قلعه ی شیطان
قسمت: 57
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
خون و گوشت در منطقهای که در مرکزش پادشاه مرگ ایستاده و کنت مکسیمان بر روی زمین بدون دست و پا افتاده بود و در فاصله چهارصد متری ارتش تاریکی وداع این دو را تماشا میکردند در حالی که چهار رتبه حماسی از هر سمت پادشاه مرگ را محاصره کرده بودند.
«پادشاه من نمیخواهم جلال حضور در ارتشت را از دست بدهم!_»
«فرزند تو وظایفت را انجام دادی و نبرد در کنار تو باعث افتخار بود، حال آسوده بخواب و بگذار تا این پیرمرد کار را تا تمام کند.»
«پادشاه...»
با آن شعله چشمان مکسیمان که به تنهایی دو وارلرد را از پا در آورده بود به آرامی خاموش شد، سپس پادشاه مرگ شمشیر شکستهاش را به کناری انداخت و با مانای خود شمشیری از مرگ تشکیل داد و زرهای که به سرعت مانای او را تخلیه میکرد.
«بهتر است حال حمله کنی چرا که اگر من پایین بروم دیگر سپری نخواهی داشت!»
با آن هازارد و سه رتبه حماسی دیگر در آسمان ظاهر شدند، در پشت آنان سی مادیان و پنج هزار لیچ بود.
رتبه حماسیهای دیگر متشکل از فردی زره پوش با شمشیر غول پیکر و مانای میاسمای قدرتمند، دیگری شنلی که کل بدن او را پوشانده بود ولی نمیتوانست مانای مرده او را پنهان کند و دیگری کرم استخوانی عظیمی بود که در حال لرزش و حرکت عجیب خود بود.
«انتظار زنده ماندنت را نداشتم! ولی حال همه شما میتوانید با هم بمیرید!»
با آن به غیر کرم استخوانی دستانشان به سمت ارتش تاریکی بلند شد و سوسوی صاعقه مرگ از دستانشان در حال ظاهر شدن بود که هر چهار رتبه حماسی ارتش تاریکی با دیدن آن احساس خطر کردند.
«حفاظها رو فعال کنید!»
«سد جادویی!»
ولی یا آنقدر که فکر میکردند سریع نبودند یا صاعقه بسیار سریع بود چرا که سه صاعقه مانند اژدهایی در ارتش هفتاد میلیونی فرود آمد و تمام موجودات زیر رتبه وارلرد را به بخار تبدیل میکرد، سپس تنها با گذشت پنج ثانیه و دیدن آنکه سد و حفاظهای جادویی حتی رتبههای حماسی در حال شکستن بود ولاد به موردرد نگاه خشمگینی کرد.
«حرامزاده به تو گفتم که اول قلعهاش را پایین بیاوریم!»
ولی نگاه خشمگین او با قصد قتل موردرد مواجه شد.
«اگر پیرمرد از من نمیخواست تا با تو همکاری کنم سرت بر روی نیزه پرچمم بود!»
ولی فحاشی آنها فقط زمان کافی به عشار داد که به دستور هازارد دورف حماسی را هدف گرفته بود.
«هاها کرم استخوانی من_»
دورفهای تاریکی ملقب به دورفهای سقوط کرده بودند. در این بین شاه لائورین که به دفاع سخت خود افتخار میکرد عشار را با سرعتی که چشمان پیرش به خوبی نمیتوانست دنبال کند، دید و در چشم به هم زدنی متوجه برخورد شدیدی شد که سدهای دفاعی، بافهای تقویت دفاع و پوست، مهارت تشدید وزن و تمام جادوهای دفاعی او و آیتمهایش را نادیده گرفت و مستقیماً او را به پرواز در آورد و حتی در حالی که لقمه بزرگ خونی بالا آورد و احساس کرد که دندههایش و استخوان آرنجش شکسته است مهلتی دریافت نکرد تا به زمین برخورد کند چرا که دو چنگک استخوانی تیز در سینهاش فرو رفت و در حالی که چکشش از دستش رها شده بود او را با خود به آسمان کشاند.
«مرا در حر*مسرا خویش شراب دادند تا با خواجهها عروسک بازی کنیم!»
لائورین مهلتی نداشت تا بفهمد آندد دیوانه چه میگوید و سعی کرد تا در برابر دهها چنگک فلزی که او را در هر ثانیه مورد ضرب و شتم قرار میدادند دفاع کند ولی خون او مانند رنگین کمان در حال ریختن بود و احساس میکرد که چشمانش رو به تاریکی میروند.
«حرامزادهها این قولی نبود که دادید!»
با آن جانیباس بالای کرم استخوانی که با سرعت پرواز میکرد ظاهر شد و نیزه شلعه تاریکی را تشکیل داد و در حال پرواز سعی کرد تا سر عشار را جدا کند ولی جز سر عشار باقی بدنش چرخید و مانند آهن ربایی به سمت او پرواز کرد.
«این چه موجودیه!»
جانیباس که میتوان گفت یکی از خردمندترین دانشمندان تاریک بود و چیمراهای بسیاری ساخته بود نمیتوانست بفهمد که منشا این موجود دقیقا از کجا سر چشمه میگرفت، با اینحال اگر میدانست عجیب بود چرا که موجود گفته شده قبل از تشکیل این جهان متولد شده بود.
«مراسم عروسی برای پدر بزرگ گرفتم و تو به آن خرما میآوری؟»
جانیباس با شنیدن صدای دیوانهوار و اتصال ذهنی پس از آن که احساس میکرد هر لحظه ذهنش را آلودهتر میکرد و او را به مرگ سوق میداد به فاصله دوری تلپورت کرد و لائورین را به حال خود رها کرد.
«شاهزادگان این خوب نیست!»
ولی شاهزادگان در حال تحمل نیروی عظیم پشت صاعقههای مرگ بودند تا آنکه سه پورتال عظیم در بالای ارتش آنان باز شد.
«ارتش برزخ به بیرون بیایید!»
هازارد که از حملات وارلردها و اربابان خسته شده بود مهارت احضار شیاطین برزخ را با دو کلون دیگرش که لباسهایی برای آنها از بازار شیاطین خریده بود تا ارتش تاریکی را فریب بدهد فعال کرد و اجازه داد تا سی هزار شیطان رتبه ارباب با زوزههای خود از آنان به بیرون بریزند.
«همه آنها را بکشید!»
دو شاهزاده که پورتالهای برزخ را دیدند به سرعت تلپورت کردند تا آن را نابود کنند چرا که آنها بیشتر از پورتال آبیس از برزخ میترسیدند، ولی گویا خود هازارد نمیدانست که چه کرده است چرا که با خارج شدن موجی از شیاطین ارباب که در قعر پرتگاه زندگی میکردند دستی عظیم به بزرگی کوه از یک پورتال خارج شد و به زمین کوبید که باعث زمین لرزهای شد و هازارد با احساس قدرتی فراتر از افسانهای از آن دست، به خود لرزید.
«حرامزاده تو میخواهی این دنیا را نابود کنی!»
«احضار پرتگاهیان برای تو کافی نبود!!»
با آن دو شاهزاده به پورتال شتافتند و سعی کردند تا پورتال را نابود کنند ولی جادویی از دست سیاه و با پوسته درختی پخش شد که خون آنها را به خود جذب میکرد در حالی که ده میلیون نیروی تاریکی در نزدیکی آن به سرعت خاکستر شدند.
«پادشاه شیطان حیات!!!»
جانیباس فریاد زد و پیروانش قسم خوردند که تا به حال او را ندیده بودند که با این سرعت فرار کند، با اینحال پایان نبود چرا که رتبه حماسی دیگر سراسیمه ظاهر شد، جادوگر پیر انسانی که صاعقههای بسیاری را فرا خواند تا به دست حمله کنند و فرد دیگری ظاهر شد که هازارد او را به تازگی دیده بود، ابراهام جد خون آشام که با ظاهر شدنش نگاهی مرگبار به هازارد کرد و سپس سعی کرد تا پورتال را از بین ببرد، ولی گویی این پایان نبود چرا که غرشی از آسمان شنیده شد و اژدهایی طلایی به طول هزار متر بر روی دست فرود آمد و شروع به پاره کردن آن کرد.
هازارد که مانده بود دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادن است و دو رتبه افسانهای ظاهر شده بودند تا آشفتگی او را جمع کنند، به خود لرزید ولی صدایی در ذهنش ظاهر شد.
[فرزند نابودی پورتال را ثابت نگه دار!]
با شنیدن صدای کهن قدرتمند به راحتی متوجه شد صاحب آن کیست.
[سعی خواهم کرد!]
با آن هازارد که فهمید شیطان قدرتمند با او در یک سمت است حمله خودش را بر شاهزادگان متمرکز کرد که ولاد بدون حفاظ را به شدت مجروح و موردرد را مجبور به دفاع کرد، البته با اینکار ابراهام نگاهی مرگبار به او انداخت و دیگر طاقت نیاورد. سپس به سمتش تلپورت کرد و در ثانیهای سر هازارد را از گردنش جدا کرد.
«سگ نابودی_»
با آن جهان گویی گریه کرد و ایستاد سپس زمان به عقب برگشت و هازارد سر خودش را دوباره در جای خود احساس کرد ولی خبری از ابراهام نبود و میدان جنگ مانند قبل بود، فقط گویی ابراهام از اول وجود نداشت.
کتابهای تصادفی


