فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 99

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

در شهر جادو مرلین که دیگر تحمل ایستادن نداشت تصمیم گرفت تا با استاد خود تماس ذهنی بگیرد و از او بخواهد تا مهر او را بردارد چرا که یکی از پسران خود استادش جانش را از دست داده و دیگری نیز در حال دچار شدن به سرنوشت مشابه بود.

تماس او هر بار رد می‌شد ولی با گذشت دقیقه‌ای و کشف آنکه قدرتش در حال اوج گرفتن است نگاهش بر فردی دیگر در میدان نبرد افتاد که قدرت او نیز شروع به اوج گرفتن کرد، فرمانده اطلاعات امپراتوری و قوی‌ترین جادوگر امپراتوری سطح قدرتشان شکسته شد و به افسانه‌ای رسیدند در حالی که شاه آرتور، پادشاه امپراتوری در سطح اوج حماسی داخل چادرش پنهان شده و قهرمانان بالا رتبه اطراف او را پر کرده بودند.

«قدرت مرلین و آرک دوک داره اوج میگیره!!!»

«پس دیگه نیازی نیست عقب‌نشینی کنیم؟!»

«آره دیگه احمق! الان سه تا افسانه‌ای باید بتونن بکشنش!»

«وقتی اون افسانه‌ای مرد خیلی نگران شدم! ولی الان دیگه پیروزی در دستان ماست!»

در حالی که قهرمانان در نزدیکی شاه آرتور در حال صحبت بودند آرتور هنوز به خود از تجربه نزدیک مرگ می‌لرزید، او که مانند خود شاه آرتور بر مهارت‌هایش تسلط نداشت و اکسکالیبور قدرتش را در اختیار او نمی‌گذاشت در یک قدمی مرگ رفت و عقب‌نشینی ناگهانی‌اش باعث مرگ آرک دوک لیونل شد، عملی که واکنش زنجیره‌ای در پی داشت و آرک دوک بورس را نیز در مرز مرگ قرار داد، در حالی که عقب‌نشینی می‌کرد هنوز نمی‌توانست نگاه آرک دوک پلئاس را فراموش کند، مردی که در روز اول ورود او به بدن شاه آرتور متوجه آن شد و به او گوشزد کرد که اعمالش را تحت بررسی دارد و از ایجاد آشفتگی در امپراتوری جلوگیری کند، چرا که خاندان‌های زیادی در امپراتوری وجود داشت و شاه آرتور نگهدارنده اکسکالیبور تنها آرمان آنها برای متحد بودن بود.

«مگه من پادشاه نیستم؟! پس چرا...»

او که تصمیم گرفته بود تا با نقشه‌کشی‌های خود دشمنانش را از بین ببرد متوجه آن شد که نیاز به عمل بیشتری داشت، عمل در میدان نبرد که او به‌عنوان فردی بسیار گریزان از مرگ نمی‌توانست تحملش کند.

«امیدوارم پلئاس رو بکشه.»

او واقعا نمی‌خواست تا با پلئوس چشم تو چشم شود و آرزوی مرگش را داشت در حالی که نگاهش به خدمتکارانش افتاد، خدمتکارانی زیبا که در تمام این یک سال و نیم تعداد دفعات اعمالی که با آنها انجام داده بود به یاد نمی‌آورد.

«همه تون از چادر برید بیرون!»

به قهرمان‌ها اشاره کرد در حال که به سمت تخت خوابش می‌رفت و خدمتکارانش را در آغوش گرفته بود.

«اگر قرار باشه بمیرم حداقل برای بار آخر...»

پس از آن اتفاقاتی درون چادر افتاد که در متن گنجانده نمی‌شد، اتفاقات نیز زمانی رخ می‌داد که بیرون از چادر مرکزی سلطنتی، مردان و زنان بسیاری در میدان جنگ جان خود را برای دفاع از امپراتوری از دست داده و دومین افسانه‌ای نیز سقوط کرده بود.

در مقابل دروازه جابه‌جایی کایا، مکانی که هر روزه پادشاهان شیطان و نیروهای بسیاری از آن استفاده می‌کردند فردی دیگر حال از آن بیرون می‌آمد، فردی که می‌توان گفت تمام پادشاهان شیطان اطراف را مجبور به بالا بردن گارد خود کرد.

پادشاه شیطان ارواح آبیس لوکاس قرارداد با کایا را قبول کرده و به این قاره وارد شده بود، ولی مورد تعجب تمام پادشاهان شیطان هیچ کدام احساس نمی‌کردند که وابستگی قراردادی با لوکاس دارند.

«کایا؟»

ملکه گل شیطانی نگاهش بین کایا و لوکاس جابه‌جا می‌شد و تنها با ورود دویست ارواح آبیس از دروازه و سرعت گرفتن آنها به اطراف متوجه قصد آنها شد.

«تو ما رو فروختی؟»

او باور نمی‌کرد چرا که نمی‌توانست، تمام آنها تا آخرین لحظه با او ایستاده بودند و تسلیم قابیل و یا هازارد نشده و حال کایا جان تمام آنها را با نجات جان خود معامله کرده بود؟

جواب این سوال با شروع سلاخی دویست ارواح آبیس حماسی که خود را درون ارتش صد میلیونی اطراف پخش کرده بودند مشخص شد.

«نه!»

سخنش کامل نشد تا آنکه بدنش چندین تکه شد و خون سبز او در اطراف پخش شد و این لوکاس بود که در جلوی کایا ظاهر شده و پنجه خونی‌اش را با لباس کایا تمیز کرد.

«چطوری م.ل.ک.ه؟»

کایا می‌لرزید، چنین قدرتی در سطح دیگری بود، فشار احساس شده و هاله قاتلانه لوکاس به هیچ عنوان برای او قابل باور نبود.

«یادت باشه چه قولی دادی!»

با آن لوکاس خندید.

«چه قولی ؟!»

کایا با آن به عقب پرید ولی دوباره به همان مکانی که بود انتقال داده شد.

«چی؟!»

«چرا متعجب شدی؟ نمی‌دونی که...؟»

با پنجه‌اش دست او را به پرواز فرستاد.

«آهههه!!!!»

لوکاس شروع به کشیدن پنجه خود بر صورت کایا کرد که حتی با به کار نبردن نیروی کافی بدلیل تیز بودن بسیار پنجه‌اش می‌توانست پوست کایا موجودی در سطح حماسه‌ای را برش دهد.

«تو به من نبرد و خون بیشتری دادی برای همین شاید بزارم به حرمسرام اضافه بشی!!»

کایا ترسیده بود او قراردادی با او امضا کرده بود که جان او باید در امان می‌بود.

«وای نه!!»

حال متوجه اشتباهش به‌خاطر استرس و فشاری که بر او بود شد، توجه نکردن به شرایط قراردادش حفره‌های بسیاری را برای لوکاس باز گذاشت و لوکاس به‌عنوان فردی با هوش بسیار و افکار سادیست خود نمی‌توانست از چنین حفره‌هایی استفاده نکند.

با آن ساعت‌ها گذشت و کایا با دیدن مرگ تمام پادشاهان شیطان و نیروهایش به محراب خود خیره شد که شکسته شده و با سقوط خود توانست سیستم را مشاهده کند که تنها بخش چت را برای او فعال گذاشته بود، حال حتی به وضعیت خود دسترسی نداشت و تصمیم گرفت تا تمام پادشاهان شیطان را از اتفاقات افتاده مطلع کند تا شاید فردی او را نجات دهد، عملی که با ورود به چت و دیدن پیام‌های دیگر پادشاهان شیطان از آن مطلع شد که اعمال او توسط افرادی که به آنها خیانت کرده بود از قبل پخش شده و دیگران کایا را به‌دلیل گستاخی و خیانتش سرزنش می‌کردند، دیدن پیام‌هایی حاوی متحواهایی که او به‌عنوان اولین حماسه‌ای این سرور و فردی که همگی او را ملکه این سرور صدا می‌کردند باعث شکستن شخصیتش شد.

«چرا...؟»

سوالی که به‌خاطر ذهنیتش نمی‌توانست آنرا جواب دهد ولی هرکس دیگری پاسخ آنرا می‌دانست، تنها پس از آن لوکاس به بالای سر او آمد و به غرب نگاه کرد.

«تو واقعا خیلی احمقی!»

پس از آن کایا را که تنها قدرتش بر حملات ذهنی، وسوسه و جادوهای سبک آتش بود را به دروازه جابه‌جایی برد.

با آن ارتشی از غرب نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند ولی لوکاس برعکس تمام اعمال خود بر جنگ طلبی از این نبرد اجتناب کرد چرا که احساس خوبی نسبت به آن نداشت.

«دوباره هم را خواهیم دید در اون زمان تو را به مبارزه خواهم طلبید.»

پیام ذهنی که برای موجودی در جلوی ارتش فرستاد، موجودی با قدرت الهی آشفته در بدنش که با دیدن این دویست موجود متعلق به یکی از منفورترین نژادهای آبیس او نیز خواستار مبارزه با آنها نبود.

کتاب‌های تصادفی