فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 110

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

موقعیت¬های مرگ و زندگی برای هر موجودی در هر صورتی اتفاق می¬افتد و شاید حتی خود شخص متوجه آن نشده باشد که مرگ از کنار او گذشته است، برخی در مواجهه با آن می¬دانستند که بدنشان قادر بود فراتر از محدودیت¬های خود پیش برود با این¬حال کسی متوجه عمل روح در آن زمان نشده بود.

هجوم آدرنالین و گردش خونی که باعث رخ دادن معجزه میشد برای روح بسیار شدیدتر بود، با این¬حال هازارد، موجودی که گوشت و خون کاملی برای آن نداشت با آن مواجه شد. با موجودی که می¬توانست او را با حرکت تنها یک دست خود از بین ببرد.

شروع به بررسی تمام موقعیت¬هایی کرد که با هر حرکت مختلف او امکان رخ دادنشان بود و از هیچ کدام نمی¬توانست نتیجه¬ای بگیرد که بتواند زنده بیرون بیاید. در نصف موقعیت ها که مادیان را رها می¬کرد تا به سمت کلیسای مرگ برود، توسط ماری یا همان میراندا کشته میشد، و در دیگر حالات ارتش قدرتمند پیش¬رو که موجودی در بین آنها وجود داشت که حتی ملکه مادیان از آن می¬ترسید، او را به تکه¬های ریزتر از شن تبدیل می¬کردند.

مانایی که در ذهنش با سرعتی فراتر از هر چیزی کار می¬کرد باعث شد تا حتی شوالیه دولاهان خود را نبیند که با سپر خود سدی در برابر فشار جادوی ملکه مادیان ایجاد کرده بود. حال او فهمیده بود که در تمام این ماه¬هایی که در آبیس گذرانده، یک بمب ساعتی همراه او قدم می¬زد. با آن حتی زنان انسان را نیز فراموش کرده بود، ولی ملکه مادیان که نمی¬خواست خشم موجودات قبرستان گردن¬زده را جلب کند، تنها فشار جادوی خود را بر هازارد متمرکز کرده بود.

«اینجوری کاری از پیش نمی¬بری!!!! مرگ من مرگ توعه!»

هازارد تمام تلاشش را می¬کرد تا از زیر فشار وارد شده بر خودش آزاد شود ولی ملکه مادیان گویی با حرکت کردن نزدیک و نزدیک¬تر به سمت او فشار را بیشتر می¬کرد. چسبیده بر روی زمین در¬حالی¬که دولاهان نیز در حال از دست دادن موقعیت خود بود، ناگهان به عقب پرتاب شد و حال فشار واقعی بر هازارد بود.

احساس آنکه کوه اورست بر روی باشد و فشار او را به پایین هُل دهد باعث شد تا هازارد بداند که این کار پایان خوشی ندارد. جادوی او در حال مقاومت ذهنی و پشتیبانی از استخوان¬هایش بود درحالی¬که گوشت و خون ناکافی قبلیش از پیش پاره شده و از بین رفته بود. سعی کرد دهانش را باز کند ولی هم¬زمان چندین دندانش که استحکامشان می‌توانست فلز را به¬راحتی بجود شکست، با این¬حال هازارد کارت پایانی داشت که حتی از فراخوان آن و نتیجه¬اش هیچ حدس و گمانی نداشت، ولی تمام تلاشش را کرد تا او را فرابخواند. با این¬حال انجام آن چندان کار راحتی نبود، بدون قدرت سیستم مورد نیازی که برای اجرای آن طلسم، فراتر از تواناییش بود، ولی چنین چیزی را نمی¬توان برای کسی که در مرز مرگ بود بیان کرد.

جادوی او شکسته شد. با صدایی کر کننده و صدای پاره شدن فضا، ملکه مادیان به عقب برگشت.

حضور شوم و قدرتمندی گویی در حال ورود به این دنیا بود، چشمی بنفش خیره کننده با شعله¬هایی که گویی از ابتدای جهان می¬سوختند. چشمی به اندازه سیاره از بین فضای شکسته با مردمکی که در تمام آن فضای عظیم جا نمیشد به بیرون نگاه کرد.

[احضار چشم خدای مرگ]

هر کسی که در فاصله صد هزار کیلومتری بود می¬توانست حضورش را احساس کند. خدایی اولیه و باستانی در حال مشاهده عینی این مکان بود. حتی موجوداتی که در مکانی دورتر قرار داشتند و در حال نبرد بودند متوجه این نگاه شدند. حضور رقصنده مرگ، ملکه سایه¬ها، خدایی اولیه، دست راست آشکار خدای نابودی؛ تنها نگاه او برای یخ زدن آبیس کافی بود.

حتی دو موجود خدای اولیه که در حال نبرد بودند ایستادند و از آنکه این موجود باستانی در نبردشان دخالت کند نگران بودند.

با این¬حال رقصنده مرگ نگاهی به هازارد کرد و از تلاش این موجود کوچک که چنین درخواست احضاری را بدون حمایت سیستم خدای نابودی اجرا کرده و او را به صورت عادی با جادوی خود فراخوانده بود، عملی که تنها موجودات اوج اسطوره‌ای اجرا می کردند، شگفت¬زده شد. با این¬حال پس از آن چشمش موجود اوج اسطوره¬ای را دید که در حال تحت فشار گذاشتن این موجود کوچک که او را فراخوانده بود، بود.

صدای خنده ریز زنانه او به راحتی شنیده میشد با این¬حال هم¬زمان محیط اطراف را بررسی کرد و با دیدن نبرد بین دو خدای اولیه گویی چیزی جالب دیده بود. او که مانند دیگر خدایان عادتی به تماشای همیشگی جهان نداشت از نبرد این دو جناح در حال‌حاضر بی¬خبر بود و اعطای وظیفه کمک تنها به این موجود با قرض گذاشتن تنها نگاه خود توسط خدای نابودی به دلیل آن بود تا گاهی به جهانی بیرون از جهان تحقیقاتش نگاهی بیندازد.

ترول سه¬سر با وحشت اذعان کرد: «رقصنده مرگ!»

جدا از قدرت باستانی فردی که نماینده بیشترین قانون الهی مرگ بود، موجودی بود که او را پشتیبانی می¬کرد و شایعه¬ای که او را همسر وی می¬خواندند.

چشمان ترول به سرعت بازگشت و شروع به دویدن کرد. ارتش او نیز که در وحشت بودند شروع به فرار کردند. موجودی که همراه ملکه مادیان بود توجه مستقیم رقصنده مرگ را داشت! هیچ خدای تابع سلاخی و آشوب آماده آن نبود تا پس از نبرد پیشین که هزاران خدا و نیمه خدا را از دست داده بودند دوباره به مصاف نماینده نابودی بروند.

آنها بدون داشتن خدایی که حمایتشان کند فرار را به مقاومت ترجیح داده بودند. ترول سه¬سر به دستور یک نیمه خدا بود که به دنبال ملکه مادیان آمده بود، ولی حال او حتی می‌توانست ترس نیمه خدا در فاصله دور را احساس کند که چندین ثانیه پیش فرار کرده بود.

با این¬حال چشمانی که باید خیلی وقت پیش نگاه خود را از این فضا برمی¬داشتند پس از نگاه خود به ملکه مادیان که او را از قدرت خود خنثی کرده و گویی مهرش کرده بود، به هازارد خیره شد و سپس به پنج زن کنارش که زیر چشمان یکی بسیار درخشید.

درخشش آن می¬توانست نشان دهنده سرنوشت عظیم موجود در آینده آن باشد که حتی توجه موجودی مانند او را جلب کرده. با این¬حال سرنوشت موجود آندد نیز درخشش بالایی داشت ولی هر چه بیشتر نگاه کرد متوجه مهر محافظت قدرتمندتری شد که به-راحتی آن را به عنوان مهر شوهرش بر او شناخت.

خدای نابودی با مهرهای خود معروف بود و از مهر زدن بر هر چیزی خسته نمیشد، حتی او خود نیز چندین مهر بر خود داشت که چندان علاقه¬ای به بیان و یادآوری¬شان نداشت.

تنها پس از آن بود که شروع به زمزمه مستقیم با هازارد کرد.

«کلیدی در دست، سرنوشتی بر خون، قدرتی در خیال.»

با آن فضا بسته شد و این نقطه از آبیس در سکوت فرورفت. خدای اولیه قبرستان گردن¬زده، موجود باستانی، تنها پس از ناپدید شدن رقصنده مرگ از مرکز سرزمین خود شروع به فریاد زدن کرد:

«از قلمرو من خارج شو و دیگر برنگرد!»

قدرتی عظیم با فریاد او همراه بود. هازارد نمی¬دانست دقیقاً به چه دلیلی چندین خدای اولیه باید او را تحت فشار قرار دهند، با این¬حال او نیز قصد نداشت که در این مکان بماند.

خدای قبرستان گردن‌زده که دید هازارد در حال معطل کردن است، او و تمام همراهانش را از قلمرو خود به بیرون تلپورت کرد و آنها را به نزدیکی مرز کلیسای نابودی انتقال داد.

کتاب‌های تصادفی