فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 24

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
کنت سولار و کنت مکسیمان در برابر هم بودند، هر دو در زره‌های متفاوت و تمام تنه نجیب و با شکوه. "انسان حقیر بهتر است بهانه خوبی برای تجا*وز به زمین‌های بی‌طرف داشته باشی." "موجودات کثیف تاریکی بهتر است تطهیر شوند تا آنکه سخن بگویند!" "پس می‌توان گفت فقط خون ریخته خواهد شد!" "انتقام خون ریخته شده نیز گرفته خواهد شد!" هر دو پس از آن به سمت لشکر خود برگشتند، مکسیمان گیج بود و به نزدیک‌ترین ویسکونت خود اشاره کرد. "منظورش از خون ریخته شده مال جنگ بزرگه؟" ویسکونت که زرهی مشابه با شکوهی کمتر به تن داشت، به سمت ارتش امپراتوری نگاه کرد. "نمی‌دونم ولی به نظر میاد درباره ارتش بیست هزار نفری انسانی باشه که به تازگی در مرز یک شبه ناپدید شدن." مکسیمان فقط نیشخندی زد و به ارتشش متشکل از خون آشام‌ها، دیوها، گرگینه‌ها و بسیاری دیگر فریاد زد. "غاصبان در فکر غارت زمین‌های ما هستند و به بهانه‌ای کاملا مضحک که ما را مقصر می‌دانند به دنبال جنگ آمده‌اند، فرزندان تاریکی به من بگویید! آیا شما از جنگ فرار می‌کنید؟" "نه!" "به من بگویید آیا شما زمین خود را به دشمنان خود می‌دهید؟" "نه!" "پس آیا شما نیز به دنبال زمین‌های آن‌ها هستید؟" "آری!" "شما می‌خواهید تلافی تجا*وز آن‌ها به زمین‌هایمان را با خون فرزندانشان جبران کنید؟" "آری!" "آیا شما زنان آن‌ها را به بردگی خواهید گرفت و زمینشان را تقدیم شاهزاده تاریکی خواهید کرد؟" "آری!!" "پس رحم نکنید!!!!!" "هواه! هواه! هواه!" کنت سولار که در دو کیلومتری ایستاده بود خود از فریاد موجودات تاریکی و ضربه اسلحه‌ها بر سپر، ته نیزه‌ها بر زمین به لرزش افتاده بود، سربازانش که بماند. "کشیش‌ها تقویت‌ها رو فعال کنید!" "سربازان امپراتوری بدانید که امروز خون ریخته شده بیست هزار نفر از مردمان امپراتوری و تلافی غارت چهار روستا و کشتن تمام زنان و بچه‌ها و مردان آن، امروز از این موجودات کثیف گرفته خواهد شد! بدانید که ارواح ما در زمان مرگ توسط مادر زمین به بهشت فرستاده خواهد شد و خود فرشته‌ها به شجاعت و شهامت شما در این روز شهادت خواهند داد! روح کثیف این موجودات را راهی جهنم کنید!" سربازان امپراتوری شمشیرهای خود و یا هر سلاحی که در دست داشتند به سمت آسمان بردند. "برای امپراتوری!" کنت سولار نیز شمشیر درخشانش را بیرون کشید و سوار بر اسب زرهی خود، آن را به سمت ارتش مقابل گرفت. "برای امپراتوری!" هازارد با تشرف کامل به میدان فقط جای پاپکورن را خالی می‌دانست و تماشا می‌کرد، لحظه‌ای که شوالیه‌ها بر روی آن اسب‌های جنگی زره‌ای خود با نیزه‌ها و لنس‌ها و شمشیرها به درون سگ‌های جهنمی می‌شتافتند و خون که پس از آن مانند فواره به این سمت و آن سمت جریان پیدا می‌کرد. پایانش نیز آن نبود پس از گذشت یک ساعت صدای فریاد خفاش‌های غول آسا می‌آمد که یا شوالیه‌ها را از روی زمین بلند کرده و از ارتفاع به روی ارتش امپراتوری رها می‌کردند و یا در آسمان تکه می‌کردند. حتی بعضی خودشان را مانند موشکی انتحاری به درون ارتش امپراتوری رها می‌کردند. با نزدیک شدن آن‌ها ارتش امپراتوری نیز دست بر روی دست نگذاشت، شوالیه‌های زیادی سوار بر پگاسوس‌ها و گریفین‌ها به هوا برخواستند و شروع به شکار خفاش‌ها کردند، ولی با ورود آن‌ها نیز ایمپ‌های آتشینی از جناح تاریکی به پا خواست و با تعداد زیاد خود بر شوالیه‌های امپراتوری در آسمان غلبه کردند، کنت سولار دیگر توان تفکری نداشت و به جادوگران و کمانداران دستور انهدام دشمنان در آسمان را داد. مکسیمان در آن سمت در حالی که شوالیه زنی را برایش آورده بودند در حال نوشیدن خون آن بود که به شوالیه‌های خون و تاریکی دستور داد تا دشمن را دور بزنند و به سربازهای پیاده خود دستور داد تا به جلو پیشروی کنند. میدان جنگ آشفته بود و حتی هازارد از فاصله چند ده کیلومتری می‌توانست امواج جادویی را احساس کنند، او با علاقه نیروها و عملکرد آن‌ها را تحت نظر داشت. ساعاتی گذشت و در نیمه شب بود که دیگر ارتش انسانی به اردوگاه خود در نزدیکی عقب‌نشینی کرد و اردوگاه تاریکی نیز همین کار را انجام داد. هازارد با دیدن آنکه جنگ در توقف بود به سمت قلعه خود سوار بر اژدها شد و مناطق را طی بازگشت خود بررسی کرد تا ببیند آیا نیرویی در نزدیکی معادن او و یا قلمرو او وجود دارد یا نه، تنها پس از پنج ساعت به قلعه رسید و پنجاه ساحره را دید که در محاصره شوالیه‌های شیطانی آندد و ساحره‌های آندد نشسته بودند، با رسیدن هازارد، در جلوی آن‌ها فرود آمد و هژنا را دید که به او نزدیک می‌شد. البته عمل او می‌توانست باعث مرگش شود ولی هازارد به شوالیه‌های خود و اژدهایش اجازه تداخل را نداد و قرار داد جادویی خون را از او گرفت. "می‌بینم که همه‌تون قبول کردین." هژنا فقط سرش را پایین گرفت. برای ساحره‌های گردان خود تأسف خورد که آن‌ها را به چنین روزی انداخته بود. پس از آن هازارد رگ طلایی را کنار دستش برید و اجازه داد مایع قیر مانند طلایی بر روی قرار داد بریزد و قرارداد به شکل نورهای کوچکی در بیاید و به درون تمام افراد ساحره زنده و هازارد جذب شود. "در شعاع صد کیلومتری قلعه گشت می‌زنید، هر کدوم از شما یک ساحره آندد رو همراهی می‌کنید و در صورت نیاز به فداکاری جون خودتون رو در اولویت می‌زارید و خودتون رو نجات می‌دید، مأموریت شما حفظ امنیت محراب و بررسی مناطق اطرافه." هژنا فقط توانست زانو بزند خواهرانش نیز با تکرار حرکت او زانو زدند. "انجام می‌دیم." هازارد پس از آن به سمت دیگری رفت زیرا که زمان احضار آبیس بود و او قصد داشت روی ده هزار مانای خود برای هزار مانا شرط ببندد. پس از آن پورتال‌های آبیس باز شد و نزدیک به هزار موجود کوچک به اندازه توپ به شکل چشم و دو بال کنارشان احضار شدند. هازارد با علاقه به آن‌ها نگاه کرد ولی آمار ضعیف آن‌ها حتی نمی‌توانست آندد معمولی را شکست دهد، هازارد فقط نیاز داشت تا از لیچی در نزدیکی کمی مانا جذب کند که لیچ با افتخار آن را به اربابش تقدیم کرد. پس از آزاد شدن مقدار زیادی مانا چشم‌ها به روی زمین افتادند و هازارد شروع به ذکر دستور خود به لیچ‌ها کرد. [برای بررسی و گشت در اطراف کنترلشون کنید و بهشون وظیفه بدین.] هازارد با دیدن آنکه لیچ‌ها دست به کار شدند به سمت تراس قلعه‌اش پرواز کرد و با وارد شدن به آن سی مادیان را دید که به او نزدیک شدند و او را غرق در بدن‌های خود کردند، هازارد پس از روز طولانی خود به تخت رفت و اجازه داد تا مادیان‌ها او را به بهترین رویاهایی که معتادشان شده بود هدایت کنند.          

کتاب‌های تصادفی