فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 84

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

ساعت‌ها گذشت و ارتش کامل اسکارلت از پورتال خارج شده بود، با شمارش چشمی هازارد می‌توانست حداقل تعداد آن‌ها را بیشتر از پانصد میلیون بشمارد، عدد ترسناکی و برابر با ارتش لوت ولی سطح کیفیت ارتش کاملا متفاوت بود، او که حال نزدیک به پنجاه غول جمجمه را از دست داده بود احساس می‌کرد سطح قدرتش بسیار کم شده ولی با وجود متحد جدید در این سطح قدرت کمی احساس راحتی کرد.

با این‌حال در حالی که آماده بدرقه اسکارلت بود فردی رسید که او را چندین روز پیش فراخوانده بود.

«سرورم دوک پیشین لاموراک درخواست ورود دارند!»

صدای بی‌حال ولاد در حالی که کنار لاموراک بود آمد.

با آن هازارد که در سالن اصلی تاج و تختش به دلیل دیدار با برخی از پادشاهان شیطان زیر فرمان اسکارلت بود فرمان پذیرش او را داد و با دیدن حالت چهره لاموراک شوکه شد، با آن‌که او تا به حال این مرد را فقط از طریق چشم‌های آبیس می‌دید و اولین بار بود که او را حضوری ملاقات می‌کرد تغییر هاله و چهره لاموراک در لیگ دیگری بود.

او که در زره سفید قبلی خود بود با این‌حال چندین آثار خراش و ضربه بر رویش بود با چهره‌ای لاغرتر و افسرده‌تر به جلوی هازارد آمد و با احساس قدرت افسانه‌ای او حتی حالتش تغییری نکرد، در تمام این راه و دیدن ارتش عظیم اسکارلت و یا دیدن تعداد زیاد موجودهای حماسی برای او دیگر اهمیتی نداشت.

«به فرمان شما در اینجا هستم و از بخشیدن جان شهروندان پلینور شکرگذارم.»

هازارد که احساس خوبی نداشت چرا که این فرد آن هاله جذاب گذشته خود را از دست داده بود به جلوی او آمد و با تفاوت قد بسیار به چشمان او خیره شد.

«انسان مقاومت نکن!»

پس از آن دستش را بر روی سر او گذاشت و مهارت خاطره خوانی را فعال کرد که از انبوه سنگ‌های مهارت بدست آورده بود، مهارتی متفاوت با خواندن ذهن مردگان، تنها با گذشت دقیقه‌ای برگشت و بر روی تختش نشست.

«بشر هیچ‌وقت نمی‌تواند شیاطین را شرمنده کند ....»

پس از آن مادیان‌ها را فراخواند و با رسیدن آن‌ها رو به لاموراک کرد.

«لاموراک تو را دوک اعظم پلینور می‌نامم و از تو می‌خواهم که با همکاری‌ِمان، شکوه پلینور را بازگردانی و مثالی مناسب برای دیگرخاندان‌ها باشی!»

با آن لاموراک سکوت کرد چرا که توافق صلح و پیوستن او به پادشاهی پلینور توسط آرتمیس و هژنا انجام گردیده بود و او به عنوان تابع پادشاهی مرگ قرار گرفته و حال هازارد می‌خواست تا با نشان دادن رحم و حمایت قلمرو او چهره مناسبی در پیش بشر داشته باشد.

«ذهن او را از فرسودگی در بیاورید! هر کس او را چنین ببینند فکر خواهند کرد من کاری کرده‌ام!»

با آن سالن تاج و تخت را ترک کرد و مادیان‌ها را با انجام جادوهای ذهن خود تنها گذاشت.

دلیل فراخواندن لاموراک به دلیل نمایش قدرت و همین‌طور پخش خبر دیدار او بود که با موفقیت انجام شد ولی هازارد رضایتی از این موفقیت نداشت و با رسیدن به اتاق خصوصی خودش بر روی صندلی‌اش که بزرگ‌تر آن‌را ساخته بود رها شد و جادوی مقدس خودش را آزاد کرد و سعی کرد تا با جادوی مرگ خود ادغامش کند، سرگرمی جدیدی که با رسیدن به سطح افسانه‌ای پیدا کرده بود ولی هر بار در انجام آن شکست می‌خورد، سپس رو به تایمر احضارش کرد و آماده احضار امروز آبیس شد، احضاری که او را به امید آن وا می‌داشت تا بر سر رقابت فتح جهان از دیگران پیشی بگیرد.

.............

در قلمرو لوت و مکانی در شهر انسانی آفرید به اطراف خود نگاه کرد، در حالی که دو ساحره لرد او را دنبال می‌کردند و اجازه نمی‌دادند تا کسی بخواد شخصیت نپخته او را بازیچه خود کند و آفرید را به سمت مقصد و هدفی که پادشاهشان داده بود هدایت می‌کردند، دیدن یک الف و دو ساحره که همگی قدی کوتاه زیر ردای بلند خود داشتند تمام انسان‌های اطراف را به آن وا می‌داشت که سه دختر در حال حرکت گروهی برای ماجراجویی هستند، پوششی که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد هر سه تابع یکی از تهدیدهای برتر برای امپراتوری هستند.

با آن پس از یک ساعت گشت و گذار داخل شهر عظیم پلکان و پیدا کردن انجمن قهرمانان به داخل رفتند و آفرید که در جلو بود با دیدن فضای فانتزی داخل آن به یاد هر ناول و مانهوایی که خوانده بود افتاد، تابلویی که مأموریت‌ها بر روی آن توسط میخ آویز شده و میزهایی پر از نوشیدنی‌ها الکلی که قهرمانان بر روی آن‌ها نشسته و در حالی که می‌خندیدند می‌نوشیدند و درباره اتفاق‌هایی که در حال رخ دادن بود صحبت می‌کردند، سه دختر به جلوی تابلوی شلوغ رفتند و در حال خواندن آن بودند، آفرید به کمک سنگ مهارت ترجمه و دو ساحره با دانسته‌های قبلی خود، با این‌حال هر سه آن‌ها به تمام سخن‌های اطراف گوش می‌کردند و هر گونه اطلاعاتی که می‌توانستند دریافت می‌کردند.

«اوضاع شهر جادو خیلی خرابه!»

«امپراتوری وضعیت مناسبی نداره! شنیدی که رهبر انجمن چی گفت!»

«حتی اگر نقشه‌های امپراتوری به خاطر الف‌ها به هم ریخته باشه با این‌حال بازم شنیدم امپراتوری کارت‌های برنده خودشو هنوز نشون نداده!»

«زیادی چرت و پرت نگو! کل مناطق اطراف شهر جادو آتیش زده شدن و رود خون تا ایالت‌های دیگه سرازیر شده! مرلین بزرگ‌ترین جادوگر امپراتوری گیر افتاده و ارتش میلیاردی امپراتوری فقط داره از دور نگاه می‌کنه!»

«با این‌حال من شنیدم که ارتش امپراتوری در حال حرکته!»

«در حال حرکت به سمتی که صدها حماسی هستن؟ آرتور بدنبال مرگه!»

شنیدن آن‌ها ادامه داشت تا آن‌جا که آفرید صدایی را شنید و دو ساحره نیز از آن جا نماندند، جملات و اتفاق کلیشه‌ای برای خدایان ناظر که خالق را بخاطر بالا بردن پرچم مرگ برای اجرای آن مقصر می‌دانند.

«هی اون یک الف نیست؟»

«آره الف... با اینکه کوچیکه ولی بدن خوبی داره!»

«اون دوتا دختر کوچک کنارش هم بد نیستن!»

در حالی که پنج مرد با ظاهرهایی مخالف هر کلیشه‌ای دیگر تجهیزات گرانی قیمتی داشتند و مشخص بود این پارتی قهرمانان در سطح پنجم است، به بدن الف و ساحره‌ها خیره شده و در حال حرکت به سمت آن‌ها بودند، پنج سطح اوج ارباب در حالی نزدیک می‌شدند که نمی‌دانستند الف صحبت شده در سطح وارلرد قرار داشت، دو ساحره با شنیدن سخنان آن‌ها عصبانی شدند چرا که آن‌ها نیز ساحره‌هایی جوان بودند و هر کدام بین سی تا چهل سال سن داشتند، عددی که در بین ساحرگان جوان در نظر گرفته می‌شد، با آن پنج مرد به جلوی آفرید آمدند و آفرید که برگشته و چهره‌ای عصبانی داشت به درون چشم رهبر آن‌ها خیره شد.

«الف! نژادت حالا که دشمن امپراتوریه الان یک برده به حساب میای!»

پس از آن دستش را بر گردن آفرید گذاشت و لب او را به پایین کشید تا دندان‌هایش را ببیند.

«سالم_»

مهلت سخن گفتن نداشت چرا که دستش به آسمان پرواز کرد و در حالی که خون بسیاری از آن جاری می‌شد فریاد زد و حال تصمیم گرفت تا حواس خود را برای تشخیص سطح حریف انجام دهد، عملی که باید از اول انجام می‌داد و با احساس سطح وارلرد خودش را خراب کرد.

«وارلرده!!!»

سطح وارلرد که در بین قهرمانان به عنوان سطح ششم شناخته می‌شد، افرادی که در بین نخبگان غیر عادی بودند‌، با این‌حال هیچ کدام نمی‌توانستند بفهمند آفرید هنوز در سطح پنجم بود و قدرت وارلرد او حاصل عامل پنهانی بود که خالق قصد فاش کردن آن‌ را حال نداشت.

با آن آفرید به جلوی مرد رفت و قصد داشت تا با خنجر در دست خود که دست مرد را بریده بود گردن او را نیز به همان سرنوشت دچار کند ولی با فریادی از سمت دفتر رئیس انجمن متوقف شد .

«توی انجمن من کشتن ممنوعه الف!»

با صدای درگیری و خوانده شدن الف توسط مرد برخی برگشته و با دیدن نژاد آفرید چشمانشان خشم را پنهان نمی‌کرد و حال با گفته رئیس انجمن زنی با لباس جادوگر آبی که به بیرون از اتاقش آمده بود تمام قهرمانان و ماجراجویان بومی برگشتند و به آفرید خیره شدند.

کتاب‌های تصادفی