فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 109

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

با مشاهده دوئل و دیدن نتیجه آن، چشمان قبرستان گردن¬زده عصبی بودند با این¬حال وعده، وعده بود و چشم¬پوشی آنها به اجبار از بالا بود. شاید برخی از زیردست¬ها نمی¬دانستند ولی صاحبان قدرت می¬توانستند متوجه قدرت خدای نابودی در این موجود افسانه¬ای شوند و اینکه یک موجود اسطوره¬ای مانند یک خادم او را دنبال می¬کرد، گواه بر داستانی بود که حدس آنها را از موضوعی مطمئن می¬کرد.

ساعت¬ها پرواز با دولاهان افسانه¬ای آنطور که هازارد انتظار داشت مانند قبل در سکوت نبود. نه او و ماری اهل صحبت نبودند ولی از طرفی دولاهان لحظه¬ای نمی-توانست دهان نداشته¬اش را ببندد.

«اگر می¬دانستید که آن کیک¬ها یا خامه پنیری، چه مزه¬ای داشتند!»

«ساکت باش!»

«اون زن آشپز واقعاً مهارتش توی پختن عالی بود!»

«خفه میشی؟»

«آه هنوز نمی¬تونم کِشِش اون پنیر رو فراموش کنم، اون مزه و بو!»

«آندد می¬زنم می¬کُشمش!»

ماری با چشمانی خسته به هازارد خیره شد. در تمام این سفر او از سکوت هازارد و تنها پرسیدن سؤال¬های اساسی راضی بود ولی این همراه تازه اضافه شده به اندازه ده نفر حرف می‌زد و اطلاعاتی را توضیح می¬داد که ماری اصلاً علاقه¬ای به آنها نداشت.

«پنج دقیقه بیشتر دووم نمیاره اخطار من …»

هازارد نیز احساس کمبود مانا می¬کرد، با آنکه عبور آنها از قبرستان گردن¬زده مورد محافظت نگهبانان آن، پس از پیروزی در دوئل بود، هنوز کاملاً احساس امنیت نداشت.

ساعت¬ها گذشت تا آنکه دومین زن حامله نیز بچه¬اش در حال به¬دنیا آمدن بود، که هازارد توقف کرد و بچه¬ را به بیرون کشید. برای او چندان کار استرس¬زایی نبود، چرا که در آن سطح قدرت نیازی به درک دانش آن نداشت. کوچک¬ترین حرکت موجود توسط او قابل کنترل بود که به¬دنیا آوردن بچه¬ها را به بهترین نحو ممکن انجام داد. او منتظر آن بود تا ببیند این مادر چگونه با بچه خود برخورد خواهد کرد. ولی برعکس انتظار او که تفاوتی باشد، دید که مادر حتی بچه را بغل نمی¬کرد. دیدن رنگ پوستی که او را برای سال¬ها آزار داده و چندین بار او را مجبور به حمل بچه-هایی کرده بودند که بعدها به مادر خود تجاوز می¬کردند باعث ایجاد خشم و نفرتی میشد که عشق مادرانه را از بین برده بود.

هازارد بچه را برداشت و نگاهی به پنج زن کرد. حال هیچ کدام حامله نبودند و می-توانست سرعت سفر خود را افزایش دهد، از طرفی این پنج زن نیز به مرور زمان و با خوردن غذای بهتری که هازارد به سختی می¬توانست پیدا کند، شروع به رشد ماهیچه¬های از دست رفته و به¬دست آوردن چربی کرده بودند. همراه تغییر ذهنی، برگشت هوشیاری نیز قابل رؤیت بود که هازارد را عمیقاً خوشحال کرد. اگر او می-توانست با این پنج زن صحبت کند شاید عامل آنکه چرا به سمت آنها جذب شده بود را متوجه میشد.

پنج زن همگی زنانی زیبا و جوان بودند، گویی هازارد گاری منتخب گابلین¬ها را انتخاب کرده بود که بر اساس زیبایی تفکیک شده بودند.

پس از رها کردن بچه گابلین که هیچ احساس کِشِشی نسبت به آن نداشت با هیکل عظیمش به سمت ماری رفت.

«می¬تونم پایان مه رو ببینم، بعد از این کلیسای نابودیه؟»

ماری نگاهی خسته به او انداخت و به تمام این مسافتی فکر کرد که طی کرده بودند.

«همونطور که به یاد دارم آره …»

پس از آن هازارد توانست دولاهان را پیدا کند که پس از بازرسی راه پیش¬رو در راه بازگشت خود بود. هازارد از هیچ فرصتی برای دور کردن او خودداری نمی¬کرد و درحالی¬که فرزند گابلین را به دنیا می¬آورد او را به دنبال یافتن مسیری امن فرستاد که با برگشت دولاهان متوجه نتیجه¬ای غیرمنتظره شد.

شوالیه بر روی زمین زانو زد، زرهش کمی آسیب دیده بود و مانای او تقریباً خالی بود.

«اوه اعلی¬حض_»

«بهتره فقط بهم بگی چی شده!»

دولاهان سری تکان داد و شروع به شرح مسیر پیش¬رو کرد.

«میان مرز قبرستان گردن¬زده و کلیسای نابودی، فضایی هست که با حداکثر سرعتمون یک روز طی کردنش طول می¬کشه و زمین بی¬طرفه، زمانی که برای بررسی رفتم دنبال موجوداتی افسانه¬ای و قوی¬تر بودم که ممکن بود خطر رو برامون به ارمغان بیارن تا با شناساییشون بت_»

هازارد شروع به پرواز کرد و تصمیم گرفت خودش ببیند، چرا که باور داشت این‌گونه سریع¬تر به نتیجه می ‌رسید تا آنکه بخواهد توضیحات کامل دولاهان را بشنود.

«آه لعنتی…»

در میان مرز که زمینی خشک و با خاکی سیاه بود که پس از آن دیوار صد متری خاکستری دیده میشد نزدیک به ده میلیون نفر ایستاده و موجود در جلوی آنها با توجه به ساطع شدن قدرتش از فاصله بسیار زیاد هازارد را به حدس قدرتی بالاتر از افسانه¬ای واداشت.

پس از نگاه کردن او به کنارش و ماری خیره شد که هم¬زمان با او پرواز کرده بود.

سکوت بین این دو بود تا آنکه هازارد سخن گفت:

«مطمئناً دنبال من نیستن.»

ماری نگاهش خشمگین شد. آیا منظور هازارد این بود که قراربود او را ترک کند؟ موجودات قدرتمند و پیر چندان نیازی به گفتن جملات زیادی برای رساندن منظور خود نداشتند. هازارد در چند روز گذشته بسیار به امنیت خود و حفظ سرعتی بالا برای رسیدن به کلیسای نابودی پافشاری می¬کرد، حال با دیدن ارتشی قدرتمند که راه او را مسدود کرده بود با وجود به اتمام خدمت و وفاداری او خیال ترک کردنش را داشت؟

«می¬خوای حالا که به مقصد رسیدی و استفادت از من رو کردی، ولم کنی؟»

مانا در اطراف ماری شروع به متشنج شدن کرد. او آماده حمله بود، اگر هازارد او را رها می¬کرد باید در قبرستان گردن‌زده می¬ماند چرا که راه فراری نداشت و میزبانان فعلی او نیز چندان به او علاقه¬مند نبودند و شاید حتی او را برای سرگرمی، به نفرین خود مبتلا می¬کردند.

«تند نرو…. اگر بتونم به کلیسای نابودی برسم مطمئناً می‌تونم برات کمک بیارم درسته؟»

هازارد در تمام این سفر می¬دانست که این ملکه مادیان تنها نماینده نوع خود در آبیس است، حتی با وجود داشتن قدرت اسطوره¬ای باز هم در چنین دنیایی خطرات زیادی او را تهدید می¬کرد و از سمتی بدون داشتن خدایی که پشتیبانیش کند، در برابر موجودات عابد در تنگنا قرار داشت. نگاه مادیان به هازارد مانند مادری بود که توسط فرزندش به او خیانت شده بود. او مطمئن از آنکه هازارد او را رها نخواهد کرد تمام این مسیر با او همراه و از او محافظت کرده بود. حال زمانی که دشمنانش، افرادی که برای محافظت خود در برابر آن به ران عابد نابودی چسبیده بود حمایتی که داشت در حال از دست دادن بود.

«تو یا با من از آبیس خارج میشی یا هیچ کدوممون از اینجا بیرون نمیره!»

ملکه مادیان شروع به شکل دادن شکل اصلی خود کرد. خون سیاه قیر مانند از لابه-لای پوستی که زیباییش باعث حسادت ساکیبوس¬ها میشد به بیرون زد، جمع شدن خون و دندان¬های چرخان درحالی¬که قامتی بلند را در حال تشکیل ایجاد می¬کرد. جادوی ساطع شده از او حال سطح واقعی اوج اسطوره را آشکار کرد و فشارش باعث شد تا هازارد بر روی زمین بیفتد و از آنجایی که بسیار نزدیک به او بود آسیب¬های وارد شده بر خود را احساس کند. از طرفی شکل موجود روبه¬روی او اوج گرفت؛ ده متر، بیست متر، سی متر و ایستاد. موجودی با فرم انسانی ولی با چهل جفت دست که هر دست تیغه¬های استخوانی در دست داشته و بدنی ظریف با ارتفاع بالا و سری در اوج آن که بدون چشم و سیاه تنها با دهانی پر دندان¬تر از هر دهانی که بر بدنش بود. تاجی سفید استخوانی بر سر داشت که به ملکه بودن او اشاره می¬کرد¬. دستان او هر کدام ده متر طول داشت و او را شبیه موجودی مانند صد پا نشان می¬داد ولی او بر روی دوپای خود ایستاده بود و ستون فقرات نیزه مانند استخوانی بر هر مهره چندان مناسب آن نبود که با چنین موجودی مقایسه شود.

«من ملکه مادیان¬ها! ملکه وحشت! اولین از نوع خود! میراندا اکسنری فرمانراوی قلمرو کابوس هستم!»

صدایی عمیق که گویی از قعر آبیس بود و توسط تمام دهان¬های موجود بر بدنش که تعدادشان از صد هم فراتر می¬رفت فریاد زده شد.

دیدن و احساس کردن چنین موجودی در نزدیک خود هر انسان و موجودی که از حملات معنوی مقاوم نبود را، حتی اگر به سطح حماسه¬ای رسیده بودند و به قدرت خود افتخار می¬کردند، به مرز دیوانگی و نابودی می¬کشاند.

کتاب‌های تصادفی