب‌های تصادفی