فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 83

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

پس از کشته شدن پادشاه اژدهای تاریک جنگ دیگر روندی یک طرفه گرفت و با کمک آنددهای حماسی، ارتش تاریکی به سرعت سلاخی شدند، در این بین تنها ساحرگان توسط هازارد زنده ماندند چرا که این قبل از خشمگین شدن هر دو پادشاه شیطان بود که آن‌ها را به کشتن تمام دشمنانشان وا داشت.

ساعاتی گذشت و در میدان جنگ پاکسازی در حال انجام بود، داخل قلعه‌ای در شمال میدان جنگ نیز دو پادشاه شیطان پس از تغییر فرم اسکارلت از مور آبیس سفید رنگ با برخی فلس‌های بنفش به فرم انسان گونه سه متری خود، بر روی صندلی مقابل میز کار هازارد نشسته و در حال بررسی کتاب‌های هازارد در حالی که خود هازارد نیز برای آرام کردن خودش نشسته و تلفات نیروهایش را بررسی می‌کرد.

«کتاب‌های خوبی جمع کردی، تنها نژاد هوشمند قاره شن‌های بی‌پایان فقط آدم‌خوارهای صحرا بودن که زیاد علاقه‌ای به نوشتن نداشتن، و گرنه خیلی دوست داشتم همچین کتاب خونه‌ای بسازم.»

«می‌تونی از بازار بخری»

«چند تا خریدم ولی شرایط‌شون سالم نبود و خیلی نوشتار پیچیده‌ای داشتن، مثل اینا نبودن.»

«آره ادبیات این دنیا پیچیده است و نویسنده‌ها با پیچیده کردن و پیچش اضافی بیش از حد توی هر صفحه مهارت خودشون رو به خواننده نشون میدن.»

«آدمای عجیب غریب، ولی اینا رو از کجا گیر آوردی؟»

«ساحره‌هایی که به خدمت گرفتم اینارو تو وقت آزادشون می‌نویسن، اطلاعات از سراسر دنیا، تمام شایعه‌ها و افسانه‌ها، داستان‌های روزمره و از اون‌جایی که ساحره‌ها نیاز به کار بردن ادبیات پیچیده و پیشرفته‌ای برای ارضا عمده مشتری‌های کتاب، نجیب‌زاده‌ها ندارن، با کلاسیک و کمدی نوشتن جون بیشتری به کتاب دادن که آدم رو پس نمی‌زنه.»

اسکارلت با شنیدنش سر تکان داد و سپس کتابی دیگر برداشت و با خواندن آن نگاهی به هازارد کرد.

«افسانه بانوی دریاچه، زیاد اسمشو شنیدم از میان فرزندهایی که داره آرک دوک لنسولات معروف ترینه.»

«اون آره ولی زیاد اطلاعاتی از خودش در دسترس نیست و حتی بعضی میگن که لنسولات در اصل توسط بانوی دریاچه به فرزند خوندگی گرفته شده ولی هیچ کدوم اثبات موثقی براش ندارن.»

«با این‌حال هازارد انتقال نیروهام که تموم شد بقیه پادشاهان شیطان رو هم می‌گم برای امضای قرارداد باهات بیان بعد از اون پیشروی به جنوب رو شروع می‌کنم.»

هازارد به بیرون از قلعه نگاه کرد، صدای کوبیده شدن پای میلیون‌ها مور آبیس که به مانند لژیونی منظم از درون پورتال به بیرون آمده و به سمت جنوب حرکت می‌کردند.

با این‌حال در مرکز قاره و در نزدیکی پایتخت و زیر زمین، دریاچه‌ای نورانی وجود داشت که سه مرد رو به رویش زانو زده بودند.

آرک دوک پلئاس، آرک دوک بور ، آرک دوک لیونل، پلئاس به عنوان همسر بانوی دریاچه مردی در اوج قدرت حماسی و فردی بود که در سایه امپراتوری به عنوان فرمانده اطلاعات خدمت می‌کرد در حالی که دو پسر دیگر او هر دو با نزدیک بودن به مادرشان قدرت قله وارلردشان شکسته شد و به صورت موقت وارد سطح اوج حماسی شدند.

با زانو زدن هر سه مقابل دریاچه در زیر زمین نور درخشان‌تری از دریاچه ظاهر شد و زنی با دو متر قد و زیبایی خیره کننده‌ای با پوستی سفید، مویی به رنگ آبی آسمانی و چشمانی طلایی به بیرون آمد و با لباس نازک بسیار درخشان خود مقابل هر سه ایستاد.

«شوهر و فرزندان من، من می‌دانم برای چه اینجا هستید، ولی مهر بر تن هر کدامتان به منظور محافظت از خونی هست که در رگ‌های شما جریان دارد.»

با صدایی جذاب و وسوسه انگیز سخن گفت ولی هیچ کدام تکانی نخوردند و تنها پلئاس سرش را بلند کرد و به او خیره شد.

«دشمنان بشر حال به سطح افسانه‌ای رسیده‌اند، برای نجات قوم انسان مهر قدرت بر فرزندانمان را بردار و به آن‌ها فرصت مبارزه برای نجات جهان را بده، می‌دانم به خاطر خدای پشت آن‌ها مجبور به پنهان شدن هستی، ولی بگذار فرزندانمان جان کودکان و انسان‌های بی‌گناه را نجات بدهند، نیمو ازت خواهش می‌کنم! درخواستم رو سبک نشمار!»

سکوت زیرزمین را فرا گرفت، به عنوان موجودی از نژاد پری دریایی که برای هزاران سال گفته می‌شد منقرض شده‌اند، او باز هم اهمیتی برای انسان‌ها قائل بود چرا که فرزندان او و فرزندان آن‌ها در میان انسان‌ها زندگی می‌کردند.

«تو آن‌ها را به خواستگاری مرگ خواهی فرستاد! چنین نمی_»

«مادر!»

بورس و لیونل بلند شدند به عنوان دو مرد با چندین قرن طول زندگی تفاوت سنی با مادرشان فرق زمین تا آسمان بود.

«قدرتی در وجود ما وجود دارد که تو با مهر کردنش ما را از استفاده آن محروم می‌کنی!»

«لنسولات در شمال به سختی با قدرت محدود شده می‌جنگد و مجبور به اجرای دستورهای آن شاه تسخیر شده است!»

«مادر اگر مارا محدود نکنی و بگذاری از قدرت کامل خود استفاده کنیم شعله‌های جنگ خواهد خوابید!»

«اگر قدرت پدر نیز آزاد شود کسی نخواهد بود تا بتواند نسل تو را تهدید کند!»

نیمو بانوی دریاچه که در بین فریاد فرزندانش بود نگاهش به شوهرش رفت.

«آیا ارزش آن‌ را دارد تا جان خود را برای این موجودات فانی ریسک کنید؟ قدرت دشمنانتان شامل تکنیک‌های ایمان و الهی است! تنها با خانواده خود به جای من بیایید و از شما محافظت خواهم کرد!»

با این‌حال پلئاس ایستاده و دو دست نیمو را گرفت.

«زندگی کردن در بالا ما را وابسته می‌کند، نمی‌توانیم برای باقی عمر خود در این غار تاریک زندگی کنیم، قدرت فرزندان و مرا آزاد کن تا با پایان دادن به بندگان خدای شر، او را از این دنیا دور کنیم تا باری دیگر تو نیز از این قفس آزاد شوی!»

شنیدن آن باعث تفکر بانوی دریاچه شد در حالی که آرام آرام به درون دریاچه بر می‌گشت.

«پلئاس آزاد شدن قدرت تو آخرالزمانی برای فانی‌ها خواهد بود، تنها بورس و لیونل کافی خواهند بود، اگر نیاز به کمک داشته باشند لنسولات را برای کمک به آن‌ها فرا خواهم خواند.»

با آن به درون دریاچه رفت در حالی که بورس و لیونل دو مرد تقریبا با ظاهری سی ساله ولی سنی که قرن‌ها را شامل می‌شد بر روی زمین افتادند و سطح قدرت‌ِشان به طور پیوسته‌ای بالاتر می‌رفت، حماسه پایین، میانی، بالا، افسانه‌ای و در نزدیکی سطح اسطوره‌ای متوقف شد.

با آن فرمانده سری اطلاعات امپراتوری لبخندی زد و آماده آن بود تا شاه آرتور را برای حمله به آن الف‌ها متقاعد کند، چرا که حال با دو افسانه‌ای اوج هیچ تهدیدی را احساس نمی‌کرد.

کتاب‌های تصادفی