قلعه ی شیطان
قسمت: 58
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
زمان به عقب برگشت و با ناپدید شدن ابراهام گویی همه در میدان مکث کرده بودند، ولاد و موردرد با خیره ناباورانه هازارد را نگاه میکردند در حالی که اژدهای طلایی با یک لحظه غفلت از دو بالش توسط دست گرفته شد و به درون پورتال کشیده شد، با آن مرلین به گونهای فریاد زد گویا که عزیزترین دوستش را از دست داده است، ولی پایان هنوز به سر نرسیده بود چرا که پس از ریختن خون طلایی از پورتال به بیرون ارتش برزخی عبور کرده شیاطین، بسیاری از رتبه وارلرد را نیز در خود گنجانده بود با این حال گویی پورتالها ضعیف شد چرا که سی هزار رتبه ارباب حال به بیرون آمده بودند و با وجود حدود صد وارلرد شیطان، موجودات دیوانه جنگ، ارتش آشفته زیر خود را دیدند و مانند گلهای از گرسنگان شروع به حمله کردند.
[هاهاها یک اژدهای طلایی افسانهای! کار خوب فرزند نابودی! برای پاداشت ارتش برزخ به فرمان تو خواهند بود!]
با آن هازارد که احساس پیوند ذهنی به شیاطین رتبه ارباب داشت، پیوند جدید را به رتبههای وارلرد احساس کرد و با خنده شیطانی در هنگام بسته شدن از پورتال باعث آسیب روانی به تعداد زیادی از مزدورهای ارتش تاریکی شد، ولی پایان این نبود چرا که با افتادن جسد شاه دورفهای تاریک در جلوی هازارد توسط عشار و فرار کردن جانیباس حال دو شاهزاده و جادوگر تازه وارد مانده بودند.
هازارد با دیدن دو شاهزاده آسیب دیده و جادوگر که مانای خودش را تقریبا تمام کرده بود دستانش را باز کرد و اجازه داد تا سیل گلولههای انرژی منفی از در پشت او تشکیل شوند و تمام آنها را بر روی ولاد متمرکز کرد در حالی که دو کلون او موردرد را هدف گرفته بودند، درباره جادوگر او نمیدانست او کیست تا آنکه پیام ذهنی از ژنرال در ذهنش پدیدار شد و ترجیح داد تا با او درگیر نشود، با این حال اگر میخواست هم نمیتوانست چرا که پیرمرد غمگین به سرعت از میدان جنگ فرار کرد.
در همین زمان و در ارتش میلیونی تاریکی که از هشتاد میلیون به پنجاه میلیون سقوط کرده بود وارلردها فریاد میزدند تا ارتش را منسجم کنند ولی با سقوط سی وارلرد هیولا مانند ژلهای عظیم سیاه با دندانهایی ارّه مانند ارتش تاریکی با روحیه ضعیف را از مرگ به وسیله آنها مانند همرزمانشان که ناله و زجههایی بیامان آنها قطع نمیشد مجبور به عقبنشینی کرد ولی با برگشتن تنها ارتشی سطح بالا از شیاطین را میدیدند که در حال دریدن و شکار روح هر موجودی هستند که سلاخی میکردند و در این بین فرماندهان که با کابوسی برای خود سر و کار داشتند متوجه نزاع شدید بین گرگینهها و خون آشامها در مرکز دو ارتش شدند که با آن دیگر امیدی به پیروزی نداشتند.
______
با این حال نبردی در چند کیلومتری شمال در حال اتفاق بود و آن هم دوئلی که نظیرش را شاهدان قسم خوردند تا به حال ندیده بودند، مهارت خالص چرخش شمشیر و رقص پای هر دو نفر که فقط از شمشیر زنی با آمار فیزیکی محدود به قلمرو ارباب استفاده میکردند.
«مهارت شگفت انگیزی داری!»
لاموراک در حالی که شمشیر تیغهای ژنرال را با لغزش بر روی شمشیر خودش به چپ سوق داد و با چرخش عمودی شمشیر بلند دو دستیاش از مچ سعی کرد تا مچ دست حریف را هدف بگیرد ولی ژنرال با خواندن حرکت او در جهت چپ خود چرخید و با رها کردن شمشیرش با مشت خود به سمت لاموراک حمله کرد ولی شاید انتظار آن را نداشت که لاموراک با سوار کردن شمشیر افتاده او بر شمشیرش و چرخشی با رقص پای خود دسته شمشیرش را به سمت سینهاش پرت کند.
«مبارزه با مشت؟ بانوی من چنین عملی_»
ژنرال که با گرفتن دسته شمشیر و حتی اجازه ندادن برخورد آن هنوز احساس حقارت میکرد شمشیر را با خم شدن رو به جلو گرفت و آماده حرکت مستقیم سادهای برای نفوذ شد، با این حال تمام استادان شمشیرزنی میدانستند که حرکتی واضح از سمت هر کسی که کار با شمشیر را یاد دارد ملزوم بر انجام همان نیست و مطمئنا حرکتی برای طعمه و یا تحریف کردن دفاع حریف است که با تغییر مسیر دادن به تیغه خود در لحظه آخر برای ضربه زدن به نقاط باز دفاع حریف است.
با آن لاموراک به گونهای دفاع گرفت که گویی قرار است توسط تله حریف خود گرفتار شود ولی در واقع در لحظه آخر آماده پرش به عقب و مشاهده حفرهای در دفاع ژنرال برای ضربه کاری بود، با این حال ژنرال با حرکت به جلو چرخشی انجام داد و شمشیرش را با بیشترین قدرت خود به سمت لاموراک پرتاب کرد و او که آماده دفاع از پایین تنه خود بود و قرار بود به عقب پرش بزند در حین دفع ضربه شمشیر مجبور به دفاع از پایین به بالا شد که با آن و روشنایی خورشید ژنرال را در آسمان دید که شمشیرش را به دست گرفته و نشانگر آن بود که ژنرال از قبل میدانست شمشیرش به بالا پرتاب خواهد شد و با جهش قبل از برخورد تمام نتایج را بر روی آن قما*ر کرده بود و با گرفتن شمشیر چرخش عمودی را وانمود کرد و با در نظر گرفتن وزن او که با فرودش هماهنگ بود لاموراک حرکت او را باور کرد و آماده دفع آن شد ولی شمشیر ژنرال چرخید و دوباره برای نفوذ رفت که با آن لاموراک شوکه شد ولی از آنجایی که زمانی برای تغییر دفاعش نداشت هیچ حرکتی نکرد و سرنوشتش را به دست حریف گذاشت حتی با وجود آنکه میتوانست توسط جادوی خود به راحتی جلوی آن را بگیرد.
ولی با بستن چشمانش برای چند ثانیه هیچ دردی را احساس نکرد و با شنیدن صدای غلاف شدن شمشیر چشمانش را باز کرد و ژنرال آندد را در جلوی خود دید که دستش را به سمت او دراز کرده بود.
«افراد زیادی پیدا نمیشوند تا به طور کامل قوانین را رعایت کنند، مبارزه با شما خاطرات فراموش شده مبهمی را در روح من روشن کرد، بابت اینکه قدرت خودتون رو محدود کردید سپاسگزارم.»
ژنرال به مانند شوالیهای دست راستش را بر روی سینهاش گذاشت و خم شد با این حال لاموراک جادوی خود را فعال کرد و با پوشاندن فقط خود و ژنرال در مکعبی نورانی به جلوی او رفت و با زانو زدن شمشیر خودش را در زمین فرو کرد.
«به عنوان فردی که در دوئل مقدس شکست خورده تقاضای داشتن یادبودی از این رقابت و نشانی برای آن هستم تا چنین روزی را فراموش نکنم و در زمانی که آمادگی آن را داشتم غرور خود را بازیابی کنم!»
ژنرال که گویی بیشتر از قبل سرش درد میگرفت و خاطرات مبهم به ذهنش سرازیر میشد نمیدانست چه میتواند از خود به دوک لاموراک بدهد، با این حال در آخر ساعد بند خود را در آورد که با آن استخوان نقرهای زیر آن پدیدار شد و لاموراک با دیدن آن نه عصبی بود و نه نفرتی نسبت به آن داشت، بلکه نگاهی غمگین به او انداخت و با گرفتن ساعد بند و دادن ساعد بند خود به ژنرال از روی زانوی خود بلند شد.
«بابت اهدای چنین بخش مهمی از زره خود بسیار ممنونم، در آینده و پس از مدتی همدیگر را خواهیم دید و در آن روز هر کس ساعد بند متعلق به خودش را دوباره خواهد پوشید!»
با آن ژنرال آندد که احساس عجیبی پیدا کرده بود دستکش زرهای را بر سینهاش زد.
«داشتن دوئلی دوباره با شما باعث افتخار من خواهد بود!»
با آن مکعب نورانی از بین رفت و هر دو افراد نزدیک خود را در حالتی متشنج دیدند تا آنکه با دیدن آن دو بقیه نفس راحتی کشیدند ولی در این بین لاموراک مرلین را پیدا نمیکرد و تنها بدون گفتن حرفی در حالی که به سمت ارتش خود ترک کرد و دستور عقبنشینی داد که صد هزار قهرمان با چهرههای ناراضی و پر از سر دادن فریادهای بیشرمانه بر آنها قهرمانان را با ارتش آندد تنها گذاشت که با آن ژنرال نگاهی به ساعد بند جدید و شخص در حال دور شدن کرد، سپس با دیدن حرکت ارتش قهرمانان رو به جلو به هژنا نگاه کرد و با صدای آرامی گفت.
«آماده جنگ بشید.»
با این حال او نمیدانست که داستان دوئل بین او و لاموراک آنقدر که بقیه فکر میکردند ساده و با پایان خوشی به اتمام نمیرسید.
کتابهای تصادفی
