فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 51

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

لاموراک مانند عادت روزانه خود در کلیسا مقابل مجسمه طلایی فرشته مانند زانو زده بود و با نگه داشتن نشان ستاره ای دوازده گوش خود در دو دست با ورود شوالیه مورد اعتمادش آهی از درون کشید .

«چه شده است؟»

فوسارد حال خوبی نداشت و با چهره ای بی حال و لحنی خسته جواب داد .

«ارتش مارکینز تور توسط موجودی در اوج سطح حماسه ای در هم شکسته شده و طبق گزارشات موجود حماسه ای گویا احضار و زیردست پادشاه شیطان بوده و خود پادشاه شیطان نیز قدرتی برابر با اوایل سطح حماسه ای دارد.»

لاموراک نشان ستاره را در دستش فشرد و از جایش بلند شد با اینحال نگاهش مجسمه طلایی پانزده متری را ترک نکرد .

«برادرم چه شد؟»

«مارکینز تور به دلیل استراحت شبانه کمی دوتر از میدان جنگ با نیروهای نخبه خود کمپ کرده بودند و کنت آنتونیو رهبری را بر عهده گرفته و پیشروی می کردند ، در این بین تنها تعداد انگشت شماری توانستند از تعقیب نیروهای پادشاه شیطان فرار کنند و کشته نشدند ، باور دارم تنها زنده ماندن مارکینز تور در بین نجیب زادگان مطمئنا به عنوان پیامی از سمت پادشاه شیطان بوده باشد.»

لاموراک به عقب برگشت و با چهره ای که قاتل قلب بسیاری از دوشیزگان و جان شروران زیادی بود به جلوی فوسارد با قدم های آرام خود رسید .

«دو موجود در سطح حماسه ای … کمک گرفتن از شاه آرتور فقط بهانه ای به دست حرامزادگان می دهد تا نوادگان پلینور را بیشتر از آنچه که می توانستند تمسخر کنند … برای دوک آگلوله دو گالیس و دوک پرسیوال نامه ای بفرست و تقاضای حمایت نظامی کن_»

«لاموراک برادرانت مطمئنا از جنگی که خط خونی پلینور را تهدید کند فرار نخواهند کرد …. ولی شرایط قلمرو آنان از آنچه فکر میکنی نیز بدتر است ، امیدی به آنان برای فرستادن کمک قابل توجهی ندارم.»

لاموراک بوسه ای بر مدال ستاره اش زد و رهایش کرد تا توسط زنجیر طلایی خود از گردن او آویزان بماند ، سپس چشمان نورانی اش به آرامی بالا رفت و چشمان فوسارد را به خود آویخت .

«خداوند برای بندگان خود جز خیر چیز دیگری نمی خواهد و این آزمونی است که ما برای جلب رضایت خداوند باید از آن سر بلند بیرون بیاییم!»

فوسارد رویش را برگرداند و ناامید در حال رفتن آخرین سخنانش را رها کرد .

«امیدوارم مرا بخاطر خرج مقداری از خزانه برای استخدام مزدوران و ماجراجویان مجازات نکنید.»

با آن لاموراک لبخندی زد .

«من به تجربه و اندیشه تو باور دارم و بهتر است سکه هایمان خرج شود تا جان مؤمنان خداوند!»

با آن فوسارد کلیسا را ترک کرد و دوک لاموراک مردی که فقط برای جنگ از کلیسا خارج می شد و حتی همسر خودش را به غیر از زمان نیایش دسته جمعی ملاقات نمی کرد تنها گذاشت، افراد زیادی نیز میگفتند که او با آن اعتقاد افراطی اش باعث شد تا همسرش که طعمه ازدواج سیاسی شده بود بدنش را هنوز پاک نگه دارد .

«خداوند ستارگان ! گر زمین و آسمان نیز توسط شیاطین به یکدیگر بپیچند این ایمان من خواهد بود که تا آخرت شمشیر مرا بالا نگاه خواهد داشت ! پس مرا تماشا کن! مرا یاری کن! که این بنده تو مجازات تو بر کافران ! و این بنده تو نجات دهنده عابدان است! مرا رهنمایی کن! ای پرودگار!»

پشت درب های بسته فوسارد از فریاد و مناجات لاموراک آهی کشید و به راهش ادامه داد چرا که دوک گذشته ای داشت و وابستگی شدید او به خدایان و قدرت های الهی همگی از همان گذشته او سر می گرفتند .

…..

با آن و در کوهستان ممنوعه تاریک ، هازارد به چت سیستم خیره شده بود و طبق عادت در زمان عصبانیت سعی کرد صفحه را به کناری پرتاب کند ولی فقط به صفحه سمت دیگر رفت و دستش از میان آن گذشت .

«کایا شیطان #$#$ تو هم برای من دردسر درست میکنی؟!!»

خشم او مطمئنا درباره رأی گیری داوطلبانه اعضای سرور برای انتخاب یک رهبر بود تا بتوانند در این دنیا با یکدیگر متحد شوند تا زمانی که تعدادشان چهار رقمی نشده بود و آنکه اکثرا فهمیده بودند چنین تراژدی برای این دنیا قبلا اتفاق افتاده ولی نسل پیشین آنها در فتح این دنیا موفق نشده بودند .

«به راحتی قدرت دست اونه!! اگر هر کی کمترین تهدیدی براش باشه پاکش می کنه!! چرا اینا نمی فهمن؟!»

هازارد احساس می کرد که شکستش در انتخابات آن هم بدون رأی بزرگ ترین تحقیری بود که توانست با آن رو به رو شود ، سپس حتی کم ربط ترین بهانه ها را دلیل شکست خود می کرد.

«واقعا با خودم چه فکری می کردم …. مطمئنا کار زیاد شاخ و سر زبون اندازی نکردم که انتظار داشتم.»

در میانه سخنش قطع شد و با پیدا کردن چند پیام جدید در چت سرور و افزایش تعداد زیادی از پادشاهان شیاطین که درباره آن بحث می کردند جهان به وجود لبخند شیطانی بر صورت او قسم خورد.

[ماهوت پادشاه شیطان چیمرا : «شنیدین یک پادشاه شیطان توی جنوب امپراتوری دو سطح حماسه ای توی جناح خودش داره؟»]

[آپولو پادشاه شیطان ارواح : «توی قلمرو تاریکی هم بحث زیادی دربارش هست و اینکه تونسته یک سطح حماسه سابق جناح شمال رو هم شکست بده !»]

[ثریا پادشاه شیطان گل آخرالزمانی : «ولی بازم به اندازه کایا توی قاره معروف نیست.»]

[ماهوت پادشاه شیطان چیمرا : «تو از اول هم طرفدار کایایی معلوم نیست شاید چیزی بهت میده ؟ نکنه از اعضای اتحاد قاره ایش هستی؟»]

[آپولو پادشاه شیطان ارواح : «سه روز پیش هم داشتی قبل انتخابات کلی براش تبلیغ می کردی!»]

[ثریا پادشاه شیطان گل آخرالزمانی : « من تا به الان اسم اونی که میگین رو نشنیدم همینطور ما قاره هامون جدایه! برای همین تصمیم درست این نیست که از پادشاه شیطان هم قاره ای خودم حمایت کنم؟»]

[آپولو پادشاه شیطان ارواح : «…»]

[ماهوت پادشاه شیطان چیمرا : «…»]

بحث آنها همانطور ادامه داشت ولی هازارد متوجه آن شد که اعمالش دور از چشمان دیگران نمی ماند و برای همین تصمیم گرفت تا با ارتقا به سطح حماسه ای از سوءتفاهم پیش آمده نهایت استفاده را بکند تا پادشاهان شیاطین قاره خودش را زیر پرچمش جمع کند و اجازه فرمانروایی توسط یک پادشاه شیطان خارجی را به آنها ندهد .

«اون مطمئنا اگر از پتانسیل احضار آبیس خبردار بشه بهم اجازه زنده موندن نمیده …»

با آن از بالاترین تراس قلعه اش فعالیت ارتشش را زیر نظر گرفت ، بدون آنکه بداند در چندین میلیون کیلومتری از قاره ای که او در آن بود در قاره ای نصف اندازه آن و دشت مانند با مرکزی پر از جمعیت ، میلیون ها اورک سبز رنگ و اورک های نجیب سرخ رنگ و بعضی از اورک های سلطنتی سفید و بعضی سیاه در برابر یک شیطان ساکیبوس زانو زده و شیطان در حالی که ارتش بسیاری از شیاطین گونه های مختلف در پشتش بودند شلاقش را جمع کرد .

«با اتحاد پادشاهان شیاطین و قبیله های محلی این قاره ، کنترل این دنیا دور از چشم نیست.»

البته او نیز نمی دانست شمن پیری در میان اورک ها با رتبه افسانه ای با بیخیالی او را نگاه می کرد در حالی که خود کایا نیز از وجود چنین فردی با چنین رتبه ای در میان افرادش بی خبر بود ، با اینحال شمن پیر به دلیل آنکه در جناح خدایی قرار داشت و آن خدا از زیردستان خدای نابودی بود نمی توانست به رسولان خدای برتر آسیب بزند و همینطور رتبه فرد مقابل در زیر سطح افسانه ای بود و او نمی توانست در امور فانی ها دخالت کند مگر آنکه فرد مقابل از جناح خدایان دشمن بود .

«خدایان جز نابودی چیز دیگری نمی خواهند …. آیا بار اول برایتان کافی نبود…؟»

کتاب‌های تصادفی