فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 92

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

دو ماموریت به آمون سپرده شده بود، یکی فتح قاره و دیگری محافظت از این الف و سپردن کشتن هر پادشاه شیطان به او بود که برای آمون در اول سوال شده چرا که چه سودی در کشتن آن پادشاهان شیطان برای این الف بود، و تنها با گذشت شش روز و دیدن رشد قدرت آهسته و ناگهانی پرش به افسانه پس از کشتن نزدیک به دویست پادشاه شیطان، باعث آن شد تا متوجه آن شود.

با این‌حال رشد آفرید غیرعادی بود، با رسیدن او به سطح هفت که طبق آمار قهرمانان باید بین حماسی پایین تا میانی می‌بود، او به‌سطح افسانه‌ای رسیده که منشا آنرا خود آفرید به‌دلیل آن می‌دانست که از اولین قتل پادشاه شیطان او مانند دیگر قهرمان‌ها پادشاه شیطانی سطح پایینی را شکار نکرده و اولین قتل او یک پادشاه شیطان وارلرد بود، پس از آن نیز او پادشاه شیطانی زیر سطح ارباب نکشته و مانند آن قهرمانان نبود که قتل‌های اول‌شان رتبه نخبه و یا لرد بود.

با آن او خود را قانع می‌کرد ولی دلیل دومی نیز وجود داشت که او به هیچ عنوان نمی‌توانست آنرا حدس بزند، دلیلی که در هر دنیایی و طبق الگو سرنوشت وجود داشت که خدای نابودی نیز مجبور به رعایت آن شده بود و آن وجود یک خیر برای شکست یک شر بود.

چنین سرنوشتی تکراری از هیچ جهانی به دور نبود چرا که در هر سرور پادشاه شیطان، یک پادشاه شیطان با قدرت و رشد خارق‌العاده‌ای خود را در برابر یک قهرمان خاص با رشد غیرعادی می‌دید.

هر دو فکر این را نمی‌کردند که در اصل تحت تأثیر قدرت خارجی قرار گرفته، قدرتی که همتایان آنها نداشتند، با آن در دست برخی خدایان ناظر حال می‌دانستند مهره اصلی قهرمانان آفرید است، ولی پس چه کسی مهره اصلی پادشاهان شیطان بود؟ قدرتمندترین با رشد غیرعادی؟

«یک افسانه‌ای ظاهر شد …»

آمون ایستاده در جلوی آفرید برای محافظت از او در حین ارتقا انتظار چنین ظاهر شدنی را داشت، در هر کجا زمانی که موجودی به سطح افسانه‌ای می‌رسید اگر تحت حفاظت خدایی قبل از آن بود دیگر نمی‌توانست بر روی آن حساب باز کند، دیگر افسانه‌ها اگر میخواستند حال برای حمله ظاهر شده و تمام خشم خود را که نمی‌توانستند نشان دهند به نمایش می‌گذاشتند.

با آن آمون به‌سرعت این شمن پیر اورک را زیر نظر گرفت و به‌راحتی می‌توانست دلیل ظاهر شدن او را متوجه شود، جنازه هزاران اورک بر روی زمین که در حال برخواستن به‌عنوان مردگان بودند برای او کافی بود تا نیت اورک افسانه‌ای را متوجه شود .

«او مطمئنا از نکرومانسی ما بر اجساد اورک خشمگین است.»

گفتن آن برای دیگر پادشاهان مرگ آنها را هوشیار کرد، نژاد پر افتخار پانتئون جنگ، اورک‌ها به هیچ عنوان بی‌احترامی به اجساد افتادگان در جنگ را تحمل نمی‌کردند.

نگاه چشم در چشم آمون با شمن اورک همراه با احضار بیست گولم حماسه‌ای از سمت شمن بود، در حالی که شمن در شیپوری دمید و ده‌ها پورتال اطرافش ظاهر شده و میلیون‌ها اورک شروع به بیرون آمدن کردند.

در طرفی کایا در حال راهپیمایی به میدان نبردی دیگر برای دفاع از یک پادشاه شیطان وارلرد بود، شاید سوال پیش می‌آمد که چرا از دروازه جابه‌جایی استفاده نمی‌کرد، سوالی که جوابش ساده بود، سدهایی در نبردهای پیشرفته که تلپورت را مختل می‌کرد و اگر قرار بود هنوز به‌عمل خود ادامه دهد حتی برای او پادشاه شیطان سطح حماسه‌ای آینده جز مرگ در بر نداشت.

با آن در دست او در حال راه پیمایی بود تا آنکه گردنبند ارثی هر رهبر قبیله اورک شروع به لرزش که با ظاهر شدن پورتالی در برابر آنها ادامه پیدا کرد.

او که پورتال‌های جدید را دید از کشف هاله‌های افسانه‌ای از سمت دیگر آن متعجب شد، ولی ترس او با دیدن ورود اورک‌ها به پورتال بیشتر شد.

«چیکار می‌کنین!!!!»

هیچ اورکی به فرمان او گوش نمی‌کرد، آنها که از گردنبند‌های ارثی خود باخبر بودند می‌دانستند این پورتال به چه معنا است، بزرگ اورک‌ها شمن باستانی نیاز به کمک آنها داشت و آنها به‌عنوان افرادی که تنها به کمک اورک پیر توانستند چندین طاعون را زنده بمانند مجبور به پاسخ تماس او بودند.

«به شما دستور می‌دم حرکت نکنید!!!!»

فریاد کایا بی‌فایده بود، در قرارداد او با اورک‌ها تنها در صورت نبرد آنها باید به او کمک می‌کردند، با اینحال آنها می‌دانستند اهمیت میدان نبردی که بزرگ‌شان از آنها کمک می‌خواهد بسیار ارزش بیشتری از نجات یک قلعه پادشاه شیطان دارد و اگر این ملکه شیطان بخواهد با جان آنها یا خانواده‌شان آنها را تهدید کند باید در برابر شمن باستانی می‌ایستاد اورک افسانه‌ای، حتی اگر محدودیتی وجود داشت آسیب زدن به آنها برابر با بی‌احترامی به شمن بود که در زمان ارتقا ملکه شیطان به افسانه‌ای در زمان حساس به او حمله می‌کرد و انتقام آنها را می‌گرفت.

با داشتن چنین ذهنیتی در دست همه آنها وارد پورتال شدند و کایا را تنها گذاشتند در حالی که او تصمیم به تماس با یک پادشاه شیطان گرفت که حتی یک هفته از تهاجم او به قاره‌اش نگذشته و تعداد زیادی پادشاه شیطان را از هر دو جناح کشته بود.

«هازارد برای بار آخر بهت میگم یا فقط به نیروهای قابیل حمله کن یا از قاره من برو بیرون!!!»

احساس هاله مردگان به‌راحتی به او می‌گفت چه کسی در پشت چنین اتفاقی هست و تنها با گذشت دقیقه‌ای پیامی برای او ارسال شد.

«کایا شاید فراموش کرده باشی ولی من قرار نیست خیانت تو رو فراموش کنم!»

کایا گیج شده بود، چه خیانتی؟ او تنها یک بار به هازارد پیشنهاد پیوستن او به اتحادش را داده بود که هازارد درخواست او را رد کرده و پس از یورش هازارد به قاره اورک‌ها او را تهدید کرده بود تا از قاره‌اش خارج شود.

«چه خیانتی؟!!!»

در آن طرف اقیانوس و در قلعه آندد هازارد در حالی که بهیموث افسانه‌ای کامل زره پوش شده با زره آبسیدین را تماشا می‌کرد به او پاسخ داد.

«اولین دوست من در این دنیا به‌خاطر خیانت تو کشته شد، اولین شکست و حقارتی که در این دنیا تحمل کردم به‌خاطر تو بود، اگر به وعده خودت عمل می‌کردی چنین اتفاقی نمی‌افتاد!»

کایا گیج شده و به‌یاد نمی‌آورد، تعداد وعده‌هایی که به آن عمل نکرده بود آنقدر زیاد بود که به یادش نمی‌آورد.

با آن هازارد برای او پیامش را فرستاد.

«وحشت تا لحظه آخر منتظر تو بود.»

جرقه در سرش زد، پادشاه شیطان وحشت، شیطان غوغا آتش، فردی که آینده‌ای درخشان به‌دلیل استعدادش در رهبری و قدرت جنگی‌اش داشت، ذهن تجاری او به‌عنوان فردی که در اوایل بازار جعل سلاح را در پنج سرور در دست گرفته بود.

«وحشت اون …»

کایا از چنین پیوندی بی‌خبر بود، دلیل نیامدن او در آن روز که حتی وعده آمدنش را به وحشت داده، شرکت در میدان نبردی غیرضروری بود و با بهانه آن سعی در آن داشت تا اگر می‌توانست وحشت را از لیست تهدید‌های خودش حذف کند، و اگر وحشت نیز موفق می‌شد میدان نبرد را به او نشان می‌داد.

با آن کایا حتی فکرش را نمی‌کرد تا اعمالش چنین به ضررش شود، ایجاد کینه‌ای در دل یک پادشاه شیطان که حتی فکرش را نمی‌کرد روزی بتواند او را سرکوب کند، پادشاه شیطان هازارد، آندد شیطانی افسانه‌ای حال متحد بزرگترین دشمن او شده و در حال حاضر فتح قاره او را در دستور کار خود قرار داده بود.

«ساکیبوس بهتره خودت رو آماده کنی! به جز مرگ پایان دیگه‌ای برای تو وجود نداره!»

با آن بدن کایا لرزید، تهدید موجودی افسانه‌ای که می‌توانست او را بدون هیچ محدودیتی بکشد، قطعا او احساس خطر می‌کرد.

کتاب‌های تصادفی