فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 104

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

نزدیک به یک هفته گذشت و در این بین هازارد واقعاً متوجه آن شد که مسیر طولانی¬ای که ماری از آن گفته بود شوخی نبود و هنوز که هنوزه در دشت¬های مرگ پنهان بودند، تعداد این ماهی¬ها در طی سفرش که حفره¬هایشان، از آسمان بهتر قابل تشخیص بود آنچنان زیاد بود که شمارشش از میلیون را از دست داده و در تمام راه به ملکه مادیان و نکاتی که باید برای زنده ماندن در آبیس رعایت می¬کرد گوش می¬داد، ولی تنها از نظر تئوری بر آن تسلط داشت و با فرود به زمین برای شارژ جادوی خود باری دیگر درون یکی از ماهی¬ها گیر افتاد و پس از آزاد شدن احساس دلتنگی¬اش برای قلعه و آغوش مادیان¬هایش، با لگد وارد شد.

از سمتی ماری که جادوی خودش را شارژ می¬کرد می¬توانست هر از چند گاهی هاله¬های ساطع شده از دور را احساس کند.

هاله¬های جادویی نشان دهنده اخطار برخی موجودات قلمرودار قدرتمند که او را خطری برای قلمرو خود می¬دانستند، بود با این¬حال او را از وجود قدرت خود و وجود فرمانروایی بر آن منطقه مطلع می¬کردند¬.

اگر در گذشته و دوران اوجش بود این افراد را خُرد می¬کرد ولی حالا با وجود تهدیدهایی که مُدام او را دنبال می¬کردند، تصمیم گرفت تا چشم¬پوشی کند چرا که نه قدرت کافی برای درگیری چند جانبه داشت و نه زمان آن را.

برای دریافت بخشش این رسول خدای نابودی (هازارد) مجبور به رساندن او به کلیسای خدای نابودی شده و اگر او در حین راه کشته می¬شد می¬دانست که هر دلیلی داشته باشد، حتی اگر منطق آن را حمایت کند برای ارتش انتقام نابودی قابل¬قبول نخواهد بود.

او که تنها یک لژیونر خدای سلاخی توانسته بود او را با کمک کوچکی از دیگران سرکوب کند توان مقابله با چندین لژیونر خدای نابودی را نداشت.

با این¬حال با شارژ جادوی خود و شروع به پرواز دوباره هازارد که در تمام این مسیر جز ماهی¬ها و کرم آخرالزمان موجود دیگری را ندیده بود ارتش عظیمی را بر روی زمین دید که در اردوگاه ایجاد کرده خود یکی از ماهی¬های عظیم را تکه‌تکه کرده و در حال سرخ کردن آن بودند. با دیدن آن نگاهی به ماری کرد که قیافه¬اش چندان خوشایند نبود.

«گابلین.»

هازارد با شنیدن آن کمی دقیق¬تر نگاه کرد. تمام این موجوداتی که اصلاً شباهتی به گابلین¬هایی که دیده بود نداشتند حداقل قدرت لرد و تعداد زیادی ارباب در بینشان وجود داشت، حتی او که قدرتی افسانه¬ای بود از چنین ارتشی غافل نمی-شد، چنین نیرویی برای جنگ در بین زیردستان او می توانست عاملی تأیین کننده باشد.

نگاهش به مکانی رفت که تعداد زیادی هاله ضعیف¬تر وجود داشت، قدرت¬های جادویی بسیار کم و حتی برخی که خود هیچ جادویی نداشتند و تنها هاله کمی در شکم¬هایشان حاوی جادو بود، با فهمیدن آن و کشف نبود قدرت بالای حماسی تصمیم به نزدیک شدن گرفت.

«وقت نداریم آندد!»

با این¬حال هازارد اهمیتی نداد، او در حال فراخوانده شدن توسط نیرویی بود، گویی کسی یا چیزی او را هدایت می¬کرد، بودن در سطح افسانه و احساس کردن چنین کششی، می‌دانست که باید موجودی قدرتمند او را به سمت عاملی جذب کند که شاید باعث پیشرفت و یا پسرفتی بزرگ شود. با این¬حال او تصمیم خود را گرفته بود و شروع به نزدیک شدن کرد.

درحالی¬که ارتش عظیم گابلین با احساس هاله افسانه¬ای شروع به کار مانند ماشین جنگی کرده بود، موتور جنگی به راه افتاده و تجربه نبرد این موجودات را با هماهنگیشان نشان می¬داد، با این¬حال هازارد تصمیم گرفت تا آنچنان مانای خود را برای مبارزه هدر ندهد چرا که حتی او هم می¬دانست که نمی¬تواند تمام این ارتش را پاک کند و بدون کمک سیستم احتمال شکست خوردن او نیز ممکن بود.

با آن به جلوی ارتش آمد و حتی ارتش گابلین نیز خواستار نبرد با یک مُرده¬ی افسانه¬ای را نداشتند. رهبر آنها آرک پیر شمن حماسی به جلو رفت و با نزدیک شدن آندد افسانه¬ای منتظر آن بود تا بداند به چه دلیلی توجه این موجود را جلب کرده است.

هازارد به زمین نشست ولی فرودش چندان خوشایند نبود؛ زیرا ماهی باز او را به دهان گرفت ولی او که باید قدرتی از خود نشان می¬داد و تا به¬حال آن را آماده کرده بود مانای قدرتمند خود را به دست و پنجه¬هایش تزریق کرد و شکم ماهی را از درون پاره کرد و قدم به بیرون گذاشت، درحالی¬که میاسمای او به نکروزه کردن بدن ماهی ادامه می¬داد، از طرفی گابلین پیر که می¬دانست پوست چنین هیولایی چه ضخامت و استقامتی دارد، توانست قدرت موجود روبه¬روی خود را تأیید کند و او را در سطح خطر جدی برای خود و خانواده¬اش دسته¬بندی کند، ولی اگر می¬دانست که دلیل حضور و خواسته این موجود چیست ترجیح می¬داد انتخاب کلمات فعلی و اعمالش را تغییر دهد.

با قرار گرفتن گابلین یک¬ونیم متری در برابر آندد شیطانی غول¬پیکر ده متری شمن پیر چندان موقعیت خوبی نداشت، ولی ده¬ها هزار نفر از او حمایت می-کردند و حریفش تنها بود، دلیل دیگری که هازارد چندان اعتماد به نفس نداشت، این بود که ملکه مادیان در بالا ایستاده و جادوی خود را حفظ کرده و ترجیح می¬داد آن را هدر ندهد و تنها در لحظه حساس دخالت کند.

هازارد شروع به تشکیل رشته ذهنی برای صحبت به صورت تلپاتی با شمن کرد، چرا که می¬دانست نمی¬تواند زبان این موجودات را بفهمد و آنها نیز مال او را. پس از وصل شدن رشته ذهنی شمن پیر شروع به صحبت کرد.

«چه چیزی قدرتمند افسانه¬ای محترم را به کاروان حقیر ما رسانده؟»

هازارد که متوجه شخصیت مقابلش و این که گابلین آنچنان خواستار درگیری نیست و اعتمادی به آن نداشت؛ می¬دانست دست بالا را دارد. با این¬حال از فرهنگ صحبت در آبیس نیز شگفت¬زده شد اشاره و صحبت با دیگران در اول با شناخت سطح قدرت طرف مقابلشان بود.

«کالسکه¬هایی وجود دارد، و در بین آنان برخی از اموال من خفته!»

هازارد از اول کارت¬هایش را خشن بازی کرد. او نیز از عادت گابلین¬ها با خبر بود و با دیدن گابلین¬ها و موجودات مؤنث که جذب آنان شده بود می¬دانست که این موجودات آنها را دزدیده و یا اسیر کرده بودند، حال او تنها باید مدعی می¬شد آنان خدمتکاران یا بندگان او بوده و حال ارباب آمده بود تا رعیت‌هایش را پس بگیرد.

شنیدن کلمه کالسکه¬ها گابلین را به فکر گنجینه ¬ای حمل شده برد، آرتیفکت¬ها و اشیاء باستانی¬ای که داشتند، با آن شروع به شک کرد ولی باز هم اگر می¬توانست جان چند هزار نفر از خانواده¬اش را برای برخی از آن اشیاء بدهد این کار را می¬کرد.

با درک آن، سری تکان داد و هازارد را به سمت کالسکه¬هایی پر از جواهرات راهنمایی کرد، درحالی¬که هر دو در عمق ارتش عظیم گابلین بودند، با این¬حال هازارد که خود را برابر کوزه¬ها و قاشق چنگال¬های کریستالی و یا جواهرات دید ناامید شده و نگاهش به سمت دیگری رفت که کالسکه¬های مورد نظر او بودند.

گابلین پیر که سمت نگاه او را دید آب دهان خود را قورت داد و او را به سمت کالسکه¬های زنان هدایت کرد، با این¬حال استرس داشت.

منظور این موجود افسانه¬ای از اموال رعیت¬هایش بود و آیا او بندگان او را دزیده بود؟، اگر چنین چیزی بود موجود افسانه¬ای حاضر نبود دست خالی آنجا را ترک کند و او نیز نمی¬توانست زنان زیادی را رها کند، در این حین که آندد در حال غرغر کردن بود او نیز شروع به زمزمه با همراهانش کرد تا خود را در صورت اتفاقی ناگوار آماده کنند.

«چنان گنجینه¬های ضعیف و بدون کیفیت؟ فکر می¬کنی قلمرو من طویله¬ای است که چنین چیزهایی را در خود نگه می¬دارد؟»

«نه موجود عالی. از جملات شما منظورتان را اشتباه برداشت کردم!»

«ها! بهتر است اموالم سالم باشند!»

با آن شمن پیر بیشتر از پیش عرق ریخت، در حال سفر درست بود که تلاشی برای جوجه¬کشی خود انجام نمی¬دادند با این¬حال حتی یک موجود مونث در این بین نبود که در حالت سالمی خوانده شود، با آن و رسیدن به جلوی کالسکه¬های پر از قفس بود که متوجه هاله اصلی و قدرتمند آندد شد.

کتاب‌های تصادفی