فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 91

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

ایستاده بود در برابر موج موجوداتی که نفس آبیس را از خود ساطع می‌کردند، نگاهش نمی‌توانست باور کند، او که خود موجودی افسانه‌ای بود شاهد یورش میلیون‌ها موجود شیطانی بود که تنها مجبور به تماشای جنگ و قتل عام آنها به‌دلیل اختلاف با ملکه شیطانی جدید بود، حال اورک‌هایی که حتی نژاد جنگی شناخته شده از ریختن خون برای این مدت طولانی در این جنگ‌های عظیم بیزار شده بودند، با اینحال حتی با آنکه دشمنی با تعداد بسیار بیشتر در حال یورش از داخل سرزمین اورک‌ها بود، نیرویی عظیم از ساحل غربی قاره شروع به حمله‌ای خونین کرده بود که این پادشاهان شیطان، ارتش جدید را نیروی یک پادشاه شیطان آندد می‌خواندند، ولی او نمی‌توانست باور کند، در بین آن ارتش چندین موجود بودند که از تکنیک‌های الهی استفاده کرده و تعداد موجودات با نفس‌های باستانی و قدیمی آبیس بسیار بود، تکنیک‌هایی که حتی او فردی در رتبه افسانه‌ای را می‌ترساند، با اینحال نمی‌توانست هیچ واکنشی نشان دهد چرا که به‌دلیل محدودیت موجود برای افسانه‌ها، دستش بسته بود و تنها در صورت وجود یک رتبه افسانه‌ای در میدان اجازه دخالت داشت، با اینحال حتی اگر وجود داشت نیز خدای او یکی از تابع‌های خدای نابودی بود که حمله او به بنده خدای بالاتر به‌شدت مورد انتقاد قرار می‌گرفت.

در حالی که هیچ کدام از پادشاهان شیطان از وجود او خبر نداشتند، به‌تنهایی در آسمان و با مهارت نامرئی خود می‌دید که پادشاهان شیاطین بسیار که در حال نبرد با یکدیگر بودند، توسط این نیروی جدید به‌راحتی سرکوب شده و در حالی که قدرت‌شان مهر شده بود نزد یک الف سطح حماسه‌ای می‌بردند.

«خدای شکار… ما را رها نکن….»

او که می‌توانست سر تا سر میدان جنازه‌ی اورک‌ها را در بین شیاطین ببیند، افرادی که به درگاه خدای شکار یک مرتبه در روز با قربانی شکار خود دعا می‌کردند و ایمان راسخی داشتند تصمیم گرفت تا اگر شده حداقل در برابر این ارتشی که هیچ بازمانده‌ای به جا نمی‌گذاشتند، بلکه با رستاخیز مردگان به جسد جنگجویان شجاع اورک بی‌احترامی می‌کردند کاری انجام دهد، تصمیمی که حتی دقیقه‌ای از آن نگذشت تا نفس افسانه‌ای را در مرکز ارتش جدید احساس کرد.

«چی؟»

برگشته و در مرکز آنها دید، الف در حال جهش به سطح افسانه‌ای بود و کنار آن موجودات آندد بسیاری شروع به تشکیل سپرهای محافظ و سدهای جادویی برای پنهان کردن حضور آن کردند.

«چطور؟!!»

او که می‌توانست به سختی رسیدن این موجودات در کمتر از دو سال به سطح حماسی را قبول کند، ولی دیگر سطح افسانه‌ای برایش غیر قابل باور بود، او چند سال طول کشید تا سطح حماسی را بشکند و به سطح افسانه‌ای برسد؟ ده سال؟ صد سال؟ خیر هزاران سال در تمرین و خود را در موقعیت‌های مرگ و زندگی قرار دادن باعث آن شد تا بتواند به سطح افسانه‌ای برسد و حال این موجودی که تحت پشتیبانی این موجودات مورد علاقه خدای نابودی، توانسته بود به سطح افسانه‌ای برسد.

«خدای شکار…»

آیا پرستیدن خدای نابودی بالاتر از پرستیدن خدای شکار نبود؟ او که چنین قدرتی به بندگانش می‌داد؟ با اینحال چند ثانیه گذشت تا پشیمان شود، بندگان خدای نابودی که در این دنیا وجود داشتند آنقدر دیوانه بودند و به راحتی خود را قربانی می‌کردند که حتی بنده‌ای بالاتر از سطح ارباب در بین آنان وجود نداشت، پرستیدن خدای نابودی مانند فاسد کردن مغز خود، چرا که با پیوستن به ایمان نابودی، تنها و تنها نابودی به‌همراه بود.

«حال می‌توانم حداقل جان اورک‌ها را نجات دهم!»

او که در اول به کشته شدن اورک‌ها اهمیت نمی‌داد دیگر نمی‌توانست به آن ادامه دهد چرا که اگر جلوی این قتل عام گرفته نمی‌شد تمام اورک‌ها آینده‌ای جز تبدیل به اجساد متحرک نداشتند.

با آن ظاهر شد و زمین با آن شروع به لرزش کرد، چرا که سنگ‌هایی از اعماق زمین شروع به بالا آمدن و جمع شدن به روی هم کردند، بیست گولم سنگی عظیم سی متری با وجود نداشتن جادو ولی قدرتی برابر با سطح حماسه‌ای او را دنبال می‌کردند.

شش روز پیش، زمانی که پای آمون و آفرید به قاره جدید رسید دو روز نگذشت تا آنکه اولین میدان جنگ خود را پیدا کردند، ایستاده در برابر میدان جنگی که سه پادشاه شیطان ارباب در حال ریختن باران جادو بر روی قلعه یک پادشاه شیطان ترول بودند، دیوارهای سنگی در حالی که ترول‌ها با بالیستا و سنگ‌اندازهای خود، شمن‌ها و معجون‌های آتش‌زا به مهاجمان یتی، لیزاردمن و دارک‌الف اجازه فتح ساده‌ای بر این قلعه را نمی‌دادند.

«با چنین قدرتی نیاز به نگرانی نداریم.»

تنها دو روز گذشته و این پادشاهان مرگ ده میلیون نیروی مختلط از وارلرد و ارباب را احضار کرده که نسبت به این نبرد بین دو سپاه یکی بیست هزار نفری و دیگر صد هزار نفری قابل مقایسه نبود، نیرویی که از زمان باستان و نبرد بین بهشت و آبیس ایجاد شده و بازمانده آن بودند قابل مقایسه با اینکه نیروهایی نبودند که به تازگی خلق شده و تجربه نبردی مانند آنها نداشتند، به هر حال خدای نابودی زحمت احضار برای نیروهای زیر رتبه وارلرد به خود نمی‌داد و در همان مکان آنها را با داشتن تکه کوچکی از قانون الهی آفرینش خلق می‌کرد، مقدار قدرتی که خلق یک موجود ارباب برای یک خدا در سطح خدای نابودی مصرف می‌کرد حتی اگر میلیون‌ها بودند نمی‌توانست باعث آن شود تا خدای نابودی حتی نگاهی به آن بکند.

چهار پادشاه شیطان که در حال نبرد بودند با لرزش زمین و هاله‌هایی قدرتمند به غرب نگاه کردند و تنها آسمان سیاه از تعداد زیاد اژدهایان و وایرن‌هایی را دیدند که در پشت خود شوالیه‌هایی با نفس قدرتمند و بر روی زمین لژیونی ترکیبی از غول تا مومیایی‌های آبیس که با قدم‌های خود صدایی قدرتمند‌تر از هر طبل جنگی ایجاد می‌کردند.

«اینا کین؟!»

«نیروی کمکی یا؟»

«من همچین نیرویی رو توی کمپ ندیدم!»

از طرفی پادشاه شیطان ترول بر روی دیوار چشمانش باور نمی‌کرد، او غربی‌ترین قلعه را در قاره داشت و این ارتش به معنی نیروی مهاجم از قاره دیگر بودند، به هیچ عنوان او نمی‌توانست به این نیرو حتی یک درصد احتمال متحد بودن را بدهد، با آن به‌سرعت به‌سمت دروازه جابه‌جایی رفت در حالی که گنج‌ها و نیروهای نخبه‌اش را همراه خود می‌برد.

«زنده موندن مهمترین چیزه! تنها ارتش اصلی می‌تونه با اینا بجنگه!! برای نجات من عمرا بیان!»

به‌عنوان یک پادشاه شیطان رتبه ارباب و قلعه‌ای کوچک او توانایی پشتیبانی از ورود ارتش اصلی را نداشت و ارتش اصلی جناح او نیز به کمک او نخواهند آمد، ایستادن در این مکان نیز تنها مرگ در بر خواهد داشت که تصمیم بر رها کردن محراب و قلعه خود با اندک دارایی و بهترین نیروهایش گرفت، تصمیمی به جا که جان او را نجات داد در حالی که سه پادشاه شیطان که دروازه جابه‌جایی به‌دلیل محدودیت ساخت آن در نزدیکی محراب چنین گزینه‌ای در دست نداشته و در حالی که از دیگر پادشاهان شیطان متحد خود درباره این ارتش می‌پرسیدند هیچ کسی از آن اطلاع نداشت که به یک معنی بیشتر نبود و آن هم فرار به‌سرعتی که پشت خود را حتی نگاه نکنند.

با اینحال حتی فکر فرار یک موجود ارباب از حماسه‌ای بسیار تمسخرآمیز بود و تنها پس از گرفتار شدن آنها و سلاخی ارتش‌شان به پیش الف قهرمان برده شدند.

«ما حاضریم تسلیم شیم!»

دارک الف سر خودش را پایین گرفت چرا که مشخص بود این موجودات مرتبط با نیروهای پادشاه شیطان بودند و تنها سزار به همراه لوکاس دو پادشاه شیطان فرشته افتاده و ارواح آبیس هیچ قصدی نسبت به جذب دیگر پادشاهان شیطان نداشتند.

با آن این سه پادشاه شیطان پس از تجربه زندگی شاهانه حاضر به مرگ نبودند سر خود را باری دیگر مانند زمانی که به قابیل خم کردند پایین آورده و منتظر تغییر جناح و رهبر جدید خود بودند، با اینحال سر آنها که خم شد بدون هیچ حرفی از گردن قطع شد و تنها برای چند ثانیه، تنها چیزی که چشم‌هایشان دید چهره الف بود که هیچ حالتی را نشان نمی‌داد.

کتاب‌های تصادفی